رمان آغوش سرخ

رمان آغوش سرخ پارت آخر

آیلار موهایش را به عادت همیشگی پشت گوش فرستاد و حسین ادامه داد:
_دو هفته اردو هم نتونسته آتیش و بخوابونه.
پالتویش را از تن در آورد و به سمت آشپزخانه رفت.کیسه تنقلات را روی کانتر گذاشت و پاکت سیگار را در آورد:
_اونی که میخواستی نداشت مارلبورو خریدم.
آیلار جلو آمد و با حالتی معصومانه به کنار دیوار ایستاد:
_چی چی چی گُ گُ گُفت؟!
حسین نگاهی گذرا به پاهای لاغرش انداخت و درب یخچال را گشود:
_مگه نگفتم دمپایی بپوش پاهات یخ نزنه؟!
بسته ناگت میگو و سیب زمینی نیمه آماده را از فریزر بیرون آورد :
_غذا دریایی دوست داری دیگه؟! تا الان گشنه موندی که من بیام؟!
در یخچال را بست و نگاهش روی بخیه زیر چشم آیلار ثابت ماند.نفسش را بیرون داد.آلما حیوانی مثل بهداد را به او ترجیح داده بود.
_گفتم برو دمپایی بپوش پاهات سرما نخوره.
آیلار سرش را به معنای نفی تکان داد.
_میخوای کمکم کنی؟!
بسته ناگت و سیب زمینی را از دست حسین گرفت و به سمت گاز رفت.
_ جلسه امروز که با بهشید رفتی چطور بود؟!
آیلار محل نگذاشت و حسین به کابینت کنار گاز تکیه داد:
_آیلار خانم!
_مَ مَ من می می میرم.
_کجا؟! کجا میخوای بری؟! در بدر دنبالته !
هردو دستش را لبه گاز گذاشت و به حسین خیره شد:
_آ آ آ خَ خَ خَر رّ رّ ش ش که چ چی؟!
حسین او را که کمی می لرزید روی صندلی نشاند :
_عصبی نشو!
آرام شانه هایش را ماساژ داد.روز به روز ضعیف تر شدن آیلار را کاملاً حس میکرد.
_قرار بود عصبی نشی.به خودت استرس ندی.تا این رفتارهای خرکی شو نذاره کنار مطمئن باش نمیذارم ببینتت. مگه اینکه…
آیلار سریع و نگران به سمتش برگشت و حسین ادامه داد:
_مگه اینکه بهشید از بس سین جیم اش کردند بخواد دهن باز کنه.
_ما ما ما نّ بَ بَ بَ رّ رّاش مُ مُ مُهم نی نی…
صندلی آیلار را به سمت خودش برگرداند و جدی نگاهش کرد:
_توقع داری بیاد اینجا بهت سر بزنه؟! اونم خونه من که میخواد سر به تنم نباشه! ببین آیلار خودتم میدونی اگه مادرت بفهمه یعنی بهداد فهمیده! باور کن اون ور اصلا اوضاع احوال خوبی نیست!
_تو…با ما…ما…مامانّ نّم….
_ آیلار اگه الان اینجایی… اگه برام خواهر کوچکه ایی واس خاطر اميره! مامانت و دوست داشتم قبول اما الان واسم خاطر نداره وقتی یاد آور حماقت و جهل خودمه.
آیلار سر پایین انداخت و با انگشتانش مشغول شد.
_آیلار؟!
خواست بلند شود که حسین آرام با گرفتن شانه هایش مانع شد:
_تو هرچی هم بخوای از من به عنوان دوست پسر سابق مامانت متنفر باشی…
آیلار سریع به میان حرفش آمد:
_نی…نی…نیس…تَ تَ تَمّ.
حسین لبخند کمرنگی زد:
_اگه هم متنفر باشی باید بدونی من و مامانت در حد همون دوست باقی موندیم! من زیادی خر بودم اون زیادی کار بلد بود اینه که به نتیجه نرسیدیم.
شانه بالا انداخت:
_مامانت دنبال پول بود فقط!
آیلار زمزمه کرد:
_تَ تَ تَقا…قاصِ صَشّ و مَ مَ من دادَمّ.
_مگه نگفتم عصبی نشو؟! بشین شامتو بخور تا منم یک زنگ بزنم بهشید.جلسه گفتار درمانی ات فردا ساعت چنده؟!
آیلار آرام و ضعیف گفت:
_ده!
_خودم فردا میرسونمتون.
آیلار سرش را به معنای موافقت تکان داد و به سمت گاز رفت تا غذا را بیاورد.
_آیلار…
با برگشتنش حسین صورت ضعیف و رنگ پریده اش را رصد کرد:
_اگه تصادفی هم امیر و دیدی…واینسا!
تردید آیلار را که دید جدی ادامه داد:
_از قبل بدتر شده!
_اَ اَ گِ مَ مَ مَ نّو ای اینّ جّ جّ جا بِ بِ بی…
_طرف حسابش منم اون وقت! مطمئن باش تا این رفتارهای خرکی شو کنار نذاره تو این بی خبری می مونه…
آیلار انگشتهایش را در هم فشرد و با حالتی عصبی موهایش را پشت گوش فرستاد و به جان گوشه ناخن هایش افتاد.حسین جلو رفت و دستهایش را محکم گرفت:
_نکن اینطوری!
_باوَرّ نِ نِ نِمی میکُ کُ نِ…
این را گفت و هق زد.سریع اشک زیر چشمش را پاک کرد و لبهایش لرزید.
_مَ مَ مَنّ و بّ آ آ وّ وّ رّ رّ نمی کُ کُ نِ…
حسین دستهای سرد و یخ زده را محکم گرفت و آیلار بی قرار به گریه افتاد.
_دختر چرا اینطوری میکنی؟! اصلا من غلط کردم گفتم امیر برگشته! آیلار آروم باش خب؟! تا تو نخوای نه من نه بهشید کاری نمیکنیم.
حسین به زور چند لقمه به خوردش داد و مجبورش کرد روی مبل بنشیند.
_باید خودت باعث بشی باورت کنه…شاید اگه منم بودم…
نگاه آیلار را که روی خودش دید دستی به پشت گردنش کشید:
_امیر تو این مسائل خره! چرا زودتر بهش نگفتی؟!
_نَ نَ نَشُ شُ شُ دّ.
_اگه اینقدر دیر نمیگفتی بهداد اینقدر حق به جانب رفتار نمیکرد! اون موقع که باید حرف میزدی نزدی.
_نِ نِمی می خوا خوا ستَ تَ مّ زِ زِ زِ ندِ گی ماما نّ نّم مّ خَ خَ خَرا بّ…
حسین آرام حرفش را قطع کرد:
_نمیخواستی زندگی مادرت خراب شه؟!
آیلار سرش را تکان داد و به میز شیشه ایی خیره شد.این زخمها که سمبل نفرت بودند تا ابد روی صورتش می ماند.
_پس تو فکر میکردی اگه تا آخرش سکوت کنی به زندگی مادرت خدمت کردی؟! و قصد داشتی بذاری بهداد همین طور به کارش ادامه بده؟!
آیلار ” نه ” خفه ایی بر زبان آورد.
_پس چی آیلار؟!
آیلار اخم کوچکی کرد.
_یک چیزی بگو که من باورم شه…منی که حداقل طرف توام و دارم آشفتگی رفیقم و میبینم و بازم به دل تو دارم راه میام…باید یک دلیل خیلی محکم باشه که یکی مثل بهداد این همه اذیتت کنه آزارت بده و تو سکوت کنی!
اخم آیلار همراه با آشفتگی و استرسش بیشتر میشد:
_وِ وِ لَ لَ مّ مّ کُن!
_باید یک دلیل بیاری. وقتی نمیتونی منی و که دارم با آرامش ازت میپرسم و قانع کنی چطور میخوای تو رو امیر وایسی؟! چطور میخوای بهش بفهمونی که حرف بهداد و ول کنه حرف تو رو بچسبه؟! ببین آیلار امیر بیشتر از تو شاکیه تا بهداد! میگه حتماً خودش میخواسته که سکوت کرده!
” نه ” مظلومانه و آرام آیلار حسین را برای چندمين بار متأثر کرد.هیچ گاه فکر نمیکرد در خانه خودش دخترِ فرار کرده از همه ی آلما را نگه داری کند.
بارها اندیشیده بود که آیلار دختر همان زن زیباروی کلاش است اما وقتی شب ها به اتاقش سر میزد و میدید چگونه جنین وار در خودش جمع میشود و در خواب گریه میکند بیشتر به اینکه او محبوب امیر است میرسید تا دختر آلما!
کلمات منقطع آیلار رشته افکارش را پاره کرد.
_ما ما مامانّ دو دو دوسِ سِش دا دارّه.رِ رِ فا فاه دارّه. نِمی خوا خوا خواس تَ تَ تَمّ اَ اَ زّ چِ چِ چشم مَ من بِ بِ ببینّ نِ.
_د آخه دختر جان بازم دلیل نمیشد بذاری اون عوضی ازت سوءاستفاده کنه!
_مَ مَ مَن یِ یِ بُ بُ بزدِ دِ دلم.
حسین نفس آه مانند و کلافه اش را بیرون داد.لحن غمگین و مظلومانه آیلار هربار ناراحت و عصبی اش میکرد.حال با تمام این اتفاقات که مسبب تمامشان بهداد بود…با تمام دردهای روحی و جسمی و از دست دادن تمام نزدیکانش… با یک زخم عمیق در سر و زیر چشم و با تنی ضعیف و نحیف که ماحصل خودخواهی ها و خودکامگی های بهداد بود با چشم های اشکی کنارش نشسته بود و خود را ” بزدل ” خطاب میکرد!
آیلار بینی اش را بالا کشید:
_مَ مَ مَن فقَ قَ قَط عا عا عاشِ شِ شِ شِق مامانم بو بودَم…می می می خوا خوا خواستَ مّ همیشه…
نفس عمیق بغض داری کشید و ادامه داد:
_شا…شا…شاد باشه.
گریه منقطع اش شدید تر شد و صورتش را با هردو دست پوشاند. حسین آرام کمرش را ماساژ داد:
_عاشقی جرم قشنگیست به انکارش مکوش…
آرام زمزمه کرد:
_تو دوره ایی که یکی به دختر خونده اش تعدی میکنه…یکی یک پسر عاشق پیشه و تلکه میکنه… یک عشق ناب بچه به مادر دیدن داره…لذت داره دیدنش… حسین پناهی میگفت آزارم می ده دیدن اون منظره ای که مادری کودکش را سیلی می زند ،ولی کودک باز هم دامانش را رها نمی کند….
کجاست آن قاضی تا حکم کند سرچشمه محبت مادر است یا کودک! …
گرفته و ناراحت ادامه داد:
_دیدن داره آیلار این عشق… دیدن داره…
چشمهایم را آرام گشودم و کش و قوس محکمی به بدنم دادم. اولین نفری که چشمم به او خورد حسین بود که با سر و وضعی آراسته روی مبل نشسته بود و نگاهش به سمت دیگری بود.چشم بستم و از سرمای هوا بیشتر در خود جمع شدم.صدای حسین که “ببخشید” ی گفت به گوشم رسید:
_برم یک پتو برا آیلار بیارم سردشه.
صدای فین فینی به گوشم رسید و متعاقب آن صدای آرام بخش بهشید:
_آره خیلی سرماییه.
چند ثانیه گذشت عطر مخصوص حسین به بینی ام رسید و با سنگینی پتو گرم تر شدم.
بهشید با شک گفت :
_مطمئنید خوابه؟!
تمام سعی ام را کردم تا پلکم نلرزد.
_خوابش سنگینه متاسفانه!
دوباره صدای فین فین بهشید آمد و لحن آرام حسین:
_بهشید خانم اینقدر گریه نکنید.
بهشید با گریه گفت:
_امیرعلی داره شورش و در میاره…عقلش و از دست داده بخدا.
گوشهایم تیز شد.نیاز شدید به دستشويى داشتم ولی میتونستم حدس بزنم با بیدار شدن من بحث به پایان میرسه.
_همه چی بهم ریخته.میترسم عمه ام خدای نکرده سکته کنه.
_نباید اینطور بهداد و جری میکرد.
بهشید صدایش گرفته بود:
_به نظرم آیلار و هرچه زودتر ببینه بهتره…
ناخودآگاه تکانی خوردم.
_بهشید خانم از شما بعیده! تو این وضعیت که دیدن این دو تا همه چی و بدتر میکنه! شما میگی امیر دوباره رفته سراغ بهداد و لت و پارش کرده!
_فکر میکرده آیلار پیش اونه! بهداد هم عصبانی اش کرده.
_خب این یعنی چی؟! یعنی امیر فکر میکنه آیلار هنوز به بهداد وصله! بعد شما پیشنهاد روبرو شدن این دو تا رو میدید؟!
لب پایین ام و همان طور که زیر پتو بودم محکم گاز گرفتم. دیوانگی های امیرعلی تمامی نداشت.
_وقتی هنوز به آیلار اعتماد نداره و فکر میکنه بعد از این همه اتفاق ممکنه بره پیش بهداد چطور معتقد هستید دیدن این دو تا شرایط و تغییر میده؟!
با شنیدن جمله بهشید عملا وا رفتم:
_ظاهرا بهداد میخواد بره به عمه بگه که امیرعلی چکار کرده و کی و میخواد.بعد فکر میکنید چی میشه؟! فقط دشمنی بهداد و امیر بیشتر میشه! چون اگه بهداد حرف بزنه امیر نمیتونه برای دفاع بگه بهداد چی بسر آیلار آورده!
مکثی کرد و ادامه داد:
_عمه من سنتی هستش.قبول نمیکنه عروسش…
پتو را از روی سرم کنار زدم و به بهشید که با دیدن من سکوت کرده بود نگریستم.یکه خورد:
_آیلار جان.
حسین بلند شد و کنارم نشست:
_ خوبی؟! کم کم آماده شو بریم برا جلسه گفتار درمانی.
بهشید با ناراحتی به حسین نگریست و مغموم رو کرد به من:
_آیلار امیر داره همه چی و از حد میگذرونه… ندیدن تو داره دیوونه اش میکنه و من واقعاً نگران جون بهدادم.
لبامو بهم فشار دادم:
_او او اون دَ دَ دفعه کِ کِ نَ نَ نمُ مُ مُ رّ رّ د.
چشمهای بهشید گرد شد:
_ توقع داشتی بکشش؟! توقع داشتی پسر عمه پسر دایی و بکشه؟! هرچند رفتارهای غیر انسانی الانش چه فرق با کشتن داره؟! پسره ی دیوونه رفته یک کاره دست برادر منو شکونده!
_بِه بِهداد صَ صَ صَد با بارّ مَ مَ منو کُ کُ کشت!
حسین مانند همیشه آرام کمرم را ماساژ داد و لب زد:
_ریلکس کن… بدنت و شل کن منقبض شده.
بهشید با دیدن چهره ام رنگ نگاهش عوض شد:
_آیلار جان باور کن اگه ببینت همه چی عوض میشه!
لحن حسین کاملا جدی تر از قبل شده بود :
_ از کجا اینقدر مطمئن هستید؟! اگه بزنه ناقصش کنه چی؟!
_ بالاخره که باید ببینش! برادر من امنیت جانی نداره!
در تمام این مدت من سپر بلای مامان بودم.با مامان دعوا میشد من کتک شو میخوردم.مامان هم خوابش نمیشد من کتک شو میخوردم.چک اش پاس نمیشد من کتک شو میخوردم…
مامان خودم پس ام زد حالا برا چی باید سپر بلای بهداد هم میشدم؟! مگر آن زمان که من از درد زانو لنگ میزدم کسی برایم دل سوزاند که من نگران کسی باشم؟!مگر آن موقع که تمام تنم از دست بهداد درد میگرفت کسی برایم دل سوزاند؟!
سکوت من ابروهای بهشید را درهم برد:
_آیلار جان امیرعلی داره به خاطر غیب شدن تو این رفتار و میکنه! اگه خودتو نشون بدی امیرعلی دیگه کاری به بهداد نداره!
_میخواید این بحث و فعلا تموم کنیم؟!
بهشید کیفش را برداشت و بلند شد:
_حسین آقا از شما توقع نداشتم…لابد وقتی داداش من مُرد؟! آیلار خانم نمیخوای چیزی بگی؟! حال و روز مامانت هم اصلا جالب نیست!
من به هیچ عنوان آمادگی دیدن امیرعلی با آن حجم عصبانیت را نداشتم و بهشید نگران برادرش بود.تنها دستش شکسته بود مگر چه شده بود؟!
لحن بهشید کمی حرصی شد:
_آیلار!
حسین ” بهشید خانم ” آرام اما هشدار دهنده ایی گفت.موهای بهم ریخته ام را پشت گوش فرستادم و رو به بهشید آرام گفتم:
_تا تا تا حالا بِ بِ بهت تَ تَ تجاوُ وُز شُ شُ شده؟!
گونه های بهشید گل انداخت و نگاه شرم زده ایی به حسین انداخت.
_اَ اَزم تَ تَ تَوقُع نَ نَداشته با باش دِ دلم بَ بَراش بِ بِسوز زّه!
لبهایش بهم فشرده شد:
_داداش من بمیره خیال تو راحت میشه؟! اگه میدونستم قراره آخرش بشه این…
جمله اش را ادامه نداد و به سمت در رفت.حسین به سرعت بلند شد:
_بهشید خانم.
بهشید به سمتش برگشت و با چشمهای عصبانی نگاهش کرد.سر چرخاندم و چانه ام را روی پشتی مبل گذاشتم.ترکیب جالبی بودند.حسین هم تیپ و هیکل امیرعلی بود و بهشید بلند قد اما توپر .پوست هردو سفید رنگ و چشمهای هردو قهوه ایی رنگ بود هرچند چشمهای حسین بیشتر عسلی میزد.
_آیلار میتونه همه چیز و ختم به خیر کنه ولی نمیخواد! چهل پنجاه تا داداش ندارم که اگه بهداد و از دست دادم دلم قرص باشه!
_بهشید خانم مگه امیر قاتله؟!
_پس این دعواهای مسخره ی هر روزش چه معنی میده؟!
رو کرد به سمت منی که متعجب بودم.هیچگاه در مخیله ام ظهور نمیکرد که بهشید هم بتواند عصبانی شود…داد بزند…
_آیلار یک چیزی بگو! تو حاضری به مرگ بهداد؟!
حسین سرش را به سرعت سمت من برگرداند تا عکس العمل من را ببیند.آب دهانم را قورت دادم
و سرم را به نشان نفی تکان دادم.
بهشید دست به کمر شد:
_پس چرا نمیذاری امیر ببینت؟!
حسین کلافه هردو چشمش را ماساژ داد:
_بهشید خانم شما همش حرف خودتون و میزنید.دِ آخه امیر که الان اینو ببینه تیکه بزرگش گوششه. اون روز که شما آیلار و فرستادی خونه من قرار چی بود؟!
_من فکر میکردم همون روز یک دعوای ساده میشه و تمام! گفتم میاد اینجا آتیش امیرعلی میخوابه و همه چیز ختم به خیر میشه! چه میدونستم میخواد بعد دو هفته بره پاساژ سراغ بهداد… الان فقط دردش نبود آیلاره!
حسین نگاهی به من انداخت و رو کرد به بهشید:
_برا چی دنبال آیلاره به نظرتون؟! من رفیق ام و میشناسم! خر بشه هیچی حالیش نیست.
_منم پسر عمه ام و میشناسم… میدونم آیلار و ببینه میشینه سر جاش و نمیره سراغ این و اون!در ضمن…
لحنش کمی آرام اما به وضوح دلخور بود:
_فکر میکنید اگه بفهمه دو هفته تمام اینجا…
با نگاه عسلی حسین که به خون نشست بهشید که هیچ من هم لال شدم!
_بهشید خانم اگه آیلار مثل خواهر من اینجاست واسه ادب شدن اميره.هر وقت فکر بیخود زد به سرش یک تو دهنی از من میخوره!
بهشید آب دهانش را قورت داد و به من نگاه کرد.ناخودآگاه لبخندی بر لبم آمد.دوست داشتم فکر کنم بهشید این را از سر حسادت زنانه پرسید و حسین در لفافه جوابش را داد!
زوج بی نظیری میشدند بدون شک…هردو مهربان و خوش ذات بودند و علیرغم پدر و مادر نبودن بسیار مسئولیت پذیر…
باید زودتر از اینها متوجه میشدم که بهشید عاشق حسین شده است.از همان روزی که به همراه امیرعلی رفتند و گفت فی الفور به خانه حسینی بروم که حتی چهره اش هم به خوبی یادم نمی آمد.
وگرنه آمدن های هرروزه بهشید و زیباتر شدنش… گلگون شدن گونه ها و حساسیت بیش از حدش به توجه حسین به من نمیتوانست تصادفی باشد.
در این دو هفته هر روز به بهانه همراهی من در جلسات گفتار درمانی و حتی پختن غذای مورد علاقه من آراسته و زیبا به اینجا می آمد. در عین اینکه سادگی و زیبایی اش جلب توجه میکرد وقار و خانم بودنش هم حفظ میشد و با تمام اینها چه کسی بهتر و لایق تر از حسین؟!
آنقدر غرق در خیال پردازی خودم بودم که وقتی در بسته شد به خود آمدم.
_پاشو صبحونه بخور بریم.
_رَ رفت؟!
_کی؟! بهشید خانم؟! صد بار ازت خداحافظی کرد!
لبخندم عمیق تر شد و زل زدم به عسلی چشمهایش تا تاثیر حرفم را متوجه بشم:
_بِ بِهشی شید اَز دُ دُ دختر رّ رّ های گُ گُل رو روزّ گا گارّه.
لبخندی زد و سری تکان داد:
_تو کار بزرگترا دخالت نکن.شیطونی هم ممنوع!
سرمو کج کردم و بعد از مدتها با همان شیطنت قدیمها خندیدم و دوان دوان به سمت دستشويى رفتم.
ساکت و صامت به دیوار روبرویش خیره شده بود و سرش را آرام و تیک وار تکان میداد.چشم از برنامه هفتگی با دست خط کج و کوله گرفت و نگاهش برای بار هزارم میان وسایل اتاق چرخید.میز تحریری که انواع اقسام کتاب های کنکوری روی آن به چشم میخورد و مانتو و شلوار و مقنعه اش از صندلی آویزان بود.گوشه میز کوله ی بزرگ اش قرار داشت که آلما هربار با او بحث میکرد آن را روی هردو شانه بیندازد و آیلار محل نمیگذاشت.چشمش به عروسک بزرگی که آن را برایش به سوغات آورده بود افتاد.آرام از روی تخت بلند شد و عروسک را در آغوش کشید.بوی تازگی و عطر ملایم خودش را میداد.کاملاً مشخص بود آیلار حتی یک بار هم به آن دست نزده است.عروسک را رها کرد و به سمت کمدش رفت.در کمد را آرام گشود.اگر اینجا بود دیگر به بی نظمی و شلختگی اش ایراد نمیگرفت.حجم لباسهای آویزان شده را در آغوش کشید و پر بغض بو کشید.پنجه های لاغر و رنگ پریده اش را محکم تر در انبوه لباسها فرو کرد و حریصانه تر استشمام کرد.عقب رفت و جعبه قرمز رنگی چشمش را گرفت.کنجکاو اشک چشمش را با پشت دست پاک کرد و به سختی نشست.جعبه را با هردو دست بیرون کشید و با احتیاط در آن را گشود.چشمهایش متعجب میان انبوه عروسک های کوچک در گردش بود.چرا آیلار هیچ وقت به او این جعبه را نشان نداده بود؟! عروسک های ظریف را پس زد و چشمش به کاغذی کوچک افتاد.حریصانه کاغذ را چنگ زد و کلمات را تند تند خواند
” تقدیم به ماهی کوچولوی زندگیم که زیباتر از تمام عروسک های دنیاست…عاشق تو امیرعلی ”
کاغذ را در دستش مچاله کرد و قطره اشکی از چشمش چکید.چند روز بود که گریه میکرد نمیدانست…
جعبه را با بغض سُر داد.از کی دخترش عاشق شده بود که او نمیدانست؟! از کی همسرش از دخترش کام میگرفت و او نمیدانست؟! اصلا فصل مشترک این دو کِی بود؟!
از همان روز که آتوسا همه چیز را با زجه و ناله تعریف کرده بود تا الان کم از مرده متحرک نداشت.حرف نزد و تنها غصه خورد و غصه خورد و غصه خورد…
حرفهای اطرافیان را نمیشنید… نه حرفهای آتوسا که میگفت میتواند شکایت کند و طلاق بگیرد… نه حرفهای بهداد که اول طلبکار گفت از آیلار خوشش می آمده و حال حسی به او ندارد و نه حتی حرفهای بهشید که از آیلار طرفداری میکرد نه برادرش…
زمان و مکان را از یاد برده بود و برای هزارمين بار در و دیوار اتاق را نگاه میکرد. پنجمین شبی بود که بهداد به خانه نیامده بود و پنجمین شبی بود که در اتاق دخترش بسر میبرد.
به تخت تکیه داد و دست روی شکمش گذاشت.انقدر در این مدت فکر کرده بود که رو به دیوانه شدن میرفت.صدای بهداد ضعیف تر به گوشش میرسید اما گریه های مظلومانه آیلار بشدت واضح بود.آزار میداد خودش را با یادآوری تمام روزهایی که بی اهمیت از او گذشته و حرفش را نشنیده بود.مگر آیلار بارها نگفته بود طلاق بگیرد؟! مگر نگفته بود بهداد اذیتش میکند؟! مگر بارها از خانه فرار نکرده بود؟! پس چرا هیچگاه به ذهنش نرسیده بود که بهداد چه فکر کثیفی در ذهنش بوده است؟!
باید آیلار را میدید…باید میگفت که این بار با هیچ پول و ثروتی عوضش نمیکند…باید میگفت گوشهایش میشوند برای ناگفته هایش…مگر مادرش نبود؟! مگر دخترها هرگاه اذیت میشدند به مادر خود نمیگفتند؟! با انزجار دست روی صورت رنگ پریده خود کشید و بی جان هق زد.دیگر نایی برای گریه کردن نداشت.دست به کمر و به سختی سعی کرد بلند شود.با خود نجوا کرد ” باید برم پیشش…اون پسره دیوونه هم نمیتونه کاری کنه…اصلا بره همه چی و به بهداد بگه! ”
صدای قدمهای مردانه ایی به گوشش رسید و سیخ در جایش ایستاد.ضربه ایی آرام به در وارد شد و صدای بهداد:
_آلما!
بعد از چندین شبانه روز برای چه برگشته بود؟!
_درو باز کن با هم حرف بزنیم…ببین…قضیه اونی نیست که همه جار زدن! آیلار جا دختر من بود باور کن…
آلما با تمام وجودش جیغ زد:
_خفه شو!
صدای بهداد کلافه اما نگران شد:
_خیلی خب…درو باز کن با هم صحبت کنیم.
بهداد به در زد:
_الان برا چی خودتو حبس کردی اینجا؟! مُرده عزاشو گرفتی؟! الان پیش پسرعمه من داره به ریش من و تو میخنده!
آلما تمام تنش میلرزید :
_بهداد ازت متنفرم! از اینکه تمام این مدت گولم زدی ازت متنفرم!
بهداد محکم تر به در زد:
_احمق بیشعور تو حامله ایی برا چی اینقدر حرص میخوری آخه؟!
آلما دوباره جیغ زد:
_از بچه ات هم متنفرم!
دستگیره محکم و با سرعت بالا پایین شد:
_آلما درو باز کن! میدونم حالت خوب نیست…باز کن حالت خوب شد با هم صحبت میکنیم.
آلما بی توجه به لرز بدنش و کوبیدن های مداوم در به سمت کشوهای لوازم آرایشی آیلار رفت و آنقدر هیجان زده آن را گشود که کشو کاملا از ریل خارج شد.تند تند میان وسایل درهم و بهم ریخته در جست و جو بود.صدای بهداد کاملا عصبانی شده بود:
_بلایی سر اون بچه بیاری از زندگی پشیمونت میکنم.وا کن این بی صاحابو!
تیغ را از میان وسایل جدا کرد و با لرز جیغ کشید:
_بهداد من فقط ازت یک زندگی آروم میخواستم.فقط میخواستم برا بچه ام پدری کنی…وای بر تو بهداد…وای…
دستهایش علنا میلرزید.عقب عقب رفت و روی تخت افتاد.نگاه اشکبارش را دور تا دور خانه چرخاند و هق زد:
_آیلار من هر کار کردم واسه خاطر تو بوده…
فشار عصبی دیوانه اش کرده و لرز بدنش بیشتر شده بود.
_دوست داشتم بهترین ها برا تو باشه.
بهداد محکم به در میکوبید و قصد شکاندن اش را داشت اما نمیتوانست.محال بود با دست شکسته بتواند در را بشکند.آلما آستین دست چپش را بالا زد و نگاهش به رگهای بنفش و آبی رنگ روی پوست سفید و ظریفش افتاد.لب پایین اش لرزید:
_دروغ میگفتم که دختری به این سن دوست ندارم…دروغ میگفتم که نمیخواستمت…دروغ میگفتم که ناخواسته بودی…
اشک چشمش روان شد و قطره ایی روی مچ دستش افتاد.تیغ را محکم تر گرفت و آهسته لب زد:
_من همیشه دوستت داشتم…
دست چپش را مشت کرد و بی معطلی تیغ را علیرغم ضعف و لرز وجودی اش محکم روی مچ دستش کشید.برای یک لحظه چنان سوزش عمیقی حس کرد که بی معطلی تیغ را پرت کرد و با دست راست مچ دست چپش را چسبید. زجه ایی زد و روی تخت مچاله شد.خون به سرعت از لابلای انگشتانش عبور کرد و بروی روتختی سرازیر شد.از شدت سرمای درون لرزی بر پیکر ظریفش نشست و بی حال دست سالمش را روی شکمش گذاشت و زمزمه کرد:
_حداقل تو مامان و ببخش…
در محکم و با صدا باز شد و بهداد شوک زده به صحنه روبرویش خیره شد.آلما بروی شانه چپ با چشمهایی بسته دراز کشیده و از مچ دستش خون به وضوح فواره میزد.باناباوری جلو رفت و با زانو روی تخت نشست.خفه صدایش زد:
_آلما! چه غلطی کردی؟!
سر کوچکش را گرفت و به صورتش زد:
_تو چرا؟! من گه خوری کرده بودم!
عربده کشید:
_وا کن چشماتو! مادری تو! برا چی اینکارو کردی احمق بیشعور؟!
تن بی جان آلما را به سختی در آغوش کشید. لبهایش بهم فشرده و فک اش منقبض شد.اخمهایش درهم رفت و با خشونت دستی به صورت خودش کشید.به ثانیه نکشید که در کمال ناباوری به گریه افتاد. یادش نمی آمد آخرین بار کی اشک ریخته بود…شاید لحظه خاکسپاری مادر یا پدرش…یادش نمی آمد.اما در این لحظه آنقدر خود را ناتوان دید که پس از سالها به گریه افتاده بود.از دست دادن آلما ورای تصورش بود.تنها کسی که برایش مانده بود و قرار بود چندی دیگر مادر فرزندش شود.بهداد علنا و با صدای بلند گریه میکرد.
_میخواستم برم همه چی و به عمه بگم…اما نگفتم…به خاطر تو!بعد توی نفهم الاغ خودکشی میکنی؟!
خیسی روتختی را که زیر انگشتانش حس کرد تازه هوشیار شد و دست نحیف آلما را در دست گرفت. به سختی مچ دستش را فشار داد تا مانع خونریزی شود.
سعی کرد شماره اورژانس را به خاطر بیاورد. آلما را روی تخت رها کرد و بی حواس به دنبال گوشی اش مشغول گشتن جیبهایش شد.همانطور که مانند پسر بچه ایی گریه میکرد آلمای بی جان را مخاطب قرار داد:
_نمیری خَره! آدم میشم…به قرآن آدم میشم فقط نمیر لامصب!
گوشی را به زحمت پیدا کرد و قبل از تماس گرفتن خم شد و پیشانی سفید همسرش را بوسید :
_تو رو جون بچه هات نمیر! به قرآن جبران میکنم….
پلک آلما تکان خفیفی خورد و بهداد با چشمهایی خیس مشغول شماره گرفتن شد.
بهشید آرام دستش را روی دست بهداد گذاشت اما بهداد دستش را به سرعت پس کشید.بهشید آرام لب پائینش را گاز گرفت:
_من به خاطر تو اومدم…
بهداد تیز نگاهش کرد و بهشید با غصه چشم در چشمهای اشکی و قرمز برادرش شد:
_نه به خاطر زنگ تو…واسه خاطر دل خودم اومدم.
بهداد لبخند تلخی زد:
_تو که منو به همه فروختی!
_هنوزم دلم باهات صاف نیست…نمیخوام و نمیتونم باور کنم تمام این مدت با آیلار…
بهداد کلافه نفسش را بیرون داد.
_بهداد؟!
به سمت بهشید برگشت.
_چرا؟!
نگاهی به دانه های برفی که آرام آرام روی زمین مینشتند کرد و شانه بالا انداخت:
_نمیدونم…شاید باورت نشه اما واقعا نمیدونم…امروز وقتی آلما رو غرقِ به خون دیدم… یک آن یاد لحظه ایی افتادم که با تمام خشم وجودم اون روز آیلار و هل دادم! میدونستم میز شیشه ایی بود…میدونستم آیلار چقدر ضعیفه اما بدتر هلش دادم به سمت میز…اگه آلما میمرد…
دست سالمش مشت شد:
_من زن و بچه ام و دوست دارم.
_بهداد من پرسیدم چرا؟!
_حالش خوبه؟! من که میدونم میدونی کجاست…رفیق گرمابه و گلستان بودید باهم! تو امیرعلی و براش جور کردی؟!
بهشید شانه بالا انداخت:
_من فقط کاتالیزگر بودم!
_حالش چطوره؟! حرف میزنه؟!
ابروی بهشید بالا رفت:
_اگه غریبه بودی میگفتم بعد این همه مدت یادت افتاد حالشو بپرسی اما چون برادری میگم بهتره…
_امیرعلی غلط زیادی کرد وگرنه بهش میگفتم قضیه از چه قراره! بمونه تو شک جونش در بیاد!
_عوض نمیشی تو!
بهداد لبخند بی جانی زد:
_ترک عادت موجب مرضه…آلما خوب میشه به نظرت؟!
_بستگی به خودت داره!
بهداد نگاه استفهام آمیزی به او انداخت و بهشید ادامه داد:
_آیلار و آزار دادی آلما هم آسیب دید…ایندفعه آلما و آزار بدی بچه ات آسیب میبینه!
بهداد کلافه دست در موهایش برد و با غصه گفت:
_بهشید وقتی اون ریختی دیدمش یک لحظه فکر کردم مُرد.
بهشید به سمتش برگشت و دست روی فرمان گذاشت:
_الان که زنده اس میخوای چکار کنی؟!
بهداد متعجب اخم کوچکی کرد:
_منظورت چیه؟! صبر میکنم خوب شه…ازش مراقبت میکنم خر نشه دوباره.
_نمیخوای بهش توضیحی بدی؟!
_اصلا نذاشت من توضیح بدم! تا به خودم بجنبم خودشو سلاخی کرد.
نگاه منتظر بهشید را که دید ادامه داد:
_خب وقتی برگشت براش توضیح میدم.اما بخدا بخواد اسم طلاق بیاره اذیتش میکنم! میشینه سر خونه زندگیش.چند. وقت دیگه هم که زایمان داره!
بهشید سرش را به نشان تاسف تکان داد اما لبخند محوی روی صورتش بود:
_میام کمکش.قراره عمه بشم.
بهداد جسور شد از لبخند خواهرش:
_فحش خورت ملسه عمه خانم!
بهشید خنده آرامی کرد و اینبار وقتی دست مردانه برادرش را گرفت بهداد دستش را پس نکشید.
_آیلار دیگه برگشتنی نیست…چیزی هم عوض نمیشه…اما حداقل آلما و نگه دار! بهداد…تو برادر بزرگمی قرار نیست من نصيحتت کنم.گذشته هم جبران نمیشه…آیلار هم آیلار سابق نمیشه…اما الان هم میتونی جلو یک سری چیزها و بگیری!
بهداد آرام سرش را تکان داد:
_میدونم.
_بهداد…
لبش را زبان زد و با من و من ادامه داد:
_تو هنوزم به آیلار…
بهداد تند سخنش را قطع کرد:
_ول کن بهشید! زن من امروز تا پای مرگ رفت…خیلی زرنگ باشم بچسبم به زن و بچه ام.
بهشید نفسش را بیرون داد:
_امیدوارم.
_بخوام هم دستم بهش نمیرسه.
بهشید چشمهایش را گرد کرد و بهداد لبخند بی جانی زد:
_من برم دیگه.میخوام وقتی بهوش اومد پیشش باشم.
دست داد و در ماشین را باز کرد.بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
_میدونم داری میری دیدنش…اما بهش بگو مامانش بهش احتیاج داره همین! من که دیگه نمیتونم زورش کنم برگرده اما حداقل بیاد مادرش و ببینه.
بهشید آرام سرش را تکان داد:
_بهش میگم.
از بهداد خداحافظی کرد و گفت به زودی به آنها سر میزند.ماشین را روشن و به سمت خانه حسین حرکت کرد.وقتی به کوچه رسید ماشین را با احتیاط پارک کرد و قبل از پیاده شدن اینه جیبی اش را از کیف در آورد و خود را چک کرد تا کاملاً آراسته باشد.لب پایین اش را از شدت هیجان گاز گرفت و پیاده شد.جلو رفت و از دیدن در باز آپارتمان با تعجب به اطراف نگریست و با فرض اینکه شاید همسایه ایی به قصد آن را باز گذاشته داخل شد و از پله ها بالا رفت.وقتی به در خانه حسین رسید با هیجان دستش را روی قلبش گذاشت و قبل از آنکه انگشتهایش به در برخورد کند صدایی دورگه مانع شد.
_دست مريزاد دختر دایی!
بهشید با هین کوتاهی فاصله گرفت و دستش را جلوی دهانش گذاشت.امیرعلی تکیه اش را از دیوار برداشت و با فک منقبض شده جلو آمد:
_پس مهمون ناخونده اش تو بودی؟!
بهشید گیج سرش را به معنای نفی تکان داد و امیرعلی با انزجار ادامه داد:
_فرق نمیکنه چه قشر و چه سنی باشید! ذات دختر جماعت عوضیه!
سپس غرید:
_پس چرا در نمیزنی؟!
بهشید نگاهش هراسان میان در و امیرعلی که با ریشهای درآمده و ظاهر نامنظم خوفناک شده بود گردش کرد.ابروی امیرعلی بالا رفت:
_باشه! پس خودم اینکارو میکنم!
و در مقابل بهشید بهت زده دست بالا برد و ضربه ایی نه چندان ملایم به در چوبی کوبید.بهشید دست به دیوار گرفت تا پس نیافتد و امیرعلی با اخم و تاسف سری برایش تکان داد و به انتظار ایستاد.
به ثانیه نگذشت که در چوبی با ملایمت باز شد و اندام ظریف آیلار نمایان.امیرعلی با بهت صاف در جایش ایستاد و باناباوری به اندام ظریف آیلار که جین جذب و لباسی زمستانی به رنگ بنفش آن را در بر گرفته بود خیره شد و به موهایش که به روی شانه رها بود رسید.تا به الان متوجه باریکی کمر و برجستگی های ظریف بالا تنه اش نشده بود. چشمهایش روی یقه هفت لباسش که زنجیر اهدایی خودش نمایان بود مکثی کرد و سریع بالا امد.به چشمهای ترسیده ی آیلار رسید نفسش تند شد و به سختی لب زد:
_تو؟!
و تا خواست با چشمهای به خون نشسته جلو بیاید آیلار ترسیده در را رها کرد و عقب عقب رفت.
امیرعلی فاصله بوجود آمده را با گام بلند خودش جبران کرد و تا آیلارِ ترسیده به خود بجنبد بازویش را محکم گرفت و عربده کشید:
_کدوم گوری میری؟!
و به ثانیه نگذشت که محکم به صورتش کوبید.افتادن آیلار همزمان شد با جیغ بلند بهشید:
_امیر ولش کن.
امیر خم شد و از بازو بلندش کرد:
_خودتو به موش مردگی نزن.بهداد سیرت نکرد؟! برات کافی نبود؟!
بهشید هراسان نگاهی کلی به خانه انداخت:
_حسین آقا کجاست؟!
این را گفت و به سمتشان رفت:
_به کی قسم بخورم این گناهی نداره؟!
با داد امیرعلی سر آیلار پایین تر آمد و موهایش تمام صورتش را پوشاند.
_تو یکی ساکت شو! من به عمرم آدم به منافق بودن و تو ندیدم! میدونستی دو هفته دنبال این بودم بازم لال مونی گرفته بودی.
داد بلندی کشید و آیلار را با تمام حرص درونش هل داد و قبل از آنکه آیلار نیم خیز شود به رویش خیمه و موهایش را از روی صورتش کنار زد.مکث کوتاهی کرد با دیدن خونی که از بینی اش سرازیر شده بود.آیلار از شدت ترس هق زد و به گریه افتاد:
_اِ اِ اِشتِ تِ با با…
آنقدر از وضعیت موجود و عصبانیت امیرعلی وحشت زده شده بود که نمیتوانست حرف بزند.
_خفه شو ماهی! آره من اشتباه میکردم! منِ خرِ ساده اشتباه میکردم که عاشق یک هرجایی شدم! سیرت میکنه؟!
با تمام خشم درون به صورت آیلار زد و عربده کشید :
_با کل مردا دور و بر من بخوابی سیرت میکنه؟!
آیلار ناله ضعیفی کرد و ساعد امیرعلی را گرفت:
_اِ اشتباه می میکُنّ نّ نی.
امیرعلی پوزخندی زد و به چشمهای نیمه بسته آیلار خیره شد.آرام زنجیر اهدایی خودش را در دست گرفت و غرید:
_آره اشتباه کردم!
و زنجیر را با شتاب به سمت خودش کشید.آیلار همراه با زنجیر کمی بالا آمد و به محض پاره شدنش ناله ایی کرد و دست روی گردنش که میسوخت گذاشت.انگشتهایش را روی خیسی گردنش حرکت داد و آرام بالا گرفت.با دیدن رد کمرنگ خون بی حال به امیرعلی خیره شد:
_خو خو خودِ دِ دِت گُ گُ گُفتی هی هیچ وَ وَ وَقتّ بِم آ آ آسی بّ نِ نِمی…
حرفش تمام نشده بود که حسین در درگاه در ظاهر شد و خریدها از دستش افتاد.با دیدن وضعیت امیرعلی و آیلار اخم کوچکی کرد :
_اینجا چه خبره؟!
اما به محض جلوتر آمدن اول نگاهش به چشمهای اشکی بهشید و سپس رد خون کمرنگی که از بینی آیلار روان شده بود افتاد و امیرعلی را هل داد تا از روی آیلار کنار برود:
_چه غلطی میکنی؟! بهشید خانم کمک کن آیلار بره اتاق!
امیرعلی با خشم بلند شد و به قفسه سینه حسین کوبید:
_غلط زیادی و تو کردی ناموس دزد!
حسین مچ دستش را چسبید:
_حرف دهنت و بفهم! اگه میخوای تا آخر عمر تو جهل و حماقت بمونی همین الان از خونه من برو بیرون! بدون آیلار! اما اگه میخوای…
امیرعلی یقه اش گرفت :
_هی یارو واسه من شرط و شروط نذار! گه میخوری اسمش و میاری!
حسین کلافه هردو دستش را روی دست امیرعلی گذاشت:
_بهشید خانم آیلار و ببرید لطفاً!
امیرعلی با حرص حسین را به دیوار کوبید و عربده کشید:
_حق نداری به فکر حال ماهی باشی! فقط من حق دارم مواظبش باشم! حالیته لعنتی؟!
حسین خونسرد نگاهش کرد:
_داشتی میکشتیش.آدم کسی و بخواد که آزارش نمیده.
فریاد امیرعلی کلافه ترش میکرد:
_مال خودمه! بزنم بکشمش هم به تو ربطی نداره عوضی!
با قفل شدن در اتاق توسط بهشید حسین مطمئن امیرعلی را هل داد:
_حرف دهنتو بفهم! آدم بودی ازت فرار نمیکرد!
امیرعلی دوباره حسین را به دیوار کوبید:
_به تو چه؟! به تو چه خودتو انداختی وسط؟! اون زنیکه هرجایی ولت کرد اومدی سراغ دخترش؟!
حسین توی صورتش فریاد زد:
_من به خاطر تو از دست تو شب و روز ازش مراقبت کردم! این بود ادعای عاشقی ات؟! این بود دارم دیوونه میشم ات؟! این همه خودتو کشتی پیداش کنی واسه این بود؟!
امیرعلی متقابلا تو صورتش داد زد:
_تو جواب منو بده! لابد به دلت راه اومده که داری خودتو براش میکشی؟!
حسین به چشمهای امیرعلی که از نم اشک شفاف شده بود زل زد.
_بهداد که ازش راضی بود تو چی؟! تو.چی عوضی؟! تو هم راضی بودی؟!
فشار پنجه امیرعلی روی یقه اش بیشتر شد و حسین به حرف آمد:
_امیر چرا رفتی تو قالب آدمهای نفهم؟! تو مگه جونت نمیرفت برا آیلار؟! حرف بهداد و با اون همه لَش بازی اش قبول داری حرف این دختر و قبول نداری؟!
امیرعلی چانه اش را فشرد:
_طرفشو نگیر!
حسین برادرانه دست امیرعلی را محکم گرفت :
_امیر بخدا این دختر از گُل پاک تره.
_پاک بود دو هفته پیش توی بی ناموس نمی موند!
حسین جوش آورد از حماقتش.هلش داد و داد کشید:
_من بی ناموسم؟!
دوباره هلش داد:
_آیلار ات ناپاکه؟!
به در اشاره زد:
_پس گمشو برو بیرون! با من حال و روزش خوش تره!
امیرعلی مشتش را بی هوا به حسین زد و حسین با مهارت جاخالی داد و سرش را عقب کشید.امیرعلی با حرص داد زد:
_ببند دهنتو!
_چته؟! عقده هات و سرش خالی کردی حالا از خونه من برو بیرون!
_من بدون ماهی هیچ جا نمیرم!
_برا من عربده کشی نکن امیر! تا آدم نشی اینجا می مونه!
با تاسف نگاهش کرد و دست به کمر و نفس زنان ادامه داد:
_واقعا فکر کردی دو دستی تقدیمت میکنمش؟! این همه بدبختی نکشیدیم آرومش کنیم که گیر بدتر از بهداد بیافته!
_حق داره فقط با من آروم شه!
_صداتو بیار پایین! حالا هم بیرون!
امیرعلی به سمت در اتاق رفت و همزمان گفت:
_خفه شو حسین! من ماهی و میبرم!
محکم به در چوبی کوبید:
_وا کن درو!
چشمهایش را ریز کرد و حرصی ادامه داد:
_مطمئن باش به اندازه در قبلی مقاومت نداره!
_امیر دردت چیه؟!
دست حسین را از روی شانه پهنش پس زد.
_من نمیذارم دست روش بلند کنی!
امیرعلی با صدایی که بغض دار شده بود داد کشید:
_چکارشی لعنتی که برا من تعیین تکلیف میکنی؟!
با لگد به در کوبید:
_خرِ نفهم دنیا و بگردی مثل من…
جمله اش را ادامه نداد و آرام به در زد:
_وا کن درو!
حسین دوباره دست روی شانه اش گذاشت و فک امیرعلی منقبض شد.
_به جون مامانم این مدت عین خواهر بود برام…
از میان دندانهای کلید شده اش غرید:
_چرا پیشِ تو؟!
_پیشنهاد بهشید خانم بود.جای دیگه ایی سراغ نداشتیم…
_اگه بی گناه بود در نمیرفت!
_میتونست از خودش دفاع کنه؟! از ده تا کلمه ات نُه تاش ” میکشمش ” بود!
امیرعلی به عمد صدایش را بالا برد تا آیلار هم بشنود:
_مُرد با دو تا سیلی؟! دِ اگه میخواستم تنبیه گه خوریش و کنم که الان زنده نبود!
_امیر! این رسم عاشقی نیست!
_این عاشق بود که با بهداد…
حسین با آرامش حرفش را قطع کرد:
_آیلار عاشق مادرش بود!
امیرعلی گیج و منگ اخمی کرد و حسین نفسش را بیرون داد:
_اینقدر خاطر مامانش و میخواست که سکوت کنه! این بچه سپر بلای مادرش شده بود!
امیرعلی دستش را در هوا تکان داد و ” برو بابایی ” گفت:
_فلم هندی اش نکن حسین! دهن منو وا نکن! خود خَرش میخواسته که لال مونی گرفته! منِ خر فهمیدم بهداد دست روش بلند کرده پدر اون مرتیکه و در آوردم اما این چکار کرد؟!
با مشت به در کوبید:
_چکار کرد؟! طرف اونو گرفت! ناراحت شد که آقا و آش و لاش کردم!
_فقط همین تو ذهن کوچک ات مونده؟! پس چرا بخیه ها صورت شو نمیبینی؟! زبون الکن شده اش و نمیبینی؟! اصلا وایسا ببینم مثل آدم رفتار کردی که بیاد دردش و بهت بگه؟!
_باید میگفت!
_صداتو بیار پایین! که زودتر پسش میزدی؟!
امیرعلی به در زد:
_خودِ خَرش میدونه میخوامش!
_این خواستن نیست امیر!
_بذارم هر غلطی کنه لابد؟! بگو درو وا کنه!
دستی به ریش هایش کشید:
_بخدا کاریش ندارم…میخوام باهاش صحبت کنم! حسین بگو درو وا کنه!
_نرسیده بودم ناقصش کرده بودی!
امیرعلی آب دهانش را قورت داد و به دیوار تکیه داد:
_دیگه کاریش ندارم! بهشید بیا درو وا کن!
حسین آرام به در زد:
_بهشید خانم درو باز میکنید؟!
“نه” آرام اما ترسیده ی آیلار را هردو شنیدند و امیرعلی غرید:
_میگم کاریت ندارم! میخوام باهات حرف بزنم!
چند دقیقه ایی گذشت و هردو به انتظار ایستاده بودند.صدای مکالمه آرام بهشید و آیلار به گوش میرسید و امیرعلی بی تاب تر میشد وقتی ” نه ” های ملایم و آرام اش را میشنید. سکوتی برقرار شد و صدای چرخش کلید به گوش رسید.امیرعلی صاف سرجايش ایستاد.در باز شد و بهشید چپ چپ به او نگریست:
_امیر بخدا ایندفعه اذیتش کنی…
امیرعلی امان نداد و داخل شد:
_دیگه تو یکی برا من شاخ نشو!
و در را به روی بهشید اخم کرده و حسینی که با تاسف نگاهش میکرد بست.قفل در را چرخاند و به سمت اتاق برگشت
با دیدن آیلار که گوشه تخت حسین نشسته بود و با ترس و چشمهایی مظلوم نگاهش میکرد لبش را زبان زد.قدمی جلو آمد و آیلار بیشتر در خود جمع شد.امیرعلی چشمهایش را ریز کرد:
_کر نبودی که؟! گفتم کاریت ندارم!
نگاهی به رد قرمز روی گردنش انداخت و هرچقدر سعی کرد نتوانست چشمانش را کنترل کند که روی بند مشکی لباس و یقه افتاده حاصل از درگیری آیلار ثابت شده بود.تشر زد:
_جمع کن خودتو!
آیلار بی معطلی دست به یقه هفت لباسش برد تا صاف و مرتب شود.امیرعلی کاپشنش را در آورد و روبرویش روی پارکت نشست.آیلار پاهایش را جمع کرد که امیرعلی یکدفعه جلو آمد و هردو پای آیلار را از مچ به سمت خودش کشید.آیلار جیغ کوتاهی زد و قبل از آنکه به پشت بیافتد امیرعلی هردو دستش را دور کمر او حلقه کرد و تن کوچکش را بیشتر به خود چسباند.آیلار معذب از اینکه هردو پایش دو طرف امیرعلی بود آب دهانش را قورت داد و موهایش را پشت گوش فرستاد.
_بگیر بالا سرتو!
دست انداخت زیر چانه اش:
_خون دماغ نشی دوباره!
_بِ بِ به خو خو خودَ دَ مّ مَ مَ مربو بوطّه!وِ وِ وِلم کُ کُ کُن!
امیرعلی شانه بالا انداخت و آرام کمرش را نوازش کرد:
_اگه خودت میتونی برو.
آیلار با چشمهای اشکی نگاهش کرد و لبهایش لرزید:
_مَ مَ مَن هی هیچ وَ وَ وَقتّ نِ نِ نِمی خوا خوا خواستَ تَمّ بِهداد…
امیرعلی با اخم انگشتهایش را روی لبهای برجسته آیلار گذاشت:
_هیش! اسمشو نیار…
آیلار سرش را عقب برد:
_با با بایّ بایّد بِ بِ بِدونّی!
امیرعلی جدی تر شد:
_میگم نمیخوام اسمش و بشنوم!
آیلار اخم ظریفی کرد:
_پَ پَ پَس بُ بُ بُرو!
آیلار را کمی بالا کشید:
_جوجه ماهی ها نظر نمیدن! فقط میگن ” چشم آقا “.
و متعاقب این حرف بینی آیلار را ملایم کشید.آیلار غمگین سرش را به سمت دیگری گرفت:
_بُ بُ بُرو!
چانه اش به سمت امیرعلی کشیده شد:
_من تصمیم میگیرم بمونم یا نه! قرار نیست یک الف بچه برا من تعیین تکلیف کنه.چیه عزیزم نکنه پیش حسین جونت خوش میگذره؟!
آیلار لبهایش را بهم فشرد و دلخور نگاهش کرد. امیرعلی چانه اش را حرصی فشار داد:
_همه رو به من ترجیح میدی؟!
آیلار خفه زمزمه کرد:
_کَ کَسی و بِ به تو تَ تَرجیح نَ نَ ندا دادم.
آهسته کمرش را نوازش کرد و آهسته اما عصبی لب زد:
_بهداد خوب بود؟!
آیلار دستهایش را روی دست امیرعلی گذاشت:
_وِ وِ وِلم کُ کُ کُن.
صدای امیرعلی نزدیک گوشش بود:
_خوب بوده که سکوت کردی!
آیلار کلافه نفسش را بیرون داد :
_تو تو تو فَ فَ فقط حَرفِ خو خودتّ و می میزّنی!
لبهای امیرعلی روی گردن زخمی اش ثابت ماند:
_و تو میخوای منو تا ابد خَر فرض کنی!
آیلار بغض کرد:
_نه امیر…
_مثل آدم حرف بزن!
کمرش را رها کرد و با هردو دست صورت کوچکش را گرفت:
_یک بار خر این ادا و اصولت شدم!
آیلار آب دهانش را قورت داد و اشک چشمش را به سرعت پاک کرد:
_پَ پَس چِ چِ چرا هَ هَنوزّ ای اینجا جاییّ؟!
امیرعلی به لبهای آویزان شده و چشمهای خیسش خیره شد:
_چون هنوز خَرم!
_مَ مَ مَن نِ نِ نِمی خوا خواستَ تَمّ ای اینطو طور شه.
_باور نمیکنم!
نگاه مغموم و شکست خورده ی آیلار را که دید ادامه داد:
_هرکی مجبورت کنه بهش پا میدی؟!
آیلار صدایش را کلافه بالا برد:
_مَ مَ مَن مَجبو بور بو بو دَ دَ مّ!
_تا آخرش هم میخواستی خفه خون بگیری؟!
آیلار سعی کرد عقب بکشد که امیرعلی پاهایش را محکم گرفت:
_جات خوبه بشین!
آیلار نفس عمیقی کشید و تمام تلاشش را به کار برد تا تپق نزند:
_بِ ببین امیرعلی مَ مَن هَر کا کاری کَ کَردم تا تا مانع بِ بِ بشم اما نَ نشُ شود.می میخوا خوا خواستَ تَمّ بِ بِهت بِگم اما تَ تَرسید دَ دَمّ! از ای اینکه مِ مِ مِثل هَ هَمه مَ مَنّو مُ مُ مُقصر بِ بِدونّی.اَ از آی اینکه تو تو هم مَ مَنّ و پَ پَس بِ بِزَنّی! مَ مَ مَن… بِ بِ بخدا خیلی اَ اَ ذیّت شدم…نَ نَ نَشُ شُ دّ که بِ بِ بگم.
_از گردن بهداد هم آویزون میشدی؟!
نفسش را محکم بیرون داد و لب پایین اش را گاز گرفت.رو کرد به سمت پنجره و تلاش کرد پلک نزند:
_میدونی ماهی وقتی به لحظه های تو و بهداد فکر میکنم جنون میگیرم.میدونی جنون یعنی چی؟!
انگشت روی لبهای آیلار کشید:
_یعنی میخوام بوست کنم بعد میفهم یکی قبل تر از من بوست کرده.
آرام ترقوه اش را لمس کرد:
_میخوام نوازش ات کنم میفهم یکی قبل تر نوازشت کرده.
هردو دستش روی بدن آیلار حرکت داد و پر حسرت ادامه داد:
_میخوام یکی بودنت و حس کنم میفهم یکی قبل تر همه حسهات و تجربه کرده!
نم چشمش را با انگشت شصت و سبابه گرفت:
_به این میگن جنون ماهی… میخوام بمونم نمیتونم…میخوام برم بازم نمیتونم!
آیلار بغضش را قورت داد.
_میتونم بمونم وقتی بهداد میگه اگه میخوای بگیریش خوب تیکه ایه؟! میتونم بمونم وقتی بهداد حتی سایز…
کلافه دستی به صورتش کشید:
_کاش اون موقع که زیر دست بهداد بودی به منِ بدبخت هم فکر میکردی! میگفتی امیرعلی بدبخت هم آدمه…
پیشانی اش را به پیشانی آیلار چسباند و درمانده لب زد:
_ماهی…پای رفتن ندارم! اما نگاهت که میکنم دیوونه میشم! جنون میگیرم وقتی…
پیشانی اش را محکم تر چسباند:
_وای خدا! ماهی درمونده شدم…یک چیزی بگو! چه میدونم…مثلا بگو حالمو بهم میزنی…یا ازت متنفرم…یا اصلا دوست داشتم با بهداد…
آیلار هردو دست امیرعلی را آرام گرفت و به صورت چسباند:
_امیرعلی؟!
امیرعلی بی تاب از لحن آرام بخش او طاقت نیاورد و محکم در آغوشش گرفت.صدای امیرعلی مملو از بغض بود:
_ماهی…
آیلار به گریه افتاد و دست دور گردنش انداخت:
_امیرعلی…
امیرعلی موهایش را محکم و عمیق بوسید و کامل در آغوشش گرفت:
_جان امیرعلی؟!
آیلار آرام سیب گلویش را بوسید و خفه زمزمه کرد:
_نَ نَ نَرو…
_بمونم دیوونه میشم!
آیلار سر بروی شانه اش گذاشت:
_بِ بِ بری مَ مَ مَن دی دیوونه می می میشَ شَم. تو تو قول داده بو بودی… دو.دو دوستَ تَمّ نَ نَ نَدا داری؟!
امیرعلی غمگین و آرام نوازشش کرد:
_بدبختی من از دوست داشتنه…
_امیر نَ نَرو.
آیلار را از خود جدا کرد و به محض جدا شدن گریه آیلار شدت یافت:
_نَ نَ نَرو…
بلند شد و فاصله گرفت.عقب عقب به سمت در رفت و قفل آن را گشود.آیلار چشمهای اشکی اش را بالا آورد و باناباوری سر تکان داد.خون بینی اش را با پشت دست گرفت و هق زد.امیرعلی لبش را محکم گاز گرفت و در را گشود.بهشید و حسین با تعجب به امیرعلی گرفته و آیلار گریان خیره شدند.حسین آرام گفت:
_چی شد؟!
امیرعلی از کنارشان گذشت و بهشید رو کرد به آیلار:
_باید یک سر بریم پیش مادرت…حالش خوب نیست.ببینت بهتره!
امیرعلی مکث کوچکی کرد و بی هیچ کلامی در آپارتمان را گشود.اگر قرار بود برود باید از همین حالا از خیلی چیزها دل میکند.به او چه ربطی داشت آیلار به مادرش سر بزند یا نه؟! بی آنکه در را ببندد یا خداحافظی کند با گامهای بلند به سمت پله ها رفت.
بهشید باناباوری به حسین نگاه کرد و حسین ناراحت شانه بالا انداخت.
_ماما مانم چِ چِ چِش شُ شُده؟!
_آیلار حالت خوبه عزیزم؟!
_به درک که رفت! پسره ی نفهم!
هردو با تعجب به حسین نگریستند و حسین شانه بالا انداخت :
_خر چه داند قیمت نقل و…
با پس گردنی محکمی که خورد حرفش نیمه تمام ماند و با چشمهایی گشاده به امیرعلی خیره شد:
_برگشتی؟! بابا عجب خری هستی تو!
امیرعلی اخمو به آیلار که همچنان با شک و تردید نگاهش میکرد نگریست :
_رفتم فکر کردم!
حسین لبخندی کجی زد و بهشید دست به کمر و طلبکار سرش را کج کرد:
_خب؟!
_خب فکرم به تو ربطی نداشت!
دوباره رو کرد به آیلار:
_قرار بود وقتی خوب شدی ببرمت آدم برفی درست کنی.یادته؟!
آیلار چند ثانیه ی اول گیج و منگ بود اما وقتی متوجه منظور امیرعلی و لبخند کمرنگش شد طاقت نیاورد و خود را در آغوشش انداخت.حسین ریز خندید و بهشید ” دیوانه ” ایی نثارش کرد.
_بهشید خانم یک لحظه تشریف مياريد؟!
وقتی بهشید با چشم غره از کنارشان رد شد امیرعلی صورت آیلار را با هردو دست گرفت:
_ماهی…
آیلار “هوم ” کوتاهی گفت و امیرعلی ادامه داد:
_ماهیِ خوبی باش!
معانی و تعریف های زیادی در پس همین جمله ساده نهفته بود و آیلار همه را از بر بود! امیرعلی با همین اخلاق ها امیرعلی بود…با همین باران بهاری بودن…با همین عصبانیت های لحظه ایی و عاشقی کردن متفاوت…با همین تشر زدن های مملو از محبت و با همین زورگویی هایی که آیلار عجیب به آنها عادت کرده بود…که اگر نبود…که اگر میرفت…چیزی در زندگی اش کم بود و با هیچ حرف و محبت و آدمی پر نمیشد جای خالی اش…دم از جنون و ناموس میزد و هوای ساختن آدم برفی داشت…و آیلار چقدر این مرد دیوانه اش را دوست داشت.سوخت و ساز که نه…با عشق رفتارهای عجیب و غریب امیرعلی را به جان میخرید و میدانست دلسرد نخواهد شد…
لبخند آرامی زد و با اطمینان لب زد :
_هر هر هرچی آ آ آقامون بِ بگه!
و آرام سر بروی سینه امیرعلی گذاشت.
آنه ! تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت
وقتي روشني چشمهايت
در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بود
با من بگو از لحظه لحظه هاي مبهم كودكيت
از تنهايي معصومانه دستهايت
آيا مي داني كه در هجوم دردها و غم هايت
و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت
حقيقت زلالي درياچه نقره اي نهفته بود؟
اكنون آمده ام تا دستهايت را
به پنجه طلايي خورشيد دوستي بسپاري
در آبي بيكران مهرباني ها به پرواز درآيي
و اينك آنه شكفتن و سبز شدن در انتظار توست… در انتظار تو
پایان
هفت بهمن نود و سه
ساعت ۱۱:۵۸

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن