رمان آغوش سرخ

رمان آغوش سرخ پارت ۱۲

بهداد بد بود. بدتر شده بود
عوضی بود. عوضی تر شده بود.
بهشید مجبور بود تمام مدت تو مغازه باشه و مامان هم پیشش بود تا کمک کنه.چند باری به مامان اصرار کردم نره بشینه خونه بهشید از پسش برمیاد! ازش خواستم منو با این دیوانه تنها نذاره اما انگار که از قفس آزاد شده باشه جواب داد که اگه سر به سر بهداد نذارم اون هیچ وقت اذیتم نمیکنه!
مامان رو پا بند نبود از خوشحالی! من نمیدونم مگه فروشندگی تو اون مغازه چه لذتی داشت که مامان حرف من دخترشو خیلی راحت نادیده میگرفت؟!
بهداد با وضعیتی که داشت به زمین و زمان فحش میداد و در حال انفجار بود و من میترسیدم از روزی که ترکش هاش منم بگیره…
مامان صبح ها با شکمش که تقریبا” برجسته شده بود با ذوق بلند میشد و به همراه بهشید که می اومد سراغش با هم میرفتند مغازه.
در تمام این مدت من سعی میکردم اصلا” جلو چشم بهداد آفتابی نشم و بهونه ندم دستش.وقتی تو اون لحظه حمایت هیچ کس و نداشتم سکوت میتونست بهترین راهکار باشه.
یکروز بهدظهر بود که من تو اتاق همزمان که درس میخوندم به امیرعلی هم پیامک میدادم.به حدی به این مساله حساس شده بود که پشیمون شدم چرا بهش گفتم.
اول هر تماسش کلی فحش نثار بهداد میکرد بعد اخطار میداد بعد بهداد و تهدید میکرد و در نهایت وقتی میدید نمیتونه عملا” کاری کنه دیوونه میشد و قاطی میکرد.
با آرامش بهش اطمینان میدادم که من کم از اتاق بیرون میرم.اندکی خیالش راحت میشد و بعد درباره نحوه پوشش ام میپرسید.
با صدای بهداد که نامم رو بلند صدا میزد گوشی و کنار گذاشتم.وقتی متوجه شد جواب نمیدهم لحنش به سرعت تهدید وار شد
_ بالاخره که پای من از گچ در میاد اون موقع من به حساب تو یکی میرسم!
کلافه و ناراحت بلند شدم و در را باز کردم.دوباره بلند نامم را صدا زد که پله ها را پائین آمدم.عصبی و کلافه روی مبل ولو شده بود و به تلویزیون نگاه میکرد.با دیدن من اخم کرد:
_کر شدی الحمدالله؟!
دست به سینه و طلبکار نگاهش کردم:
_ چکارم داشتی؟!
پوزخند زد:
_خواستم برام عربی برقصی! من با تو احمق چکار میتونم داشته باشم؟!
به ساعت مچی گران قیمتش زد:
_ساعت آبمیوه اس! مادر جونتون این ساعت آبمیوه میگرفت حالا که رفته دنبال پول وظیفه اش افتاده گردن تو.
لبامو با حرص بهم فشار دادم:
_ من درس دارم.
دوباره پوزخند زد و با تمسخر گفت:
_نترس! شریف نشد امیرکبیر! امیرکبیر نشد خواجه نصیر مگه نه؟!
نفسمو با حرص بیرون دادم و به سمت آشپزخانه رفتم.چند پرتقال از یخچال در آوردم و آبمیوه گیری دستی را با حرص روی کانتر کوبیدم.
_پولم خوبه خودم نه؟!
یکی از پرتقال ها را نصف کردم:
_ وظایف زناشوئی به من مربوط نمیشه!
چشمکی زد:
_کم از آلما نداری که.
چاقو را با حرص روی کانتر کوبیدم و نگاهش کردم.قفسه سینه ام بالا و پائین میرفت.چند ثانیه ایی به صورت کبودش نگاه کردم.یاد امیرعلی افتادم که گفت با قفل فرمان کتک خورده است.چقدر پوست کلفت بود!
_نه تو از آلما بهتری.
کمی در جایش جابجا شد و من از صمیم قلب خوشحال شدم که نمیتواند بدون عصا حرکت کند.نگاهم به عصاهایش که کنار پله ها بود افتاد و لبخند کمرنگی زدم.نیمه پرتقال را روی آبمیوه گیری گذاشتم.
_بیا این عصاها رو بده به من!
سرمو بالا نیاوردم:
_میبینی که مشغول اوامر توام!
_بیا عصا رو بده بعد.
لحنش به سرعت عصبی شده بود و من اصلا” از شرایط راضی نبودم.نگاهی به تلاشش کردم که با وجود گچی که تا بالای زانو بود حتی تکان خوردن را هم برایش دشوار کرده بود.در دل تشکری دوباره از امیرعلی کردم که عربده اش بلند شد:
_کری؟! میگم اون عصای منو بده!
اخمو نگاهش کردم:
_میخوای چکار؟!
چند ثانیه ایی نگاهم کرد و بعد خندید:
_خوشم میاد تو این وضع هم باشم ازم حساب میبری و میترسی.
_یک گرگ همیشه گرگه!
دوباره خندید:
_این آقا گرگه الان اصلا” هوس این بره کوچولو و نداره.ترجیح میده آب پرتقالش و بخوره.
اهمیتی ندادم که جدی شد:
_اگه خودم برم عصا رو بیارم خیلی برات گرون تموم میشه!
دستامو مشت کردم:
_مطمئن باش ایندفعه دیگه ساکت نمیشینم و همه چیز و به مامان میگم!
هومی گفت:
_فکر خوبیه… فقط فعلا” نمیتونه طلاق بگیره می مونه برای بعد از تولد نوزاد! بعد دو نفری با هم از خونه پرتتون میکنم بیرون نظرت چیه؟!
با نفرت نگاهش کردم:
_خیلی آشغالی!
پوزخند زد:
_حرص نخور برا پوستت خوب نیست.اون عصای منم بده!
آب پرتقال را درون لیوان ریختم.هربار با حرفهایش قلبم را به درد می آورد.اگر مامان به خانه قدیمی برمیگشت تا آخر به من سرکوفت میزد که زیر پای شوهرش نشستم و کاخش را کوخ کرده ام…
با فاصله روبرویش ایستادم و لیوان را روی میز گذاشتم.
_ میدونی چند وقته پیشم نبودی؟!
دستهام مشت شد و خونسرد ادامه داد:
_نه تو نه آلما.
طاقت نیاوردم:
_تمومش کن!
سرشو کج کرد:
_آه! تحت تاثیر قرار گرفتم!
خواستم برم که عصبی و شمرده گفت:
_ اون عصاهای منو بده! من بزنه سرم یک جای سالم تو بدنت نمیذارم ها! یک چند وقت کتک نخوردی یادت رفته ظاهرا”.
مکث منو که دید ادامه داد:
_ بدشون بعد خود گمشو برو اتاقت! لابد میدونی که نمیتونم پله ها رو بیام بالا.
جرعه ایی از آب پرتقالشو خورد و به سمت عصاها رفتم.هردو را برداشتم.لیوان آب پرتقال را روی میز گذاشت و لبخندی زد:
_ خوبه.فکر کردم افسار پاره کردی دیگه حرف گوش نمیدی.
با حرص عصاها را در دستم فشار دادم.کاش میشد همین ها را محکم بر فرق سرش بکوبم تا همین جا بمیرد!
دستشو جلو آورد:
_بده دیگه معطل چی هستی؟!
عصاها را به سمتش گرفتم که در یک لحظه خودش را جلو کشید و من را از مچ دستم کشید.جیغی کشیدم و به سمتش افتادم.عصاها کنار پایم روی زمین افتاد و برای اینکه نتوانم فرار کنم موهایم را از فرق سر گرفت.سرم را بالا گرفت و به چشمهایم زل زد:
_خوبی آیلار جان؟!
از خودم نفرت گرفتم که اینقدر راحت گولش را خوردم.از فشار موهایم دردی در سرم پیچید و بی طاقت شدم وقتی سرم را تکان داد.جیغ زدم:
_ولم کن وحشی.
سعی کردم از دستش رها شوم که هردو دستم را از گرفت و به شکم روی مبل پرتم کرد.به حدی وضعیت بدنم بد بود که با یک تکان محکم دستم را که از پشت گرفته بود میشکست.وزن سنگینش را حس کردم و دوباره موهایم را کشید:
_ پرسیدم خوبی آیلار جان؟! مار تو آستینم پروش میدادم درسته؟!
دستم را کمی بالا گرفت که از شدت درد جیغ کشیدم:
_ شکست!
عصبی و حرصی کنار گوشم غرید:
_به درک! دیگی که برا من نمیجوشه سر سگ توش بجوشه!
صدایم به وضوح میلرزید:
_تو دیوونه شدی! آخه مگه من چکارت کردم که اینقدر آزارم میدی؟!
خنده ی کوتاهی کرد که مطئمن بودم به خاطر پارگی لبش است:
_ آره عزیزم امروز دیوونه شدم و من پیشنهاد میدم قبلش وصیت نامه ات و بخونی!
سنگینی وزنش را برداشت و به همان حالت از مو بلندم کرد.گردنم صدای کوچکی داد و درد لحظه ایی در آن حس کردم.صدایش کنار گوشم بود:
_ عزیزم… دقت کردی چقدر جالبه؟!
نگاهم به جاقندان شیشه ایی روی میز بود.اگر دستم به او میرسید…
محکم به شانه ام کوبید:
_بپرس چی جالبه!
آخی گفتم و بی حال لب زدم:
_چی جالبه؟!
صورتم را به سمت خودش گرفت.با دیدن چهره اش ته دلم خالی شد.در این مدت از نزدیک زخمهایش را ندیده بودم.خواستم چشمهایم را ببندم که به صورتم زد:
_ خوب نگاشون کن تا کورت نکردم!
تپش قلبم سرعت یافت.لحن گفتار و کارهای بهداد متعلق به یک انسان سالم و نرمال نبود.با نگرانی و استرس نگاهش کردم که لبخند کجی زد:
_ جالبه که من از همون جاهایی ضربه دیدم که تو قبلا” ضربه دیده بودی!
قلبم برای ثانیه ایی نزد.تمام تنم یخ کرد و لرز کوچکی بر وجودم نشست.با عجز نگاهش کردم که پوزخند زد و دست دور گردنم انداخت:
_ دختر کوچولوی من کلاغ شده!میره به غریبه ها آمار میده!
دست روی دستش گذاشتم تا دیوانه نشود و خفه ام نکند.عصبی خندید و ادامه داد:
_ منم میخوام دم این کلاغ کوچولو و با قیچی بچینم!
به حدی شدت استرسم زیاد بود که تپش قلبم به گوش هردویمان میرسید.به بدبختی به حرف آمدم:
_من نمیدونم از چی حرف میزنی!
ریز خندید:
_ چه جونوری شدی آیلار.
خنده اش جمع شد و با حرص گلویم را فشار داد:
_میری راپورت منو میدی که تو خیابون منو خفت کنند؟! آره هرزه کوچولو؟!
نفسم بند میرفت و به دستهایش چنگ زدم تا بتوانم نفس بکشم.
_نطرت چیه منم با قفل فرمون به جونت بیافتم؟! قیافه ات مثل من بشه بلکه بفهمی دنیا دست کیه!
در دل ” لعنتی” نثار امیرعلی کردم و هق زدم:
_ من نمیدونم از چی حرف میزنی!
با حرص و محکم به پشانی ام زد:
_از اینجاست! فراموشی گرفتی! بذار چند روز و پیش یادت بیارم که من اومدم خونه یادته؟!
دستش شل کرد و عربده کشید:
_یادته؟!
سرمو تند تکون دادم و ادامه داد:
_ از مدرسه زنگ زدند تشریف نبرده بودی!
گلویم را محکم فشار داد و به سرفه افتادم.
_ از ساعت نه تا دو بعدظهر کدوم قبرستونی بودی که مدرسه نرفتی؟!
کاش همش خواب بود! اشکهای من… نفسهام که یک خط در میون میشد و چهره شیطانی بهداد… کاش همش کابوس بود و با یک جیغ از خواب بلند میشدم.به صورتم کوبید:
_ کجا بودی هرزه کوچولو؟!
نمیدانم چه در چهره ام دید که دستهایش را رها کرد و من حریصانه نفس کشیدم.دستم را روی گلویم گذاشتم.لبهای خشک ام را زبون زدم:
_من… من نمیدونم از چی حرف میزنی.
لبش کج شد و چانه ام را گرفت.نگاهی به چمشهای اشکی و ترسانم انداخت:
_ بفهم کیه که خیلی زود هم میفهم بلایی سر جفتتون میارم که مرغای آسمون به حالتون گریه کنند! بهش بگو پررو بازی دربیاره حسابش با کرام الکاتبینه!
عصبانی از میان دندانهای کلید شده اش غرید:
_بگو پیداش کنم باید دنبال سوراخ موش بگرده!
نگاهم به بخیه محو و کوچکی که یادگار امیرعلی روی صورتش بود افتاد.
_باید بفهمه نباید دنبال لقمه بهداد بره!
از حرفش عصبانی شدم و دوباره تقلا کردم.تک خنده ایی کرد و کارد میوه خوری را جلوی صورتم حرکت داد:
_بازم جفتک انداختی؟!
کارد را روی گونه ام گذاشت و من نفسم را حبس کردم.سکوتم را که دید آرام روی صورتم حرکتش داد:
_ بهش بگو بدترش و سرش میارم! هم واسه غلط زیادی که کرده هم واسه اینکه قاپ تو رو دزدیده!
جیغ زدم:
_من مال تو نیستم لعنتی!
پوزخند زد و چاقو را کمی فشار داد:
_ میشی عزیزم غصه نخور!
یقه لباسم را پائین و عمیق نفس کشید.چهره امیرعلی جلوی چشمم بود.دستم را روی یقه ام گذاشتم.دستم را محکم پس زد:
_ من زن و مرد حالیم نیست!
متعجب نگاهش کردم که ادامه داد:
_پس مجبورم نکن با قفل فرمون تلافی عشقتو سر خودت در بیارم!
دوباره دستش را پس زدم که این بار آن را محکم پیچاند:
_ جفتک ننداز خوب؟!
کارد را پرت کرد روی زمین و با دست آزادش به صورتم زد:
_ جفتک ننداز خوب؟!
چهره ام از درد جمع شد و هردو دستم را روی صورتم گذاشتم.به اندازه تمام عمرم عصبی شده بودم و سیلی هایش مثل سوزنی عصبهایم را تحریک میکرد.اگر قدرت و توانش را داشتم بدون شک میکشتمش!
یقه ام را پائین و نفس عمیقی کشید.با پوزخند گفت:
_ عزیزم از خودم و خودت بهش گفتی؟!
سرش را جلو آورد و کنار گوشم با تمسخر زمزمه کرد:
_ اگر یه وقت خر شد تا بیاد بگیرت چند جلسه بفرستش مشاوره پیش خودم.یکم از زیر و بم ات بهش بگم تا به مشکل نخورید.
خندید و من با نفرت سرم را به سمت دیگر گرفتم.بوی بتادین حالم را بد میکرد.هردو دستم را بالای سرم قرار دادم.بهداد دستش را درون یقه ام فرو برد .دستهایم شی شیشه ایی را لمس کردند و لبخند محوی روی لبهای من نشست.حس قدرت به زیر پوستم دوید و شاد شدم از سلاحی که در دستم بود.با هردو دست لمسش کردم و در در دستهایم جای دادم.موهای بهداد به چانه ام خورد و نفس گرمش روی گردنم نشست.آب دهانم را قورت دادم و هردو دستم را محکم پشت گردن بهداد فرود آوردم.سرش را بالا آورد و من دست جلوی دهانم گذاشتم تا جیغ نزدم.دستش را پشت گردنش گذاشت و نگاه من روی رد خون ثابت ماند.گیج و منگ لب زد:
_چکار کردی هرزه کوچولو؟!
قبل آز آنکه حرکتی انجام دهم با پس مانده قدرتش به سمت میز شیشه ایی هلم داد که با برخورد سرم به لبه میز جیغ کوتاهی کشیدم.سوزش عمیقی در سر و زیر چشمم حس کردم.بی حال دست به سرم کشیدم و مایع گرمی بین انگشتهایم روان شد.به سمت مبل نگاه کردم.در پس خونی که از سرم جاری شده بود بهداد را دیدم که داد کشید:
_گور خودت و کندی!
سرم را کج کردم و روی زمین ولو شدم و ثانیه ایی بعد چشمهایم بسته شد.
آلما دست چپش را روی دست گذاشته و به دیوار سنگی روبرو خیره شده بود.چشمهایش از شدت گریه دو کاسه خون و رنگش همچون مردگان بود.آتوسا با دستمال بینی اش را محکم فشرد و خش دار گفت:
_بمیرم براش! خاله اش بمیره براش!
با گفتن این حرف آلما بی رمق نگاهش کرد و دوباره بغضش شکست.آتوسا به سرعت تکیه اش را از دیوار برداشت و در آغوشش گرفت:
_ میمیری اینقدر داری زار میزنی!بذار از اتاق عمل بیاد بعد خودتو بکش.
سرش را تکان داد نگاهش دوباره به روبرو خیره شد:
_بچه ام.
روی هردو پایش زد:
_بچه ام.
محکم تر روی پاهایش زد و جیغ کشید:
_ بچه ام و کشت!
آتوسا با گریه سعی در آرام کردنش داشت.دستهایش را گرفت:
_نکن اینطوری! میخوای بکشی خودتو؟!
آلما به صورتش چنگ انداخت و دو رد قرمزی روی پوست سفیدش افتاد:
_ بچه ام از دست رفت.ناقصش کرد از خدا بی خبر… کشت بچه مو…
آتوسا لب پائینش را گاز گرفت و او را محکم تر گرفت تا خودزنی نکند.نگاهش به بهشید افتاد که دوان دوان به سمتشان می آمد.به محض اینکه نزدیکشان شد آلما روی سینه خودش کوبید:
_ایشالا داداشت هیچ وقت از خواب بلند نشه!
سرش را به سمت بالا گرفت و ضجه زد:
_ خدا من دخترمو از تو میخوام.
بهشید با چشمهای سرخ شده به آتوسا نگریست.بغض او را که دید طاقتش تمام شد و بارید:
_ چی شده آتی؟! چه خاکی بسرمون شده؟!
هردو دستش را روی صورتش گذاشت:
_ خدا چه تقدیری برامون رقم زده که یک در میون تو این خراب شده ایم؟!
روی صندلی نشست و دستان آتوسا را گرفت:
_چی شده آتوسا؟!
هق زد:
_ بهداد چه بلایی سرش اومده که بهم گفتی بیهوشه؟!
آتوسا نگاهی کوتاه به آلما سپس بهشید انداخت:
_ بهشید جان…
بهشید وحشت زده نگاهش کرد:
_ چه خاکی به سرم شده؟!
آتوسا با صدای گرفته ایی به حرف آمد:
_بهداد هوشیاری اش و از دست داده.
بهشید وا رفت و بهت زده به آتوسا خیره شد.به زحمت لب زد:
_ چـ… چرا؟!
آتوسا دوباره گریه اش رفت:
_ بهشید این چه مصیبتی بود؟! چی کرده با این دختر دسته گل که هردوشون و غرقه به خون دیدم!
بهشید دستهای یخ زده ولرزانش را روی دست آتوسا گذاشت:
_یکی به من یتیم شده بگه چی شده؟! آلما وقتی از پاساژ زد بیرون به من نگفت کجا میره! فقط رفت!
_ من بهش نگفتم چی شده.فقط گفتم بیاد… اما بعدش وقتی آمبولانس هردو رو برد دیدم حقته که بیای و مطلع بشی…
بهشید نگاهش را به سمت آلما گرفت:
_ چی شده که آیلار و بهداد…
آلما تند و تیز نگاهش کرد و با حرص و بغض به سمتش پرید:
_دختر بدبخت من که کاری اش نداشت! دختر من که آزارش به مورچه هم نرسیده بود! هی به من بیشعور گفت این اذیتش میکنه گفتم لابد از زبون درازیشه.
روی صورتش کوبید و نالید:
_ نمیدونستم که این بی شرف کمر به قتلش بسته….
آتوسا آرام اما غمگین لب زد:
_ جمجمه آیلار…
هق زد:
_شکسته.
آلما جیغ زد:
_نزدیک بود دخترم کور شه! بی شرف میخواست ناقصش کنه! اگه به این دنیا هم برنگرده من اون دنیا یقه شو میگیرم تا بپرسم چرا!
بهشید هردو دستش را روی صورتش گذاشت و آتوسا آلما را در آغوش کشید:
_ مگه تقصیر این بنده خداست که سر این داد میزنی؟!
بهشید بلند شد و بی حال به آتوسا نگریست.
_کجا میری؟!
_برم به عمه و بقیه خبر بدم… عملشون تا کی طول میکشه؟!
_فعلا” نشستیم منتظر.
بهشید آرام لب زد:
_میرم نماز خونه…
شالش را جلو کشیده بود تا کسی نبیند گریه زاری اش را.کتاب دعا را روبروی صورتش گرفته بود و پر بغض زمزمه میکرد.بهداد و آیلار دو کس از عزیزانش بودند.میشکست اگر پرپر میشدند.صدای ملودی آرام گوشی اش در فضای نمازخانه پیچید.سرش را بالا آورد فقط خودش بود.با دیدن نام امیرعلی لب پائینش را گاز گرفت.اگر میفهمید چه بلایی سر عزیزش آمده چه میکرد؟!
تماس را وصل کرد و صدای دورگه و مردانه امیرعلی در گوشش پیچید:
_سلام بهشید خوبی؟! شرمنده بی موقع زنگ زدم ماهی جواب گوشیش و نمیده خبر داری کجاست؟! بالای صد بار بهش زنگ زدم جون تو دارم روانی میشم.
بهشید لب زیرینش را گاز گرفت و نفس عمیقی کشید.تسبیح در دستش را فشرد و لبخند تلخی زد.ماهی؟! آیلار کوچکش را ماهی خطاب میکرد.
_الو؟! صدا میاد؟! بهشید…
گرفته با صدایی که گویی از ته چاه در می آید به زحمت گفت:
_امیرعلی…
نفس تندی کشید و صدای نگران پسرعمه اش در گوشش پیچید:
_بهشید؟! صدات چرا گرفته؟! چی شده؟!
بهشید دستش را جلوی دهانش گرفت و بی صدا گریه کرد.چه میگفت به او؟! ماهی کوچکت زیر دست دکترا بین مرگ و زندگی نیمه نصفه نفس میکشد؟! همچون ماهی به دور از آب؟!
صدای ناله اش بلند شد و کوتاه هق زد.امیرعلی فریاد کشید:
_میگم چی شده بهشید؟! میگی یا پاشم بیام اونجا ؟!
دستش را به سرش گرفت.برادرش از یک طرف و آیلار در طرف دیگر.وحشت کرده بود از مصیبتی که قرار بود به سرشان بیاید.
چهره تمام اعضای فامیل جلوی چشمش ظاهر شد.دستش را از بالای پیشانی آرام تا چانه پائین آورد و زجه زد:
_امیرعلی… ماهی ات از دست رفت…
دکتر عمل بهداد را موفقیت آمیز اعلام کرد و افزود احتمال فراموشی کوتاه مدت وجود دارد اما چون شدت ضربه کم بوده تنها دچار سردردهای خفیف وبرخی علائم دیگر خواهد شد.بهشید با شنیدن این حرف نفس راحتی کشید دستهایش را به سمت بالا گرفت و ” خدایا شکرت ” گفت.هنوز خبری از آیلار نرسیده بود و آلما بی طاقت مثل دیوانه ها ثانیه ایی گریه میکرد و ثانیه ایی بعد بلند میشد و با اضطراب راهرو را قدم میزد.عمل موفقیت آمیز بهداد هم نتوانست اندکی از استرسش کم کند.با خود مثل دیوانه ها حرف میزد و تکرار میکرد که اگر آیلار خوب شود هیچگاه از او غافل نشود.در برابر هیچ کارش جبهه نگیرد.دوباره برایش مادری اش میکرد اگر برمیگشت…
آتوسا با دیدن آلما سری تکان داد و رو به کرد به مهدی:
_یک چیزی بخر بدم به خورد آلما میترسم تو این وسط اینم از هوش بره.
مهدی “باشه” ای گفت و رفت.آتوسا رو کرد به بهشید.گریه اش را که دید جلوتر رفت و در آغوشش گرفت:
_ دیگه گریه برا چی؟! به خیر گذشت که… میارنش بخش و خیلی زود میبینیش.
بهشید مانند ابر بهار میبارید:
_ بهداد و خدا دوباره به من داد اما رو سیاهم بخدا… نگران آیلارم.اگه خوب نشه من تا آخر عمر خودمو نمیبخشم.آلما با اصرار من اومد سرکار.من باعث آشنایی این دو تا شدم.
آتوسا کمرش را ماساژ داد:
_ نمیشه اینطور تصور کرد که در پس تمام اتفاقها ما مقصریم.اگه اینطور باشه من از همه مقصر ترم ! اون همه ادعا کردم آیلار مثل دخترمه اما غافل بودم ازش… من دلم روشنه.آیلار درسته سنش کمه اما آدم کم آوردن نیست.
زمزمه کرد:
_باید هردو خوب بشند و بگن چی شده.
بهشید لبش را گاز گرفت:
_از همین میترسم…
_به اقوامت اطلاع دادی؟!
بهشید به سمتش برگشت و وحشت زده نگاهش کرد:
_ درسته دیر شده اما باید یک چیزی و بگم.
آتوسا چشمهایش را گشود:
_چه اتفاقی افتاده؟!
_یک نفر… یک نفر داره میاد اینجا.هیچی نمیدونه جز حال و احوال آیلار و… میترسم دوباره آشوب بشه.
_کی؟!
_یکی که خیلی خاطر آیلار و میخواد.
آتوسا کمی اخم کرد و انگار که یاد چیزی افتاده باشد زمزمه کرد:
_ آیلار یک چیزایی قبلا” بهم گفته بود.فکر نمیکردم جدی باشه.
دستان آتوسا را گرفت:
_آلما رو کنترل کن تا شر بخوابه.فقط من الان میفهم امیرعلی چه حالی داره.
آتوسا نگاهی به آلما کرد.هنوز “باشه” تائید را نگفته بود که با وضعیتش شتاب زده بلند شد و به سمت او رفت.آلما بی حال روی زمین افتاده بود.هردو از بازو بلندش کردند.
_با خودت داری چکار میکنی آلما؟! اینطوری میخوای ازش نگه داری کنی؟! میخوای هردو تا بچه ات رو از دست بدی؟!
آلما زد زیر گریه:
_چرا از اتاق عمل نمیارنش بیرون؟! چرا اینقدر طول کشید؟! چرا عمل بهداد زودتر تموم شد؟!
در همین حین دکتر مسن از در اتاق عمل بیرون آمد و هرسه به سمتش شیرجه زدند.آتوسا آلما ی نحیف را گرفته بود تا بر زمین نیافتد.
_دکتر چی شد؟!
دکتر نگاهی به آلما انداخت و آتوسا سریع گفت:
_ مادر بیمار هستند.منم خاله اش هستم.
بهشید با گریه ادامه داد:
_ منم … منم…
نتوانست چیزی بگوید.چه میگفت از نسبتش؟! دکتر لبخندی زد:
_ ماشالا چه مادر جوونی داره.خوشبختانه به خیر گذشت…
دکتر شروع به صحبت کرد و گفت آیلار پس از ماندن در ریکاوری و عکسبرداری پس از جراحی به بخش مراقبتهای ویژه منتقل خواهد شد تا در صورت هرگونه علائم اقدام سریع تری داشته باشند.افزود که به علت آسیب به اعصاب مغزی دچار ضایعه عصب بویایی شده و حس بویایی خود را از دست داده و به احتمال قوی در صحبت کردن دچار اشکال خواهد شد.
سر آلما پس از شنیدن این سخنان کج شد و بهشید او را محکم گرفت تا نیافتد.آرام آرام او را به سمت صندلی کشاند.آتوسا رو کرد به دکتر:
_ وضعیت چشمش…
_خوشبختانه ضربه اصلی به حدقه چشم یا همون استخون وارد شده که ورم و کوفتگی و کبودی چشم و به همراه داره.در حال حاضر پانسمان شده که بهش فشاری وارد نشه اما میزان آسیب وارده رو بعد از یک هفته میتونیم اعلام کنیم.
با رفتن دکتر بی رحم آتوسا بی رمق به آنها خیره شد.بهشید سری تکان داد و به آلما اشاره کرد که با هردو دست جلوی صورتش را گرفته بود و زار میزد.دکتر بی رحمانه میگفت که بخیر گذشته است.چگونه به خیر گذشته بود وقتی دخترش نمیتوانست سلیس و روان زبان درازی کند؟! چگونه به خیر گذشته بود وقتی دیگر نمیتوانست هر روز وقت برگشتن از مدرسه کوله اش را پرت کند و بو بکشد تا نوع غذا را حدس بزند؟!
بهداد را به بخش منتقل کردند و تا چندین ساعت دیگر بهوش می آمد.در کمتر از یک ساعت اقوام نه چندان زیادشان به بیمارستان آمدند.عمه اش دیگر جانی در بدن نداشت و بهشید نمیتواست آرامش کند.با دیدن امیرعلی دستی به صورتش کشید.جلو رفت و نفس عمیقی کشید تا کمی مسلط شود.سلام کوتاهی کرد و افزود:
_کاش عمه رو ببری میترسم حالش بد بشه.الان پرستار میاد همه رو بیرون میکنه! نمیذاره برن داخل که…
امیرعلی جدی و پر نفوذ نگاهش کرد.
_ گفتی حال ماهی خرابه دروغ بود آره؟! میخواستی منو بکشونی این یارو و ببینم؟!
بهشید متعجب نگاهش کرد و امیرعلی عصبی ادامه داد:
_بگو بد میبینه که جواب گوشی منو نمیده! این لوس بازی هاش برا چیه؟! واسه حال و روز بهداد حالش بد شده؟! من بهش اولتیماتوم داده بودم…
بهشید طاقت نیاورد و با گریه گفت:
_چی میگی برا خودت؟!
حرصی گفت:
_پس کجاست؟! خودش و مامان کلاشش و نمیبینم!
بهشید سری تکان داد و اشک چشمش را پاک کرد:
_دنبالم بیا به شرطی که بعدش عمه رو ببری خونه… اینجا حالش بد میشه.
امیرعلی کلافه سرش را تکان داد و ” باشه” ایی گفت.فقط دلش میخواست ماهی اش را ببیند و تشر بزند که چه چیز باعث شده جواب گوشی اش را ندهد.سر بهداد ضربه خورده بود که خورده بود! به او چه ربطی داشت؟! حتی مرگ بهداد هم نباید باعث میشد که ماهی جواب گوشی اش را ندهد.قبل از آنکه به بخش اصلی برسند بهشید عقب گرد کرد و به امیرعلی خیره شد:
_قول بده اونجا با هیچ کس دعوا نمیکنی!
امیرعلی عصبانی شد:
_ کجا قایم شده؟!
_ داد و بیداد کنی نمیریم!
_بهشید!
بهشید نم چشمش را با پشت دست پاک کرد و دوباره جلو افتاد.آتوسا با دیدن بهشید و پسر پشت سرش گفت:
_ حالش چطوره؟!
امیرعلی به چشمهای قرمز آتوسا و زنی که اندامش بی شباهت به آلما نبود خیره شد.قدمهایش سست شد.چیزی ته دلش فرو ریخت و دستهایش مشت شد.چرا آلما اینطور هردو دستش را روی صورتش گذاشته بود و زار میزد؟!
نگاه خشمگینی حواله بهشید کرد:
_اینجا چه خبره؟!
ته دلش ترسیده بود از جمله بهشید که پشت خط گفته بود و حال گریه های آلما که اعصابش را خط خطی میکرد.
عصبی گفت:
_واسه چی زار میزنه؟!
آلما با شنیدن صدا سرش را بالا آورد.با دیدن امیرعلی سلام ضعیفی گفت و دوباره هق زد.آتوسا سریع بلند شد و روبروی امیرعلی ایستاد که بیش از یک سر و گردن از او بلند تر بود.متعجب مانده بود از انتخاب آیلار!
آیلار به شدت ظریف کجا و این مرد کجا؟! به آلما و حال خرابش اشاره زد:
_بفرمائید بیرون صحبت میکنیم.
امیرعلی با اخم نفسش را بیرون داد:
_کجاست؟!
دیوانه میشد اگر حدسش درست از آب در می آمد.لب پائینش را جوید:
_کجاست؟!
بهشید به آلمایی که نگاهش بین ناراحتی و تعجب بود نگریست سپس رو کرد به امیرعلی:
_قرار شد داد و بیداد نکنی.
حرصی مچ دست بهشید را گرفت و شمرده اما عصبی گفت:
_ من داد زدم؟! فقط دارم میپرسم کجاست!
بهشید هردو دستش را روی صورتش گذاشت و فاصله گرفت.آتوسا نگاهش کرد.نفس عمیقی کشید تا مسلط شود:
_ آیلار الان اتاق عمله و اصلا” وضعیت خوبی نداره.بهتره به جای متشنج کردن جو دعا کنید که مثل اول بشه…
آلما کلافه و بی حال رو کرد به بهشید:
_آتی واسه چی داره به این پسره آمار میده؟! بره به فامیلش سر بزنه چکار دختر من داره؟!
پلک چپ امیرعلی پرید.
_اتاق عمل؟!
رو کرد به بهشید:
_چی میگه این؟! ماهی تا چند ساعت پیش داشت به من پیامک میداد!
داد کشید:
_ چی میگه برا خودش؟!
آلما بلند شد:
_چی میگی آقا؟! دختر من به تو چه ربطی داره؟!
امیرعلی پرید به سمت آلما:
_ تو یک فعلا” خفه که آبرو هرچی مادره بردی! کجاست ؟!
بهشید جلو پرید:
_گفتم شر درست نکن.
امیرعلی عربده کشید:
_میخوام ببرمش کجاست؟!
بهشید آویزانش شد:
_ میخوای عمه و سکته بدی؟!
بهشید را پس زد.آلمای متعجب را هم همینطور.به سمت اتاق عمل ممنوعه میرفت که مانعش شدند.
بهشید بازویش را گرفت:
_ ارواح خاک بابات دیوونگی نکن.بخدا حال و روز ما هم خوب نیست.مگه ندیدی آتوسا چی گفت؟! اصلا” نمیشه حالا حالاها دیدش میبرنش مراقبت های ویژه! کاری نکن نتونی ببینیش…
عصبانی نفسش را بیرون داد.نگاهی به آلمای متعجب انداخت و سپس به بهشید:
_بهشید! من الان داغونم! قاطی ام! اونقدر که الان یک نفر باهام یکه به دو کنه زنده اش نمیذارم! فقط یک سوال میپرسم بهم راست حسینی جواب بده باشه؟!
بهشید نالید:
_امیرعلی…
امیرعلی انگشتش را جلو لبهایش گذاشت:
_هیش…فقط جواب سوالمو بده! منم به قولم عمل میکنم مامان و میبرم باشه؟!
بغض بهشید شکست.میدانست سوالش چیست… میشناخت پسر عمه غیرتی و کینه ایی اش را.لب زد:
_نپرس امیرعلی…
امیرعلی بازویش را گرفت و مجبورش کرد به چشمهایش خیره شود.بهشید آب دهانش را قورت داد:
_تو رو به اسمت قسم بی خیال شو.
امیرعلی تکانش داد و فریاد کشید:
_قسم نده من بی غیرت و! نبض من تو این اتاقه و من هیچ غلطی نمیتونم بکنم! فقط جواب سوال منو بده! کار بهداده؟!
بهشید بیشتر هق زد و سرش را پائین آورد.امیرعلی عصبانی تکانش داد:
_میگم کار بهداده؟!
آلما خواست جلو بیاید که آتوسا جلویش را گرفت:
_به تو چه کار کیه؟! مفتش محلی یا آژان؟!
امیرعلی پر حرص دستی به دور لبش کشید:
_منتظر جوابتم بهشید! دختر دائی جان!
بهشید دست آزادش را روی صورتش گذاشت:
_ کوتاه بیا به خاطر خدا… خود بهداد هم اون ور رو تخت بیمارستانه…
به محض شنیدن این حرف امیرعلی رهایش کرد:
_ غیرت ندارم اگه زنده زنده چالش نکنم!
آلما را از سر راهش کنار زد:
_به حساب تو هم میرسم مامان دو زاری!
اینها را گفت و با قدمهای بلند دور شد.
آلما بالای سر بهداد ایستاده بود و خیره نگاهش میکرد.سر و صورت باندپیچی و پای در گچش را از نظر گذراند.بهداد با چشمهای نیمه باز به سختی نگاهش کرد و لب زد:
_ خوبی؟!
آلما دست به سینه شد و سرش را کج کرد:
_به قیافه من میاد بد باشم؟!
بهداد گیج و منگ بود و طول میکشید جمله بندی کند:
_ آیلار حالش خوبه؟!
آلما نفسش را با حرص بیرون داد:
_ نیومدم ملاقاتت که ازم سوال بپرسی!اونم به اصرار اتوسا که پیش فک و فامیلت آبروت حفظ بشه!
_توضیح میدم برات.بذار خوب بشم برگردم خونه…
آلما خونسرد شد:
_وسایلمو جمع کردم! امروز فردا هم درخواست طلاق میدم.
بهداد با لبخند سرش را تکان داد.وقتی آلما اینطور رفتار میکرد یعنی آیلار مثل هربار دهانش را بسته است.با همان لبخند کذایی گفت:
_ نمیتونی جدا بشی عزیزم.بذار خوب بشم درباره اش صحبت میکنیم.
آلما عقب گرد کرد:
_ که ایندفعه جنازه دخترمو تحویل بدی؟! جای من و آیلار تو اون خونه نیست.
بهداد کمی بلند شد اما دوباره بی حال روی تخت افتاد:
_ گور بابا آیلار! تو برام مهمی. کی خر تر از من؟!
سرش را که بالا آورد آلما رفته بود.
هرچه بیشتر به طلاها و لباسهایش نگاه میکرد بیشتر وسوسه میشد برای نرفتن.سرش را تکان داد تا افکار مزاحم بروند.مساله مرگ و زندگی دخترش بود.بهداد قصد کشت تنها ثمره زندگی اش داشت و او حسرت پالتوی نو و خوشرنگش را میخورد.صدای آتوسا به گوشش رسید.وقتی برگشت کنار در تکیه داده بود:
_ همیشه عجولانه تصمیم گرفتی!
_ذله ام کردی آتی. هرکاری بکنم غر میزنی و میگی اشتباهه… لابد وایسم تا دو روز دیگه که آقا تشریف آورد خونه جلو چشم خودم آیلار و سر بِبُره.
_عزیزم.خواهر من! اون موقع که جلو چشم خودت آیلار و میزد باید اعتراض میکردی نه الان… نه الان که آیلار دیگه آیلار سابق نخواهد شد و تو هم یک بچه از بهداد تو شکم ات داری! الان قهرت مسخره اس…
-ولم کن آتی.بیرون گود نشستی میگی لنگش کن.کجا میذاشتم برم؟! من فکر کردم بهداد براش پدر میشه بهش محبت میکنه نمیدونستم در هر شرایطی اونو بچه احمدرضا میبینه.
ساک کوچکش را به کمک آتوسا درون صندوق عقب قرار داد و هردو سوار شدند.
_از پسر مجرد توقع پدری داشتی؟!
دستش را به سرش گرفت:
_ چه میدونستم. بهداد با من خوب بود . این اواخر یکم سرد شده بود البته.
آتوسا دنده را جا زد:
_همه ما نیاز داریم که در هر مرحله از زندگی با یک مشاور حرف بزنیم.اگه کسی بار اول اشتباه کنه اشکال نداره اما اگه بار دوم تکرارش کنه یعنی پند نگرفته از اشتباه بار اول.
آلما به بیرون زل زد:
_ احمدرضا انتخاب من نبود! آیلار انتخاب من نبود!
آتوسا عصبانی شد:
_بس کن.تا کی میخوای اینقدر خودخواه باشی و اشتباه خودتو بندازی گردن بقیه؟! بهداد که انتخاب خودت بود چرا تو زرد از آب در اومد؟! اینقدر از دخترت غافل شدی که یک پسر غریبه ادعای مالکیت میکنه براش.
_اون از کدوم جهنم پیداش شد؟! نکنه فکر کرده دختر دسته گل ام و میدم بهش؟! کسی باید بیاد جلو که هفت پشت غریبه باشه با این قوم الضالمین!
آتوسا سری به معنای تاسف تکان داد و نفسش را پر صدا بیرون فرستاد:
_من چی میگم تو چی میگی.آخرش برمیگردی سر خونه زندگی ات ببین کی گفتم. میدونی چرا؟! چون همیشه تک بعدی هستی.الان واسه خاطر آیلار بینوا از خونه قهر کردی دو روز دیگه واسه خاطر بهداد برمیگردی.
آلما داد کشید:
_ولم کم آتی! مرهم نیستی زخمم نباش! اگه نمیرسونی بیمارستان خودم میرم.
آتوسا چپ چپ نگاهش کرد و به روبرو خیره شد.صحبت کردن با او بی فایده بود.
هنگامی که به بیمارستان رسیدند بهشید در راهرو خودش را به آنها رساند:
_بهداد چی میگه؟!
آلما با اخم عبور کرد و آتوسا شانه بالا انداخت:
_زده به سرش دوباره.
بهشید رو کرد به آلما:
_بذار زمان بگذره.
با پوزخند به سمتش برگشت:
_تو طرفشو نگیری کی بگیره؟!
دوباره راه افتاد:
_باید زودتر از اینها میفهمیدم برادرت دیوانه است.
بهشید صدایش کمی بالا رفت:
_ در و تخته با هم جور شده بودند! حیف از آیلار…
آتوسا شانه هایش را گرفت و ” آروم باش” ی گفت.آلما با قدمهای بلند به سمت مراقبتهای ویژه رفت.هنوز موفق به دیدارش نشده بود.راهرو را که طی کرد پسری روی صندلی نشسته و چشمهایش را بسته بود دید.امیرعلی با شنیدن صدای کفشهای زنانه چشمهایش را گشود و با دیدن آلما پر غضب نگاهش کرد.آلما سرتاپایش را از نظر گذارند. از این مسخره تر نمیشد! پسری همسن و سال خودش داماد آینده اش میشد.دست به کمر زد:
_چی میخوای از جون دخترم؟! عیادت اونوره! برو ملاقات پسر دائی ات!
امیرعلی بلند شد و آلما ناخودآگاه از هیبتش عقب رفت.
_احترامتو دست خودت نگه دار!
آلما جرعتی یافت:
_به تو چه مرتیکه؟! میرم شکایت میکنم هم از تو از اون پسردایی روانی ات!
امیرعلی پوزخندی زد به حال آشفته ی آلما:
_ تا الان که شوهرت بود! حالا شده پسر دائی من؟!
زنگ گوشی اش به صدا در آمد و بی آنکه عذر خواهی کند جواب داد:
_ بیمارستانم امروز نمیام کلوب… نمیدونم معلوم نیست… خیلی خب رسیدی بیا با هم بریم.
تماس را قطع کرد و رو کرد به او:
_برا منم جیغ جیغ الکی نکن! برو شکایت کن ببینم میخوای چه غلطی کنی!
آلما جیغ زد و آتوسا دوان دوان به آنها رسید.
_بیا برو تا نگفتم ببرنت! من جنازه دخترم هم دست تو غول بیابونی نمیدم.
امیرعلی این بار واقعا” جوش آورد و به سمتش رفت.آلما با جیغ عقب رفت.انگشتش را به نشانه تهدید جلو چشمهای خاکی رنگ آلما گرفت:
_ آرزو دیدنش و به دل تو و بهداد میذارم! ببین کی گفتم! فقط منتظرم ببینمش و حالش خوب شه.
آتوسا با بیچارگی گفت:
_ آقا بفرمائید خواهش میکنم.نمیبیند حال و احوال ما رو؟!
آلما خواست حرفی بزند که آتوسا مانع شد:
_تو کوتاه بیا ! ناسلامتی بیمارستانه!
مردی با گامهای بلند به سمتشان آمد و بی آنکه حواسش به دو زن باشد رو کرد به امیرعلی:
_چی میکنی پسر؟! تو کلوب دعوا اینجا هم دعوا؟!صدات تا هفت کوچه اونور هم میره.این آیلار خانم مال شماست مگه جرعت داره کسی دخالت کنه؟!
حسین در تمام این مدت اینها را با لبی خندان میگفت.آلما دستش را به دیوار سنگی گرفت تا نیافتد.دنیا دور سرش میچرخید.امروز چه روزی بود که اینقدر نحس به نظر میرسید؟! حالا که او میخواست دوباره برای دخترش مادری کند و عوض شود باید اینطور…
امیرعلی عصبی به آلما اشاره زد:
_ تقصیر اینه! چقدر زود رسیدی؟!
نگفت آلما! نگفت همسر بهداد! حتی نگفت مادر ماهی اش… تنها این!
نگاه حسین به سمت دو زن رفت و در کسری از ثانیه رنگ نگاهش عوض شد.آلما دستش را جلوی دهانش گذاشت و خفه زمزمه کرد:
_حسین…
نگاه امیرعلی عبوس و جدی میان آلمای جن زده و حسین متعجب در گردش بود.آتوسا نگاهی به حسین انداخت تا شاید رد آشنایی را ببیند اما او هیچگاه اقوام آلما را ندیده بود.
آلما زیاد از خانواده اش نگفت.هربار که بحث به خانواده کشیده میشد او به تمام خاندان خود و شوهرش فحش میداد و نفرین میکرد و دعا میکرد هیچگاه روز خوش نبینند.فک حسین منقبض شد و آتوسا آرام رو کرد به آلما:
_ بریم پیش دکترش اجازه ملاقات بگیر.
امیرعلی آتوسا را مخاطب قرار داد:
_ من باهاتون میام! اول من باید ببینمش نه این…
_امیرعلی خان!
آلما لب زد:
_ اول من باید ببینمـ…
حسین روبرویش ایستاد و حرفش نیمه تمام ماند.آلما نگاهی به رفتن آن دو کرد سپس چشم در چشم حسین شد.هردو دستش را روی صورتش گذاشت و درمانده نالید:
_ اگه میخوای سر به نیستم کنی بذار اولش خیالم از آیلار راحت شه.
حسین نفسش را بیرون داد.هیچگاه تصور نمیکرد بعد از آن اتفاق دیگر بتواند آلما را ببیند.فکرش بر زبان جاری شد:
_ دنیا خیلی کوچیکه.
آلما زمزمه کرد:
_دخترم داره از دست میره.
حسین لبهایش را بهم فشرد و آلما وحشت زده نگاهش کرد:
_ اینجا نه… به خاطر خدا اینجا آبرو ریزی نکن. هرجا بگی میام اما اینجا نه! یک راهرو پائین تر طایفه شوهرم و خود شوهرمه… زندگیِ الانِ من رو هواست!
پوزخند زد:
_چرا اینا رو به من میگی عوضی؟!
آلما سرش را ناباورانه تکان داد:
_اینجا نه… اصلا” بریم یک جا دیگه صحبت کنیم!
لحن حسین تلخ شد:
_ مثل آخرین دیدارمون؟!
****
پسری جوان دو فنجان قهوه را روی میز گذاشت و رفت.حسین نگاهی به رنگ پریده آلما کرد.هنوز هم موهایش کوتاه و به رنگ طبیعی خودش بود.هنوز هم برجستگی گونه ها و رنگ خاکی چشمهایش در چشم می آمد.آلما که نگاه خیره حسین را دید دستش را روی پیشانی اش گذاشت:
_فکر کردم دیگه هیچ وقت نمیبینمت.
_منم فکر میکردم دیگه هیچ وقت پیدات نمیکنم! که اگه پیدات میکردم بدون شک میکشتمت…
آلما آهسته لب زد:
_ بهت پسش میدم.همه اش و…
لحن حسین طعنه آمیز شد:
_برا همین دنبال شوهر پولدار بودی؟!
به صندلی تکیه داد و خنده عصبی کرد:
_ اونم بهداد! واقعا” به این نتیجه رسیدم دو تا آدم بیخود اگه هر کدوم یک سر دنیا باشند بهم میرسند!
آلما شاکی نگاهش کرد و طاقتش طاق شد:
_ من از خوشی زن بهداد نشدم! به خیالت الان دختر من واسه چی رو تخت بیمارستانه؟! ها؟!همین آقای شوهر آیلار و ناقص کرده!
حسین عصبانی به پیشانی آلما زد:
_ د آخه بیشعور من که دوستت داشتم! من که میدونستم از همه چی و همه کس فرار کردی بازم میخواستمت!
آلما هردو دستش را روی صورتش گذاشت:
_توام مثل همه منو تنها میخواستی نه با دخترم…
حسین سرش را جلو آورد:
_توئه احمق به من گفتی بچه داری؟! گذاشتی من مخالفت یا موافقت کنم؟!دروغ پشت دروغ! بیزارم کردی! از هرچی مونثه بیزارم کردی! تو ذهنم این بود که همه دخترا دزد و کلاشند! به امیرعلی هم میگفتم گول سادگی هیچ دختری و نخوره.
آلما با یادآوری رابطه امیرعلی و آیلار داغ دلش تازه شد.در این شرایط عاشقی دخترش ورای تحمل او بود.
_حسین… تا قرون آخرش بهت برمیگردونم.فقط زندگی منو از اینی که هست خراب تر نکن.
حسین بلند شد:
_هنوزم نادونی! همون کاری و میکنی و همون حرفهایی و میزنی که از نظر خودت بهترینه!
آلما بلند شد و روبرویش ایستاد.حسین تازه متوجه بارداری اش شد.سریع چشمش را بالا آورد و با فکی منقبض به چشمهایش خیره شد.
_ مجبور بودم.بخدا قسم که مجبور بودم.تا کی باید خودمو و بچه ام سربار دوستم میشدیم؟! جای ارث پدری آیلار هم شناخته شده بود.تو اون موقع ها فقط میخواستم جایی باشه که خودمو و بچه ام راحت سر رو بالشت بذاریم.
حسین عصبی مچ دستش را گرفت:
_ احمق صد برابرشو بهت میدادم! گذاشتی من خودمو نشون بدم؟! من از بهداد کمتر بودم؟!
آلما چشمهایش میان چشمهای حسین در گردش بود:
_تو که نمیتونستی بچه منو حمایت کنی! بهداد مثل تو پدر و مادری نداشت که وسواسی باشند رو ازدواج پسرشون.گفت بچه ات مثل بچه خودمه…
حسین عصبی نگاهش کرد:
_ پس برا همونه که انداختش رو تخت بیمارستان؟!
آلما سرش را تکان داد تا ذهن پراکنده اش را سامان ببخشد.نمیدانست حسین چه میخوا…
نگاهی دوباره به اندام ظریف و شکم برجسته اش انداخت:
_پس الان چرا خوشبخت نیستی؟! پول! بچه! شوهر جنتلمن! به خدا قسم که واسه پولی نیست که ازم تیغ زدی فقط دیدن دوباره ات حال خودمو از خودم بهم زد!
کف دستش را جلو آورد:
_که واسه یک آدم کلاش و دروغگو اینجوری بودم!
آلما غمگین زمزمه کرد:
_میخواستم یک جای دور خونه اجاره کنم.شغل نداشتم!پول نداشتم! با یک دختر بچه محصل بدون پدر … که تنم هرشب بلرزه مبادا از بی پولی به هر پسری سر راه چراغ سبز نشون بده… که مبادا مثل خودم بدبخت شه و واسه چند میلیون …
حسین تلخ جمله او را تکمیل کرد:
_ با قلب یک حسین نام احمق بازی کنه!
آلما لبش را زبان زد:
_ زندگی الان من از زندگی اون موقع که در بدر بودم بدتره! دوباره سر بار دوستم شدم… فامیل بهداد به مرگم راضی شدند و ثمره زندگی ام داره پژمرده و خشک میشه… خوشبخت نیستم که بخوای با انتقام زائلش کنی… بدبخت تر از قبلم…
اگه میخوای آبرو ببری… زندگی مو از هم بپاشونی بذار بعد بهبودی آیلار…
حسین مچ دستش را رها کرد و آلما کمی فاصله گرفت.صدای خش دار حسین به گوشش رسید:
_ اگه زن من بودی…
آلما نگاهش کرد و حسین ادامه داد:
_ تو و آیلار حیف بودید واسه بهداد… هرچی هم نامرد و عوضی باشی!فراموش میکنم که یک روز یکی درست حسابی تیغم زد! اما …
عصبی به او زل زد و ادامه داد:
_اما اگه بخوای سنگ جلو پا امیرعلی و عشقش بندازی دیگه ساکت نمیشینم!
مبلغ صورت حساب را روی میز گذاشت و کیف چرمی را راهی جیب پشت شلوارش کرد:
_ به امید دیدار!
این را گفت و آلمای بهت زده را که درمانده روی صندلی مینشست تنها گذاشت.
امیرعلی آرام و با احتیاط دست کوچک آیلار را گرفت و انگشتان نرمش را نوازش کرد.قرار بود فقط از پشت شیشه تماشایش کند اما او آدمی نبود که با هر شرایط پیش رویش کنار بیاید و سازش کند!
نگاهش روی سر باند پیچی و چشمهایی که یکی از آنها پانسمان و دیگری بسته اما کبود بود افتاد.لبهای خوش فرم و چانه کوچکش زیر ماسک اکسیژن محصور شده بود.دستش از شدت خشم مشت شد و یادش آمد انگشتان آیلار که همچون شمع داغ بود در دستانش است.
دست کوچک و نرمش را بوسید و پلک آیلار تکان خورد.آرام چشم کبود شده اش را باز کرد و به امیرعلی خیره شد.دستش رفت به سمت ماسک اکسیژن که امیرعلی مانع شد:
_ این کارو کنی محروم میشم از دیدنت… این ماسک باید باشه.
گونه اش را نوازش کرد و ادامه داد:
_ ماهی… چی کردی با من؟! قول دادی مواظب خودت باشی.
آیلار نفس عمیقی کشید و بخار پشت ماسک اکسیژن نمایان شد و قفسه سینه اش تکان آرامی خورد.دستش را روی دست امیرعلی که روی گونه اش بود گذاشت و پلکش را بست.دوست نداشت کلامی بگوید.از زمانی که بهوش آمده و فهمیده بود حتی نالیدن از دردش هم سلیس و روان نیست میل سخن گفتنش از بین رفته بود.چشم باز کرد و به چهره خسته امیرعلی نگریست.لبخند کمرنگی زد و زخم گوشه پیشانی اش را لمس کرد.امیرعلی دستش را گرفت و کف آن را حریص و عاشقانه بوسید:
_ میخوای بگی الان هردومون سر شکسته شدیم؟! تو بخیه هات از من بیشتره شیطون…
آیلار دستش را روی سیب گلویش گذاشت.نگاه غمگینش را به امیرعلی دوخت و چشمهایش اشکی شد.امیرعلی جلوتر آمد و موهایش را بوسید:
_ ماهی گریه کنی این بیمارستان و آتیش میزنم. من دق میکنم تو اشک بریزی حالیته؟! الان که نمیخوام بهداد رو بفرستم به درک پس الان اشک نریز…
آیلار به زحمت لب زد:
_بریم…
بقیه اش را نگفت.ترس از لکنت مانع از ادامه جمله اش شد.امیرعلی روی باند سرش را بوسید:
_میریم عزیزم.میریم جون امیرعلی.میریم که دیگه هیچ وقت چشمت به این آدم نماها نیافته…
بغض آیلار شدیدتر شد.به چشمهای امیرعلی خیره شد و امیرعلی عصبی نم زیر چشم کبودش را گرفت.خش دار گفت:
_ بخدا الان گریه کنی دهنشونو…
آیلار گوشش را نوازش کرد و حرفش نیمه تمام ماند.
صدای پرستار بخش که اتمام وقت ملاقات را اعلام میکرد به گوشش رسید.امیرعلی ناراحت و عصبی فاصله گرفت:
_ ماهی… تو رو به هرچی که میپرستی زود خوب شو از این لعنتی بیا بیرون. تو بیا بیرون من جلو چشم خودت مغز بهداد و پخش میکنم رو دیوار! فقط خوب شو باشه؟! بشو همون ماهی که بودی…
دستش را عمیق و طولانی بوسید و دو رگه زمزمه کرد:
_ زود خوب شو… قبل از اینکه دیوونه بشم.
****
بهشید کنار تخت بهداد ایستاده بود و با دکتر صحبت میکرد.پسر دائی اش دکمه های لباس مردانه بهداد را که اخم کرده به جائی نامعلوم خیره شده بود میبست.لبهایش بهم فشرده شد.دوست داشت ” خفه شید ” بلندی نثار دکتر و بهشید کند اما توان فریاد زدن نداشت.هیچگاه در مخیله اش ظهور نمیکرد که آیلار مردنی این چنین ضرب دست سنگینی داشته باشد. آنقدر سنگین که قندان کریستال را روی سر بهداد هزار تکه کند!آخرین صحنه ایی که از آیلار در یادش بود سر و چشم خونینش بود.کمی زیادی محکم او را به سمت میز شیشه ایی هل داده بود.درد در سرش آنقدر عصبانی و دیوانه اش کرده بود که در لحظه تنها به کشتن آیلار فکر میکرد نه چیز دیگری.پسردائی اش رفت تا ویلچر بیاورد و بهداد بی توجه به مکالمه آن دو بهشید را مخاطب قرار داد:
_کدوم گوریه که الان نیستش؟! بهش بگو کاری میکنم خودش و بچه حرومی اش گدا سر چهار راه بشند.
بهشید رو به دکتر ” متشکرم ” ی گفت.دکتر خندید و افزود که اینها همگی علائم ضربه است.بهداد تا لحظه رفتن چپ چپ نگاهش کرد.
_ شکایت نکنند خیلیه!
بهداد دستی به ته ریشش کشید:
_ مگه نگفتی زنده اس؟!
بهشید سرس به معنای تاسف تکان داد و بهداد عصبانی شد:
_میگم کدوم گوریه؟!
بهشید اخم کرد و روبرویش ایستاد:
_قهر کرده!
بعد دوباره مشغول جمع آوری وسایل شد تا چیزی باقی نماند:
_ زدی بچه اش و ناقص کردی بمونه که چی؟! میدونی چیه بهداد؟! زن و شوهر هردوتون یک تخته کم دارید اما تمام کاسه کوزه ها سر آیلار بیچاره شکست! چرا نمیگی دعواتون سر چی بود؟!
_ میگم چرا گه زیادی خورده قهر کرده رفته؟!
بهشید لب فشرد:
_بمونه که ایندفعه بچه اش بخوابه سینه قبرستون؟! میدونی حال آیلارو ؟! میدونی لکنت گرفته؟! میدونی هنوز معلوم نیست چه آسیبی به چشمش وارد شده؟!
بهداد جوش آورد:
_ بهشید دهن منو وا نکن! کاری نکن واسه خاطر یک هرجایی به خواهرم توهین کنم.پس تو چشمهات پای تو گچ و سر وصورت از ریخت افتاده منو نمیبینه؟! سه روز اینجا افتادنم گیج و منگ و نمیبینه؟!
_مگه این بنده خدا تو خیابون افتاده به جونت؟!
بهداد عربده کشید:
_ از طرف این جاسوس کوچولو بوده! وگرنه چه دلیلی داره که فقط جاهای مشخصی از بدن آدمو بزنند؟!
بهشید عقب رفت و لبش را گاز گرفت.نه از کتک خوردن برادرش … از اینکه شک نداشت این کله خری ها فقط و فقط از امیرعلی بر می آید.آیلار با او درد دل کرده و امیرعلی منطقش را به کار برده بود.
سرش را تکان داد:
_ نباید میزدیش! میفهمی برادر چهل ساله ی من؟! مگه دختر بچه یتیم زدن داشت؟! یک آه بکشه تا ده نسل روز خوش تو زندگی نمیبینیم…
بهداد خسته از خرافاتش دستش را جلوی او تکان داد:
_ ساکت شو بهشید قبل اینکه یک چیزی بهت بگم! هیچ وقت تو زندگی طرف من نبودی! هیچ وقت!
بهشید جلو آمد و کمکش کرد تا کت پائیزه اش را بر تن کند:
_برو یک سر حال آیلارو ببین بعد اینو بگو! بهداد راستشو بگو سر چی حرفتون شد؟!
پسردائی اش با ویلچر از راه رسید و بهداد عصبانی اما آرام در حالی که روی آن مینشست لب زد:
_ باید میمرد!
در ابتدا گمان میکرد آیلار آسیب جدی ندیده و سکوت کرده اما حال با وجود قهر آلما و حال و روز بدش محال بود دیگر سکوت کند… تنها امیدش به لکنت زبان بود.در حال حاضر باید آلما را برمیگرداند برای بستن دهن آیلار هم فکری میکرد!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن