رمان آغوش سرخ

رمان آغوش سرخ پارت ۱۴

با اخم غلیظی نگاه به سرم سپس به رنگ بشدت پریده اش انداخت:
_ خوبی؟!
آلما جوابی نداد و به سرعت اشک روی گونه اش را پاک کرد.
_اگه خوبی برم! زنگ بزن شوهرت بیاد تنها نباشی.
با دست آزادش که فاقد سِرُم بود تیغه بینی ظریف و کوچکش را گرفت و سرش را پائین آورد.نگاه امیرعلی برای لحظه ایی به سمت دستهای سفید و کوچکش رفت.لبخند کوچکی روی لبش نشست.به راستی مادر زن جوانی بود!
آلما سر بالا آورد و چشمهای روشنش را به امیرعلی دوخت:
_میشه بنشینی؟! چند لحظه…
ناچارا” نشست روبرویش.آلما لبخند تلخی زد:
_ ممنون.
لب پائینش را گاز گرفت و امیرعلی دریافت که علیرغم عدم شباهت بین مادر و دختر میتوان با کمی دقت پی به شباهتهایشان برد.چشمهای هردو کشیده بود و مژه های بلندی داشتند .باید اعتراف میکرد وقتی آلما سرش را پائین می اندازد فرم چانه و گونه اش بسیار زیبا میشود.
_حسین… چی بهت گفته؟!
_مهمه؟!
آلما سرش را بالا آورد:
_ تو پسر عمه شوهر منی! از اقوام شوهر منی… اینطور هم که داره پیش میره چند وقت دیگه دامادم میشی…هرچند فکر نمیکردم اینقدر زود مادر زن بشم!
امیرعلی سرش را کج کرد:
_این یعنی موافقت؟!
_میخوای از حرفهای حسین باج بگیری ازم؟! اصلا” از کجا معلوم بهت حقیقت و گفته باشه!
امیرعلی تکیه داد به صندلی و نفسش را بیرون داد:
_چه فرقی داره! یک مدت با هم بودید یا نه؟!
آلما واکنش نشان داد:
_نه اونظور که بخوای باهاش دخترمو ازم بگیری.
_برگشتیم سر پله اول؟!
آلما کمی جلو آمد و پاهایش آویزان شد از تخت:
_ من باید بدونم… نمیخوام زندگی ام خراب شه.
_ منظورت زندگی با بهداده؟!
آلما سکوت کرد و امیرعلی ادامه داد:
_هرجور حساب کنی زندگی ات خرابه مادر زن جان! پس سنگ ننداز جلو پامون…
آلما گرفته لب زد:
_اگه آیلار و نبری…
امیرعلی محکم حرفش را قطع کرد:
_من نمیذارم برگرده اون خونه! تو هم بهداد و به بچه ات ترجیح بده.
آلما اشک روی گونه اش را پاک کرد:
_ من یک بچه دیگه دارم!
امیرعلی پوزخندی زد:
_پس برو با خانواده ات! چون من نمیذارم ماهی برگرده!
آلما محکم بینی اش را گرفت و با بغض گفت:
_ لعنتی اون بچه منه! چکارشی که میخوای منو از دیدنش محروم کنی؟!
امیرعلی بلند شد:
_ حرف زدن با تو فایده نداره! من همه کارشم نمیدونستی؟!
بغض آلما ترکید و امیرعلی به یاد گریستن ماهی افتاد.
_داری با نامردی ازم میگریش! با تهدید! با باج! با زور…
گریه نگذاشت ادامه دهد.دستش را روی شکمش گذاشت و سر پائین انداخت تا راحت تر گریه کند.امیرعلی مستاطل نگاهش کرد و نفسش را محکم بیرون داد.آلما به گریه ادامه داد:
_مگه چکار کردم که حقم باید بشه این؟! زندگی ام تو برزخه… هیچی سرجاش نیست!
دوباره روبرویش نشست:
_کی مقصره به نظرت؟! همه اینا واسه خاطر اون شوهر…
پوفی کرد تا فحش ناجوری ندهد.آلما لبش را گاز گرفت:
_ من نمیتونم جدا شم!
_آره خب…
زل زد به چشمهای اشکی اش:
_ سخته از پول گذشتن! چرا بهداد و مثل حسین تیغ نزدی و بری؟!
گریه آلما شدید تر شد و امیرعلی کم کم رو به نگرانی میرفت.یک زن باردار با این اوضاع احوال نباید اینقدر گریه میکرد.
_جدا شم که بازم بچه ام بدون پدر بشه؟!
امیرعلی بلند شد دوباره:
_ به من ربطی نداره! پس دور ماهی و خط بکش! اینقدر هم زار نزن.شما زنا این همه اشک و از کجا میارید؟!
بی قرار دوباره نشست:
_راستش و بگو!
آلما متعجب و با چشمهای اشکی نگاهش کرد:
_ که اشک از کجا میارم؟!
امیرعلی سرش را تکان داد:
_نه! این همه اصرار واسه چیه که ماهی برگرده؟!
آلما فین فین کرد:
_ پس چکار کنم؟! وایسم همینطور بمونه؟! پیش خودم که باشه راضی اش میکنم بره گفتار درمانی… بعدشم بهداد راست میگه نمیشه خونه مردم بمونه که.
امیرعلی پوزخندی زد:
_من میشناسمش اون نامردو ! کل وجودش کینه اس !
_نه اتفاقا” برعکس آیلار و دوست داره میخواد از دلش در بیاره.
دست امیرعلی مشت زد و غرید:
_غلط میکنه ! من اون عوضی و میشناسم. تا زهرش و نریزه نمیکشه کنار.من پسر دائی ام و از تو بهتر میشناسم.
آلما نفس عمیقی کشید و با صدای لرزان گفت:
_ دیگه نمیذارم اذیتش کنه… فقط پیش خودم باشه.بخدا اصلا” سن ازدواجش نیست .میخواد بره دانشگاه.مگه چند سالشه که بخواد مثل من بدبخت شه؟!
امیرعلی عصبی شده بود از حرفهایش:
_ با من خوشبخت میشه !
بلند شد:
_ تو بمون همون پیش شوهرت! من و ماهی هم کار خودمون و پیش میبریم.
آلما دوباره گریه اش گرفت:
_ میخوای کجا ببریش؟!
_جایی که دست تو و بهداد بهش نرسه!
آلما همچنان گریه میکرد:
_من نبینمش میمیرم بخدا… چطور میتونی با تهدید و باج یکی و صاحب شی؟! من مامانشم میفهمی؟! از وقتی خودم بچه بودم تا الان آیلار کنارم بوده!
با هردو دست صورتش را گرفت و زار زد.امیرعلی لبهایش را بهم فشرد.حال که فکر میکرد نمیتواست این دو را از هم جدا کند.نه برای گریه های آلما… برای آنکه میدانست ماهی بی تاب تراز مادرش خواهد شد اگر هیچ وقت او را نبیند.کلافه دستی به سرش کشید:
_اگه حالت خوب شده برسونمت خونه ات! کار دارم!
آلما جوابی نداد و همچنان گریه میکرد.پوفی کرد و کنارش ایستاد:
_ببین…
آلما کلامش را قطع کرد:
_ حداقل بذار ببینم حرف زدنش و… ببینم چشمش سالم شده…
سرش را بالا آورد:
_ بذار ببینم خوب میشه.
نالید:
_ مگه اینطوری عروس میشند؟! اینقدر تلخ! بخدا منم مثل همه آرزو دارم واسش اینقدر بی انصاف نباش.
دوباره گریست.
امیرعلی لب پائینش را جوید و دست زیر بازوی نحیفش انداخت:
_پاشو برسونمت.
به سختی ادامه داد:
_ اونقدر هام عوضی نیستم.
آلما سرش را بالا آورد و به سرعت اشکش را پاک کرد:
_میذاری برگرده؟!
اخم کرد:
_ نه!
آلما غمگین شد:
_پس چی؟!
_ راضی اش میکنم بشه همون ماهی سابق… حرف بزنه… برگرده به زندگی!
با فک منقبض شده ادامه داد:
_ تو هم براش مادری کن!
آلما استفهام آمیز نگاهش کرد و امیرعلی کلافه ادامه داد:
_ برا ازدواج!
نتوانست منظورش را ادا کند.رفت پرستار را صدا کند تا سرم را در بیاورد.نمیدانست کارش درست است یا نه فقط نمیخواست ماهی بیش از این آسیب ببیند.
نزدیک به خانه دائی اش ترمز کرد و دستی را کشید.لم داد به پنجره و رو کرد به آلما که همچنان چشمهایش خیس بود و با دستمال محکم بینی اش را میگرفت.آلما نگاهی بی حواس و گذرا به اطراف انداخت و دستش به سمت دستگیره رفت:
_ ممنون.
امیرعلی قفل مرکزی را به همان حالتی که به شیشه تکیه داده بود زد:
_ نری خونه دوباره نظرت عوض شه.
آلما نگاهش کرد.
_ که برات گرون تموم میشه! من برعکس تو و شوهرت…
آلما حرفش را قطع کرد:
_پسر دائی ات.
_ببین خانم! نسبت و به کسی میدند که بهش نفع برسونه! اوکی؟!
آلما اخم کرد و به بیرون خیره شد.
_من مثل تو و شوهرت هر دفعه رو یک نظر نیستم! اگه بخوای زرنگ بازی دربیاری چشم میبندم رو همه چیز! اون موقع…
نگاه آشفته و عصبانی آلما که به سمتش چرخید لبخند کجی زد و ادامه داد:
_ همه چیزت و از دست میدی! بسه هرچی از تو و بهداد کشیده.
آلما عصبی لبخند زد:
_با تو خوشبخت میشه لابد؟!
ابرو امیرعلی بالا رفت:
_ شک نکن. من به خاطر پول ولش نمیکنم. به خاطر عقده هم دست روش بلند نمیکنم.
صدای آلما لرزید:
_لعنت به تو! من برا پول…
امیرعلی دست به ریش نداشته اش کشید:
_نمیخواد من و توجیه کنی. فقط حواست باشه احساس باهوش بودن بهت دست نده و بخوای منو دور بزنی.
خیره شد به چشمهای روشن آلما:
_ نذار پیاز داغ عشق تو و حسین و زیاد کنم!
دست آلما به دستگیره رفت:
_ متاسفم برات!
_ من دو سه هفته ایی نیستم.برا مسابقات میرم و برمیگردم… به گوشم برسه مخ ماهی و ترید کردی و راهشو زدی میکِشمت ته آب!
قفل مرکزی را باز کرد:
_پس حواست به کارهات باشه مادر زن جان.
آلما پیاده شد و امیرعلی شیشه سمت شاگرد و پائین کشید:
_ فقط این چند هفته زبونتو از کار بنداز! به نفع خودته!
آلما لبهایش را محکم بهم فشرد تا دوباره گریه نکند و علیرغم ضعف بدنی اش تمام حرصش را روی در پیاده کرد و رفت.
امیرعلی نفسش را بیرون داد و دستی به سرش کشید.خودش هم میدانست زیادی تند رفته است اما باید مطمئن میشد آلما تا زمان برگشتش سکوت میکند.با صدای زنگ گوشی اش آن را از روی داشبورد برداشت و دکمه سبز را فشرد.گوشی را بین شانه و سرش گذاشت و همزمان ماشین را به حرکت در آورد:
_از این ورا؟!
صدای زن پشت خط کمی آشفته بود:
_امیرعلی کجایی؟!
دنده را جا زد و فرمان را به سمت راست گرفت تا وارد خیابان اصلی شود:
_کجا میخوای باشم؟! یک سر برم پیش ماهی… خیلی بد عنق شده! چند روز نرفتم دور و برش گفتم آروم شه… اصلا” عوض شده بهشید!
_ دیروز بهش سر زدم… میخواستم امروز هم یک سر بهش بزنم دیگه گذاشتم وقتی آتی از سرکار اومد.
امیرعلی اخم کرد:
_یعنی الان ماهی تنهاست؟! ای بابا این چه وضعشه! بهشید من دارم میرم خودت میدونی که… نمیشه که تک و تنها باشه. پس کی ببرش گفتار درمانی؟! اصلا” نمیشه که همش خونه بمونه!
کلافه پشت چراغ قرمز ترمز زد و لم داد به شیشه:
_ اصلا” به نظرم پیش تو باشه بهتره ها؟! نظرت چیه؟!
صدای بهشید کمی گرفته بود.با مکث به حرف آمد:
_آره … اتفاقا” منم از خدامه…میگم واسه چی حالا الان میخوای بری؟! بـِ…بمون با هم میریم بهش سر میزنیم.
امیرعلی کلافه سر تکان داد:
_نه بابا برم باهاش حرف بزنم ببینم حرف حسابش چیه! نمیشه که اینطوری؟! با من که جنگ و دعوا میکنه…
با مکث ادامه داد:
_حال مامانشم خرابه.
_آلما؟! چشه مگه؟! تو مگه دیدیش؟!
_بعدا” برات تعریف میکنم.
پکر ادامه داد:
_غش کرد .حالش خرابه نافرم.
بهشید نفس عمیقی کشید:
_نمیدونم دیگه چی درسته چی غلط… اصلا” نمیدونم طرف کی و بگیرم امیرعلی…
لحنش به شدت گرفته بود:
_ همه چی بهم ریخته امیرعلی… بذار یک وقت دیگه برو.
امیرعلی عصبی و سریع به حرف آمد:
_یعنی چی بهشید؟! نه جواب زنگ آدم و میده نه میگه چش شده… بابا من نباید بفهمم؟! بذار قبل رفتن تکلیفشو مشخص کنم.این فکر کرده من با دو تا قهر و جواب ندادن پا پس میکشم!
بهشید بغض کرده بود:
_ امیرعلی الان نرو… اصلا” بذار با هم بریم دیگه.
_اگه میخوای بیا من دارم میرم.ماهی باید قبل رفتنم آشتی کنه نمیتونم اینقدر دل نگران برم که! بخدا داغونم… به پیر به پیغمبر داغونم! عمه ات هنوز هیچی نمیدونه من چی تو سرمه بعد ماهی داره اینطور پس میزنه.
لحن گرفته و صدای بغض دار بهشید اعصابش را تحریک میکرد:
_پس نمیزنه.
_پـَ چشه؟! چیزی هست که من نمیدونم؟! با تو حرف زده؟!
_ چند تا کاغذ…
_چند تا کاغذ چی؟! تلگرافی حرف میزنی؟! اوه اوه پلیس فعلا”!
گوشی را سر داد روی داشبورد .فکرش مشغول گریه های آلما و حرفهای بهشید بود.صدای پیامک گوشی اش بلند شد و به لحظه نگاهی به آن انداخت و دوباره سر داد روی داشبورد.بهشید پیامکی با مضمون ” برو منم راه می افتم سمت خونه آتی” نوشته بود.
محله آتوسا کمی شلوغ بود و طول کشید رسیدنش.به محض رسیدن با سرعت ماشین را پارک کرد و پیاده شد.دستی به موهای کوتاه و کاپشنش کشید و زنگ را فشرد.وقتی متوجه شد کسی جواب نمیدهد دوباره زنگ زد.اما هیچ کس جواب نداد.عصبی دستش را روی شاسی فشرد و با باز شدن یکدفعه ایی در فاصله گرفت.با دیدن زنی که در را باز کرد و موشکافانه نگاهش میکرد لبخند زوری زد:
_ چه عجب.شما رو خدا رسوند.
زن اخم کوچکی کرد و چادرش را روی سر جابجا کرد:
_شما؟!
امیرعلی جلو آمد:
_من رفیق آقا مهدی ام .
دسته کلیدش را در آورد:
_ازم خواسته براش از خونه یک مدرک ببرم فقط کلید خونه رو داده.
و با همان لبخند مصنوعی طوری جلو آمد که زن ناخودآگاه کنار کشید:
_با اجازه.
زن چپ چپ نگاهش کرد:
_ آقای مهدی؟! کدوم آقا مهدی؟!
امیرعلی نفس بیرون فرستاد تا اخم نکند و به زن نتوپد:
_آقا مهدی دیگه.همسر آتی خانم.
ابروی زن بالا رفت:
_ آها… مگه شما هم پرستارید؟!
سعی کرد تا حداقل نخندد! کدام پرستاری هیبت امیرعلی را داشت و مانند او بود؟! اصلا” مگر مردها هم پرستار میشدند؟! افکارش را پس زد:
_نخیر خانم.عرض کردم رفیقشون هستم اعتماد کردند کلید دادند! اگه سین جیم تون تموم شد من برم!
زن با اخم رو گرفت:
_بفرمائید!
و در را بست.امیرعلی قبل از آنکه زن فضول دیگری سوال جوابش کند تند تند پله ها را دو تا یکی کرد.وقتی به واحد آتوسا رسید در زد:
_ماهی درو وا کن!
به در زد:
_با توام ها! درو وا کن کارت دارم.دیگه ادا اصولت داره از حد میگذره ها!
وقتی دید جواب نمیدهد عصبانی لگدی حواله در کرد و فاصله گرفت.دست به کمر و عصبانی نفسش را بیرون داد و چشم چرخاند.در کسری از ثانیه چشمهایش برق فلز بالای طاقچه در را شکار کرد و از خوشی لب پائینش را به داخل مکید.با گام بلندی دست دراز کرد و کلید را فاتحانه در دست فشرد. ” دم آتی خانوم گرم” ی گفت و لبخند زد.میدانست آتوسا به خاطر ماهی این کار را کرده است.میدانست در به روی کسی باز نمیکند و کلید را جایی گذاشته بود که هم در دسترس بود و هم نه. آرام و با لبخند کلید انداخت در را گشود و وارد شد.با قدمهای بلند به سمت اتاق رفت و در را کوبید :
_ماهی درو وا کن…خودت میدونی من چقدر خرم!درو میشکنم ها!
محکم تر کوبید و صدای خش دارش سکوت خانه را میشکست :
_وا کن این بی صاحابو. من باید بفهمم این رفتارات چه معنی میده یا نه؟! با بهداد بی شرف مشکل داری چشم من مرد نیستم اگه نشونمش سرجاش.اما با من چته ها؟!
عصبی از کم محلی اش لگدی به در زد:
_وا کن میگم!
از در فاصله گرفت :
_باز نمیکنی نه؟! باشه!خودت خواستی.
این را گفت و لگد محکم اش را به قصد شکستن در حواله کرد.
درب اتاق به شدت و محکم باز شد.آنقدر محکم که به دیوار برخورد کرد و دوباره به سمت امیرعلی برگشت.اما موجود نحیف و کوچکی که گوشه ی اتاق سر بر روی زانوهایش گذاشته بود کوچکترین تکانی نخورد.
گام بلندی برداشت و به سمتش رفت.موهای بلندحالت دارش را کنار زد و با یک حرکت از بازو بلندش کرد.نمیدانست تکان او شدید بود یا دخترک زیادی رنجور به نظر میرسید.او را به سمت خود گرفت و محکم تکانش داد:
_تا کی میخوای این رفتارو ادامه بدی؟!… اگه فکر کردی این ادا و اصولت باعث میشه من دست از سرت بردارم سخت در اشتباهی!… من حساب اون بی شرف و میرسم! تکه تکه اش میکنم.اما تو… داری میکشی منو! من بی شرف به کنار مامان بیچاره ات چه گناهی کرده که شده چوب دو سر طلا!…
تکان محکم تری به او داد.موهای دخترک کاملا” صورتش را پوشانده بود.
_ ماهی…
لحن محکم و آمرانه امیرعلی هم تاثیری نداشت.سر آیلار همچنان رو به پائین بود.میل شدیدی داشت که دوباره به همان گوشه دنج پناه ببرد و سر روی زانوهای لاغرش بگذارد.اما امیرعلی عجیب سمج بود.
_ ماهی این دفعه حرف نزنی من از اینجا تکون نمیخورم ها! اصلا” بیا مثل اون دفعه بزن تو صورتم!
کم کم صدای محکم و خشمگینش تحلیل و رو به درماندگی میرفت:
_به خاطر خدا حرف بزن! داری میکشی منو تو!…
موجود نحیف روبرویش را در آغوش کشید و این بار او بی هیچ مقاومتی سرش روی سینه ی امیرعلی قرار گرفت.لبش را گاز گرفت تا بغضش را فرو بخورد:
_این بار اگه بزنی تو صورتم… یا جعبه چوبی رو پرت کنی تو چشمم تا صداتو نشنوم از اینجا نمیرم!… تا به زندگی برنگردی از اینجا نمیرم!… تا نشی همون ماهی خودم از اینجا نمیرم!…
سر آیلار آرام آرام بالا آمد.موهای بلندش را از روی صورتش کنار زد و نگاه بی فروغش را به او دوخت.امیرعلی لبخند تلخی زد:
_به خاطر خدا… به خاطر تمام لحظه های قشنگمون… به زندگی برگرد!
نگاه شبق رنگ دخترک میان اجزای صورت مرد جوان به گردش در آمد و گویی که غریبه ایی آشنا را پس از سالها میبیند با گنگی و صدایی که از ته چاه بیرون می آمد به حرف آمد:
_امیرعلی؟!
امیرعلی کمرش را آرام نوازش کرد و به خود فشرد:
_جان امیر؟! دیدی حرف زدی؟! نمیگی من دق نمیکنم وقتی جوابمو نمیدی… وقتی نمیذاری ببینمت…
چانه اش را بالا گرفت:
_ تو که اصلا” بی معرفت نبودی.من زنگ نمیزدم پدر منو در می آوردی.الان چی عوض شده؟! هوم؟!
آیلار سرش را به سینه امیرعلی چسباند و چهره اش را مخفی کرد.ابروهایش در هم فشرده شد و نفس عمیقی کشید اما در نهایت قطره اشکی از چشمش جاری شد.
_گفتم امروز هرطور شده ببینمت… میمردم اگه قبل رفتن…
سر آیلار بالا آمد و تمام چهره اش ترس و نگرانی شد:
_کُـ..کُـ..
امیرعلی موهایش را نوازش کرد و سرش را به سینه فشرد:
_یک سفر کوتاه.از طرف فدراسیون میخوان بفرستند اردو.میخوام بهت بگم بدون تو جایی به من خوش نمیگذره.
آیلار بوسه ایی به پیراهن امیرعلی زد و دست در گردنش انداخت.چشمهایش را امیرعلی شکار کرد:
_ گریه نکن از الان.بخدا اینطوری کنی نمیرم ها… گور بابا همه چی.ماهی؟!
آیلار فاصله گرفت و با انگشت سبابه نم زیر چشمش را گرفت.سعی کرد تمام سعی اش را بکند برای سخن گفتن:
_ حَـ…حَـ…رّرّرّ
امیرعلی ابرو در هم کشید از اینکه نتوانست چیزی بفهمد.او را آرام به سمت تخت برد و نشاند.
_ استرس نداشته باش خب؟! آروم باش من تا صبح قیامت هم برات وقت دارم نه هول شو و نه عجله کن.ببین چقدر امیرعلی و خوب گفتی.
خواست بگوید تمرین میکرده برای هجی کردن کلماتش اما نگفت.زبانش را خیس کرد و زل زد به امیرعلی که کنارش نشسته بود و با عشق و محبت نگاهش میکرد.
_ حَـ..حَـ…رّرّرّف…
امیرعلی سریع به میان حرفش آمد:
_حرف بزنیم؟!
آیلار سرش را تند تند تکان داد.امیرعلی با لبخند موهایش را نوازش کرد:
_ منم همین و میگم به قرآن! بخدا بریم گفتار درمانی اینقدر زود راه می افتی! زبون دو متری ات سریع برمیگرده.
با خنده اش آیلار هم لبخند تلخی زد.اصلا” نمیدانست چگونه شروع کند.چه بگوید با این زبان نیمه نصفه که حق مطلب ادا شود؟!
جلوتر آمد و دوباره آیلار کوچکش را در آغوش گرفت:
_ حال مامانت خیلی خرابه ماهی.
وقتی عکس العملی از او ندید ادامه داد:
_دوست داری بعدها بازم مامانتو ببینی؟!
انگشت اشاره اش را بالا آورد:
_البته بدون بهداد!
آیلار سرش را تکان داد تا بتواند حرفی که میخواهد را بزند.امیرعلی نمیگذاشت وارد بحث شود.نفس سردش را بیرون داد.آه پر حسرتی کشید.اگر میتوانست صحبت کند…
بی آنکه جوابی به امیرعلی بدهد بیشتر در آغوشش خزید تا این لحظاتی که هنوز هم دوستش داشت در کنارش باشد.میخواست در همین لحظاتی که در ذهن امیرعلی همان آیلار پاک و بکر است در آغوشش بماند و عطر تنش را ببلعد.بعدها که تنها شد فکر میکرد که چرا هیچ وقت امیرعلی بوی عطر مردانه نمیدهد.بعدها به تمام خاطراتش فکر میکرد.به ماهی گفتنش… حتی این در شکسته هم در خاطرش می ماند.
امیرعلی شقیقه اش را بوسید:
_ از الان موندم چطوری دوری ات و تحمل کنم؟! من هیچ وقت از اردو خوشم نمی اومد…
آیلار لب پائینش را گاز گرفت و بیشتر به امیرعلی چسبید.سعی کرد به خاطر بیاورد امیرعلی در بدترین لحظات چه فحشهایی میدهد… چه حرکاتی میکند… باید خودش را آماده میکرد.برای پس زده شدن… تهمت شنیدن… تحقیر شدن… و تنها شدن!
قفسه سینه اش آرام بالا و پائین میرفت اما قلبش به شدت تند میزد.آهسته لب زد:
_امیرعلی؟!
امیرعلی بیشتر او را به خود فشرد و لبهایش گوش آیلار را تر کرد:
_جان امیرعلی؟!
سر بالا آورد و به تک تک اجزای صورتش خیره شد.دوست داشت همه را به خاطر بسپارد.حتی تعداد بخیه های زخمی را که روز اول از آن منزجر شده بود.نگاهش در نگاه عاشقانه و کمی شیطان امیرعلی گره خورد.لبخند تلخی زد:
_امیرعلی؟!
لبخند دندان نمایش را هم به خاطر سپرد:
_جون امیرعلی که بلبل زبونی ات داره برمیگرده.
_ بَـ..بَـ..ـغلم کُـ..کُن اِاِاِ…
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_انگار آ..آخَـ..خَـ..رین با..با…بارّرّر…
لبخند امیرعلی بیشتر شد و او را همچون شی شکستی آرام روی تخت دراز کرد و خودش به رویش خیمه زد.خم شد گوش کوچک آیلار را بوسید و دورگه زمزمه کرد:
_ من فقط بغلشو فهمیدم.
چشمکی زد و عاشقانه سرش را پائین آورد.

لب بالایی آیلار را محکم بین لبهایش گرفت و دست چپش را جایی میان بناگوش و گردنش قرار داد.انگشتان ظریف و نرم آیلار را که روی گردنش حس کرد جسور تر شد و در همان حال زیپ کاپشن مشکی اش را پایین کشید و در آورد. تمام اعضای صورتش را بوسید حتی چشم پانسمان شده اش را.مهم نبود بود؟!
نرم و ملایم دست زیر لباسش برد و بین دو کتفش را نوازش کرد.لمس گوشهایش توسط شمع های داغ و ظریف انگشتان آیلار را دوست داشت.آرام ستون فقراتش را از بالا به پایین لمس کرد که باعث شد آیلار نفس عمیق تری بکشد و بیشتر به او بچسبد. دکمه اول لباسش را باز کرد و کنار گردبند اهدایی خودش را حریصانه و محکم بوسید. دو رگه زمزمه کرد:
_ماهی…این مدت چکار کنم؟!…بدون تو؟! بخدا این چند روز داشتم دیوونه میشدم.
آیلار نفس عمیقی کشید و هردو دستش را بالای سر خودش روی تخت گذاشت.با چشمهای نیمه باز نگاهش کرد.اخم امیرعلی لبخندی روی لبش نشاند.
_ مرض داری اینقدر ادا اصول میای؟!
آیلار لب پائینش را گاز گرفت و در سکوت نگاهش کرد.امیرعلی بینی اش را کشید:
_نگاه دلبرانه میکنی.
از لحن شوخش لبخند تلخی زد و گردنبندش را در مشت فشرد.
_وقتی برگشتم همه چی و راست و ریس میکنم.
بی توجه به حرف امیرعلی دستش را بالا آورد و زخمش را لمس کرد.امیرعلی دستش را گرفت و محکم بوسید و ندیده گرفت لبخند تلخ آیلار رو. نگاهش به یقه باز و رد قرمز کمرنگ که جای بوسه خودش بود افتاد.خنده اش گرفت:
_خدا بعدها به داد من بیچاره برسه…نمیشه بهت دست زد.
آیلار در دل زمزمه کرد “من پوستم کلفته “. امیرعلی کنارش دراز کشید و به آرنج تکیه داد.به نیم رخ آیلار که به سقف زل زده بود نگریست و قوس بینی اش را لمس کرد و به لبهایش رسید:
_روز اول یادته تو رستوران فرحزاد؟!
با یادآوری بهداد اخمی روی صورت آیلار نشست.از همان روزها برایش دانه پاشیده بود.
_بعد اولین چیزی که تو صورتت نظرمو جلب کرد لبهات بود!باور کن من اصلا آدمی نیستم که بخوام رو صورت دختری دقیق شم.
آیلار با لبخند تلخی مشتی حواله اش کرد و به سختی گفت:
_مُنحرف!
امیرعلی بلند خندید و چانه اش را بوسید:
_فقط صادقانه حرفمو گفتم.تیپ مدرسه ات و دوست داشتم.اما قاطی کردم وقتی دیدم کنار بهدادی…اونم بهدادی که تازه زن گرفته بود!
مکثی کرد و دست آزادش را به زیر لباس آیلار برد. آیلار کلافه خواست دستش را پس بزند که امیرعلی اخم کرد:
_نمیخورمت که!
پر حرص نفسش را بیرون داد. در این وضعیت وحشتناک که امیرعلی هم رفتنی بود آخرین چیزی که میخواست همین نوازش ها و نفسهای اعصاب خورد کن بود.دوست داشت حرف بزند.کمی مقدمه چینی کند…
دست امیرعلی را همانطور که همزمان محکم و عمیق او را میبوسید به سمت لباسش رفت تا در بیاورد گرفت و مانع شد:
_نه!
صدای خش دارش یادآور تمام روزهای نحسی شد که هرچه بیشتر التماس میکرد کمتر نتیجه میگرفت.امیرعلی کلافه ژیله و پیراهنش را همزمان درآورد و کلافه تر دست به دکمه پیراهن آیلار برد:
_لوس نشو دیگه…اصلا مگه قرار نیست چند وقت دیگه محرمم بشی ها؟! چشم رو هم بذاری زن عقدی ام شدی پس ادا اصول نیا …
این را گفت و بی توجه به تلاش آیلار دکمه هایش را یکی یکی گشود:
_من دیوونه میشم اگه الان گرما تنت و حس نکنم.
آخرین دکمه را هم گشود و صدای بهداد در گوش آیلار پیچید ” زود باش بکن لباساتو حوصله ندارم.امشب به قدر کافی دیوونه ام کردی”
پریشان و آشفته سعی کرد پسش بزند:
_نه!
نگذاشت امیرعلی نزدیک شود و با همان وضعیت فاصله گرفت.امیرعلی مستاصل و کلافه به سرش دست کشید:
_این مسخره بازی ها چیه؟!
نگاه خیره و ملتهب امیرعلی باعث شد تند تند دکمه هایش را ببندد. بی توجه به امیرعلی که عصبی بلند شد و لگدی حواله تخت کرد همانجا روی زمین نشست.
_باشه هرطور تو میخوای.
سرش را کمی جلو آورد و او را دید که با غضب در دستشويى را باز کرد و محکم تر بست.نفسش را بیرون فرستاد و پاکت را از جیب شلوارش بیرون کشید.همانطور که به دیوار تکیه داده بود پک آرامی زد و دستش را روی زانویی که بالا آورده بود گذاشت.
بعد یک ربع امیرعلی کلافه و سر و صورتی خیس بیرون آمد. با اخم نزدیک شد:
_کی به تو اجازه داد این کوفتی و دود کنی ها؟!
آیلار بلند شد و علیرغم سرما پنجره را باز کرد و سیگار نیمه را بیرون انداخت.وقتی برگشت امیرعلی دست به سینه نگاهش میکرد. جلو رفت دستش را گرفت و روی زمین نشاند.
_مشکل ات با تخت بود؟! پدر منو در آوردی که!
اهمیتی نداد به لحن تلخ و کمی عصبانی اش.سرش را روی پاهای او گذاشت و چشم بست.بی آنکه تماسی با تن برهنه اش داشته باشد دست بالا برد و سیب گلویش را لمس کرد.و در کمتر از چند ثانیه لبهایی عاشقانه انگشتانش را بوسید :
_داری با من چکار میکنی؟!
با شنیدن صدای زنگ که ممتد و بی وقفه بود سر برداشت.امیرعلی کلافه لباسهایش را پوشید و قبل از آنکه به سمت هال برود تا در را باز کند آیلار را در آغوش کشید و شقیقه اش را بوسید:
_ماهی…یک لحظه زد به سرم…وگرنه تو رو چه به این کارا.ماهی قهر نکن دیگه… من تند رفتم.
پیشانی اش را بوسید و به سمت هال رفت.آیلار همانجا ایستاده بود و میسوخت .امیرعلی با همین چند جمله آتشش زد.صدای دورگه اش کمی ناراضی بود “بهشیده…خروس بی محل!”.
در دل زمزمه کرد “همه چیز تموم شد”
امیرعلی دکمه آیفون را فشرد و اخم کرده به سمتم آمد:
_ کار و زندگی نداره این بشر!
من را به سمت خودش کشید و دست درون موهایم برد:
_ناراحت نباش دیگه باشه؟! بگم اشتباه کردم خیالت راحت میشه؟! تموم میکنی این عنق بازی و؟!
شقیقه ام را بوسید و لحنش نرم تر شد:
_بذار من با خیال راحت برم.ببینم ازم دلخوری قاطی میکنم.
نفسمو بیرون دادم و چانه ام را بالا گرفت تا نگاهش کنم:
_دیگه هم سیگار نمیکشی مفهومه؟! خوشم نمیاد نفست …
سرمو به معنای ” فهمیدم ” تکان دادم و محکم در آغوشم گرفت.برای آخرین بار عمیق و طولانی عطر تنش را بوییدم تا همیشه در خاطرم بماند.
_ماهی؟!
سرم را عقب کشیدم و نگاهش کردم.
_مواظب خودت هستی؟! این چند وقت که من نیستم…
چقدر حرف نگفته داشتم و بر زبانم جاری نمیشد.
_تا برم و برگردم…
برگشتنی در کار نبود! مگر برای زنده زنده خاک کردن من و بهداد…
_ماهی من همیشه…
حرفش با ورود بهشید که متعجب به ما خیره شده بود ناتمام ماند.فاصله گرفتم اما امیرعلی دستم را محکم در دستش گرفت.سرم را پائین انداختم اما با به حرف آمدن بهشید فهمیدم تعجبش از نزدیکی ما نیست.
_جنگ شده؟!
به سمت امیرعلی آمد:
_کار توئه؟! زدی درو مردم و شکستی که چی؟! این کارا چیه میکنی تو؟!
نفس امیرعلی مثل صدایش سخت شده بود:
_درو وا نمیکرد.
بهشید دست به سینه زد و اخم کرد:
_تو هم گفتی بزنم درو خیبر و بشکنم!
امیرعلی به سمت کاپشنش رفت:
_ بکش بیرون از من.الان اومدی اینجا چکار؟! منو بپای؟! نکنه دستور عمه جانه؟!
شک نداشتم اگر من به جای بهشید بودم بهم برمیخورد.
_نخیر.مگه سن تو بپا میخواد؟!
رو کرد به من:
_به خیالش پسر هفده هجده ساله اس.حضرت آقا من باید این سوال و از تو بپرسم.
امیرعلی کلافه کاپشن بر تن کرد:
_اومده بودم با ماهی خداحافظی کنم.باید به تو هم جواب پس بدم؟!
بهشید نگاه بیقراری به من انداخت و به سمتش رفت:
_ اگه خداحافظی ات تمام شد بیا باید بریم جائی…
_کار دارم!
بهشید حرصی شد:
_امیر!
امیرعلی نگاهی به من کرد و دست به پشت گردنش کشید:
_ برو ماشین و روشن کن تا بیام.ماهی تو هم میای؟!
_نمیریم گردش.
_من با تو نبودم!
عصبی رو به هردو گفتم:
_ بَـ..بَـ..سّـ..سّـ…
امیرعلی بی حوصله تشر زد:
_برو دیگه الان میام!
بهشید رو به من آرام چشمهایش را باز و بسته کرد.معانی زیادی داشت…یعنی حواسم بهت هست…یعنی نترس… یعنی پشتتم…
اما هیچ کدومش دل منو آروم نمیکرد وقتی طرف حسابم امیرعلی بود.مگه منطق قبول میکرد؟!
بهشید ” خداحافظ ” ی رو به من گفت و رفت.با جلو آمدن امیرعلی ناخواسته عقب رفتم.اخم کرده غرید:
_ میخوام باهات خداحافظی کنم.
محکومم میکرد یک روز به دم دستی بودن… به بزن درو بودن… به اینکه راحت هم آغوش میشم… اگه حقیقت و میفهمید!
سرمو تکون دادم:
_نه!
جلوتر آمد و هردو دستش را بالای سرم گذاشت:
_نکمه! ماهی که اینقدر بدعنق نبود! هرکی ندونه فکر میکنه دارم…
انگشت روی لبش گذاشتم تا سکوت کند که آن را بوسید و لب زد:
_چکار کنم که این پس زدنات هم دوست دارم.
سر خم کرد که بغض کرده لبمو گاز گرفتم:
_ بُـ..بُـ..رّرّرّو.
طاقت نیاوردم و اشکهایم جاری شد.اخم کرده از واکنش من عقب کشید.یقه کاپشنش را صاف کرد و همانطور عقب رفت و خونسرد گفت:
_باشه!
اما وسایل اندک روی میز آینه را همزمان با حرکت رفتنش روی زمین پرت کرد و مشت محکمی به در چوبی زد و دورگه عربده کشید:
_مواظب خودت باش ماهی کوچولوی احمق!
در شکسته را با رفتنش محکم بهم کوبید و رفت!
بهشید تند تند به سخن آمد:
_داره میاد.آیلار فهمیدی چی گفتم؟! یک بار به حرفم گوش کن…
با مکث ادامه داد:
_گریه نکن قربونت برم بخدا برا چشمت خوب نیست.فقط به حرفم گوش کن.امیرعلی اومد خداحافظ.
با باز شدن در سمت شاگرد گوشی را سر داد بغل صندلی.امیرعلی در را محکم بهم کوبید و جدی به روبرو خیره شد.وقتی مکث بهشید طولانی شد به داشبورد زد:
_معطل چی هستی؟! قرار بود بریم جائی!
بهشید بی حرف ماشین را روشن کرد و به راه افتاد.در طی راه هیچکدام حرفی نمیزدند.امیرعلی عصبی از رفتار آیلار و بهشید دو دل و مردد بین گفتن یا نگفتن.مسافتی را از شهر بیرون آمدند امیرعلی قصد اعتراض داشت اما با دیدن چند تابلو و مسیری که بهشید آرام اما بی بیقرار طی میکرد فهمید مقصد کجاست.تکیه داد و به اطراف نگریست:
_یادش بخیر.
ماشین متوقف شد و بهشید سرش را روی فرمان گذاشت.
_ چرا نذاشتی ماهی بیاد؟! می اومد با پاتوق دوران جاهلیتمون آشنا میشد.
سر که بالا آورد امیرعلی متوجه چشمهای قرمز و اشکی اش شد.نگران جلو اومد:
_ چی شده؟!
بهشید در ماشین را باز کرد و بیرون آمد:
_میگم… صبور باش.
نفس عمیقی کشید و به کاپوت ماشین تکیه داد.امیرعلی هم به تبعیت از او پیاده شد.
_یادته ؟!
امیرعلی هم کنارش به کاپوت تکیه داد و ماشین کمی پائین آمد:
_قرار بود هرکی هر وقت ناراحت شد اون سه تای دیگه بیارنش اینجا و از دلش بیارن.
بهشید لبخند کمرنگی زد:
_ سر رفتن بابا و مامان عوض دلداری چهار تایی مون زار میزدیم.
_ یک بارم سر کنکور امینه بود که هیچ جا قبول نشد.یادته چقدر سر بسرش میذاشتم؟!
بهشید به سمتش برگشت:
_آره یادمه… اما یکی شون تو ذهنم پر رنگه! اولین باختت یادته؟!
امیرعلی اخم کرده به دشت خیره شد.
_ یادمه با سر و روی خونی اومدی… یادمه چقدر دلت میخواست خودتو خالی کنی و نمیتونستی.
_ تعقیبم کردی؟!
بهشید سرش را تکان داد:
_آره … نگرانت بودم وقتی دیدم اومدی پاتوق خیالم راحت شد اما…
نفسش را بیرون داد و بخاری از شدت سرما مقابل صورتش ظاهر شد:
_ هنوزم اون داد زدنهات قر کردن در ماشین و عربده هات تو ذهنمه…
بهشید لبش را تر کرد و آرام اما متفکر ادامه داد:
_ چون اعتقادت این بود که نباید هیچ وقت شکست بخوری.اما مگه میشه؟!
_بعد از اون جریان من دیگه باخت نداشتم.
بهشید به زخم پیشانی اش اشاره زد:
_ حتی دو روز بیهوشی ات؟!
امیرعلی مکثی کرد و گفت:
_ من بردم اون روز!
بهشید به سمتش برگشت:
_اما امیر زندگی بازی ات نیست که بخوای همیشه برنده باشی و به برنده بودن عادت کنی… یک وقتها … یک وقتها باید شکست و ببینی تا بفهمی همیشه مجبور به عالی و بی نقص بودن نیستی! که من و امثال من بهت خرده نمیگیریم اگه یک وقتها…
چشمهایش را بست و نفسش را بیرون داد:
_ بزننت زمین! که اصلا” بدونی شکست چیه.
امیرعلی چپ نگاهش کرد:
_اگه این صغری کبری چیدنهات برا اینه که من بی خیال اون داداش نامردت بشم باید بگم خودتو خسته نکن دختر دائی.غلط زیادی کرده باید پاش وایسه!
به سینه خودش زد:
_هنو اونقدر بی غیرت نشدم که دست رو ماهی بلند شه و وایسم نگاه کنم!
عصبی ادامه داد:
_گه زیادی خورده میفهمی؟!
صدایش خش دار شده بود:
_ نمیتونه حرف بزنه میفهمی اینا رو؟! به قرآن به خاک سیاه میشونمش! حساب تو و دائی جداست…اما به قرآن پیشمونش میکنم از زندگی!
عربده کشید:
_زندگی منو خراب کرده ! همون داداش بی ناموست که زیر خواب یکی دیگه رو گرفته!
بهشید لبش را به حدی محکم بهم فشرد که شوری خون را حس کرد.نه از شنیدن گذشته زن برادرش… از طعنه امیرعلی که اگر میفهمید آیلار هم همین وضعیت را دارد چه خواهد کرد.
_بهش بگو خودش آماده کنه!
امیرعلی این را گفت و خواست به سمت ماشین برود که بهشید صدایش زد:
_باید یک چیزهایی رو بدونی!
به سمتش برگشت و منتظر نگاهش کرد.بهشید با استرس به سمت ماشین رفت و از درون کیفش ناشیانه چند کاغذ را بیرون کشید.امیرعلی پوزخند زد:
_ نامه عاشقونه اس؟!
به سمتش رفت و ملتمس نگاهش کرد:
_امیر… میخوام همه حرفها رو همین جا بهت بگم!اینجا فقط مائیم… من نایب آیلار… تو… و خدا! خوب گوش کن بعد قضاوت. باشه؟!
امیرعلی تخس دست دراز کرد تا برگه ها را از دستش بقاپد که بهشید عقب کشید:
_الان نه! وقتی گوش کردی بهت میدم همه شو برو بخون!
دست به سینه گردن کج کرد:
_میشنوم.
به ثانیه انگشت اشاره اش را جلوی صورت بهشید گرفت:
_فقط بخواد دری وری باشه و ماهی چرت گفته باشه که نمیخوام و نمیشه و از این شر و ورا اون موقع من میدونم و شما دو تا! مفهومه؟! به اندازه کافی همتون اعصابمو خورد کردید!
بهشید آرام سرش را تکان داد.دوباره به کاپوت تکیه داد و به دشت نگریست:
_ همه چیز از ازدواج بهداد شروع شد…

_یک روز تو مسیر راه با آلما آشنا شدم که در بدر دنبال کار میگشت منم دستش و گرفتم گفتم دختر تنهاست گناه داره بهش کار بدیم اولش بهداد راضی نبود اما الما و دید نظرش صدو هشتاد درجه عوض شد.
امیرعلی پوزخندی زد:
_زنای بدرد نخوری که فقط قیافه دارند.
_خیلی نگذشته بود که دیدم بهداد جدی جدی تصمیم اش و گرفته ته دلم راضی نبود که… مال و ثروت بخواد دست غریبه..
امیرعلی نفسش را عصبی بیرون داد و به او توپید :
_تو و مامان آسمون هفتم و میرفتید من نمیذاشتم امینه زن این بی ناموس شه.
بهشید دستش را به سرش گرفت.نشنیده این چنین توپش پر بود؟!
_عمه نمیخواست غریبه وارد فامیل شه.وگرنه امینه مثل خواهرمه تو هم داداشم.
سکوت ناشی از ناراحتی امیرعلی باعث شد ادامه دهد:
_من چکار میتونستم بکنم وقتی برادر بزرگم تصمیم اش و گرفته بود؟! گفتم اشکال نداره از دختره که تا حالا بدی ندیدم حداقل فایده اش اینه که بهداد و سر به راه میکنه.
_اه اه بدم میاد از این جمله مزخرف… کی گفته هرکی ازدواج کنه از اون گهی که هست فاصله میگیره؟ _امیرعلی!
ادامه داد:
_تصور من این بود.من که مسئول تمام آدمها نیستم؟! اونم برا بهدادی که داره چهل ساله میشه کم کم…اما وقتی فهمیدم بچه داره اونم یک دختر…
لبش را گاز گرفت:
_جا اینکه ناراحت شم…نگران شدم.
تپش قلبش شدت گرفت.ناخواسته و زود وارد ماجرا شده بود زیرا در کسری از ثانیه امیرعلی با چشم های ریز شده به سمتش برگشت و تند پرسید :
_برا چی؟!
دستهایش را بهم مالید و لب خشکیده اش را زبان زد.از عهده اش برنمي آمد. حرف زدن با این آدم که آسان نبود.ذره ایی منطق در وجود امیرعلی پیدا نمیشد هم برادرش را از دست میداد هم آیلار بیچاره ایی که با این وضعیت کم از مرده ها نداشت.
دست امیرعلی آرام اما پر شتاب دور مچ اش حلقه شد:
_نگفتی واس چی نگران شدی؟! واسه چی منو آوردی اینجا؟!
ابرو بالا داد:
_ماه عسل داداش ات و تعریف کنی؟!
بی توجه به استرس درونی خود و نگاه خشمگین و نافذ امیرعلی سعی کرد منظم نفس بکشد تا نبازد.اگر حق به جانب صحبت نمیکرد…اگر طرف حق را نمیگرفت و اگر صدایش میلرزید محال بود حرفش را باور کند.
_سرده بریم تو ماشین صحبت کنیم.
امیرعلی دستش را رها کرد و این بار خودش پشت فرمان نشست و بهشید در جوارش.بخاری را روشن کرد تا بهشید گرمش شود بلکه هم دست بردارد از این تلگرافی حرف زدن.
به فضای سفید و یکدست روبرو خیره شد.سپس انگار که یاد چیزی افتاده باشد گفت :
_راستی یادم بنداز ماهی و بیارم اینجا وقتی برگشتم.برف بازی دوست داره.بهش قول برف بازی داده بودم.تا زمستون نرفته…
کلامش قطع شد:
_آیلار هیچ رقمه راضی نبود به این وصلت…اما بهداد و آلما نظر هیچ کس براشون مهم نبود.بعدم که آیلار و به زور آوردند خونه. آلما و آیلار عجیب ترین مادر و فرزندی بودند که من میتونستم تو عمرم ببینم.در عین تمام لجبازی ها و کل کل ها جونشون برا هم میرفت.عشق آیلار به مامانش برا من یکی خیلی عجیب بود.یادمه یکبار که موقع جر و بحث کار آلما به بیمارستان کشید وقتی مرخص شد آیلار مثل ابر بهار اشک میریخت و معذرت خواهی میکرد.
با یادآوری آن شب چشمهایش خیس شد :
_اما فکر میکنی آلما چکار کرد؟!
به فک منقبض امیرعلی نگاهی کرد و گفت:
_خیلی راحت دادش دست بهداد…دست داداش دیوونه من. چنان هلش داده بود که تا چند روز از درد زانو لنگ میزد و جای انگشت های بهداد رو صورتش مونده بود.تا خود صبح زار میزد و آرومش میکردم.
امیرعلی مشت محکمی به فرمان کوبید و عربده کشید:
_لعنتی…جهنم میکنم دنياش و…میفهمی بهشید؟!
بهشید قطره اشکی را که روان شده بود با پشت دست پاک کرد :
_منم مثل همه فکر میکردم تمام این لج و لجبازی ها واسه آلما س.که نه اون از مادرش میگذره نه بهداد نه زنش..اما قضیه روز به روز بدتر میشد…آیلار پژمرده میشد…لاغر میشد و… درسش افت کرد.
_تو اینا و از کجا فهمیدی؟!
بهشید آه پر حسرتی کشید:
_مهم نیست. مهم اینه که دیر فهمیدم امیر…خیلی دیر…آیلار نمیرفت خونه… حس میکردم یک چی مثل خوره افتاده به جونش ها…
با گریه آرام با اشاره به سر خودش زد:
_اما مغزم کار نمیکرد.بهداد هم که دیگه علنا فحشش میداد کتکش میزد.
سرش را میان هردو دست محکم فشار داد و آرام گریه کرد.
_زار نزن بهشید حرفتو بزن.
سر بالا آورد و نگاهش اول به چشمهای قرمز امیرعلی و سپس رگی که از پیشانی اش بیرون زده بود افتاد.آب دهانش را قورت داد.به اعصاب ضعیف پسرعمه اش آگاهی داشت و تمام علائم اش را مشاهده میکرد.
_امیر؟!
امیرعلی خیره به روبرو “هوم”ی گفت.
_بهداد و چقدر میشناسی؟!
امیرعلی موشکافانه نگاهش کرد و جدی گفت:
_که یک عوضی به تمام عیاره.
_آیلار و چقدر؟!
فک امیرعلی منقبض شد:
_ماهی بچه اس…با همه خر بازی هاش بازم ساده و مظلومه. من…من حسابشو میرسم.
دوباره به فرمان کوبید:
_گه خورده دست روش بلند کرده.
صدایش خش دار شده بود و بهشید را بیشتر غصه دار کرد.
_به ماهی ات اعتماد داری؟!
آنقدر از نگاه امیرعلی خوف کرده بود که تصمیم گرفته بود همه چیز را بگوید و فقط فرار کند.
نفسی گرفت و هرچقدر سعی کرد صدایش نلرزد موفق نشد:
_کتک خوردن های ایلار بی دلیل نبود.
علنا به نفس نفس افتاده بود.دستش را روی قلبش گذاشت. امیرعلی همانطور که یک دستش روی فرمان بود کمی جلو آمد و غرید:
_یعنی چی؟!
بهشید دستش را محکم تر روی قفس سینه اش فشار داد تا قلبش از سینه بیرون نجهد. خفه و با لبهایی خشک زمزمه کرد:
_تمام این مدت…
هق زد:
_امیر ارواح خاک دایی دیوونه نشو.
پلک چپ امیرعلی پرید:
_تمام این مدت چی؟!
بهشید تیر خلاص را زد و دست به دستگیره ماشین گرفت:
_تمام این مدت…بهداد…بهداد…
امیرعلی چنان محکم به فرمان کوبید به بهشید تکان واضحی خورد.
_بنال بهشید!
لرزی بر پیکر بهشید نشست و بی توجه به کوبش بی امان قلب و لرز صدایش لب زد:
_آیلار… آیلار…
نفسش را بیرون داد و تند تند جمله اش را به پایان رساند:
_ بهداد آیلار و آزار و اذیت میکرد.
پلک چپ امیرعلی پرید:
_اینو که خودم میدونستم.
بهشید دستهایش را از شدت استرس محکم بهم می مالید.به ثانیه نکشید که عربده امیرعلی بلند شد:
_ میگم اینو که خودم میدونستم.
بهشید نم چشمش را گرفت:
_ببین امیرعلی…
کامل به سمتش برگشت:
_ منی که الان اینجا وایسادم از خیلی چیزا گذشتم که بیام و این حرفها رو به تو بزنم.خیلی فکر کردم…هربار به خودم میگفتم بذار قضیه مسکوت بمونه… آبرومون میره بی حیثیـ…
با نگاه امیرعلی نتوانست ادامه دهد.نفسش را حبس کرد و امیرعلی مشت آرامی به فرمان کوبید و خونسرد پرسید:
_یعنی چی؟!
بهشید با هردو دست صورتش را گرفت که امیرعلی بی رحمانه دستهایش را پس زد و چانه اش را گرفت:
_پرسیدم یعنی چی؟!
به سختی لب زد:
_بهداد… امیرعلی تو که نمیخوای همه چیز خراب شه؟! نه به خاطر من… به خاطر عمه که بهداد و…
امیرعلی عربده کشید:
_ پرسیدم یعنی چی؟!
بهشید از فریادش آنهم در اتاقک ماشین چشمهایش را بست و بی طاقت به حرف آمد:
_تو تمام این مدت بهداد…
نفس بلندی کشید تا خفه نشود:
_بهش نظر داشته…
هق زد و دست امیرعلی شل شد از روی چانه اش.با دیدن چشمهای سرخ پسر عمه اش که گیج و منگ به اطراف مینگریست به در چسبید و آب دهانش را قورت داد:
_خوبی امیر؟!… آیلار هیچ تقصیری…
امیرعلی همچنان گیج بود :
_یعنی چی بهشید؟!
دستی به سرش کشید:
_یعنی چی این شر و ورا که گفتی؟!
بهشید تند تند به سخن آمد:
_ آیلار تقصیری نداشته.بهداد تمام این مدت مجبورش میکرده به رابطه واسه همینم هست که کتک…
امیرعلی که گویی اصلا سخنان بهشید را نشنیده بود مچ دست او را چسبید اما نگاهش به دشت یکدست سفید بود.نفسهایش کمی بلند اما تند و غیرعادی شده بود:
_یک دقیقه ببند من نفهميدم چی گفتی!
گوشه پیشانی اش را لمس کرد :
_بهداد چکار کرده؟!
بهشید لبهای خشکش را بر هم زد اما نگاه خیره امیرعلی عملاً ناتوانش کرده بود از سخن گفتن. امیرعلی سرش را کج کرد و خشن پرسید:
_بهداد چکار کرده؟!
بهشید زل زد به چشمهایش :
_یک بار تو عمرت عصبانی نشو.خواهش میکنم.
لبهایش را بهم فشرد تا دوباره هق نزند.امیرعلی به حدی محکم نفس میکشید که قفسه سینه اش به وضوح بالا و پایین میرفت. مچ دست بهشید را رها کرد و دستش دور فرمان قفل شد.نگاه بهشید بالاتر آمد و به رگ بیرون آمده از پیشانی اش خیره شد.صدای نفس کشیدنش بلند و آزار دهنده شده بود.دستی که دور فرمان حلقه کرده بود به سفیدی میزد. با فک منقبض شده غرید:
_این دفعه جواب ندی خودت و ماشین ات و خودمو آتیش میزنم موافقی؟!
بهشید آب دهانش را به زحمت قورت داد.رگ گردن امیرعلی بیرون زده بود و بهشید حتی توان سخن گفتن نداشت.
_چکارش کرده؟!
سکوت چند ثانیه ایی بهشید بی طاقتش کرد و به حدی عصبی یقه پالتوی دختر دایی اش را گرفت که صدای جر خوردنش سکوت را شکست :
_بهشید جان حرف بزن!
با لحن وحشتناکی ادامه داد:
_حرف بزن قبل از اینکه تو هم کنار اون دو تا خاک کنم!
بهشید هق زد و نگاهش به یقه مچاله شده در مشت امیرعلی رفت.در دل “خدا رو شکر”ی گفت که آیلار را از امیرعلی دور کرده بود.بهداد برادرش بود اما اگر اتفاقی هم می افتاد حقش بود.کمِ کم جبران نوجوانی و جوانی از دست رفته و زیبایی آیلاری بود که سکوت کرده بود.شاید اگر هیچ وقت پشت در فالگوش نمی ایستاد و سخنان برادرش را نمیشنید آیلار همچنان سکوت کرده بود.نفس های محکم امیرعلی که به صورتش خورد و چانه اش فشرده شد از عالم خیال بیرون آمد.
سعی کرد تمرکز کند:
_آیلار که تقصیری نداره…اون…اون بی گناهه. اگه کسی این وسط مقصر باشه برادره منه.
ذهنش یاری نمیکرد برای سلیس سخن گفتن.چقدر تلاش کرده بود و حال در برابر پسرعمه اش همه را از یاد برده بود.
امیرعلی رهایش کرد و سوییچ را چرخاند:
_پس نمیخوای چیزی بگی.باشه!
دنده را جا زد و دست پشت صندلی بهشید گذاشت:
_از خودشون میپرسم.
دنده عقب گرفت و با سرعت وارد جاده اصلی شد.بهشید آرام صدایش زد که باعث شد نعره بلندی بکشد:
_لطف کن دیگه خفه شو!باید اون موقع میگفتی الان دیگه به دردم نمیخوره.
بهشید نگاهی به جاده که نم نم برف میبارید کرد و با بغض به حرف آمد :
_مگه میذاری آدم حرف بزنه؟!
لبش را زبان زد:
_یکم آروم تر برو…
دوباره صدایش زد :
_امیر.
امیرعلی بی توجه به بهشید دنبال گوشی اش بود:
_ماهی خونه آتوسا خانمه دیگه؟!
عصبی نفس بلندی کشید و روی فرمان زد:
_نه…اول بریم خدمت بهداد.موافقی؟!
بهشید به سمتش برگشت :
_تو الان عصبی ایی.بذار من برات همه چیز و تعریف کنم بعد اینطوری گُر بگیر! د آخه تو که چیزی نمیدونی.
امیرعلی برای ماشین جلویی که فاصله ایی با او نداشت و همانند او در لاین پر سرعت بود چراغ زد. نفس نفس میزد:
_میکشمت ماهی!
دستش را روی بوق گذاشت و با کنار رفتن ماشین سرعت گرفت:
_میکشمت که بشی درس عبرت.
دنده را جا زد و سرعت بیشتر شد.
_زیر خواب بهداد میشی؟! بیچاره ات میکنم.
نعره کشید :
_آتیش ات میزنم.
صدایش خش دار شده بود و بهشید به گریه افتاد.میترسید امیرعلی با این وضعیت خراب همین جا پشت ماشین سکته کند.
دوباره روی فرمان کوبید:
_جفتتون و میکشم که به ریش ام نخندید.
_چرا نمیفهمی؟! اگه آیلار دلش میخواست این همه کتک میخورد؟! این همه بلا سرش می اومد؟!
امیرعلی به حدی لبهایش را محکم بهم فشرد که بهشید ترسیده سکوت کرد و عقب کشید..
_میکشمش! بخدا میکشمش! همچین آتیشش بزنم که هرزگی یادش بره.
بهشید لبش را گاز گرفت:
_امیر بخدا آیلار بی گناهه.اصلا سر اینکه نمیخواسته با بهداد باشه این بلاها سرش اومده.
بعد با عجله و شتاب کاغذ ها را به سمتش گرفت:
_ببین!همه چیز و این تو نوشته.ببینش!
امیرعلی با یک حرکت غیراخلاقی کاغذ ها را پس زد و دیوانه وار خندید:
_وصیت نامه نوشته؟! همچین قبل مردن بزنمش که صدا سگ بده!
محکم به شیشه بغل کوبید :
_باید مو به مو اش بگه بعد بره به درک.فهمیدی؟!
_چرا باور نمیکنی؟! مگه دوستش نداری؟! مگه کسی که عاشق…
امیرعلی با خودش حرف میزد:
_همچین از زیر زبونش بکشم که یک واو هم جا نذاره.
این بار دو دستی در حالی که رگ گردنش بشدت برجسته شده بود روی فرمان کوبید:
_من این ماهی و آتیش میزنم!
گریه بهشید شدت گرفت:
_امیر الان سکته میکنی!
پارکینگ پاساژ را با سرعت طی کرد و با مهارت وارد یکی از جایگاه ها شد.ماشین را خاموش کرد و نفس عمیقی کشید.صدای گریه ریز بهشید اعصابش را بیش از پیش تحریک میکرد اما سعی کرد تمرکز کند.کاپشنش را از تن در آورد و به سمت صندلی عقب پرت کرد.آستین های پیراهن مردانه اش را به سرعت بالا داد و در ماشین را باز کرد :
_زنگ بزن بیاد پایین!

بهشید به سرعت از در سمت خودش پیاده شد.هنوز به او نرسیده بود که امیرعلی پر شتاب به سمتش برگشت:
_زنگ بزن یاالله!
بهشید کلافه و نگران گفت:
_ دیوونه شدی؟! میخوای دعوا راه بندازی؟! اونم اینجا که…
امیرعلی به حدی بلند فریاد کشید که بهشید عقب رفت و صدای خودش هم گرفت:
_زنگ بزن!
بهشید بی طاقت صدایش بالا رفت:
_زنگ بزنم که جلو چشمم داداشم و بزنی بکشی؟!
امیرعلی بی اهمیت به همه چیز گام بلندی برداشت و یقه اش را گرفت:
_زنگ بزن تا خودم نرفتم بالا! من وقت کل کل با تو یکی و ندارم!
بهشید حرصی عقب کشید و گوشی اش را از جیب پالتو بیرون آورد :
_عوضی میشی امیر!
امیرعلی اخم عمیقی کرد که بهشید در حین شماره گرفتن ادامه داد:
_وقتی عصبانی میشی عوضی میشی!!!
امیرعلی “برو بابا”یی نثارش کرد و عصبی به ماشین تکیه داد.بهشید ناراحت نگاهش کرد و با مخاطب پشت تلفن مشغول صحبت شد.یک احوال پرسی ساده و در نهایت “من تو پارکینگ پاساژ ام بیا پایین”ی که امیرعلی علنا لرز صدایش را حس کرد.
بهشید زیر چشمی به او که با پایش عصبی ضرب گرفته و هردو دستش مشت شده بود نگاه کرد:
_اگه کار جبران ناپذیری ازت سر بزنه من یکی هیچ وقت ازت نمیگذرم!
امیرعلی پوزخندی زد:
_تو که خودت شریک جرم بودی!
عصبی در حالی که نفس های بلند میکشید ادامه داد:
_گفتی کی بهتر از داداش من؟! ها؟! گفتی حالا که زنشو گرفته بذار یک کامی هم از…
بهشید ناراحت کلامش را قطع کرد:
_من اگه طرفدار عمل بهداد بودم می اومدم به تو همه چی و بگم؟!
عصبانیت امیرعلی لحظه به لحظه بیشتر میشد:
_همه تون طرف این بی ناموس بودید.
بهشید خواست کلامی بگوید برای قانع کردن که صدای قدمهای آرام برادرش باعث شد به سمت چپ برگردد.خودرو شاسی بلندی که کنار خودرو بهشید پارک شده بود مانع از دیدن امیرعلی توسط بهداد شد.هنوز هیچ کدام متوجه حضور یکدیگر نشده بودند.بهداد در چند قدمی بهشید ایستاد. پک محکمی به سیگارش که آن را با انگشت سبابه و شصت گرفته بود زد و دست آزادش در جیب شلوار پارچه ایی اش فرو برد که باعث شد کت خوش دوختش عقب برود.لبخند کج همیشگی اش را زد و خطی روی صورتش نمایان شد:
_از این ورا خواهر خانم؟!
امیرعلی چنان پر شتاب تکیه از خودرو برداشت که بهشید ترسیده گامی به عقب برداشت و امیرعلی از کنارش گذشت.بهداد به محض دیدنش پوزخندی زد و همزمان سیگارش را زیر پا له کرد :
_احوال پسر دائی جان؟!
امیرعلی خشمگین به سمتش آمد و پوزخند بهداد با همان پرستیژ جنتلمنانه غلیظ تر شد:
_زودتر از اینا منتظرت بودم خوش غیرت!
دست امیرعلی بالا نرفته بود که بهشید با جیغ ” بهداد ” ی گفت و قبل از آنکه مشت امیرعلی روی صورت برادرش فرود آید بهداد با عقب کشیدن جا خالی داد:
_چته زنجیر پاره کردی؟! قدیما احترام بزرگ تر حالیت میشد.
بهشید قبل از حمله امیرعلی بینشان قرار گرفت:
_امیر ولش کن.
بهداد بهشید را آرام کنار زد و در کسری از ثانیه مشت امیرعلی درست روی شقیقه اش فرود آمد و همزمان با ضربه روی زمین افتاد. بهشید جیغ کوتاهی کشید و دستش را جلوی دهانش گذاشت.بهداد روی آرنج بدنش را بالا کشید تا کمی از گیجی اش کاسته شود اما امیرعلی بی آنکه مهلتی دهد به رویش خیمه زد و مشت بعدی اش را این بار روی صورتش فرود آورد و فریاد و ناله بهداد بلند شد.بهشید بازوی امیرعلی را گرفت اما او بی ملاحظه پسش زد و یقه بهداد را گرفت و صبر کرد تا مشاعر به خواب رفته اش بیدار شود.بهداد علنا گیج میزد و اخم غلیظ اش نشان از شدت دردش بود.
عصبی سعی کرد خودش را نجات دهد:
_چته وحشی ؟! اینطوری بهت دختر نمیدم ها!
با همان سر درد شدید لبخندی زد که امیرعلی را دیوانه تر کرد:
_نا سلامتی من باباشم.
سرش را کج کرد و به بهشید توپید:
_چته عزا گرفتی؟! گریه نکن.
امیرعلی با خشم چانه بهداد را به سمت خودش برگرداند و دست دور گلویش انداخت.صدایش از شدت خشم درون میلرزید و تنها توانست یک کلمه بگوید:
_چرا؟!
بهداد پوزخند بی حالی زد:
_چی چرا؟! واسه دختر خونده ام باید از تو نره خر اجازه میگرفتم؟!
امیرعلی با تمام حرص درونش گفت:
_کلاغ هات که خبر داده بودن من میخوامش.
بهداد چشمکی زد:
_ دیدم مردش نیستی بیای جلو. در ضمن…
لبخند تحقیر آمیزی به حال آشفته امیرعلی زد:
_من زودتر خواسته بودمش!
بهشید هراسان جلو آمد و کنار امیرعلی نشست:
_بهداد بس کن این خزعبلات و…
بهداد به امیرعلی نگریست. حقیقت این بود که او با وجود تمام خشم و عصبانیت قادر به انجام کاری نبود.چون امیرعلی هیچ گاه حریفش را بدون اینکه دفاع یا حمله کند نمیزد.
_برو بهشید!
بهشید کلامی نگفته بود که بهداد عصبی از درد درون عربده کشید:
_برو بهت میگم!
امیرعلی سوییچ خودرو را در همان وضعیت از جیبش در آورد و به سمت بهشید پرتاب کرد:
_نترس… این نمیمیره!
بهداد با رفتن بهشید با تمسخر به حرف آمد :
_ الان اومدی خواستگاری اش کنی؟!
لبخند کجی زد :
_یا بپرسی مزه اش چطوره ؟!
همین چند جمله امیرعلی را دیوانه کرد و مانند دیوانه ها به جانش افتاد:
_میکشمت بهداد که دیگه گه زیادی نخوری.
بهداد هردو دستش را حائل صورت کرد تا بیش از این صدمه نبیند.از غفلت ثانیه ایی امیرعلی استفاده کرد و لگد محکمی به پهلوی امیرعلی کوبید و همانطور که دست روی بینی خونی اش گذاشته بود فاصله گرفت:
_امیر چه مرگته؟!
امیرعلی بلند شد که بهداد دوباره فاصله گرفت:
_د آخه چه مرگته امیر؟!من به زور که نرفتم سراغش…خودش میخواست…رضایت داشت جون تو!
عربده امیرعلی بلند شد:
_مثل سگ دروغ میگی!
_دروغ برا چی؟! میگم خودش میخواست…اولش یکم ناز کرد…
با حرکت امیرعلی ادامه نداد و عقب تر رفت.
_داری مثل سگ دروغ میگی!
به یاد حرف بهشید افتاد و جلوتر آمد:
_اگه توی اشغال و میخواست که این همه بلا سرش نمی اومد؟!
قدم تند کرد کت بهداد را گرفت و ضربه محکمی نثارش کرد.بهداد دوباره نقش بر زمین شد و فحش رکیکی بر زبان آورد :
_امیر تلافی تمام این کارات و سرت در میارم!
امیرعلی چک محکمی به صورتش زد:
_اگه میتونی همین الان جبران کن! اگه میخواستت که فرار نمیکرد از خونه؟!
بهداد با وجود درد بی حال لبخند سرخوشی زد:
_میخواست…
زل زد به چشمهای ملتهب امیرعلی و آخرین نیشش را هم زد:
_از من بی تاب تر بود که خودش لباس در می آورد.
امیرعلی آتش گرفت و به جانش افتاد:
_دروغ میگی کثافت.من ذات تو رو میشناسم.
بهداد سر خوش تر اما بی جان ادامه داد:
_آخه چرا باید به زور باهاش باشم وقتی خودش مشتاق تره؟!
امیرعلی عصبی غرید:
_ دروغ میگی.
گلوی بهداد را فشرد و دندان هایش را بهم فشرد:
_دروغ میگی.
به جانش افتاد و عربده کشید:
_دروغ میگی!
تمام وجودش فریاد میزد که خودش دروغ میگوید.
صدای ظریف آیلار در گوشش فریاد میزد.
“اون پسر دایی ات بود”
“برا چی اینکارو کردی؟!”
“برا چی زدی صورتشو داغون کردی؟!”
“من گفتم اینطوری اش کن؟!”
“هم خونت بود”
“منطق همه بوکسور ها مشت و لگده؟!”
بی حواس اما خشمگین لب زد:
_من واسه خاطر تو این کار و کردم.
خشمگین یقه بهداد را گرفت:
_دروغ میگی!
بهداد کاملا متوجه آشفتگی و ضعف امیرعلی شده بود.نفس هایش غیر عادی و چشمهایش تر شده بود.دستهایش را روی دستهای امیرعلی که یقه اش را مچاله کرده بود گذاشت:
_میخواست!
لبخندی زد برای سوزاندن امیرعلی :
_خودم هر دفعه حس میکردم پاهاش میلرزید.
قهقهه طعنه آمیزی زد:
_هنوز هم صدا نفس نفس زدنش تو گوش…
امیرعلی کمی فاصله گرفت و آن چنان محکم به وسط پای بهداد کوبید که حرفش نیمه تمام ماند و همزمان با ناله بلندش در خود جمع شد.
امیرعلی این بار لگدی به پهلویش زد و صدای ناله بهداد در صدای دو رگه اش گم شد:
_دفعه دیگه اسمش و هم بیاری…
لگد محکم تری زد به بهدادی که علنا بی جان شده بود و ادامه داد:
_زنده زنده آتیش ات میزنم.
_بدبختی امیر!
بهداد به سختی ادامه داد:
_ بدبختی که سیب گاز زده منو میخوای!
امیرعلی با حرص لگدهای محکمی حواله اش کرد:
_از تو بدبخت تر نیستم! حداقل زنم با کل تهران نخوابیده!
بهداد فحش رکیکی بر زبان آورد و امیرعلی این بار به شانه اش کوبید:
_خفه شو باشه؟!به نفعته که گورتو و گم کنی و هوس خر شدن به سرت نزنه دفعه بعد بهت رحم نمیکنم.
بهداد ناله ایی کرد و شانه اش را از شدت درد فشرد:
_بدبخت من هر موقع بخوام آیلار حاضر و آماده تو تختمه!تو هم هیچ گهی نمیتونی…
امیرعلی آخرین لگدش را هم زد و عقب عقب رفت:
_نذار که نشونت بدم!
دستش را مشت کرد راه خروجی پارکینگ را در پیش گرفت و عصبی زمزمه کرد:
_دارم برات ماهی!
درب کلوب را گشود و نامطمئن وارد شد.کلاه کاپشن اش را از سر در آورد و در را تقریباً کوبید.حسین با دیدنش مکث چند ثانیه ایی کرد و لبخند زنان به سمتش آمد :
_اینه رسمش؟!
امیرعلی ساک ورزشی اش را روی سکو گذاشت:
_بقیه کوشن؟!
حسین گرم در آغوشش گرفت و به شانه اش کوبید:
_حاجی حاجی رفتی مکه؟! شیرینی اش کو؟!
پوزخندی زد و لباسهایش را بی حوصله کند:
_دلت خوشه!
_بابا دمت گرم با این طبع بلندت! رفتی تیم ملی ها! لابد بعدش هم المپیک…
امیرعلی بی حوصله و با دستکش های مخصوص کیسه بوکس به دست از کنارش گذشت.
_بچه ها شام میخوان… مدال گرفتی رفتی تو ترکیب تیم ملی شیرینی نمیخوای بدی…قهرمان؟!
نفس عمیقی کشید و ضربه اول را بدون دستکش با دست راست به کیسه کوبید. آرام زمزمه کرد:
_همش دو هفته نبودم!
لباسش را با یک حرکت از تن در آورد و دستکش هایش را پوشید.
_هی هی معلومه چت شده؟! بدنت و گرم نکردی که.بانداژ ات کو؟! امیر با توام!
ضربه بعدی را با دست چپ محکم تر کوبید:
_همش دو هفته !
دوباره با دست راست:
_من واسه همین زود برگشتم!
حسین قبل از آنکه او ضربه بزند کیسه را گرفت و امیرعلی با نفس های بلند غرید:
_آب نشده که بره زیر زمین!
_ایشالا قراره خودتو نابود کنی؟!
زل زد به چشمهای حسین:
_بالاخره که پیداش میکنم! اون موقع اس که دیگه پشیمونی براش سودی نداره!
حسین را پس زد و دوباره به جان کیسه بوکس افتاد.
_نکن احمق!
حسین او را به سمت دیگر هل داد تا از کیسه بوکس فاصله بگیرد.
_منم جای اون بودم با این وحشی گری هات هیچ وقت خودم و آفتابی نمیکردم.
امیرعلی عصبی دستکش هایش را کند و پرتاب کرد:
_غلط کرده.
میت بوکسی را که کنارش بود با حرص پرت کرد و همانجا روی زمین سرد نشست و به دیوار تکیه داد.سرش را میان دستهایش گرفت:
_د آخه کدوم گوریه که هرچی میگردم پیداش نمیکنم.
حسین بالای سرش ایستاد:
_تو که تازه رسیدی.
دست امیرعلی مشت شد:
_همون روز بعد بهداد رفتم سراغش…نبود!!! عالم و آدم به فحش کشیدم همه گفتند نمیدونیم! مگه میشه یکدفعه گم و گور شه؟!
عصبانی ادامه داد:
_د آخه اگه پیداش کنم که دهنش سرویسه!
با حسرت و حرص ادامه داد:
_آخ اگه پيدات کنم که بیچاره ایی!
حسین روبرویش دو زانو نشست:
_امیر!یکم آدم باش…با این اوضاع احوال تو اگه ببینت که همون دو کلمه هم نمیتونه بگه و کلا زبونش میره.
_تو نگران حرف زدنشی؟!
حسین بلند شد:
_آدم نمیشی تو!
امیرعلی بلند شد تا برود:
_من باید بفهمم کدوم قبرستونیه یا نه!
به قفسه آهنی کوبید :
_باید بفهمم پیش کدوم بی ناموسیه یا نه!
سرش را آرام به قفسه زد:
_حسین دارم دیوونه میشم.
حسین به سمتش آمد و پیراهن و کاپشن را به سمتش گرفت و آرام به شانه ی برهنه اش زد:
_پیاده اومدی؟!
امیرعلی نامحسوس سرش را تکان داد.
_دیدم یخ زده بودی.بپوش برسونمت.
_حوصله خونه و ندارم.
حسین او را از بازو گرفت و مجبورش کرد آماده شود:
_مهمون ناخونده دارم وگرنه میگفتم بیا اون ور…
امیرعلی بی آنکه کنجکاو شود بی حوصله لباس بر تن کرد:
_گفتم کلا حوصله خونه ندارم.
_خر نشی ها! بیا برسونمت خونه.
بی توجه به حسین در کلوب را باز کرد و موجی از سرما و برف به صورتش خورد.
_تا خودتو ندی به کشت ول کن نیستی.
امیرعلی آرام زمزمه کرد:
_اصلا شاید با هم حرف زدیم…ها؟! فقط بدونم این چموش کجاست!
حسین با نگهبان خداحافظی کرد و به دنبال امیرعلی روان شد:
_یعنی اگه ببینیش منطقی باهاش حرف میزنی؟! آره؟!
دست امیرعلی مشت شد:
_میکشمش!
حسین سری تکان داد و به شانه اش زد:
_به پیاده روی ات برس.
امیرعلی بی اهمیت راه پیاده رو را در پیش گرفت.بیشتر از آنکه عصبانی باشد ناراحت بود…دلخور بود و حسین این را به وضوح حس میکرد. با رفتن امیرعلی دستهایش را بهم مالید و با عجله به سمت سوپر مارکتی آن طرف خیابان رفت.مقداری تنقلات و یک برند خاص از سیگار را خریداری کرد و به سمت خودرویش رفت و سوار شد.پس از پارک کردن در پارکینگ به همراه ساک ورزشی و کیسه تنقلات به سمت پله ها رفت.پله ها را طی کرد و آرام کلید آپارتمان را انداخت.داخل شد و در همان فضای تاریک روشن خانه ساک اش را روی زمین گذاشت. آرام و ملایم به وسط هال قدم گذاشت:
_کجایی پس؟!
صدای باز شدن در اتاق آرام به گوش رسید و متعاقب آن صدای قدمهای ظریف و دخترانه ایی روی سرامیک های سرد.اندامی ظریف و کوچک از سیاهی بیرون آمد و روبرویش ایستاد.دستهایش در هم قلاب شده و موهایش به روی شانه رها بود.حسین جلوتر آمد:
_آیلار…
چشمهایش در چشمهای او قفل شد.نگاه آیلار سراسر سوال و پرسش بود.
_امیر برگشته!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن