رمان آغوش سرخ

رمان آغوش سرخ پارت ۱۱

پرده رو کنار زده بودم و به دانه های برفی که آروم آروم روی زمین مینشست و به سرعت روی آن ذوب میشد نگاه میکردم.اواخر آذر بود و برف هرچند کم و ناچیز اما سخاوتمندانه میبارید.صدای امیرعلی در گوشم پیچید و گوشی را در دستم جابجا کردم:
_بالاخره خوش گذشت یا نه؟!
_تولد بود دیگه.مثل همه تولدها اما بدون جمعیت!
لبخندی زدم:
_ از تولد تو بهتر نبود مطمئن باش.
با دیدن در آهنی که باز شد و مامان از گردن بهداد آویزان بود در جایم جابجا شدم:
_مامان اینا اومدند.مواظب خودت باش.
صدایش مهربان شد:
_تو هم مواظب خودت باش.امروز ببینمت؟!
خنده ام گرفته بود:
_دیروز همدیگه رو دیدیم.
از سکوتش که کاملا” مشخص بود بهش برخورده خودمو جمع و جور کردم:
_البته اگه بتونم حتما”.
_ساعتشو برام بفرست.
“حتما” ی گفتم و قطع کردم.با دیدن هردویشان که وارد شدند گوشی را راهی جیب شلوارم کردم که مامان ذوق زده به سمتم آمد:
_آیلار؟!
سلام کوتاهی دادم و بی توجه به بهداد به مامان که مرا در آغوش گرفت گفتم:
_ چی شد بالاخره؟!
با هیجان به حرف آمد:
_دختره آیلار… صاحب یک آبجی خوشگل و بامزه میشی.
بهداد کتش را در آورد و به جالباسی آویزان کرد:
_چند سال دیگه یک پسر کاکل زری.
پوزخند تلخی شدم:
_ موافقم باهات… متاسفم دختر شد!
نگاه متعجب مامان برام مهم نبود.همین که بهداد معنی کنایه ام و درک کنه کافی بود.یک لحظه فکر کردم که من اینجا بین اینها چکار میکنم؟! داشتند زندگی شون و میکردند از نتیجه سونوگرافی صحبت میکردند و یک فرزند دیگه در چند سال آتی! مامان دیگه منو میخواست چکار بین این همه دلخوشی؟!
یادش رفته بود چطور بهداد و به جونم انداخته بود حالا واسم از جنسیت فرزندش میگفت و توقع داشت من هم مثل خودش بالا و پائین بپرم و ذوق کنم؟! به بچه بهداد ذوق کنم؟!
مامان با لبخند پالتوش و در آورد:
_هرچی خدا بده فقط سالم باشه.برای من از اولشم فرق نمیکرد.
لبم کج شد و طعنه زدم:
_واسه حاجیتون مهم بوده ظاهرا”.
خواست چیزی بگوید که ابرو بالا انداختم:
_هیچ غصه نخور حالا حالاها جا داری.تا میتونی واسه اینا مادری کن.از بچگی من که چیزی یادت نمیاد به گمونم.
بهداد تیز نگاهم کرد و مامان سری تکان داد:
_از دست تو آیلار… برم یک زنگ بزنم آتوسا و بهشید منتظر بودند.
مامان رفت و من اخم کردم.تا نوک زبانم آمد بگویم “بهشون بگو قراره یکی دیگه هم بدبخت کنی” اما نگفتم.ابروهام بالا رفت.مامان برای بار سوم هم شوهر میکرد اگر بهداد میمیرد؟! اصلا” بعید نبود!
برای ثانیه ایی متوجه بهداد شدم که با لبخند کجی بهم نگاه میکرد.موهای شقیقه اش سفید شده بود و روی پیشانی اش چند خط چروک ریز به چشم میخورد.سری تکان دادم.به من ربطی نداشت! قصد رفتن به اتاق کردم که روبرویم ایستاد:
_ تشریف داشتید هنوز.
در سکوت نگاهش کردم که مهربان شد:
_از کادوت خوشت اومد؟!
دست به سینه نفسم و بیرون دادم:
_ دنیا هم کادو پیچ کنی بدی من خوشم نمیاد میدونی چرا؟!
لباشو بهم فشرد و شانه بالا انداختم:
_ پیش مامانه! من طلا بنداز نیستم!
گردن من جایی جز گردنبند امیرعلی نداشت.
یک قدم جلو اومد:
_آیلار؟!
همون قدمو سریع جبران کردم و رفتم عقب:
_ میخوای بدونی وقتی داشتم شمع ها رو فوت کردم چه آرزویی کردم؟!
پوزخند زد:
_لابد من بمیرم.
سرمو تکون دادم:
_نه! آرزو کردم دخترت هم به حال و روز من بیافته اونطوری هرروز میمیری!
خون جلو چشمهاشو گرفت و به سمتم هجوم آورد.موهامو از فرق سر گرفت و تکانم داد:
_ تو اصلا” لایق نیستی باهات مهربون باشم.من نمیذارم مثل تو هرجایی بشه! خودم مثل شیر بالا سرشم…
محکم تر تکانم داد:
_من بنگی نیستم که خودم تو آشغالها بمیرم و دخترم بیافته زیر دست این و اون.
بغض گلومو گرفته بود اما خوشحال بودم که عصبانی شده.حرفش حق بود! من اگه بابا داشتم…اگه یک بابای درست و درمون داشتم الان اینطور از درد بغض نمیکردم.
لبهایش به گوش چپم چسبید و زمزمه کرد:
_من جای تو بودم آرزو میکردم سال دیگه هم بتونم تو این خونه بمونم و آواره نشم.
پوزخند زدم در حالی که درد موهام داشت خارج از تحمل میشد و کم مونده بود جیغ بزنم و تیکه پارش کنم گفتم:
_مطمئن باش این حتی جزو آخرین آرزوهای من نیست!
سرمو بالا گرفت و با دستش کل صورتمو گرفت:
_ پس بترس از روزی که مثل سگ پرتت کنم بیرون…
میان حرفش پریدم:
_واقعا” اگه اینکارو کنی منو شرمنده خودت کردی.
محکم هلم داد و خوردم به دیوار.گلومو گرفت و با لبخند که منو به حد مرگ عصبی میکرد ادامه داد:
_ البته با ننگ و رسوائی!جوری که صد بار آرزو مرگ کنی و قبر هم پست بزنه!
وا رفتم.فکرم به سمت امیرعلی رفت.اگر میفهمید چه؟! اصلا” میتوانستم تا آخر عمر مخفی کنم؟!فشار دستش بیشتر شد و دستمو روی دستش گذاشتم.سرشو آورد جلو:
_گفته بودم وقتی نفست داره بند میره هم خوشگلی؟!
با ناخنهای کوتاهم چنگ انداختم به دستش:
_ولم کن روانی!
جیغ زدم:
_مامان!
سرم کوبیده شد به دیوار و رهایم کرد:
_ باشه تا بعدا” باهم تسویه کنیم.
مامان در اتاق را باز کرد و با تعجب در حالی که با گوشی صحبت میکرد به ما نگریست.بهداد همانطور که دکمه های پیراهنش را باز میکرد به سمت اتاقشان رفت:
_ داشتم از دلش در می آوردم که مثل همیشه گاز گرفت و جفتک انداخت.
جیغ زدم:
_خودتی!
به مامان به مشغول صحبت بود نگاه کردم و دوباره جیغ زدم:
_به این شوهرت بگو دور و بر من نیاد که بخدا دفعه دیگه با چاقو تکه پاره اش میکنم!
مامان “یک لحظه آتوسا” ایی گفت و هردویمان را مخاطب قرار داد:
_حالا هی بپرید به همدیگه! دو دقیقه تنهاتون گذاشتم.
بهداد سرشو از اتاق بیرون آورد و رو به من دستم به گلوم بود گفت:
_ دستت نبره چاقو رو گرفتی دستت.
خندید و مامان با اخم گفت:
_کم چرت و پرت بگید! بهداد برو لباستو عوض کن!
بهداد نیشخندی تحویلم داد و من از شدت حرص موهایم را کشیدم.
****
امیرعلی برای بار سوم روسری ام را جلو کشید.نفسمو بیرون دادم و نگاهش کردم:
_یک بار دیگه این کارو کنی بخدا از سرم درش میارم! گور پدر گشت ارشاد هم کردند!
نگاهی به پسر و دختری که از کنارمان رد شدند کرد و خط عمیقی بین دو ابرویش افتاد:
_ بیخود کردی! یک روسری درست درمون میپوشیدی که نیاد وسط سرت!
با انگشت سبابه زدم به سرم:
_مشکل از روسری من نیست! ذهن تو مشکل داره!
دستمو تو دستش گذاشت و فشار کمی داد:
_اصلا” روز خوبی برای دعوا انتخاب نکردی.بیا اون مغازه کیف فروشی هم ببین.
من به گور اجدادم میخندیدم دفعه دیگر با او به پاساژ بیایم.از لحظه ورود به جای اینکه کنارم بایستد پشتم راه میرفت چون طبق نظرش پالتویم کوتاه بود! حالا هم به شال سر گیر داده بود.اخم کردم:
_نمیخوام بعدا” میام میخرم.
جدی تر شد:
_همین امروز خریدهاتو انجام میدی! با من!
ظهر بهدادم حالم را گرفت الان امیرعلی.چه بدبختی بودم من…
جلوی مغازه ایستاد و من را به خودش چسباند:
-بریم داخل؟! بنظرم جنسهای خوبی داره.
به سمتش برگشتم:
_بخدا بخوای بگی رنگش فلانه یا هر بهانه دیگه میذارم میرم.
بینی ام و کشید:
_چه دمی هم در آورده ماهیه من.
همراهش وارد مغازه شدم و سلام کوتاهی به دو فروشنده کردم.امیرعلی هم که از همان لحظه اول مثل عمر وارد شده بود به زور سلام کرد.سری برای حال و احوالش تکان دادم.اخمش فقط به خاطر دو فروشنده جوان بود.اما میدانستم چون انتخاب خودش است پس موضع غرورش را عوض نخواهد کرد.رو کردم به سمت یکی از فروشنده ها که انقدر چهره اش روشن و شل و وارفته بود که آدم خوابش میگرفت و گفتم:
_ کیف میخواستم.
پسر از پشت دخل بیرون آمد که امیرعلی زودتر از آن به من رسید.اشاره کرد به قفسه ی دوم:
_اینها کارهای جدیدمونه.جوون پسند هم هست.بیشترین فروشم از همین کار بوده.بیارم خدمتتون؟!
لبخند کمرنگی زدم:
_ممنون میشم.
پسر کمی خودش را بالا کشید و امیرعلی با لحن عصبی کنار گوشم زمزمه کرد:
_مثل آدمیزاد حرف بزن.چرا قر و قمیش میریزی تو صدات؟!
با حرص و چشمهای درشت شده نگاهش کردم و کیف را از پسر گرفتم و روی شانه انداختم.جدا از جنس با کیفیت و مرغوبش رنگ ملایم و زیبایش بود.نیمرخ در آینه ایستادم و کیف را دوباره نگاه کردم.بدون آنکه مخاطب ام شخص خاصی باشد گفتم:
_قشنگه؟!
_خانم عرض کردم که این جزو جدیدترین کارامونه.ماشالا خودتون در جریان مد هستید دیگه.
به دروغ سر تکان دادم:
_بله.
پسر لبخند زد:
_خب دیگه چه بهتر.کل پاساژ و بگردید همچین کیفی پیدا نمیکنید چون ما فقط نمایندگی این برندو داریم.مطمئن باشید پشیمون نمیشد هیچ بازم میاید از همین جا میخرید.
امیرعلی که تا الان روی صندلی نشسته بود بلند شد و رو کرد به من:
_ باب میلته؟!
سرمو تکون دادم و کیف و روی پیشخوان گذاشتم.پسر”مبارک باشه” ایی گفت و همکارش با خنده افزود:
_ نمردیم و یک دختر دیدیم بار اول خرید کرد.
امیرعلی کارت را تقریبا” کوبید روی پیشخوان رمزش را قرائت کرد و با غضب به پسر که حواسش به او نبود نگریست.شالمو کشیدم جلوتر:
_خوشبختانه من برای خرید کردن اصلا” وسواسی نیستم.
پسر دوباره خندید:
_باید شما رو بذارند تو موزه بقیه هم ببینند تا…
امیرعلی علنا” واکنش نشان داد که من دستش را کشیدم و کارت را برداشتم:
_ ممنون خداحافظ.
فروشنده ” خوش آمدید” ی گفت و من سریع بیرون آمدم.با اخمهای درهمش شالمو باز هم جلو کشیدم.نگاهی به فک منقبضش کردم و با من و من گفتم:
_من میخواستم…
عصبی نگاهم کرد:
_حرف نزن فقط!
دوباره جنی شده بود!سر جام ایستادم:
_ بد اخلاقی کنی میرم پسش میدم.
چشماشو ریز کرد:
_ بری سمت اون مغازه با فروشنده هاش آتیشش میزنم.
_داری از شور در میاری همه چیزو!
آروم اما عصبی لب زد:
_تو بیخود میکنی با ناز و ادا حرف میزنی! اصلا” کی گفت تو حرف بزنی؟! من بی غیرت داشتم میخریدم دیگه!
شمرده شمرده گفتم:
_قرار بود من انتخاب کنم! نمیگفتند میخواد خرید کنه اما خودش زبون نداره؟!
_غلط میکنند درباره تو نظر بدند.
نفسمو بیرون دادم.من در همه حال درگیر بودم! مامان… بهداد و امیرعلی! و دقیقا” هرکدام به یک شیوه و روش مختلف.
_فراموشش کن.من دیگه خریدی ندارم.
میرغضب شد:
_مگه نگفتی روسری هم میخوای؟!
_الان فهمیدم نیاز ندارم.
دستمو کشید:
_اتفاقا” الان یک روسری خوب میخری که دیگه این شالهای مسخره رو سرت نباشه!
کم مانده بود جیغ بکشم و حرصم از بهداد را سرش خالی کنم:
_ من از وضعیتم راضی ام!
بی توجه به حرفم وارد مغازه روسری فروشی شد.نفسمو بیرون دادم.اینبار قرار بود چکار کند؟!
فروشنده که خوشبختانه زن جا افتاده ایی بود جلو آمد و با مهربانی از سلیقه ام پرسید اما امیرعلی به جایم جواب داد که یک مدل خانمانه و به دور از هرگونه جلب توجه! زن نگاهش بین من و امیرعلی رد و بدل شد و با شک به سمت رنگهای تیره رفت.اعتراض کردم:
_من قهوه ایی نمپوشم!
_نامزدتون گفتند که…
میان حرفش پریدم:
_برا خودشون گفتند! من باید سرم کنم پس باید سلیقه من باشه.لطفا” رنگ شاد بیارید.
کنار گوشم غرید:
_ماهی!
به زن نگاه کردم و لبخند مصنوعی زدم:
_ داد و بیداد هات بمونه تو ماشین! امروزی زیادی پُرم!
چند مدل شال زمستانی که طیف قرمز داشتند روی پیشخوان گذاشت:
_ به نظرم به رنگ پوستتون اینا میاد.حالا بازم نگاه کنید چیزی مد نظرتون بود بیارم.
_به نظر منم قشنگه.
امیرعلی کلافه و عصبی کنارم ایستاد:
_قرمز نه!
شال خودمو در آوردم شال مورد نظر را روی سرم گذاشتم و به سمت آینه رفتم:
_اتفاقا” قرمز آره!
تشر زد:
_ماهی.
زن لبخند زد:
_سخت نگیر پسرم.جوونه دیگه بذار جوونی کنه.
دو طرف شال از هردو طرف آویزان بود و امیرعلی را دیدم که پشت سرم ایستاده بود.چهره اش با همان حالت اخمو به خنده ام می انداخت.
_اعتراف کن که بهم میاد و خوشگل شدم!
اخمش کمی وا شد اما لحنش عصبانی بود:
_نه برا خیابون!
خنده ام گرفت:
_برا آقامون فقط.
دوباره به شال که با موهای مشکی و پوست گندمی ام که زیر نور روشن شده هارمونی زیبایی ایجاد کرده بود خیره شدم:
_همین و میخوام.
دوباره از توی آینه نگاهش کردم که با دیدن اخم ترسناکش خنده ام محو شد.من را با یک حرکت به سمت خودش برگرداند و با غضب قبل از آنکه چیزی بگوید چانه ام را بالا گرفت.با حالت آرامش قبل از طوفان و صدای دو رگه اش که لرز به جانم انداخته بود غرید:
_ این کبودی چیه رو گردنت؟!
با ترس به چشمهایش زل زدم و لب زیرینم را ناخودآگاه گاز محکمی گرفتم.
تعللم رو که دید با مشت چپش به آینه پشت سرم کوبید و تکان کوچکی خوردم:
_ میگم این جای چیه؟!
فروشنده دخل را دور زد:
_چکار میکنی آقا؟!
با شرمندگی به زن نگاه کردم.امیرعلی خشمگین لب زد:
_الان مشخص میشه!
کارت را به دست زن داد:
_ حساب کن باید بریم!
زن چپ چپ به هردویمان نگاه کرد.سپس نگاهی به آینه سالم انداخت و کارت را کشید:
_دعواتون و بذارید برا خونه!
امیرعلی اهمیتی نداد و محکم دستم را کشید و به دنبالش روانه شدم.ذهنم به دنبال یک بهانه بود تا چیری بگویم باور کند اما هرچه بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه مقبول میرسیدم.حس میکردم اگر به چشمهایم نگاه کند همه چیز را خواهد فهمید.وارد پارکینگ پاساژ شد و همراهش به قسمتی که خودرو خودش پارک بود کشیده شدم.چند قدمی ماشین یکدفعه ایستاد و به چشمهایم زل زد.با دیدنش که تقریبا” نفس نفس میزد و صورتش قرمز شده شده بود بی اختیار آب دهانم و قورت دادم.مچ دستمو رها کرد و جلو اومد.از پشت به صندوق عقب ماشینی برخورد کردم و همون جا متوقف شدم.لبهای خشکیده ام و باز کردم:
_من…
انگشت سبابه اش و تهدید وار جلوی صورتم گرفت:
_دروغ بگی گردنتو میشکنم!
کم مانده بود اشکم از این همه استرس در بیاید.این دیگر چطور علاقه ایی بود که من را تا مرز مردن میبرد؟!فاصله رو از بین برد و نفسهای گرمش به صورتم خورد.شمرده شمرده اما عصبی لب زد:
_این…کبودی لعنتی… روی گردنت… جای چیه؟!
سکوت چند ثانیه ایی من دیوانه اش کرد و به صندوق عقب ماشین کوبید:
_ حرف بزن تا جفتمونو همین جا نکشتم!
فقط یک لحظه فکر کردم اگر میفهمید من و بهداد… سرمو به چپ و راست تکان دادم تا افکار را پس بزنم اما امیرعلی آن را به معنای “نه” گفتن تعبیر کرد.کل فک ام و گرفت:
_نمیگی نه؟!
دستهای سردمو روی دستش گذاشتم:
_میگم.. میگم.
فکش منقبض شد:
_همین الان بگو! زود باش! فکر نکن تا بتونی دروغ تحویلم بدی …یاالله.
لبمو خیس کردم:
_بهداد…
کلام بعدی و نگفته بودم که محکم تر روی ماشین عقبی کوبید و من حقیقتا” نگران دستش بودم.با ناباوری نگاهش کردم:
_دستت…
سرش نزدیک تر اومد:
_نشنیدم؟! گفتی کی؟!
نفسمو بیرون دادم و چشمهای امیرعلی برای لحظه ایی بسته شد.آرام ادامه دادم:
_با بهداد حرفم شد…
این بار خودم نتونستم حرفمو ادامه بدم وقتی دستش پشت کمرم نشست.دوباره نفس عمیقی کشیدم.هرچه باداباد:
_ باهاش حرفم شد دست انداخت دور گلوم.
فشار دستهاش رو کمرم بیشتر شد.از شنیدن نفسهاش کاملا” حدس میزدم که عصبانیه اما سکوتش منو میترسوند.یکدفعه منو از کمر بلند کرد و روی صندوق عقب نشاند.با دیدن چهره اش که زخمش انگار نمایان تر شده بود سرمو کمی عقب بردم.دستشو کشید روی کبودی:
_پس این شاهکار بهداده؟! به خودش جرعت داده که به تو دست بزنه و دست بندازه دور گلوت؟! درست شنیدم دیگه؟!
قلبم نمیزد! یا نمیزد یا من حس نمیکردم… شایدم اونقدر تند میزد که از کنترلم خارج شده بود.امیرعلی چه گفت؟! گفت دست زدن؟!کاش یک بهانه دستم میداد تا گریه کنم به بدبختی حال و احوالم.آب دهنمو قورت دادم:
_ قرار بود فقط یک درگیری لفظی باشه…
دستشو آروم دور گردنم گذاشت و سرش نزدیک تر شد:
_بهداد بخودش اجازه داده به گردن ناموس من دست بزنه؟! بهش نگفتی عاقبت کارش چیه؟!
به زحمت لبخندی زدم که مطمئن بودم شبیه یک دلقک غمگین شده ام:
_خب… خب تقصیر منم بود.حاضر جوابی کردم.
مچ دستمو گرفت:
_پس تو باهاش کل کل میکنی؟! دیگه چی ماهی؟!
فشار انگشتهاش دور مچم بیشتر شد:
_دیگه چکارا میکنید ماهی؟!
چونه ام و محکم گرفت و سرم جلو اومد:
_پیشش بدون حجاب میگردی درسته؟! ماهی حرف نزنی میزنم جفتمون و میکشم ها!
به زحمت لب زدم:
_من…
عربده کشید:
_خفه شو جواب منو بده فقط!
با حرص چونه ام و فشار داد:
_بی حجاب میگردی درسته؟!
سرمو به زحمت تکون دادم و قطره اشکی روی گونه ام سر خورد.
_الان وقت گریه نیست ماهی! پس تو به حرفم گوش نکردی؟! پیش بهداد هرطور خود احمقت بخواد میگردی و باهاش کل کل میکنی تا کار به اینجا بکشه درسته ماهی؟!
اگه توانشو داشتم میگفتم نه.میگفتم همش شوخی بود تا تو رو امتحان کنم.اما همه چیز خیلی بیش از حد ملموس و واقعی بود.به نشانه تائید سرمو تکون دادم و از تکان فکم گردنم صدا داد.آخ کوچکی گفتم و با هردو دست صورتمو گرفت:
_برا اونم اینطوری آخ گفتی؟! اینطوری با ناز و ادا آه کشیدی؟!
_تو دیوونه شدی امیرعلی!
تو صورتم داد کشید:
_تو منو دیوونه کردی! برا چی با بهداد دهن به دهن شدی؟! مگه نگفته بودم کسی حق نداره دستش به تو بخوره؟! گفتم یا نگفتم؟!
با بغض لب زدم:
_آره.
عربده کشید:
_نشنیدم چی گفتی!
داد کشیدم:
_آره گفتی! اما پسر دائی ات یکیه مثل خودت! یک دیوونه زنجیری!
قفسه سینه ام بالا و پائین میرفت و به وضوح دیدم که جنون گرفت از شنیدن این حرفم.من احمق از کسی که یک عمر تو یک رینگ فقط مشت میزد چه توقعی داشتم؟! منطقش کلامش اعتقادش فقط یک چیز بود:مشت زنی!
لباشو به حدی محکم بهم فشار داد که با وحشت ادامه دادم:
_ پسر دائی ات مریضه میفهمی؟! میخوای بدونی چرا؟!
جیغ کشیدم:
_چون جنون داره! چون بابای معتاد یک دختر و پتک میکنه و میزنه تو سرش!
کوبیدم به سینه پهن اش:
_پرسیدی چرا روز تولدم نمیتونستم راه بیام؟! ها؟! چون پسر دائی ات کتکم زده بود! هرروز یک جای از بدن من کبود میشه و یک روز تو همون خونه میمیرم و از دست همتون راحت میشم!
متوجه لرزش بدنم نبودم اما چشمهایم امیرعلی را تار میدید.آرام در آغوشم گرفت و فشارم داد:
_هیش آروم باش.
تقلا کردم تا رها شوم:
_ولم کن! همتون از یک قماشید!
شروع به نوازشم کرد و من هق زدم:
_همتون مثل همید! میخواستی منو واسه یک کبودی بکشی!
لبهاش روی شقیقه ام نشست:
_ نه ماهی.
لجوجانه میخواستم خودم را رها کنم:
_ چرا چرا چرا!
من را جلوتر کشید و خودش پاهایم را دور کمرش حلقه کرد:
_بخدا فقط میخواستم ببینم چی شده! ماهی…اینقدر تقلا نکن! من نگرانت بودم.
سرمو عقب آوردم و با حرص گفتم:
_من وقتی میبینم یکی آسیب دیده براش چسب زخم میزنم و بهش مسکن میدم!
حرکت دستهاش روی پاهام حواسم و پرت میکرد و باعث میشد بیشتر عصبی بشم.جیغ کشیدم:
_دستتو بکش!
با بهت رهایم کرد و من عقب عقب رفتم.انگشت اشاره ام و بالا آوردم:
_به جا اینکه بپرسی چی به سرم اومده اجرای حکم کردی! تو هم مثل پسر دائی ات…
سریع به سمتم خیز برداشت که تلو تلو خوران به زمین افتادم.
_به ولای علی جمله ات و ادامه بدی یک بلا سر خودم و خودت میارم!
قفسه سینه اش بالا پائین میرفت.جلو آمد و روبرویم روی دو زانو نشست:
_ دیگه کجاتو کبود کرده؟!
لب باز کردم که خشن ادامه داد:
_اگه مثل آدم جواب بدی کار به داد و بیداد نمیکشه.
لبهای خیسم و زبون زدم:
_ پهلو.
دستش مشت شد:
_خب؟!
_زا..زانو.
مشتش و روی پای خودش کوبید و من وحشت زده عقب تر رفتم.
_خب؟!
سرمو به معنای نفی تکون دادم که جلو اومد:
_گفتم دیگه کجای بدنت؟!
آرام لب زدم:
_صورت.
پلک چشم چپش پرید و نفسشو بیرون داد:
_یادم می مونه.حالا بیا جلو کاریت ندارم.
سرمو به چپ و راست تکون دادم.چشمهاشو باز و بسته کرد:
_میگم کاریت ندارم! احمق من دنیا رو خراب میکنم اگه به تو آسیب برسه چطور خودم میتونم اذیتت کنم؟!
جلوتر اومد و در آغوشم کشید و نفسشو بیرون داد:
_ هی از دستم سُر میخوری ماهی.
لبهاش بین شقیقه و گوشم در رفت و آمد بود.
_اگه کسی از اینجا رد…
صدای دو رگه اش کنار گوشم ته دلم و خالی کرد:
_حتی یک درصد هم مهم نیست… مهم اینه که الان آروم شی و نترسی.اونم از من! ماهی چطور میتونی اینقدر بی انصاف بشی؟!
با چشمهای درشت شده نگاهش کردم:
_ دست پیش گرفتی؟!
دستش و لابلای موهام حس کردم:
_تو میخوای منو دیوونه کنی ماهی.آره هدفت فقط همینه!
یک لحظه مثل برق گرفته ها به امیرعلی که فقط موهای فوق کوتاه و زخمش در تیررس دیدم بود نگاه کردم و محو زمزمه کردم:
_چرا پسش نمیزنم؟!
مگر نه اینکه بهداد هم همین گونه شروع میکرد پس چرا تقلا نمیکردم تا رها شوم؟! چرا گریه ام بند آمده و خون در رگهایم سریع تر به جریان افتاده بود؟!
دستمو روی موهاش کشیدم که به علت کوتاهی زبر بود.با صدای گرفته ایی لب زدم:
_اگه موهات بلند بود…
سرشو بالا آورد و به چشمهام سپس به لبهایم خیره شد:
_مطمئن باش همون حس و میده به من.
لبخند کمرنگی زدم و انگشت شصتش و روی لبم گذاشت:
_ماهی؟! منو بخشیدی؟! هنوزم دوستم داری؟! ازم منتفر نشدی؟!
خبیث شدم:
_کی گفته من دوستت دارم؟!
_اگه امشب برات یک سوپرایز داشته باشم چی؟!اون موقع میگی دوستم داری؟!
لبخندم عمیق تر شد.دستشو پشت گردنم گذاشت و همزمان با نزدیک آوردن سرش چشمهای هردویمان بسته شد.
****
خاله آتوسا و مامان وسط هال نشسته بودند و درباره طرح بافتنی لباس بچه مشورت میکردند.امروز بعدظهر درست همان لحظه ایی که من و امیرعلی هیچ چیز از دنیای اطراف نمیفهمیدیم مامان یک دفعه زنگ زد!امیرعلی سریع بلند شد و هردو دستش را روی موهایش کشید سپس به سرعت کاپشنش را علیرغم سردی هوا در آورد.من هم دستی به گونه تبدارم کشیدم و جواب تلفن مامان و داده بوده بودم که میگفت وقتی از کلاس تقویتی! برمیگردم کاموا به سلیقه خودم بخرم.با مشورت امیرعلی تصمیم گرفتیم رنگ صورتی انتخاب کنیم.امیرعلی آرام و با حوصله در خرید کمکم کرد و هرچه اصرار کردم سوپرایزش را بگوید چیزی نگفت.صدای خاله از هپروت خارجم کرد:
_ این قشنگ تر نیست آیلار؟!
از بس امیرعلی ماهی صدایم میزد نامم فراموشم شده بود.کنارشان نشستم و به عکس مجله اشاره زدم:
_به نظرم این قشنگ تره.
خاله شانه بالا انداخت:
_ من میتونم هردوش و ببافم.باید دید سلیقه شماها چیه؟!
مامان به عکس زل زد:
_خودمم کمکت میکنم! شبا به این بلندی…
بعد با استرس بلند شد و به سمت تلفن رفت:
_هرچی به بهداد زنگ میزنم جواب نمیده.
_نگفت کجا میره؟!
مامان شانه بالا انداخت و گوشی را با حرص سر جایش گذاشت:
_ فقط گفت میرم باشگاه.
خاله نگاهی به من سپس مامان کرد:
_حالا یک شب دیر بیاد چی میشه؟! کمتر سر به سر آیلار میذاره.
مامان روی مبل نشست:
_آیلارم بی سر و زبون! خوبه خودت ظهری شنیدی صدا دعواشونو.یکی بهداد میگفت خانم دو تا میذاشت روش!
اخم کرده سرمو بالا آوردم و به کبودی اشاره زدم:
_چشمات اینو نمیبینه دیگه؟!
_تو هم دست و بالشو چنگ انداختی دیگه!
خاله چشمهایش درشت شد:
_چرا مثل خروس جنگی رفتار میکنید؟!
رو کردم به سمت خاله:
_شوهرش جنون داره این نمیخواد قبول کنه! من که دیگه پوست کلفت شدم!
مامان با استرس لبشو گاز گرفت:
_چرا نیومد! گوشی شو چرا جواب نمیده آخه؟!
بی توجه به حرف مامان فکرم به سمت امیرعلی رفت و لبخندی روی لبم نشست.آنقدرها هم بی بخار نبود.خاله آتوسا مشغول سر انداختن پیراهن کوچک زمستانی صورتی رنگ شد که صدای چرخش کلید در چوبی در خانه پیچید.مامان با لبخند بلند شد:
_بهداد اومد پاشم شامشو داغ کنم.
در باز شد و قامت بلند و مردانه ایی در چهارچوب در ایستاد.میل بافتنی از دست خاله افتاد و مامان همانطور که دستش به شکمش بود “یا حضرت عباس” ی گفت.دستمو جلو دهنم گرفتم و به مردی که هردو طرف صورتش کبود لبهایش پاره شده و دستش روی پهلوش بود خیره شدم.نگاهی به من انداخت و مامان روی مبل ولو شد.گوشی در جیب شلوار جین ام لرزید و با دستهای یخ زده و لرزان آن را بیرون کشیدم و چشمهایم بین کلمات که قادر به چیدمانشان نبود میچرخید.
” امیدوارم سوپرایزت و دوست داشته باشی.فقط حیف که زانوش نشکست.دوستم داری؟!”
دستمو بیشتر جلو دهنم نگه داشتم تا هین نکشم و با صدای ” ای وای” گفتن خاله دوباره به بهداد نگریستم که با همان قامت بلند و مردانه کف زمین ولو شد.
بهشید به خانه عمه اش آمده بود تا سری بزند.میدانست اگر دیر به دیر برود عمه اش گله خواهد کرد.بهشید و بهداد را طور دیگری دوست داشت زیرا برادر از دست رفته اش برای او چیز دیگری بود.سرگرم صحبت بودند که امیرعلی با اخم غلیظ کلید انداخت و در را محکم به هم کوبید.سرش همچنان پائین بود.ساک ورزشی اش را پرت کرد که صدای عمه فخری در آمد :
_علی مادر مهمون داریم!
سرش را بالا آورد و با دیدن بهشید اخمش غلیظ تر شد.سلام کوتاهی داد به بهشیدی که لبخندش رفته و متعجب بود از رفتارش.
کاپشنش را به جا لباسی آویزان کرد و بی اختیار مشتی به چوب جا لباسی زد.
بهشید به سمتش رفت:
_چیزی شده؟!
_عی چی شده مادر؟!
اخمش بیشتر شد:
_هیچی… سرم درد میکنه.شام داریم؟!
مادرش بهجت را صدا زد تا شام امیرعلی را زودتر از بقیه بدهد.دوست نداشت او حتی برای دقیقه ایی گرسنه بماند.
_بشین مادر الان آماده میشه.بیا بشین اینجا کنار خودم.
عبوس و گرفته کنار مادرش نشست و زل زد به بهشید.نگاهش مظلومانه شده بود.گمان میکرد آیلار خطایی کرده و میخواهد یقه او را بگیرد که موجب این آشنایی شده است.عمه فخری با عشق نگاهش کرد :
_ امشب زود اومدی.
بهشید خندید:
_لابد میدونسته من میام.
جواب هیچکدام را نداد و به آشپزخانه نگاه کرد.عمه فخری بلند شد:
_خیلی گرسنه ایی؟! الان میگم زودتر آماده اش کنه.
پرتحکم اما مودبانه گفت:
_بشین مامان.
در همین حین صدای زنگ گوشی بلند شد و بهشید به سمت کیفش رفت.امیرعلی آرام لب زد ” زودتر از اینا منتظر بودم”
بهشید اخم کوچکی کرد و به صفحه گوشی اش خیره شد:
_شماره موبایل بهداده.
عمه اش به حرف آمد:
_بگو پاشه بیاد یک سری به عمه پیرش بزنه البته بدون اون پور خورها!
امیرعلی لبخند کجکی زد و بهشید لب پائین اش را گاز گرفت:
_چشم بهش میگم.
تماس را برقرار کرد و صدای دخترانه آیلار در گوشش پیچید:
_بهشید جان بیا بیمارستان لطفا”.اگه میتونی.
بهشید یخ کرد و بی حس لب زد:
_ آیلار! بیمارستان برا چی؟!
عمه به صورتش کوبید:
_ یا امام زمان…
دست امیرعلی مشت شد و لبش را محکم گاز گرفت.گوشی بهداد دست آیلار چه میکرد؟!
صدای ظریف دوباره در گوش بهشید پیچید:
_بهداد درب و داغون اومد خونه از حال رفت! آوردیمش بیمارستان الان بستریه.. زانوش مو برداشته.احتمال خون ریزی داخلی…
بهشید دیگر بقیه حرفها را نشنید.بغضش ترکید و خود را در آغوش عمه اش انداخت:
_ بخدا به دلم افتاده بود امروز یک اتفاق بد می افته.
امیرعلی بلند شد و گوشی را از دستش قاپید.عصبی لب زد:
_کدوم بیمارستان؟!
عمه فخری بی آنکه به نحوه صحبت پسرش مشکوک شود صورت بهشید را با دو دست گرفت:
_چی شده؟! چه خاکی به سرمون شده؟!
بهشید گریه اش تشدید یافت و نگاهش به سمت بهجت رفت که به عمه اش کمک میکرد تا نیافتد.زار زد:
_بهداد بیمارستانه.
داد امیرعلی بلند شد:
_کری؟! میگم کدوم بیمارستان؟!
دلش برای صدای ماهی تنگ شده و عصبی بود از اینکه گوشی بهداد دست ماهی است.آیلار پرناز اما حرصی به حرف آمد:
_میخوای بیای شاهکارتو ببینی؟! بیا ببین!
نام بیمارستان را گفت و قطع کرد.امیرعلی خشمگین گوشی را به سمت بهشید گرفت:
_بپوش بریم.
مادرش بی طاقت روبرویش ایستاد:
_منم میام.
اخم کرد:
_کجا میخوای بیای عزیز من؟! پله برات سَمه… من اجازه نمیدم.
گریه مادرش و بهشید روانش را بهم ریخته بود.لحن طلبکار ماهی هم آتشش زده بود.دنبال کسی میگشت تا سیر دلش او را بزند.
_ میخوام ببینم چی به سر برادر زاده ام اومده… من که میدونم همش زیر اون جادوگره.
بی حوصله و عصبی کاپشنش را برداشت:
_ بریم. پله بود خودم بغلت میکنم.
بهشید کمک عمه اش کرد تا پیاده شود:
_تا ماشین و پارک میکنی منو عمه میریم داخل بیمارستان.
اخم پسر عمه اش را که دید با همان چشم های اشکی ادامه داد:
_قبلا” برا آلما اومدم اینجا… آسانسور داره.
با رفتنشان محکم به فرمان کوبید و “لعنتی ” گفت. نمیدانست مخاطب کیست… خودش بهداد یا ماهی! دوباره به فرمان کوبید:
_ خرِ نفهم عوض تشکر طلبکاره!
ماشین را قفل کرد و سریع به آنها پیوست.وقتی با پرسیدن به راهرو مربوطه رسیدند بهشید آرام گفت:
_عمه جان؟!
امیرعلی با دیدن گریه مادرش عصبی شد:
_نمرده که! گریه واسه چی؟!
گریه هردو شدت یافت و بهشید پس از اینکه با ناراحتی به امیرعلی نگاه انداخت عمه اش را مخاطب قرار داد:
_عمه جان… دورت بگردم…جون بهشید چیزی به زنش نگید. بارداره اصلا” حالش جالب نیست.
_نمیگفتی هم کاری به کارش نداشتم!به موقعش که بارشو گذاشت زمین دمشو میچینم.
ابروهای امیرعلی بالا رفت.مادرش در بدترین شرایط هم اقتدار خود را حفظ میکرد.
آتوسا با دیدنشان از کنار آلمای رنگ پریده که سرش کج شده بود بلند شد:
_سلام.
شوهرش هم سلام داد و بهشید با چشمهای اشکی آنها را معرفی کرد.آلما با شنیدن صدا چشمهایش را که قرمز شده بود باز کرد.خواست بلند شود که بهشید مانع شد:
_بشین حالت خوب نیست.
رو کرد به آتوسا:
_چی شده؟!
آتوسا نگاهی به عمه فخری انداخت و دوباره رو کرد به بهشید:
_چی بگم والا! از راه اومد دیدیم سر وصورت خونی یکدفعه افتاد کف زمین.
عمه اش گریه کرد و علیرغم میل باطنی نشست کنار آلما:
_بمیرم برا داداشم.خوب شد رفت و ندید پسرش به چه روزی افتاده.
دوپهلو حرف زده بود و آلما اخم کرد.
_ زانوش مو برداشته زخمها صورتش هم پانسمان کردند.
امیرعلی با چشم دنبال آیلار میگشت که متوجه شد به این سمت می آید.سلامی به جمع داد و امیرعلی خیلی خود داری کرد تا بر سرش فریاد نکشد.پشت تلفن اعصابش را خط خطی کرده بود.حالا هم با یک بافت قرمز و جوراب شلواری روبرویش رژه میرفت! آیلار وقتی نگاه خیره اش را دید اخمی کرد و همانطور که شالش را جلو میکشید رو کرد به آتوسا:
_پرسیدم میگه فقط همراه مرد.
امیرعلی جوش آورد دیگر.با این سر وضع و موهایی پریشان روی شانه اش به طبقه پائین رفته و سوال پرسیده بود؟! آن هم در شلوغی طبقه پائین؟!
لبش را محکم جوید و پیامکی به سرعت برایش ارسال کرد.امیدوار بود گوشی اش را همراه خود آورده باشد وگرنه مجبور میشد کشان کشان او را به دنبال خود ببرد!
مهدی به حرف آمد:
_ من پیشش می مونم.
آلما بی حال نالید:
_ای وای نه آقا مهدی.به اندازه کافی شرمنده شما و آتی شدم.
امیرعلی بی حوصله جلو آمد:
_خودم می مونم پیشش.شما بفرمائید.
مهدی با همان لحن آرام و همیشگی اش گفت:
_بنده تعارف ندارم.همگی بفرمائید اگه فردا شب لازم شد شما بمونید.
عمه فخری تند و ناراحت گفت:
_خدا نکنه!
بهشید شانه های عمه اش را ماساژ داد:
_ عمه جان سریع مرخصش نمیکنند که.
آیلار پیامک را با اخم خواند سپس گوشی در جیب بافتش انداخت بدون اینکه نگاهی به امیرعلی بیاندازد.امیرعلی به دیوار کناری اش کوبید و آتوسا متعجب نگاهش کرد.عمه فخری با گریه روی پایش زد:
_خدا از باعث و بانی اش نگذره که برادر زاده ام و به این روز انداخته.کی میشه دیدش؟!
آیلار پس از شنیدن این حرف نگاهی به امیرعلی انداخت و پوزخند کجی زد.مادر پسر را ناخواسته نفرین میکرد.به دیوار سنگی تکیه داد و با صدای پیامک گوشی اش همانطور که به امیرعلی نگاه میکرد آن را از جیب بافتش بیرون کشید.پیامک را خواند و نفسش را بیرون داد:
_میرم یک هوایی بخورم بوی اینجا حالمو بد میکنه.
با گفتن این حرفش آتوسا و بهشید به آلما نگریستند.
_بیا برو خونه حالت خوب نیست.موندنت که چیزی و درست نمیکنه.
آلما روی پایش زد و ناله کرد:
_آخه کی همچین کاری کرده؟! کدوم از خدا بی خبر؟! بهداد که با کسی دشمنی نداشت.
امیرعلی به رفتن آیلار کوچکش خیره شد.رو کرد سمت مادرش:
_فکر کنم در ماشین و قفل نکردم.
_برو مادر یک وقت دزد نبرش.
با قدمهای بلند راه راهرو را در پیش گرفت و به سرعت خودش را به آسانسور رساند اما در هردو بسته بود.نفسش را عصبی بیرون داد.با چه سرعتی از دستش در رفته بود! به سمت پله ها رفت و تند تند آنها را پائین آمد.نگاهی به افراد حاضر انداخت و هیچ تن ظریفی ندید که قرمز پوش باشد.در شیشه ایی را هل داد و نگاهی به محوطه انداخت.با دیدنش که روی نیمکت نشسته بود به سمتش رفت.خواست بتوپد به وضعیتش اما آرامش گرفت از حضور نزدیکش.لبخند آرامی زد که آیلار با اخم بلند شد و بی هیچ کلام اضافه گفت:
_ اون پسر دائی ات بود!
امیرعلی بازویش را گرفت و آیلار به سمتش کشیده شد.دوست داشت همینجا در آغوشش بگیرد.لحظه های امروز بعدظهر در پارکینگ پاساژ مثل یک فیلم جلو چشمش عبور میکردند.نگاه آیلار به تصاویر ذهنی اش غلبه کرد:
_ برا چی این کارو کردی؟! من گفتم اینطوری اش کن؟!
امیرعلی موهای پریشانش را جمع کرد تا به زیر بافتش بفرستد.
_ولم کن جواب منو بده!
عصبی کنار گوشش لب زد:
_زیاد حرف میزنی.
به سمتش برگشت و چشمهایش را درشت کرد:
_پس برا چی گفتی بیام بیرون وقتی نمیذاری حرف بزنم؟!
امیرعلی چانه اش را گرفت و نوازش کرد:
_الان این مثل اسفند بالا پائین پریدنت واسه خاطر بهداده؟!
آیلار دستش را پس کشید که باعث شد امیرعلی محکم تر بگیرد:
_میگم واسه بهداده این کارات؟! فقط یادت باشه ها!
_ من راضی نیستم دشمنم هم آسیب ببینه! میدونی چرا؟! چون درد کشیده ام! قبل از اینکه با اون وضعیت ببینمش فکر میکردم خوشحال میشم اگه…
سرش را تکان داد:
_اما دیدم نه… آخه برا چی این کارو کردی؟!
او را کشاند پشت درخت بید مجنون و محصورش کرد:
_واسه خاطر تو! زنده نمیذارم کسی و که بخواد دستش به تو بخوره.
آیلار هردو دستش را روی صورت خودش گذاشت:
_داری روانی ام میکنی! داری منو میترسونی…
امیرعلی دستهایش را گرفت و پائین آورد.زل زد به چشمهای شبق رنگش:
_ از چی میترسی؟! من نمیذارم هیچ کس اذیتت کنه! هرکس چپ نگاهت کنه این میشه آخر و عاقبش.
آیلار به جای نامعلومی خیره شد.دهان نیمه بازش امیرعلی را دیوانه میکرد.
_برا چی زدی صورتشو داغون کردی؟! مامان داشت پس می افتاد!
_پس نگران اون بودی نه بهداد.
با بهت به لبخند امیرعلی خیره شد که ادامه داد:
_ من نزدمش.سپردم به چند تا از بچه ها وقتی از ماشین اومد بیرون خفتش کنند.
آیلار با صدای خفه ایی گفت:
_هم خونت بود!
دست بزرگ امیرعلی پشت کمرش نشست که بم و دورگه نجوا کرد:
_تو برام مهمی.تو مال منی و کسی حق نداره از خط قرمز من رد بشه.
آیلار دست برد تا دست امیرعلی را پس بزند که او دستش را گرفت و نوازشش کرد:
_خر نشو دیگه.من واسه تو این کارو کردم.
_منطق همه بوکسورها مُشت و لگده؟!
ریز خندید:
_نه ماهی… اتفاقا” اینا اصلا” از حرفه شون سواستفاده نکردند.با قفل فرمون مشت و مالش دادند.
دهان آیلار از تعجب باز مانده بود.حالا متوجه کبودی شدید صورت بهداد و لبهای ترکیده اش میشد.امیرعلی با انگشت شصت روی زخم پیشانی اش کشید:
_نمیدونم چرا زانوش نشکست! آهن هم پس میزنه این بشر.
آیلار دیگر طاقت این همه بی رحمی را نداشت.او هم مثل بهداد بی منطق و بی رحم بود.هلش داد اما امیرعلی کوچکترین تکانی هم نخورد.
_برو کنار میخوام برم!
امیرعلی سرش را کج کرد:
_دوباره خر شدی که…راستی…
شمرده ادامه داد:
_مگه نگفته بودم جوراب شلواری ممنوع؟!
آیلار از زیر دستش رد شد:
_ خیلی چیزها گفته بودی.
امیرعلی مچش را گرفت و جدی شد:
_الان این تلافی کدوم کارمه؟! میگم واسه خاطر تو این کارو کردم حالیته؟!
صدایش بالا رفت:
_حالیته لعنتی؟! عوض تشکرته؟! تو اینطوری رفتار میکنی مامان هم نفرین میکنه.
آیلار عصبی به سمتش برگشت:
_اسکار بدیم بهت؟!
آیلار را به سمت خود کشید و از کمر محکم گرفت:
_با اعصاب من بازی نکن ها! حق نداری طرف اون مردک و بگیری
آیلار تکان خورد تا رها شود:
_ واسه خاطر این کارت همه ناراحتند! ندیدی گریه هاشون و؟!
امیرعلی حریصانه و عاشقانه موهای نرمش را نوازش کرد:
_به درک.منم وقتی از زبون خودت شنیدم بهداد کتکت زده آتیش گرفتم.
آیلار نالید:
_امیر!
لبهایش به شقیقه آیلار چسبید و تن کوچکش را به خود فشار داد:
_جان امیر؟! من میخواستم تو رو خوشحال کنم.
_با نابودی دیگران؟!
_فقط همین به ذهنم رسید.
لبخند تلخی زد به صراحت کلام امیرعلی.فاصله گرفت:
_دیگه به خاطر من با کسی درگیر نشو.
_هر وقت تو یاد گرفتی آدم وار لباس بپوشی!
آیلار سری به معنای تاسف تکان داد و به سمت ساختمان رفت.
بهداد با سر و صورت باندپیچی و پای گچ شده به کمک دایی اش از ماشین پیاده شد.مردی که گوسفندی را ماهرانه بین پاهایش نگاه داشته بود با اشاره عمه فخری آن را جلوی پای بهداد سر برید و بهداد همانطور که لنگ میزد از روی خون رد شد. آیلار لبش را به نشانه تمسخر کج و مادرش سقلمه ایی نثارش کرد:
_برو تو اتاقت.نمیبینی این جماعت منتظر بهونه اند؟! اونم با این سر و وضع تو؟!
این را گفت و رو کرد به جمع :
_بفرمائید داخل.
نفسش را در هوای سرد بیرون داد و بخار جلوی چشمش ظاهر شد.مادرش جلوتر از همه به همراه آتوسا راه افتاد تا مبادا خانه بهم ریخته باشد و پیش مهمانها آبرویش برود.باز هم در قالب آلمای خانمانه رفته بود! نگاهی به بهداد که پالتو و شلوار بیمارستان بر تن داشت انداخت.روی صورتش باند پیچی شده اش ته ریش چند روزه به چشم میخورد.عمه اش دوباره چشمهایش پر از اشک شد و با گوشه روسری نم چشمش را گرفت.بهداد پیشانی اش را بوسید:
_ نکن عمه… من همینطوری هم رو سیاه هستم.
عمه فخری نگاهی به قامت بلندش انداخت:
_عمه قربونت بره چشمت کردند که یکدفعه زندگی ات اینطور شد.
دهن آیلار دوباره کج شد.اگر مادرش بود حتما” یک جنگی به پا میشد.همه کم کم به سمت خانه میرفتند و آیلار همچنان کنار در آهنی ایستاده بود.نگاهش به سمت بهشید رفت و نگاهی به عمه فخری انداخت.فکری به سرعت از ذهنش عبور کرد.دوان دوان به سمت خانه رفت و بی توجه به جمعیت از پله ها بالا رفت.به سرعت لباس مدرسه اش را پوشید و کوله اش را روی شانه انداخت.پله آخر بود که آتوسا به حرف آمد:
_مگه نگفتی امروز مدرسه نمیری؟!
بهداد به زحمت و با کمک بقیه روی مبل ولو شد و مادرش در آشپزخانه مشغول بود.
_الان یادم افتاد این زنگ و باید برم درسش مهمه.
بعد آرام زمزمه کرد:
_اگه دیر اومدم…
آتوسا اخم کرد:
_آیلار!
_خاله اینا از من خوششون نمیاد.
گونه اش را بوسید:
_خداحافظ.از مامان هم خداحافظی کن.
بی سر و صدا از در چوبی بیرون آمد و چشمش به بهشید افتاد که لرزان با مردی که گوسفند را کشته بود صحبت میکرد.به سمتش رفت و صدایش زد.بهشید به طرفش آمد:
_ کجا میری بابا؟! می موندی کمک حداقل.
آیلار بی مقدمه گفت:
_ آدرس خونه عمه ات و میدی؟!
ابروهای بهشید بالا رفت:
_ ور بپری! من گفتم تو شالو کلات واسه مدرسه نیست.
لحن آیلار ملتمس شد:
_خواهش میکنم بهشید! سه روزه مثل بچه ها قهر کرده جواب نمیده.
بهشید چپ نگاهش کرد:
_بگو چکار کردی که جواب نمیده.
آیلار سرش را کج کرد:
_خواهش میکنم وقت ندارم.اگه عمه ات هوس برگشت به سرش بزنه…
بهشید پوفی کرد:
_از دست تو! نمیدونم چرا عقلمو دادم دست یک الف بچه.
_جبران میکنم بخدا!
_دل پسر عمه مظلوم منو خون کردی که!
آیلار لب جلو داد:
_تقصیر اون بود.
_تو داری میری منت کشی.
آیلار معترض شد:
_بهشید!
بهشید خندید و آدرس را دقیق برایش قرائت کرد.آیلار بغلش کرد :
_بهشید جونم خیلی خوبی جبران میکنم بخدا.
_اذیتش نکن جبران پیشکش.
تا رسیدن به مقصد چهل دقیقه ایی طول کشید.بی طاقت کوچه را دوید و روبروی در حیاط شمالی خانه ایی ایستاد زنگ را مداوم فشرد و ریز خندید به مردم آزاری اش.میدانست این موقع امیرعلی خواب است.زیاد طول نکشید که صدای خواب آلودش در آیفون پیچید:
_ کیه؟!
آیلار رز قرمز را رو به آیفون گرفت و لحنش را کودکانه کرد:
_یکی اومده برا آشتی.
صدای کوبیدن آیفون به گوش رسید و آیلار با ناراحتی و بهت به در بسته زل زد.لبهایش آویزان شد و به در تکیه داد.به ثانیه نکشید که در با صدای تیکی باز شد و آیلار ” آخ ” کنان به داخل حیاط افتاد.زیر لب ” روانی” گفت و همانطور که خاک روی مانتو و پالتویش را می تکاند به حیاط بزرگ و سرسبز خیره شد و در را بست.هنوز قدم اول را برنداشته بود که نگاهش روی یک جفت چشم قهوه ایی رنگ ثابت شد.آب دهانش را قورت داد و صدای خرناس مانندی را شنید.به ثانیه نکشید که جیغ وحشتناکی سر داد و به سمت دیگر حیاط پا به فرار گذاشت.سگ با این حرکت ناگهانی آیلار تحریک شد و به دنبالش دوید.ترس آیلار بیشتر شد و جیغ کنان باغچه را رد کرد.صدای پارس رعب آور سگ را نزدکیش حس میکرد که صدای سوتی به گوشش رسید و سپس صدای دو رگه و خواب آلود:
_دنی! بیا اینجا!
آیلار همانطور که دستش روی قلبش بود وسط حیاط ولو شد .کوله اش به یک سمت افتاده بود و نفس نفس میزد.از دویدن زیاد و سرمای هوا گونه هایش قرمز شده بود و لبهایش خشک.
سگ مطیعانه به سمت صاحبش رفت.امیرعلی روی دو زانو نشست و گلویش را نوازش کرد:
_چکار میکردی دنی؟!
_خندید:
_میخواستی بخوریش؟! این که همش استخونه!
آیلار جیغ کشید:
_ با اون …سگ خَرِت! چقد…رم…زشته!
نفسش هنوز برنگشته بود.نگاهش به سمت گل رزی رفت که کنار کوله اش افتاده بود.
امیرعلی همانطور که سگ ژرمن شپردش را نوازش میکرد ریز خندید:
_ وای وای وای ! بهش بگم چی بهش گفتی؟! دنی بیا برو بخورش از زبونش هم شروع کن.
و خواست سگ را به سمت آیلار بفرستد که آیلار با جیغ عقب رفت.امیرعلی با خنده سرش را تکان داد و همزمان را بلند شدن دستهای دنی را در هردو دستش گذاشت.سگ چند قدم با همان حالت گام برداشت و پولیور و دستهای امیرعلی را لیس میزد.آیلار با انزجار نگاهشان کرد.کوله اش را برداشت:
_به سگ بازی ات برس! بد موقع مزاحم شدم!
امیرعلی به ثانیه دنی را رها و اخم کرد:
_ اگه یکی شاسی زنگ و فشار نمیداد خواب بودم نه در حال سگ بازی! خوبه به موقع نجاتت دادم وگرنه الان از مچ به بعد و نداشتی.
با وحشت به سگ نگاهی دوباره انداخت اما به راهش ادامه داد.امیرعلی داد زد:
_الان این منت کشیته؟!
ایستاد و به سمتش برگشت.امیرعلی سگ را رها و دست به سینه و عصبانی نگاهش کرد.آیلار دستش را به بند کوله اش بند و با لبهای آویزان به او خیره شد.
_ناپدری جانت حالش خوبه؟! همون که سنگشو به سینه میزدی و…
ناراحت گفت:
_اومدم برا آشتی!
ابروی امیرعلی بالا رفت و پوزخند زد:
_بفرما من منتظرم!
_تو حتی دعوت نمیکنی من بیام تو!
لبخند کمرنگی روی لبهای امیرعلی نشست:
_ هرچی میخوام بهت رو ندم نمیشه.
در خانه را که کنارش ایستاده بود باز کرد:
_بفرمائید خانم لپ گلی.
آیلار هردو دستش را روی صورتش گذاشت و خنده امیرعلی بلند شد.با قدمهای آرام و ترسان همانطور که به دنی نگاه میکرد جلو آمد.امیرعلی با خنده سری تکان داد و سگ را گرفت:
_بیا برو تو کاریت نداره.
مقنعه اش را مرتب کرد و همانطور که سرش پائین بود من و من کرد:
_گل… رز قرمز…
_اشکال نداره.مهم نیت ات بوده.
سرش را بالا آورد لبخند کمرنگی زد و وارد خانه شد.سبک خانه قدیمی بود و ساده. نگاهش روی عکس شومینه ثابت شد و به سمتش رفت.یک عکس چهار نفره که در آن امیرعلی بسیار کم سن و سال بود.انگشتش را روی دختری که کنار امیرعلی ایستاده بود گذاشت:
_این کیه؟!
صدای امیرعلی پشت گوشش بود:
_ امینه خواهرم.
به سمتش برگشت:
_پس الان کجاست؟!
امیرعلی خندید:
_اونور آب! بچه امیدی مامانمه داره درس میخونه.
آیلار خنده اش گرفت و به رفتنش نگاه کرد.
_قهوه میخوری لپ گلی؟!
آیلا یکدفعه جیغ زد:
_وایسا ببینم!
امیرعلی متعجب به سمتش برگشت:
_چی شد؟!
_سگی هستی!
ایروهای امیرعلی بالا رفت:
_جان؟!
_میگم به سگ دست زدی!
امیرعلی لب کج کرد:
_وسواسی.
بعد دستهایش را بالا آورد و خبیث گفت:
_الان سگی ات میکنم.
آیلار با جیغ عقب رفت و امیرعلی خنده اش گرفت:
_کم جیغ بکش اول صبحی.من برم حموم خودت مجبوری قهوه درست کنی ها!
آیلار با دست نشان داد که برود و امیرعلی ادامه داد:
_من و باش فکر کردم با دنی دوست میشی.
با رفتن امیرعلی مقنعه را از سرش کند و همانطور که به آشپزخانه میرفت به منت کشی که پیش رو داشت فکر کرد.
پالتو و مانتویم را در آوردم و به تیپ بی نظیر خودم خیره شدم! لباس زمستانی و شلوار مدرسه که کم از شلوار کردی نداشت!با چه ظاهر شیک و دلبری برای منت کشی آمده بودم.همانطور که که کابینت ها را به دنبال قهوه میگشتم فکر کردم که اگر عمه فخری و بهداد و مامان میفهمیدند من اینجا هستم چه عکس العملی نشان خواهند داد.احتمالا” عمه من و مامان را درون یک گونی می انداخت و به کره مریخ پرت میکرد! بالاخره پیدایش کردم و مشغول درست کردن آن شدم.امیرعلی با ست گرمکن مشکی ظاهر شد.
_الان آماده میشه.
آرام و با خنده لب زد:
_خوبه امروز بهجت خانم نبود تو کارش و انجام دادی.
اخم کردم:
_شنیدم چی گفتی!
خندید و جلو آینه دستی به صورتش کشید:
_تو منت کشیتو بکن فعلا بعد دو متر زبون و کار بنداز!
سرش را کمی کج کرد:
_نظرت چیه سیبیل بذارم؟!
همزمان با این حرف انگشت شصت و سبابه اش را از بالای لب تا نزدیک چانه پائین کشید.
قهوه رو توی فنجون ریختم:
_ با اون زخم تابلو و سر کچل سیبیل هم بذاری شبیه قاتلها میشی.صبحونه چی میخوری؟! من نمیدونم چی به چیه!
سرمو بالا آوردم و دیدم اخمو نگاهم میکنه.شانه بالا انداختم:
_ خب نظر پرسیدی منم نظرمو گفتم.
به سمتم آمد.نگاهی به سر و وضعم انداخت و با لبخند در یخچال را باز کرد.تشر زدم:
_خنده داره؟!
وسایل صبحانه را بیرون آورد:
_یاد امینه افتادم.صبحها که میخواست بره مدرسه با تیپ مدرسه می اومد صبحانه میخورد بعد مقنعه میپوشید.
_ بهونه ایی جز مدرسه نداشتم.
نفسش و بیرون داد و همزمان با نشستن خودش به من اشاره کرد بنشینم:
_من همون موقع که زنگ در و زدی آشتی کرده بودم.
از اینکه بی مقدمه گفته بود با تعجب نگاهش کردم که با محبت به موهای بافته شده من نگریست:
_آدم با کسی که حاضره براش هرکاری کنه قهر نمیکنه.
دستمو زدم زیر چونه و به لقمه بزرگش زل زدم:
_ پس چرا جواب تلفنمو نمیدادی؟! کم مونده بود بیام دم در کلوب.
اخم کرد:
_بیخود! غلط میکنی راه به راه بیای اون خراب شده! مگه اونجا جای دختره؟!
_گفتم کم مونده بود!
یقه سوئی شرت زیپ دارش و بالا داده بود و نمیتونستم سیب گلوش و لمس کنم.
_گفتم یک ادب بشی و بفهمی چی باید از دهنت در بیاد.
ناراحت نگاهش کردم:
_من ناراحت مامان بودم.
آرام زد روی میز:
_مامانت لنگه بهداده غصه خوردن نداره که! در ثانی بهداد هیچ مرگش نشده بود که عزادار شده بودید.
چشمهامو ریز کردم:
_حق نداری به مامان من توهین کنی! یعنی مامان تو هم داشت پس می افتاد لنگه بهد…
“بهداد” و کامل نگفته بودم که صندلی اش عقب رفت و خودش بلند شد.فرز به سمت در رفتم و غرید:
_ وقتی چیزی نمیدونی دهنت و ببند و مقایسه نکن!
میز رو دور زد و من با جیغ کوتاهی به سمت هال رفتم.داد زد:
_بخدا اگه کس دیگه ای جز تو این حرف مفت و زده بود…
خواستم به سمت در بروم که با دیدن دنی کلا” بی خیال شدم.برگشتم و دیدم به در آشپزخانه تکیه داده و متاسف نگاهم میکند.لبامو دادم جلو و سرمو کج کردم:
_فکر کردم میخوای…
_خری دیگه!
این را گفت و دوباره پشت میز نشست و مشغول شد.مظلومانه به سمتش رفتم و نگاهش کردم:
_آخه… آخه یکدفعه فوران میکنی… من فکر کردم…
چاقو کره خوری و انداخت روی میز:
_ اون دفعه که دستت در رفت ناخواسته بود! من بمیرمم بهت آسیب نمیرسونم الان حالیت شد کامل؟!
آروم لب زدم:
_بداخلاق.
دستم را کشید و من را روی پایش نشاند:
_من نمیدونم این چه آشتی کردنیه که تو فاصله بیست کیلومتری من وایمیسی!
بوی شامپو و افترشیوش زیر بینی ام پیچید و نفس عمیقی کشیدم.سرم را روی سینه اش گذاشتم.روی موهایم را بوسید و دست چپش را دور کمرم حلقه کرد.امیرعلی بر خلاف ظاهر و رفتارش محبت کردنش آرام بود.برعکس بهداد که در ظاهر شیک و با وقار بود اما…
محکم تر به امیرعلی چسبیدم:
_دلم برات تنگ شده بود.
موهایم را نوازش کرد و شقیقه ام را بوسید:
_ منم دلتنگت بودم ماهی.هربار خواستم جواب زنگتو بدم…
سرم را بالا آوردم و به چشمهایش زل زدم:
_ من تنبیه شدم مطمئن باش.
چشمهای امیرعلی متعجب شد:
_ماهی!
به سیب گلویش دست زدم و مثل همیشه انگشتهایم را نوازش کرد.
_مگه برای تنبیه من نبوده؟!
لبخند کجی زد:
_بیشتر دهن خودم سرویس شد.
با محبت به تمام اجزای صورتش نگاه کردم:
_دیگه قهر نکنیم.
بینی ام و کشید:
_دختر خوبی باید باشی.
لبخندی زدم و با چشمهای نیمه باز نفسش را بیرون داد.آرام خم شد و پیشانی ام را بوسید.موهای بهم ریخته ام را با دست مرتب کرد و پشت گوشم فرستاد و لمسش کرد:
_اینقدر از گوشهات خوشم میاد.دوست دارم بپیچونمش از بس کوچک و خوشگله.
قیافه ام و کج و کوله کردم:
_واقعا” مرسی از ابراز محبتتون!
خندید و خمار گفت:
_ خوشت نیومد؟!
خم شد و گوشم را گاز گرفت:
_اینطوری دوست داری؟! ها؟!
صورتم را در گودی گردنش پنهان کردم:
_دیوونه.
کنار گوشم را بوسید و دو رگه زمزمه کرد:
_شیطون… روتو کن اینور.
دستهایم را دور گردنش حلقه کردم و نگاهم به طرح سرامیکهای آشپزخانه افتاد.چیزی ته دلم فرو ریخت.کمی قلقلکم داد:
_منو نگاه کن میخوام صورتتو ببینم.
برای ثانیه ایی برگشتم و کوتاه نگاهش کردم.چقدر طرح سرامیکها زشت بود!
با لبخند آرامی چانه ام را گرفت و سرش را کج کرد که با شدت پسش زدم:
_نمیخوام!
خمار اما متعجب نگاهم کرد:
_ چی شد ماهی؟!
دوباره به طرح سرامیکها نگریستم.یک روزی بهداد با همین لباسهای مدرسه در آشپزخانه به بدترین وضع ممکن و با حقارت مرا بوسیده بود.با بغض نگاهش کردم که دستش را لابلای موهایم برد:
_جانم عزیزم؟! من که نمیخواستم اذیتت کنم فکر کردم خودت میخوای.
دستش را از دور کمرم برداشتم و بلند شدم:
_من میخوام برم.
نفسش و بیرون داد و کلافه دستی به موهای کوتاهش کشید:
_ماهی!
مانتویم را پوشیدم و تند تند دکمه هایش را بستم.فقط منتظر بهانه بودم تا مخالفت کند و من بر سرش هوار بکشم که او هم من را برای همین میخواهد!پس چه فرقی بین او و بهداد بود؟!
بلند شد و به شتاب در کارهایم نگریست:
_ماهی چت شده تو؟! نمیخواستم بخورمت که!
لب زیرینم لرزید.بهداد با تمسخر میگفت” که چرا اینقدر خوردنی هستی”.
با حرص به امیرعلی نگاه کردم و پالتویم را پوشیدم:
_متاسفم برات.
با یک قدم به من رسید و بازویم را گرفت:
_باز خر شدی که! بازم سیم پیچی ات قاطی کرد؟!
جیغ زدم:
_خودت قاطی داری که همش به فکر این…
چنان خشمگین نگاهم کرد که حرفم را ادامه ندادم.بازوی دیگرم را گرفت و عصبی گفت:
_ چرا چرت و پرت میگی؟! من همش به فکر چی ام ها؟!
چانه ام را محکم گرفت:
_وقتی حرف مفت میزنی منتظر جوابش باش و سرتو ننداز پائین! به من نگاه کن و جواب بده!
جیغ زدم:
_ولم کن!
محکم رهایم کرد و من سعی کردم تا تعادلم را حفظ کنم.
دوباره جیغ زدم:
_وحشی!
نفسهای بلندی که میکشید بوی قهوه میداد که با بوی شامپو و افترشیوش مخلوط شده بود.برای لحظه ایی دلم خواست به آغوشش پناه ببرم.
کمی جلو آمد و با انگشت شصت به سینه اش زد:
_با من بودی؟!
نه من با امیرعلی نبودم.با بهداد بودم! بهداد بود که موهایم را میکشید و پرتم میکرد رو سنگ.با یادآوری درد شدید زانویم اخمی روی صورتم نشست.
صدایش کمی بالا رفت:
_میگم با من بودی؟!
ضربه ایی به در ورودی خورد و صدای پارس دنی به گوش رسید.
نفسش و با حرص بیرون داد و غذای مخصوص دنی را برداشت:
_بزن به چاک!
درا را باز کرد و بی توجه به انزجار من دنی را نوازش کرد و آرام به سمت لانه اش رفتند.مقنعه و کوله ام را برداشتم و به حیاط آمدم.روی دو زانو نشسته بود و به خوردن دنی نگاه میکرد.گردنش را نوازش کرد و حیوان دمی تکان داد.
_ اینقدر گشنه ات شده بود که اومدی در زدی؟! واسه همین میخواستی اون گوشت تلخ و بخوری؟!
خوردن دنی متوقف شد و به من نگریست اما دوباره مشغول شد.
ناراحت گفتم:
_خودتی!
نگاهی به من نزدیکش ایستاده بودم کرد و دوباره با دنی مشغول شد.بی آنکه نگاهم کند گفت:
_ گفتم بزن به چاک.
_من رفیقهای چال میدونی ات نیستم که با من اینطور حرف میزنی!
بلند شد و من گامی به عقب رفتم.
_چرا میترسی؟! حرف میزنی وایسا جواب بگیر.
عقب تر رفتم:
_جوابمو گرفتم!
دستش مشت شد و من از پشت زنجیر در را کشیدم که باعث شد در کمی باز شود.تند خودش را به من رساند:
_نفهم بی مقنعه کدوم قبرستون میخوای بری؟!
خواستم در را باز کنم که دستش بالای سرم روی آن نشست و با هل محکمش در بسته شد.چانه ام را بالا گرفت:
_خر که میشی فقط دست بذار رو نقطه ضعف من!
هلش دادم که کمی عقب برود اما تکان نخورد و عصبانی نگاهم کرد.با مشت به سینه اش زدم:
_خودت گفتی بزنم به چاک!
چانه ام را فشار داد و حرصی گفت:
_ نگفتم با این ریخت و قیافه!
دوباره مشت زدم:
-چه فرقی میکنه؟!
بغض کردم و سرم را به در آهنی تکیه دادم.آرام آرام سر خوردم.
_من اومده بودم آشتی کنیم فقط همین!
با پا محکم به در آهنی زد:
_چکارت کردم مگه؟!
چشمهایم را بستم.ناراحتی امیرعلی از ناکام ماندن بود یا صفتی که به او داده بودم؟!
چشم که باز کردم روبرویم دو زانو نشسته بود:
_ماهی!
_تو منو دوست نداری!
عصبی پوزخند زد:
_اتفاقا” این توئی که منو دوست نداری! توئی که واسه حرفهای من تره هم خورد نمیکنی و وقتی برات اون پسره پررو و آش و لاش میکنم میتوپی بهم و با پرروئی میگی من نگفتم بزنش!
پوزخند زدم مثل خودش:
_پس هنوزم درگیر همین مساله ایی و به دروغ گفتی آشتی کردیم.
عاقل اندر سفیه نگاهم کرد.بعد از مکث چند ثانیه ایی ادامه داد:
_ باشه!
_چی باشه؟!
_ تو مشکلت کار من تو آشپزخونه اس.
خواستم بگویم من مشکلی با اون ندارم مشکل من طرح سرامیکهای آشپزخانه است که تا ابد خاطره آن روز را برایم تداعی میکند.نگاهش کردم.امیرعلی در پس تمام این عصبانیتهای لحظه ایی مهربان بود.الان هم نمیخواست من ناراحت بروم.مظلوم لب زدم:
_امیرعلی…
با اخم بلند شد:
_گفتم دیگه کاریت ندارم! تو ناراحت بشی من دنیا و خراب میکنم!
بغضم بیشتر شد.این امیرعلی بود نه بهداد! کاش در آشپزخانه هوس شیطنت به سرش نمیزد.
انگشت اشاره اش را به سمت منی که کنار در مچاله نشسته بودم گرفت:
_گریه کنی قاطی میکنم ها!
بغضم ترکید و مظلومانه اشک ریختم.محکم با پا به در آهنی کوبید:
_گریه نکن لعنتی! زار نزن وقتی نمیتونم آرومت کنم!
با پشت دست اشکو از صورت سردم پاک کردم:
_من فقط با تو آروم میشم.
متعجب و دست به کمر نگاهم کرد. حق میدادم گیج شود از رفتارهایم.چشمهاشو ریز کرد:
_یک دقیقه پیش بهم گفتی وحشی.
_توام یک دقیقه پیش منو هل دادی!
لبخندی کج روی صورتش نشست و من بینی ام را بالا کشیدم.مهربان گفت:
_بریم تو سرما میخوری.
همانطور که ایستاده بود نگاهش کردم:
_خودتم حمام بودی.
سرشو کج کرد:
_نگران منی؟!
با آستین پالتو بینی ام و پاک کردم:
_ تو چی؟!
خم شد و از کمر بلندم کرد.پاهایم را دور کمرش حلقه کردم و همانطور که سرم روی شانه اش بود دستهایم را دور گردنش انداختم.گونه ام را سریع بوسید و بم زمزمه کرد:
_ من که میمیرم برات…
بوسه ایی سریع و تند به صورتش زدم و به دنی که به دنبال ما روان شده بود و به پر و پای امیرعلی میپیچید نگاه کردم.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن