رمان آغوش سرخ

رمان آغوش سرخ پارت ۱۳

به محض مرخص شدن بهداد عمه فخری و افتخار که از نبود آلما و دخترش علنا” رضایت داشتند به خانه برادرشان آمدند.بهشید هم به جمع اضافه شده بود تا کمک حال تنها برادرش باشد.دلش پیش آیلار در بیمارستان بود.حرفهای عمه افتخار کمی تند و تیز تر بود! کم مانده بود بگوید آلما یک مفسد فی الارض است و بدون فوت وقت طلاقش را بدهد.عمه فخری هم سینه میکوبید برای دخترکی که برادر زاده اش را به چنین روزی انداخته بود.نمیدانست همین دخترک نبض تنها پسرش است.سپس با خوشحالی افزود که تعطیلات کریسمس نزدیک است و امینه خواهد برگشت.همیشه دوست داشت بهداد داماد و بهشید عروسش شود.اما امینه راضی نبود.از همان کودکی عاشق درس خواندن بود.بهداد و امیرعلی را بی سواد مینامید و از شوهر بیسواد منتفر بود.بهداد هم مرد دلخواهش نبود با وجود تمام جذابیتهای ظاهری میدانست پسر دائی اش به هیچ زنی وفادار نمیماند.امیرعلی هم یک متعصب بی منطق مینامید و میگفت شک ندارم حتی نمیگذاری همسرت از خانه بیرون بیاید از بس بد دل و غیرتی هستی.
حال آلما رفته بود و امینه برمیگشت.اگر شرایط محیا میشد میتوانست امینه و بهداد را راضی کند.
بهداد حاضر و آماده از اتاق بیرون زد.باند پیچی سرش مرتب و جمع و جور تر شده بود.
عمه اش نگاهی به قد و بالایش انداخت:
_کجا میری عمه جان با این حال و احوال؟! بهشید که مغازه است نمیخواد تو بری.
بهداد پالتو خوش دوختش را بر تن کرد:
_کار دارم عمه جان.
عمه افتخار با ابروی بالا رفته مغرور به پشت مبل تکیه داد:
_ میخواد بره سراغ اون عفریته ! بخدا پاشو بذاره اینجا خودش و دخترشو آتیش میزنم ! میخوای بری سراغ کسی که توله اش این بلا و سرت آورده؟! اینقدر تن بابات و تو گور نلرزون پسر جان!
بهداد پوفی کرد و به عادت همیشه موهایش را با دست حالت داد:
_ زنمه عمه خانم!
_تو به اون پتیاره ی بی حیا میگی زن؟!
بهداد لبخند تصنعی زد و دستگیره در را پائین آورد.سوئیچ را در دستش چرخاند و چشمکی زد:
_بیارمش که با هم بریزیم سرش.از خودتون پذیرایی کنید خونه متعلق به شماست.
از خانه بیرون زد و با خوشی سوار خودروی لوکسش شد.مدت زیادی از آن محروم بود.مسیر خانه آتوسا را یک ساعت و نیمه طی کرد.زنگ در را فشرد و صدای آتوسا که تردید در آن کاملا” مشخص بود به گوش رسید:
_بفرمائید بالا.
پله ها را با احتیاط طی کرد.وقتی به در چوبی رسید هنوز به آن ضربه نزده بود که در باز شد و چهره نگران آتوسا نمایان.خبرها از طریق بهشید به گوشش رسیده بود.بهداد لبخند کجی زد و دست در جیب برد که باعث شد پالتویش عقب برود:
_ تعارف نمیکنید؟!
آتوسا نامطمئن کنار کشید:
_بفرمائید.
بهداد گام بلندی برداشت و صدایش جدی بالا رفت:
_کجایی آلما جان؟!
آتوسا به مبل اشاره کرد:
_بفرمائید صداش میکنم.
_کر که نیست اتفاقا” از هممون سالم تره!
آلما با شنیدن عربده بهداد در اتاق را باز کرد.با دیدن بهداد اخم کرد و دست به سینه به در تکیه داد:
_ اینجا چکار میکنی؟!
بهداد نگاهی به آتوسا انداخت و آتوسا پالتویش را از جا لباسی برداشت:
_ برم سوپری خرید کنم.
آلما اعتراض کرد:
_آتی!
بهداد با پوزخند به رفتن آتوسا و بستن در سپس به آلما نگریست.آلما عصبانی نگاهش کرد:
_اگه واسه برگشتنم اومدی بی فایده است.
بهداد لبش را محکم جوید و جلو آمد:
_تو به گور بابات میخندی تا تقی به توقی میخوره قهر میکنی!
آلما عقب رفت:
_جلو نیا!
بهداد حرصی بازویش را گرفت:
_پشتت به کجا گرم شده که از زندگی من داری میگذری زنیکه؟!
محکم تکانش داد:
_ ها؟!
_عقلم برگشته سر جاش! داشتی بچه مو میکشتی!
بهداد فریاد کشید:
_نمرده که! بخوام اینم میکشم! به چه حقی از خونه قهر میکنی میذاری میری؟!
بازویش را محکم فشار داد:
_عزیزم یادت رفته جیره مواجب بگیر خودم بودی؟!
_اون زندگی سگش شرف داشت به الان!
بهداد عصبی خندید:
_ آخی عزیزم… دلتو زد این همه پول آره؟! خر تر از من پیدا کردی یا جنبه شو نداشتی و رو دل کردی؟!
آلما حرصی نگاهش کرد:
_لعنتی تو قصد جون آیلار و داشتی!
_عزیزم خودت گفتی تربیتش کنم!
فریاد آلما بلند شد:
_سگ تربیت نمیکردی که! گفتم بکشش؟! بهداد من اون خونه بیا نیستم!
بهداد چانه اش را گرفت:
_تو گه میخوری عزیزم! همین الان وسایلت و جمع میکنی مثل یک زن خوب و مطیع برمیگردی تا عمه جان بهش ثابت بشه زن زندگی هستی!
آلما سعی کرد فاصله بگیرد:
_نمیام! با همون عمه هات زندگی کن!
_میای.مگه دست خودته؟! رو پیشونی من چیزی نوشته؟!
با همان حالت به سمت دیوار هلش داد و آلما وحشت زده دستش را روی شکمش گذاشت.
_ پولم خوبه سفر خارجه ام خوبه س ک س ام خوبه حالا اومدم دخترتو آدم کنم اَخه شدم؟!
آلما به در اشاره کرد:
_برو بیرون تا زنگ نزدم پلیس!
بهداد پوزخند زد:
_منو از چی میترسونی؟!
حرصی شد و آلما را محکم گرفت:
_ تو زنیکه پاپتی داری منو از چی میترسونی؟! برمیگردی سر زندگی ات! حالیته؟!
آلما جیغ زد:
_نمیام!
بهداد به عادت همیشه که البته در بحثهایش با آیلار اتفاق می افتاد آلما را هل داد و عقب رفت.آلما از شدت درد چشمهایش را بست و بهداد دستگیره در را پائین کشید:
_ بهت تا بهبودی آیلار وقت میدم برگردی ! وگرنه دنیاتو میکنم آخرت یزید!
در را باز کرد و ادامه داد:
_ اگه اون بچه ات بی بابا بزرگ شد شک نکن این بچه ات بدون مامان بزرگ میشه!
معنی جمله آنقدر واضح بود که آلما وحشت زده نگاهش کرد.بهداد چشمکی زد:
_منتظرتم عزیزم!
و در را محکم بهم کوبید.
آیلار به بخش منتقل شده بود اما به هیچ عنوان به آیلار قدیمی شباهت نداشت.همگی به دنبال نشانه ایی از همان دختر زیبا و ساده بودند و جز دختری مغموم که آرام به بیرون نگاه میکرد کسی را نمیدیدند. آلما با او حرف میزد.از قهرش میگفت از تصمیمش برای طلاق میگفت.آیلار گوش نمیکرد. حرف نمیزد.حتی واکنش هم نشان نمیداد.
تنها چانه اش را روی زانو میگذاشت و به پنجره نگاه میکرد.آلما امید میداد که به زودي پانسمان چشم برداشته و کبودی چشمانش رفع میشود اما آیلار درونش شکسته تر از این بود که برای بهبودی ظاهرش شاد شود. تمام باورها… اعتقادات… محبتها…و اعتمادش به اطراف از بین رفته بود.ماندن در دنیایی را که آدمهایش برای جان بی آزارش ارزش قائل نبودند را دوست نداشت.
آلما هرروز سعی میکرد با امیدواری با او حرف بزند اما عملاً بی فایده بود.آیلار نه گوش میکرد و نه حرف میزد.سپس به در اتاق اشاره و آلما را با زبان بی زبانی بیرون میکرد.
آلما با گریه بیرون میرفت و آتوسا دلداری اش میداد اگرچه میدانست همه چیز در حال ویرانی است و آلما به هر چیزی چنگ میزند تا سقوط نکند.
اوایل دی ماه بود. آیلار تا پنج صبح بیدار بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد.برف ریزی از دیشب شروع به بارش کرده بود.لبه پنجره مملو از برف بود و هوای برفی بسیار زیبا به نظر میرسید. پرستار وضعیتش را کنترل کرد و رفت.دوست داشت به بیرون برود و کمی برف بازی کند. مغز سرش یخ کند از سرما و شیر گرم کنار بخاری بنوشد. دستگیره در آرام و بیصدا پایین آمد.آیلار در خودش جمع شد و وحشت زده به در خیره شد.با ترس از بهداد دست ظریفش را که انژیوکت به آن متصل بود جلوی دهانش گرفت.در باز شد و آیلار هق زد با دیدن چهره امیرعلی.
امیرعلی تمام اشتیاقش به نگرانی تبدیل شد.قدم تند کرد و در آغوشش گرفت.آیلار سر روی سینه اش گذاشت و مظلومانه گریست.
_ارواح خاک بابا نمیدونستم این موقع بیداری… من غلط کنم تو رو بترسونم… خواستم بیام خوابیدن ات و ببینم.
چهره ی آیلار را روبروی صورتش قرار داد:
_ بهت گفته بودم چشمهات و میبندی دیوونه کننده میشی؟!
آیلار تنها نگاهش کرد و دوباره در آغوشش فرو رفت.امیرعلی عطر موهایش را به بینی فرستاد.
_بذار یک مدت بچرخه برا خودش… ایندفعه ویلچر نشینش میکنم.
آیلار سر بالا آورد و نگاهش کرد.
_باید جواب تک تک این کارها رو بده.
آیلار را به خود فشرد و باند سرش را بوسید :
_دارم آتیش میگیرم. بخدا که دارم آتیش میگیرم ماهی.
نفس عمیقی کشید و موهای نرمش را نوازش کرد:
_آخه چطور دلت میاد با من حرف نزنی ماهی؟! به خود خدا قسم هرطور حرف بزنی برام همون ماهی هستی.
از او فاصله گرفت و رد نگاهش را دنبال کرد.لبخندی زد:
_اگه زود خوب شی میریم برف بازی.بهت بگم من اصلا تو بازی رحم نمیکنم.
آیلار مثل کودکان خمیازه ایی کشید که باعث شد لبهای خوش فرمش حالت بامزه ایی بگیرد.امیرعلی خنده اش گرفت و بینی اش را با دو انگشت فشرد:
_جوجه پف کرده.میخوای بخوابونمت جوجه ماهی؟!
و بعد از اصطلاح خودش خندید.آیلار با لبخند سرش را به نشان مثبت تکان داد.خنده امیرعلی بیشتر شد:
_تجربه بچه داری ام خوب نیست.
آیلار اخمو لبهایش را جلو داد.خنده امیرعلی به لبخندی دلنشین تبدیل شد:
_رو تختت جا نمیشم.
نگاه هردو به سمت کاناپه که برای همراه بود رفت.چشمکی زد:
_کنار پنجره هم هست منظره برفی داریم.
آیلار را در آغوشش گرفت.همچون شی شکستنی او را روی کاناپه گذاشت و هردو پتو را روی او انداخت.خودش هم روی کاناپه نشست و با احتیاط سر آیلار را روی پایش گذاشت. آرام و با محبت پرسید:
_سرت درد نمیکنه؟! دکتر ما رو ببینه تیر بارون میشیم.
آیلار سرش را به نشان نفی تکان داد.خودش را به امیرعلی نزدیک تر کرد و دست بزرگش را همچون منبع آرامش در دستش گرفت.امیرعلی پیشانی اش را بوسید :
_دلم واسه این حالتمون تنگ شده بود.
آیلار چشمهایش را بست و در همان حال خمیازه ایی کشید.بیشتر به او چسبید امیرعلی پر مهر موهایش را نوازش کرد و آرام لب زد:
_بخواب ماهی کوچولوی من و از هیچی نترس.
نفس های ایلار رو به منظم شدن میرفت.بیخوابی پس از عمل کلافه اش کرده بود.حال آرام شده بود و ميتوانست بی ترس و نگرانی بخوابد. توهم داشت که مبادا بهداد در خواب خفه اش کند.اما در این لحظه با وجود امیرعلی ترس بی مورد بود.بوسه مردانه ایی گوشه لبش نشست. کج خندی زد با همان چشمهای بسته و با نوازشهای آرام امیرعلی خواب چشمهایش را ربود.
کلافه پوفی کردم و بهشید با لبخندی که مملو از استرس درون بود به سمتم برگشت.لبخندی ناشیانه تر زد:
_ منظره قشنگی داره.این درختهای قدیمی و کوچه های سر بالا با برف قشنگ تر میشند.
خیره نگاهش کردم که دستهایش را در هم قلاب کرد:
_من نه از طرف بهداد اومدم نه از طرف آلما.باور میکنی؟!
برای من باوری وجود نداشت اما هیچ وقت بهشید را به چشم خواهر بهداد ندیده بودم.بهشید برایم خود بهشید بود.
نگران روی صندلی روبرویم نشست:
_من واسه خودم و سوالهای خودم اینجام.
از من توقع حرف زدن داشت؟! نمیدانست شاهکار برادرش را ؟!
دستم را گرفت و ملتمس نگاهم کرد:
_جون هرکس که دوستش داری جواب سوال منو بده آیلار. من دارم دیوانه میشم.
به چشمهایم زل زد:
_ آیلار… خدا منو بکشه! از دیشب میگم کاش جای تو رو تخت افتاده بودم..
اخمی کردم به رویش و دست روی گلویش گذاشت:
_ دارم خفه میشم! عذاب وجدان داره خفه ام میکنه چرا کور بودم من؟! تو تائید کنی میرم به آتی و مامانت همه چی و میگم اما…
نگران بلند شد چرخی زد و لبش را گاز گرفت:
_امیرعلی…
بی حال روی صندلی نشست:
_خون به پا میشه! بخدا خون به پا میشه! مگه امیرعلی میگذره؟!
روی پاهایش زد:
_دوباره بدبخت میشیم.آیلار؟!
نگاهش روی چشم پانسمان شده ام خیره شد و سریع اشک روی گونه اش را پس زد:
_ چرا از اول نگفتی؟! بهداد دوستت داشت درسته؟!
تمام تنم منقبض شد و با لبهای چفت شده نگاهش کردم.چه میگفت برای خودش؟! چشم من بسته شده بود اینها دچار کوری شده بودند! بهداد من را دوست داشت و حتی به ملاقات نیامده بود تا از زنده و مرده بودنم مطلع شود؟!
لبش را محکم گاز گرفت و بلند شد.گویی با خودش حرف میزند:
_ من رو سیاه بهداد و مامانت و با هم آشنا کردم.
به سمتم برگشت:
_ دیشب بهداد با موبایل حرف میزد! من فالگوش ایستاده بودم.
دستش را جلوی دهانش گذاشت و ابروهایش در هم رفت.از شاخه به شاخه پریدنش عصبی شده بودم.چرا مثل آدم حرفش را نمیزد.همان طور که دستش جلوی دهانش بود ناله ایی کرد و هق زد.دیدم که چشمهایش سرخ شد.دیدم که دستش را محکم تر فشار داد تا زار نزند.گرفته و خفه نالید:
_آیلار! چرا نگفتی که کار به اینجا نکشه؟! مگه من میدونستم بهداد به دختری که سن بچه اشو داره هم رحم نمیکنه؟!
مژه هایش خیس شده بود.نگاهش در اجزای صورتم چرخید.بی شک او را یاد دزدان دریایی می انداختم.هق هقش شدید تر شد و روی زمین زانو زد.مخاطبش من نبودم گویی:
_ داشت به طرف پشت خط میگفت اونی که ظاهرش شبیه توئه و جور کنه…
گریه اش شدید تر شد و من نفس عمیقی کشیدم.گریه دلخراشش را دوست نداشتم.اگر توانش را داشتم بیرونش میکردم.
_خدا منو بکشه! بمیرم برات…
مردن کسی را نمیخواستم.همدردی اش نوش دارو پس از مرگ سهراب بود.
صورت اشکی اش را بالا آورد:
_ بگو چکار کنم آیلار! بگو من چکار کنم با بهداد… با امیرعلی… با مادر باردارت… با وجدان خودم و آخر به شر شدنم…
دوباره گریست:
_بگو چکار کنم با دل شکسته ات…
زار زد و “بهداد” ی گفت.
_با امیرعلی چکار کنم…
به چشمهایم زل زد:
_ من چکار کنم با شماها وقتی همتون جون منید… حرف بزن آیلار من دارم روانی میشم بخدا! بگو من خیال میکردم! بگو داداش من اینقدر نامرد و پست نیست…
هیچ چیز عوض نمیشد.گریه های صادقانه بهشید هم چیزی را عوض نمیکرد.چون من منِ سابق نبودم.فهمیدنش به من کمک نمیکرد.
من همان روز مثل همان شی شیشه ایی که روی سر بهداد فرود آوردم خودم هم شکستم.
چانه ام را روی زانو گذاشتم و بی خیال نگاهش کردم.به چهره سرد و بی روحم خیره شد.خسته نمیشد از یک طرفه حرف زدن؟!
با سکوت من دستش را به سرش گرفت و به سمت پنجره رفت.سرش را به شیشه تکیه داد و هق زد.
آیلار بی روح به خانه آتوسا خیره شد.آتوسا کمکش کرد روی مبل دراز بکشد:
_خوش اومدی عزیزم.میدونم اتاق حوصله ات نمیکشه.تلویزیون هم روشن نمیکنیم سرت درد نگیره خوبه؟!
آلما به سمتش رفت تا کمک کند برای تعویض لباس اما آیلار دستش را پس زد.آلما با بغض به آتوسا نگریست اما آتوسا نامحسوس سرش را تکان داد و خود داوطلب شد:
_بذار من کمکت کنم.
آیلار اجازه داد آتوسا لباسش را تعویض کند و موهایش را ببافد. با محبت نگاهش کرد:
_الان چیزی لازم نداری؟!
سرش را به معنای نفی تکان داد و پتو را روی سرش کشید.تحمل دیدن مادرش را نداشت.چرا مثل همیشه در جبهه شوهرش نمانده بود؟! ادا اصول های اطرافش الان به چه دردش میخورد؟! بهشید زجه میزد و مادرش قهر میکرد! لابد فردا آتوسا هم خودزنی میکرد!
آلما با بغض به آیلار که سرش زیر پتو بود نگریست و به آتوسا خیره شد.قطره اشکی از چشمش چکید:
_من مامانتم آیلار!
آیلار پتو را پایین آورد و با پوزخند تلخی نگاهش کرد.لبهایش را خیس کرد و تمام تلاشش را به کار برد تپق نزند :
_برو بیرون!
کلمه “ر”را نتوانست خوب ادا کند و عصبی دوباره به زیر پتو رفت.
آلما گریه سر داد و به سمت کیفش رفت:
_باشه میرم!میرم گم و گور میشم تا دخترم راحت باشه…من که جونم میره براش…میرم تو پارک میخوابم به خاطر تو…
آیلار عصبی پتو را دوباره پایین کشید :
_به خاطر من…
باز هم کلمه “ر” بد ادا شد و نتوانست جمله اش را ادامه دهد.خواست بگوید هیچ کدام از کارهایش به خاطر او نبوده و فقط به خاطر دلش بوده اما نتوانست. آلما با دیدن این وضعیت گریه اش شدیدتر شد آتوسا جلویش ایستاد:
_کجا میری تو با این وضعت؟!
_منو نبینه بهتره…
آیلار پوزخندی به مظلوم نمایی مادرش زد و آتوسا به او نگریست:
_مامانت از خونه قهر کرده… نکن این رفتارو.
اهمیتی نداد و دستش را به سمت گوشی اش برد که پیامی دریافت کرده بود.
آلما با حرص و بغض به حرف آمد :
_به اون مردک پیام نده…
آتوسا او را به سمت آشپزخانه کشاند:
_بیا کمکم شام و آماده کنم.برا آیلار هم یک غذا مقوی جداگانه درست کنم.
و به بحث پیش آمده در روز اول ترخیص آیلار خاتمه داد.نگاهی به آیلار که غرق در گوشی اش بود انداخت:
_ خاله جان زیاد با گوشی سرگرم نشو به چشمت استراحت بده.
جوابی از آیلار نشنید و رو کرد به آلما که پشت میز ناهارخوری کوچک نشسته بود:
_یک دو روز اختیار این زبونتو دست بگیر تا این بچه یکم جون بگیره. نمیفهمم! نمیبینی حال و روزشو؟! لابد یادت رفته خدا دوباره بهت دادش…
آلما عصبی دستمالی را کند و بینی اش گرفت:
_این پسره غول بیابونی داره دخترمو ازم میگیره.. چی خونده در گوشش؟!
آتوسا دست به کمر زد:
_همون چیزی که بهداد تو گوشت خونده! تو داشتی ازدواج میکردی تصور آیلار این بود بهداد داره تو رو ازش میگیره.
_آتی خدا منو از دست تو مرگ بده که شدی فرشته عذاب.من بگم غلط کردم خوبه؟! طلاق بگیرم خيالتون راحت میشه؟! بابا بچمه… دست رو دست بذارم عقل دخترمو بدزده؟!
آتوسا سری به معنای تاسف تکان داد و بسته ماهیچه را از فریزر بیرون آورد :
_اگه اینه مادر شدن من نمیخوام پس.
_بگو چه غلطی کنم که از دست شماتت های تو یکی راحت شم…
آتوسا دوباره به آیلار که تند تند مشغول نوشتن بود نگریست :
_فقط جلو این زبون وقت نشناس ات و بگیر. بخدا آیلار از دست بره من شخصا از تو و بهداد شکایت میکنم.خوبه یکم تنبیه شی و بدونی بنده زر خریدت نیست بچته!
آلما نفسش را بیرون فرستاد تا گریه را مهار کند.بینی اش محکم گرفت و بلند شد:
_ بذار کمکت کنم.
این را گفت و با حسرت و ناراحتی به آیلار خیره شد.
رو کرد به آتوسا:
_میگم آتی…
آتوسا “هوم” ی گفت و آلما با شک به حرف آمد:
_ میگم نکنه عمه های بهداد…
آتوسا به سمتش برگشت و آلما نگران ادامه داد:
_میترسم براش زن بگیرند!
آتوسا لبخندی زد و سینی برنج را جلویش گذاشت تا پاک کند:
_تا دو دقیقه پیش که طلاق بگیرم ات و شنیدیم.
آلما سرش را تکان داد:
_من یک چیزی گفتم تو هی بل بگیر! اگه عمه هاش بشینند زیر پاش چی؟! من چه گلی بگیرم به سرم ؟!
_ من دیگه کاری به تصمیم های تو ندارم! میخوای برگردی بفرما! اما آیلار اینجا می مونه…
پشت به او کرد و به سمت گاز رفت:
_بلکه هم شما دو تا سر عقل بیاید.
لحن آلما کمی شاد شد:
_پس تو هم میگی جدا نشم درسته؟!
آتوسا به سمتش برگشت.بعد از این همه سال دوستی نمیتوانست رفتارهای آنی آلما را که همگی از سر بی فکری بودند را درک کند.دستش را در هوا تکان داد و پشت کرد:
_هرکار خودت فکر میکنی درسته بکن! من یکی که از کارهای تو موندم حیرون…
آلما بلند شد:
_ پس سر زده میرم خونه… سوئیچ و میدی؟!
با رفتن آلما چشمش به آیلار اخم کرده که آماده به گریه بود افتاد. روی مبل نشست تکه ایی از کمپوت را به چنگال زد و به سمتش گرفت:
_اخم نکن دیگه.
آیلار دستش را پس زد :
_اَ..اَحـ…
آتوسا سرش را تکان داد:
_نه عزیزم احمق نیست.من درکت میکنم… نباید میرفت دیدن بهدادی که اینطور…
آهی کشید:
_ آیلار… اون یک بچه دیگه هم داره.
آیلار دلش میخواست بگوید چه گلی به سر او زده که بخواهد برای فرزند دومش بزند؟! او هم یک بدبختی مثل خودش میشد.
آتوسا چنگال را به سمش گرفت و این بار او را با بی میلی گرفت و به دهان برد.
_ من کارشو تائید نمیکنم. اما مادرت آدم طلاق گرفتن نیست.میخواست جدا شه همون سالها از پدر خدا بیامرزت جدا میشد.
آیلار اخمو نگاهش کرد و آتوسا لبخند با محبتی به رویش زد:
_ منظور من رفتار مادرته… حرف من اینه آلما هیچ وقت بهترین راه و انتخاب نمیکنه! یک روز میاد میگه به خاطر آیلار قهر میکنم یک روز هم…
نفسش را بیرون داد:
_ پسر خوبیه؟!
آیلار متعجب نگاهش کرد و آتوسا باز هم لبخند زد:
_ یکم قیافه اش اخموئه مثل خودت… اما پسر بدی به نظر نمی اومد.
اخمی روی صورت آیلار نشست و آتوسا کمرش را ماساژ داد:
_بگو بیاد ببینیمش…
چشمهای نگرانش در چشمهای آیلار قفل شد:
_ صلاح نمیبینم برگردی دوباره به اون خونه… پسره قصدش چیه؟! دوستی یا ازدواج؟!
لبش را گاز گرفت:
_مادرش میدونه پسرش تو رو میخواد؟!
سرش را به معنای نفی تکان داد و آتوسا دوباره نگران نگاهش کرد:
_بگو بیاد من باهاش حرف بزنم.
اخم آیلار غلیظ تر شد.لبش را تر کرد و به سختی گفت:
_نه!
_آخه چرا؟! اگه پسر خوبیه…
آیلار عصبی سرش را تکان داد:
_نه!
آتوسا دیگر اصرار نکرد.نمیخواست او ناراحت شود.بلند شد :
_کمپوتت رو کامل بخور.
****
چشم باز کرد و سرش را به سمت راست گرفت.با دیدن امیرعلی که لبخند بر لب نگاهش میکرد اخمی بین دو ابرویش نشست.امیرعلی فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و آرام لب زد:
_ جوجه ماهی پف کرده.
بعد تن صدایش عادی شد:
_آتوسا خانم بفرمائید بشینید راضی به زحمت نیستم.
آتوسا ظرف میوه را روی میز گذاشت و ” خواهش میکنم زحمتی نیست” ی گفت.با دیدن چمشهای باز آیلار ادامه داد:
_ِاِ بیدار شدی خاله جان؟! پاشو درست بشین.
لبش را گاز گرفت و اشاره کرد به امیرعلی.که یعنی زشت است در برابر یک پسر مجرد مهمان اینگونه دراز کشیده باشد.نمیدانست امیرعلی چگونه بی تابش شده بود.
بی حوصله روی مبل نشست و دستش را به سرش گرفت.حالت تهوع شدیدی داشت و سرش گیج میرفت.آتوسا هنوز نَنشسته بلند شد:
_برم قرصاتو بیارم.جناب پاکزاد از خودتون پذیرائی کنید.
با رفتن آتوسا امیرعلی نگران به آیلار که بشدت ضعیف شده بود نگریست:
_ماهی؟! بریم دکتر؟!
اتوسا به سرعت برق برگشت:
_ نه دکتر گفت این حالتها طبیعی هستش…باز خوب شد یک ساعتی خوابید.کل شب بیخوابی داره…
در یک لحظه نگاه آیلار و امیرعلی درهم گره خورد.هردو همزمان به یاد شبی که امیرعلی به بیمارستان آمده بود افتادند.آیلار اخمی کرد و امیرعلی عصبی از اخم او به آتوسا نگاه کرد:
_دکتر نگفت این علائم تا کی ادامه داره؟!
سیب قرمز و بزرگی را برداشت تا برای آیلار پوست بکند:
_ چیزی نگفت فقط گفت ده روز دیگه بیاریدش پانسمان چشمش باز شه.
امیرعلی چشمکی زد به آیلار:
_اون وقت دیگه دزد دریایی نداریم.
آیلار لبهایش را بهم فشرد:
_بُــ…بُـر…
هردو دستش را جلو صورتش گرفت.چیزی نمیشد اگر جلوی امیرعلی سخن نمیگفت.آتوسا در جایش جابجا شد:
_خاله جان من ازشون خواستم بیان.
امیرعلی به حرف آمد:
_ از من دلخوره… من فقط ازش خواستم بریم جلسات گفتار درمانی.
آتوسا گفت:
_ براتون مهمه که آیلار مثل قبل صحبت کنه؟!
امیرعلی در جایش جابجا و نگاهش در نگاه منتظر آیلار قفل شد.
_ بله مهمه! وقتی میتونه مثل قبل حرف بزنه چرا که نه؟! داره با خودش لج میکنه!
_منظور من این نبود جناب پاکزاد.منظورم این بود که…
امیرعلی حرفش را قطع کرد:
_ برا من همون ماهـ…
سرش را تکان داد:
_برا من مهم نیست آیلی مثل قبل بلبل زبون باشه یا مثل الان تو روز یک کلمه هم حرف نزنه! من میخوام خودش از خودش راضی باشه.
رو کرد به آیلار:
_غیر از اینه؟! وقتی میتونی مثل قبل باشی…
آتوسا به میان حرفش آمد:
_ ممکنه دیگه قبل …
آیلار عصبانی بلند شد.درباره او صحبت میکردند بی آنکه او و نظرش را مهم بدانند!به سمت اتاق خواب رفت.آتوسا بلند شد:
_آیلار جان.
اهمیتی نداد و در را محکم بهم کوبید و قفل کرد.امیرعلی نفس عمیق و پر حرصی کشید.
آتوسا نگاهش کرد:
_جناب پاکزاد… مادرتون میدونند که…
امیرعلی جدی کلامش را قطع کرد:
_ من برا خودم زندگی میکنم!
_یعنی براتون مهم نیست زندگی آیلار تکرار مکررات بشه؟!
امیرعلی استفهام آمیز نگاهش کرد و آتوسا ادامه داد:
_زندگی کردن در جایی که اونو نمیخوان.
لبهای امیرعلی بهم فشرده شد:
_من اون بهداد و به خاک سیاه میشونم.
آتوسا سرش را تکان داد:
_مادرتون و چکار میکنید؟! به نظرتون راضی میشند با کسی که…
جدی و پر اخم دستهایش را در هم گره زد:
_راضی اش میکنم!
آتوسا نفسش را بیرون داد:
_ببینید… شاید الان براتون سوال باشه که چرا من دارم در مورد زندگی اش دخالت میکنم اما شما خودتون در جریان اتفاقات اخیر هستید…
سرش را با اخم به معنای تائید تکان داد.آتوسا به سر به زیری اش نگاه کرد:
_ من نمیتونم اجازه بدم آیلار دوباره وارد یک محیط پر تنش بشه.متوجه منظورم هستید؟!
امیرعلی واکنش تند نشان داد:
_دیگه حق نداره برگرده اون خونه.
آتوسا سرش را تکان داد:
_بله منم اجازه نمیدم برگرده خونه بهداد اما منظور من… مخالفت مادر شماست.
_هنوز چیزی نمیدونه که بخواد مخالفت کنه.
ابروی آتوسا بالا رفت:
_پس شما میخواهید بدون اجازه مادرتون جلو بیاید؟!
امیرعلی بلند شد و آتوسا ناخودآگاه لب گاز گرفت از هیبتش.
_ما نیازی به اجازه هیچ احدی نداریم!
آتوسا به تبعیت از او بلند شد:
_اگه مادرتون بدتر از بهداد به سرش آورد چی؟!
_مادرم منو دوست داره پس زنم هم دوست داره!
آتوسا ناباور از بی منطقی امیرعلی سر تکان داد:
_بهداد هم آلما رو دوست داشت.
انگشت اشاره امیرعلی روبرویش قرار گرفت:
_ من نمیذارم کسی اذیتش کنه!
_رضایت مادر شما شرطه!
_ من نمیذارم کسی از گل نازک تر بهش بگه… نیازی هم به اجازه و شرط و شروط نداریم!
آتوسا به دنبالش روان شد:
_ این کار شما اصلا” صحیح نیست.
امیرعلی کج خندی زد و خانه را از نظر گذراند:
_ مادرش کجاست؟!
آتوسا سکوت کرد و امیرعلی ادامه داد:
_پیش بهداده درسته؟! پیش همونی که این بلا رو سر دخترش آورده! ببینید خانم من کاری به زندگی کسی ندارم فقط خوش ندارم حال این دختر از این بدتر شه… زودتر از این حرفها هم میام دستشو میگیرم میبرم!
آتوسا ناباور سرش را تکان داد:
_بدون رضایت دیگران؟!
در را باز کرد:
_بدون رضایت دیگران! مادرش میتونه برگرده به زندگی اش اما دیگه حق نداره اسم دخترشو بیاره! منم نمیذارم آیلی تماسی با اون خونه و افرادش داشته باشه!
آتوسا مانده بود متعجب از رفتار بی منطق امیرعلی.
_من … من هرکاری میکنم تا این روزهای گند یادش بره! اصلا” یادش بره آلما و بهدادی وجود دارند!
مکثی کرد و ادامه داد:
_ممنون از پذیرائی تون… میتونم بازم بهش سر بزنم؟! بلکه هم راضی شه… به حرف زدن… به…به با من بودن…
آتوسا گنگ نگاهش کرد و امیرعلی دوباره پرسید:
_ میتونم ببینمش باز؟!
سرش را به معنای تائید تکان داد.امیرعلی لبخند تلخی زد:
_خوبه… روز خوش.
در را بست و رفت.
امسال تنها سالی بود که تمام اتفاقات تلخ و با هم تجربه میکردم.
امسال حتی از سالی که بابا برا همیشه رفت و مامان نگذاشت تا با عمه و بقیه خداحافظی کنم هم سرد تر بود.اون سالها درد مشخص بود.میدونستم باید غصه چی رو بخورم و برا چی اشک بریزم اما الان از دستم در میرفت مشکلات…
یکی اش رفع شده بود و ده تای دیگه جایگزین شده بود.دستگیره در پائین آمد و خاله سینی بدست وارد شد.منتظر نگاهش کردم که لبخند مصنوعی زد:
_ فردا میاد سر میزنه…
اخم کرده به برف بیرون خیره شدم.میخواهم صد سیاه سر نزند! من را میخواست چکار؟! مثل همیشه بهداد برنده بود… من هیچ وقت هیچ چیز برای نگه داشتن مامان در کنار خودم نداشتم…
خاله لبه تخت نشست:
_ آیلار؟!
برگشتم به سمتش و عصبی قطره اشک رو پاک کردم.به درک که نمی اومد!خاله با دیدن حالم بلند شد و در آغوشم گرفت:
_ دختر تو هوس کردی کور بشی؟! مگه نمیگم گریه نکن برا چشمت خوب نیست؟!
بغضم را قورت دادم و مجبورم کرد روی تخت بنشینم.قاشق را به سمتم گرفت و بی میل به دهان بردم.
_ پسره خیلی سفت و سخت وایساده ها!
این را با لبخند و سرخوشی گفت اما من اخم کردم.امیرعلی من را با این وضعیت برای چه میخواست؟! تمام روح و تن من زخمی بود… جسم و روحم آلوده بود و امیرعلی احمق به صرافت بود برای ازدواج! پوزخند تلخی زدم و خاله ادامه داد:
_ نظر خودت چیه؟!
پوزخند عمیق تر شد.اگر توانش را داشتم قهقهه میزدم… من با سر و چشم پانسمان شده عروس میشدم… احتمالا” قبل از رفتن به حجله تعارفی هم به بهداد میزد! حق آب و گل داشت نداشت؟!
نفس عمیقی کشیدم تا بغضم نشکند.اصلا” میتوانستم “بله” بگویم؟! لبهایم را بهم فشردم.
عقب کشیدم و خاله اعتراض کرد:
_چیزی نخوردی که!
پشت کردم و به حیاط خیره شدم.با دست اشاره کردم بیرون برود.نفسش را بیرون داد و تخت سبک شد از بلند شدنش:
_ غذاتو بخور حداقل باشه؟! آیلار جان؟! از من و بقیه دلت پره به معده ات چکار داری؟!
نگاه کوتاهی به غذای خوش رنگ و بو انداختم.برعکس مامان آشپزی بی نظیری داشت.خاله در زندگی همیشه موفق عمل میکرد.اصلا” همه افراد دور وبر من عاقلانه و سالم زندگی میکردند بجز مامان.نگاه منتظرش را که دیدم قاشقی به دهان گذاشتم.لبخندی زد:
_همشو بخور باشه؟! بعدشم اگه حالت خوب بود بیا با هم سریال ببینیم.
خاله نمیدانست من از سریال دیدن متنفرم؟!
بعد از خوردن غذا دراز کشیدم به پهلو.چشم سالمم را بستم که صدای زنگ در به گوش رسید.هوشیار نیم خیز شدم.میدونستم مامان دلش نمیاد و برمیگرده… از خوشی لبم و گاز گرفتم و به در چوبی خیره شدم.شروع به شمردن کردم .یک… دو… سه… چهار… پنج… شش…
زیادی طول کشیده بود! خب… باردار بود.ادامه دادم…هفت… هشت…نُـ
نُه را نگفته بودم که در آرام باز شد و قامت امیرعلی در چهارچوب در نمایان.با دیدن چهره متعجبم لبخندی زد و جلو آمد.اخمی کردم و در را پشت سرش بست.عصبی به در اشاره زدم:
_بُــ…بُـ..بُــ…
نتوانستم ادامه بدهم و تمام عصبانیتم را در نگاهم ریختم.سرش را تکان داد:
_ماهی این رفتارات چه معنی میده؟!
بلند شدم و عقب رفتم.جلوتر آمد.لبش را جوید و شمرده اما عصبی گفت:
_حداقل بگو من بی ناموس چکار کردم بعد بی محلی کن!
آب دهانم را قورت دادم و جلوتر آمد.جیغ کوتاهی زدم که باعث شد همانجا بیاستد و دستهایش را بالا بیاورد:
_باشه… نمیام جلو! فقط اومدم با هم حرف بزنیم.
سرم را به معنای نفی تکان دادم.عروس مُرده میخواست؟! من عروس نبودم مادرم عروس بود که هرروز حمام میرفت و گور بابای دخترم میگفت! مگر غیر از این بود؟! از یادش رفت هرچی به سرم اومده بود… حتی براش مهم نبود من برا همیشه لال مونی گرفتم! قفسه سینه ام عصبی بالا پائین میرفت و حرصی و محکم دست کشیدم روی گونه تر شده ام.
امیرعلی عصبی با دو انگشت اشاره و شصت دور لبش کشید:
_ گریه نکن لعنتی!
لبمو محکم تر گاز گرفتم و چشمم از سوزش اشک سوخت.اگر میفهمید چه چیز را پنهان کرده ام باز هم برای گریه ام ناراحت و عصبی میشد؟!
اخم کرد:
_ماهی؟! چت شده تو؟! بخدا من همون امیرعلی ام چرا اینکارا و میکنی؟! الان باید پس بزنی؟!
محکم به قفسه سینه اش زد:
_الان که صاف نشستی اینجا؟!
جلوتر آمد و من باز هم عقب تر رفتم.صدایش به وضوح بالا رفت:
_حداقل بگو من خاک بر سر چه غلطی کردم که اینطوری میکنی! باید بدونم گناهم چیه!
نفس عمیقی کشیدم:
_بیـ…بیــر…
_نمیرم بیرون! تا نگی چته من نمیرم بیرون!
ضربه ایی به در وارد شد و صدای خاله به گوش رسید:
_جناب پاکزاد!
امیرعلی عصبی نفسش را بیرون داد و جلو آمد:
_ آخ ماهی… آخ ماهی داری با من چکا…
فاصله را پر کرد تا در آغوشم بگیرد.کمتر از یک ثانیه تمام اعمال بهداد از اولین روز تا آخرین روزی که با چهره خونی وسط هال بیهوش شدم در ذهنم آمد.یادم آمد هرچه که میتوانستم انجام بدهم و انجام نداده بودم.هرچه میتوانستم بگویم و نگفته بودم… یادم آمد… بی تفاوتی بهداد… برگشت مامان به اون خونه…تنهایی ام… ندونستن امیرعلی…
کمتر از یک ثانیه بود در ذهن من… که امیرعلی خواست در آغوشم بگیرد و من به صورت مردانه ام کوبیدم.دستش روی بازویم متوقف شد.سرم را تکان دادم و به در اشاره زدم.تنم میلرزید در آغوشش.به خود آمد و زمزمه کرد:
_ چت شده تو؟!
تمام توانم را به کار بردم و آرام تر از او زمزمه کردم:
_برو .
فاصله گرفتم و هق زدم:
_برو.
عصبی داد کشید:
_کدوم گوری برم؟!
جلو اومد:
_الان زدن من آرومت میکنه؟! بیا بزن اگه من گفتم چرا! دردت میخوابه؟!
به صورت خودش زد:
_بیا بزن فقط خوب شو لعنتی! پس نزن ! سکوت نکن!
فریادش عصبی ام کرده بود.لرزان عقب رفتم و چشمم به جعبه کوچک چوبی روی عسلی افتاد.قدم بعدی را نگذاشته بود که آن را برداشتم و بدون فکر به سمتش پرتاب کردم.قبل از آنکه دستش را حائل صورتش کند جعبه به پائین چشمش خورد و با صدا به زمین افتاد.
خاله در را باز کرد و با دهانی باز به ما نگریست.با دیدن امیرعلی به صورتش زد:
_ آقای پاکزاد!
به سمتش برگشتم و با دیدن چهره اش هق زدم.ردی از خونی از پائین چشمش روان شد و دستش را روی آن گذاشت:
_چیزی نیست.
به سمت در رفت و لحظه آخر رو کرد به من:
_ من کتک خورت هم میشم فقط به شرطی که خوب بشی! بشی همون ماهی…
از کنار خاله آتوسا عبور کرد و صدای بهم خوردن در به گوشم رسید.خاله به سمتم آمد و من تکیه به دیوار آرام آرام سُر خوردم…
آلما ناباور لبخندی مصنوعی زد و سرش را کج کرد:
_چی ؟!
آتوسا خونسرد نگاهش کرد:
_ گفتم پسره میخواد بیاد جلو.اومد حرفاشو زد خیلی هم مصممه…
آلما خندید و با خودش زمزمه کرد:
_ مصمم… مصمم…
سرش را بالا آورد:
_مصمم یعنی چی؟!
عصبانی به او زل زد:
_اینجا رو کردی مکان واسشون؟! همین امروز میبرمش! نمیدونستم دوستم بچه ام و دو دستی هل میده تو چاه!
به سمت اتاق رفت و دستگیره را کشید.حرصی به در زد:
_باز کن درو دختره چش سفید! خجالت نکشیدی؟! یک روز من گذاشتم رفتم فرداش این پسرو آوردی تو اتاقت؟!
آتوسا اخم کرده و دست به کمر نگاهش کرد:
_ خودتو کنترل کن! چون وقتی عصبانی میشی بد دهن میشی منم ایندفعه واینمیسم نگاهت کنم.
آلما با تمسخر نگاهش کرد و آتوسا ادامه داد:
_ من دیگه نمیذارم تو و بهداد این بچه رو با حماقت ها و خودخواهی هاتون داغون کنید!
آلما حرصی به در زد:
_خودش ورپریده اش به پسره بله داد؟!
_مگه تو میخواستی با بهداد ازدواج کنی باهاش مشورت کردی؟!
آلما عصبی جیغ کشید:
_ من مامانشم!
_اگه مامانش بودی دیشب با بچه تو شکم بغل بهداد نمیخوابیدی!
آلما دستهایش را مشت کرد:
_ اون فقط هجده سالشه! آتی یادت باشه داری چطور شجاعش میکنی بره تو دهن شیر!
آتوسا با آرامش چشم روی هم گذاشت:
_یادم می مونه… به نکته خوبی هم اشاره کردی.هجده ساله شده و خودش میتونه راهشو انتخاب کنه.
آلما دستش را به سرش گرفت:
_ای وای خدا… ای خدا… همه اطرافیانم دیوونه شدند! من میکشم این ورپریده رو که از الان برام اسم شوهر آورده!
محکم به در کوبید:
_چه غلطی کردی که پسره ول کن نیست و شده سیریش تو ! عاشق جمال نداشته ات شده یا اخلاق نیکوت؟!
آتوسا با دهانی باز نگاهش کرد و آلما اخم کرد:
_این درو وا کن من حسابشو بذارم کف دستش! یک چند بار مثل بچگی اش کتک بخوره خرفهم میشه اسم شوهر نیاره.
صدایش بالا رفت:
_ لال شدی جواب بدی؟! تو مگه محصل نیستی؟! تو مگه نمیخواستی بری دانشگاه؟! چه خاکی به سرم کردی که پسره تو رو من وایمیسه میگه آرزو دیدنشو به دلت میذارم؟!
دوباره به در کوبید:
_دستم بهت برسه که تیکه تیکه ات میکنم ذلیل مرده!
آیلار نفسش را بیرون داد و از در فاصله گرفت.مهم نبود که آتوسا با لحن جدی از او خواست آنجا را ترک کند…
روی زمین نشست و در خودش جمع شد.
دندان لق را باید میکشید… یا باید به حرف مادرش گوش میکرد به خانه بهداد برمیگشت و روز از نو روزی از نو! یا باید برای همیشه جدا میشد و در جبهه امیرعلی میرفت مشروط بر آنکه در ذهنش همان آیلار پاک باشد.
اما اگر میفهمید چه؟! آن وقت به چه کسی پناه میبرد؟!
دوباره به در کوبیده شد و صدای آلما:
_ داری منو مامانتو به کی میفروشی؟! پسره نه شغل داره نه سواد … بیچاره فکر کردی عمه خانم راضی میشه تو بشی عروسش؟!باز کن درو!
لب پائینش را گاز گرفت.راه دوم بهتر بود… باید برای همیشه راهش را از آلما و بهداد جدا میکرد.
صدای پیامک گوشی اش بلند شد.آرام به سمتش رفت و متن ارسالی را به سرعت خواند.
” میخوای همه چیز و بگی؟! ”
لبش را تر کرد و جواب را نوشت.
” نمیدونم… اما حقشه که بدونه… ”
چند دقیقه ایی طول کشید و پیام جدیدی دریافت نکرد.به دیوار تکیه داد و صدای آلما دوباره به گوشش رسید:
_آدمش میکنم من این دختره بی حیا رو! بار اول بهداد حریفش شد از خونه تو آوردش ایندفعه هم بهداد حریفش میشه!
صدای کوبیدن در و پیامک گوشی همزمان به گوش رسید.متن را دو بار … سه بار و چندین بار خواند.لبخند آرامی زد و به بیرون نگریست.صفحه گوشی همچنان روشن بود و متن ” من میام شهادت میدم به همه چیز… من پشتتم اگه میخوای بگی بگو… خودم میشم زبونت! ” به چشم میخورد.
در را آرام باز کرد و فضای تاریک خانه را از نظر گذراند.بهداد روی مبل لم داده بود.پک عمیقی زد و لبش کج شد:
_باهات تماس میگیرم فعلا”.
قطع کرد و گوشی را سر داد روی میز شیشه ایی که همچنان تکه ایی از آن شکسته بود.
_ نیومد نه؟!
آلما در را بست و به آن تکیه داد.بهداد سرش را بالا آورد و پوزخند زد:
_ از پس یک الف بچه بر نیومدی؟!
آلما اخم ظریفی کرد و بهداد ادامه داد:
_نتونستی بیاریش مامانش؟!
نشست و خاکستر سیگارش را تکاند:
_یک نصیحت!هر وقت کسی تصمیم گرفت قرص و محکم ولت کنه شک نکن پشتش به جایی گرمه…
آلما لبش را خیس کرد:
_ آتوسا شیرش کرده.
بهداد پوزخند زد:
_میخواد پیش اون و مهدی زندگی کنه؟!
بلند شد و آلما نگاه کوتاهی به بالا تنه برهنه و جین تیره اش انداخت.سیگار را بین دو لب گذاشت و همزمان گفت:
_ میخواد پیش مرد غریبه زندگی کنه؟!
آلما اخمش عمیق تر شد… پوزخند بهداد هم:
_ به خاطر بی عرضگی مامانش!
سرش را بالا آورد و در تاریکی زل زد به برق چشمهای بهداد:
_من حریفش نشدم.
بهداد پک عمیقی زد:
_چون بی عرضه ایی!
آلما لبش را دوباره خیس و سرش را کج کرد:
_حق نداری با من اینطور صحبت کنی! اصلا”… اصلا” چرا برگرده وقتی قصد کشتنش و داشتی؟!
ابروهای بهداد بالا رفت و لبخند دندان نمایی زد.آلما همیشه میگفت خطهای لبخندش را دوست دارد.
_حرفهای تازه میشنوم عزیزم.
آلما چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.خواست رد بشود که بهداد دست آزادش را از جین در آورد و بازویش را محکم گرفت.
_ الان نه… الان حوصله هیچی ندارم.
_منم ازت چیزی نخواستم! بجز یک چیز…
آلما نگاهش کرد و بهداد با لبخندی کج کمرش را نوازش کرد:
_بچه تو برمیگردونی!
_برنمیگرده! میترسه ازت!
بهداد حرصی چانه اش را گرفت:
_احمق بیشعور میخوای بچه ات خونه یکی بزرگ شه؟! مردم چی میگن؟!
آلما کلافه سرش را تکان داد:
_نمیاد چکارش کنم؟! بار آخرت باشه به من توهین میکنی!
خواست برود که بهداد مانع شد:
_ من هر وقت بخوام هر چیزی میگم اوکی؟! تو شاید بی عار و درد و بی خیال بشی و بخوای یچه ات دور خونه های مردم بزرگ شه اما من مثل تو نیستم حالیته؟! وقتی قبول کردم مسئولیتش و به عهده بگیرم یعنی تا آخرش…
آلما حرفش را قطع کرد:
_آقای با مسئولیت! لابد یادت رفته برا چی برنمیگرده؟!
بهداد دوباره نوازشش کرد:
_عزیزم برا همینه که از تو خواستم برش گردونی…
آلما گرفته لب زد:
_ چرا اینکارو کردی که اینقدر ازش دور شم؟! تو که روز اول گفتی مشکل نداری با بچه ام.
لب بهداد کج شد:
_ هنوزم ندارم.برعکس من دخترتو خیلی دوست دارم.
آلما لب گاز گرفت و سرش سینه برهنه بهداد نشست:
_ نمیتونه حرف بزنه.
_عزیزم باور کن تقصیر خودش بود… تو حالا دیدی من روی تو دست بلند کنم که بخوام…
آلما بغضش را قورت داد:
_قبل تر هم میزدیش.
بهداد لب پائین اش را جوید.آلما اصلا” شب مناسبی را برای ناز کردن و درد دل انتخاب نکرده بود.لبخند مصنوعی زد و چانه اش را روی سر آلما گذاشت:
_عزیزم خودت هم میدونی آیلار زبون تند و تیزی داره… تو که توقع نداشتی من در برابر بی ادبی اش سکوت کنم؟! اون اصلا” متوجه نبود که من واقعا” سن پدرشو دارم.
_میدونم… اونم کم مقصر نبود… اما مگه چی گفت که اینکارو کردی؟!
لبش را گاز گرفت تا اشک نریزد:
_حرف نمیزنه… واسه یک کلمه دو ساعت زور میزنه آخرشم نمیتونه بگه…
هق زد و بهداد بی حوصله نوازشش کرد:
_ گور بابا منم شد این وسط.
_ من برا هردوتون ناراحت شدم! فقط میگم چی شده بود اون روز که اینقدر … اینقدر…
-هیچی عزیزم! زبون درازی کرد در ثانی من از خودم دفاع کردم! اگه جلوشو نمیگرفتم الان شوهرت مرده بود!
لبش را گاز گرفت:
_ بهداد… من چکار کنم؟! من… آیلار باید پیش من باشه! نمیخوام از دستش بدم.
لب بهداد کج شد:
_منم همینطور عزیزم.
سر آلما بالا آمد و بهداد ادامه داد:
_ ناراحتی ات منم ناراحت میکنه.
_چکار کنم؟!
پک عمیقی زد:
_ببین آلما من تو کتم نمیره بچه زنم بره جیره مواجب بگیر یکی دیگه بشه حالیته یا نه؟! من آبرو دارم تو این شهر… چی میگن مردم وقتی بفهمند خرجش افتاده گردن یکی دیگه؟!
صدایش کمی بالا رفت:
_حالیته اینا اصلا”؟!
آلما حرصی گفت:
_آره حالیمه!
_حالیت نیست… اگه میفهمیدی الان دست خالی برنمیگشتی!
_میگم حریفش نشدم!
بهداد چانه اش را گرفت:
_ عزیزم راضی اش کن… من با این مساله کنار بیا نیستم.اگه مثل آدم برگشت که هیچی اما اگه برنگشت دوباره اون روی منو میبینه!
آلما نالید:
_چکار کنم آخه؟!
پک عمیقی زد و دودش را حواله صورت رنگ پریده آلما کرد:
_برش گردون… به هرقیمتی!
در را باز کرد و فضای کافی شاپ را از نظر گذراند.در را بست تا سوز سرما بیش از این وارد کافه نشود.با بستن در چند دختر دبیرستانی که در حال خنده بودند نگاهش کردند.یکی از آنها چیزی را آرام زمزمه کرد و هرسه دوباره خندیدند. نفسش را بیرون داد و از کنارشان رد شد.هیچ گاه فکر نمیکرد دلبسته یک دختر دبیرستانی شود.نگاهی به اندام ظریف زن که روی صندلی پشت به او نشسته بود کرد و روبرویش نشست.بی روح…سرد و رنگ پریده.یک لحظه فکر کرد اگر آیلار هم باردار شود به این روز می افتد؟! اینقدر بی حال و ضعیف؟!
آلما موهای کوتاهش را پشت گوش فرستاد. عادت همیشگی مادر و دختر.
_ فکر نمیکردم بیای.
_چرا؟! برعکس تو آینده ماهی برا من مهمه!
آلما اخم کرد:
_ماهی؟! پس با همین القاب مسخره قاپ اش و دزدیدی؟!
_احترامتو دست خودت نگه دار!
آلما نفس تندی کشید تا فحش ندهد.سعی کرد خونسرد باشد:
_من ازت خواستم بیای اینجا که منطقی صحبت کنیم.
امیرعلی خنده اش گرفت:
_منطقی؟! ببین کی داره دم از منطق میزنه.
بر خلاف تصورش امیرعلی رک و بی پروا تر از آن بود که در سکوت به حرفش گوش بدهد.
_دست از سر آیلار بردار.
_چشم.
امیرعلی این را گفت و لبخند عمیقی زد.
_دارم جدی میگم.جک تعریف نمیکنم که تا بناگوش میخندی! من ازت ميخوام بی خیال دختر من بشی و…
پسری جوان جلو آمد :
_انتخاب کردید؟!
امیرعلی منو را سرسری گذراند:
_قهوه. تو چی میخوای مادر زن جان؟!
آلما حرصی لبهایش را بهم فشرد. دوست داشت ناخن های بلند اش در چشمش فرو کند.نگاه پسر متعجبانه بین امیرعلی و آلما چرخید.
_همون قهوه!
امیرعلی تکیه داد به صندلی و پسر رفت.
_حسین میگفت قهوه خور نیستی.
نگاه روشن آلما بین چشمهای امیرعلی در گردش بود.با حیرت و ناباورانه لبهایش تکان خورد اما صدایی خارج نشد از گلویش.
لب امیرعلی کج شد:
_گفتم اگه خواستی میتونی چیز دیگه ایی سفارش بدی…
چشمکی زد:
_مثلاً شیرموز!
آلما دستش را مشت کرد و حرصی گفت:
_دیگه چیا بهت گفته اون نامرد؟!
_هی…داری درباره رفیق من صحبت میکنی!
آلما عصبانی شد:
_هر خری!نمیتونی با این کارا از من باج بگیری و دخترم و صاحب شی.
_جدی؟!
کاپشنش را در آورد و به پشت صندلی اش آویزان کرد:
_ ولی من مطمئنم که میتونم.چقدر گرمه اینجا!
آلما حرصی پوزخند زد:
_تو آتیش ات تنده پسر جون!هجده سال بدبختی و در بدری نکشیدم که یکی مثل تو بخواد ثمره زندگی مو از چنگم دربیاره!
پسر جوان دو فنجان قهوه و دو تکه کیک شکلاتی روی میز گذاشت و رفت.امیرعلی نگاهی دقيق به فنجانش انداخت :
_من که میگم همیشه اسپرسو.
تکیه داد دوباره:
_گفته بودم ماهی قهوه های خوبی درست میکنه؟!
آلما مشتش را آرام به میز زد:
_دست از سر دختر من بردار!
امیرعلی خیره نگاهش کرد.باید به تصورات غیر ممکن اش داشتن همچین مادر زن جوانی را هم اضافه میکرد.
_من با اجازه تو جلو نیومدم.حرف حسابت این بود؟! گفتی درباره آینده ماهیه.
_ماهی نه! آیلار… نمیتونی بچه ام و ازم دور کنی میفهمی؟! من نمیذارم!مطمئن باش به بهداد بگم جور دیگه ایی باهات برخورد میکنه و مثل من خونسرد حرف نمیزنه.
در تمام مدت یا تپق میزد یا صدایش میلرزید.
_جدی؟! پس الان کجاست؟! راستی…زانوش خوب شد؟!
فنجان را روی میز گذاشت:
_ایندفعه دخالت کنه و بیاد جلو جفت پاشو قلم میکنم!
آلما لب گزید و دستش را جلوی دهانش گرفت.رفتار مادر و دختر عجیب بهم شباهت داشت.
_کار تو نامرد بود؟!
_اولش گفتم احترامت و دست خودت نگه دار!
آلما به نفس نفس افتاده بود:
_آیلار عاشق تو نامرد شده؟!به خاطر تو داره از من میگذره؟!
دستش را روی قلبش گذاشت و لبهایش لرزید:
_نمیتونی بچه ام و ازم بگیری… نمیتونی زندگی منو خراب کنی…من نمیذارم.
نفس بلندی کشید تا کمی اکسیژن تنفس کند اما نتوانست. نگاه امیرعلی به نفسهای بلند و قفسه سینه اش که بالا و پایین میرفت افتاد.به چهره کبودش خیره شد:
_حالت خوبه؟!
آلما آرام بنای گریستن گذاشت و همچون ماهی به دور از آب تنفس میکرد:
_نمیتونی آیلار و ببری.زندگی من وصله بهش.اون نباشه زندگی منم نیست.
دوباره نفس بلندی کشید و امیرعلی نگران برخاست و به سمتش رفت:
_باشه باشه…حالت خوبه؟!مریضی چیزی داری؟!
چهره آلما کبود تر میشد و لبهایش خشکیده تر:
_میخوای شوهر و بچه ام و با هم ازم بگیری؟!
_نفس بکش لعنتی!
آلما چنگ زد به پیراهن مردانه امیرعلی:
_تو رو به هرکس میپرستی بچه ام و نبر.میمیرم…بخدا میمیرم…
امیرعلی هراسان سوییچ را از جیبش در آورد و رو کرد به پسری که قهوه آورده بود و حال نگران نگاهشان میکرد:
_بپر ماشین و روشن کن تا من بیارمش… بجنب پسر نفسش رفت.
و بی توجه به کسانی که متعجب و گاها نگران خیره شده بودند دست برد زیر گردن آلمایی که چشم بسته و رقت بار نفس میکشید.نگاهش به شکم برجسته اش رفت و با احتیاط دست زیر زانوان انداخت.تا چند وقت دیگر محرمش میشد نمیشد؟!
محتاطانه اما سریع او را بلند کرد و به سمت دری که یکی از دخترها برایش باز گذاشته بود رفت.پسر به محض دیدن امیرعلی در عقب را باز کرد و او آرام آلما را دراز کش روی صندلی قرار داد.دست در جیب پشت برد و چند اسکناس سبز به سمت پسر گرفت:
_بدش به صاحب کارت باقی اش واسه خودت.
پسر “چشم آقا “یی گفت و نگریست به امیرعلی که شتابان ماشین را دور زد و سوار شد.چرخهای ماشین درجا چرخیدند و امیرعلی فرمان را با سر انگشت به سمت چپ چرخاند و به سرعت دور شد.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن