رمان اردیبهشت

رمان اردیبهشت پارت ۳

نوشین لبخند زد و گفت:

-ازش خوشت میاد؟

از درد چهره ام را جمع کردم و گفتم:

-نمی دونم…اصلا نمیشناسمش!پدر و مادرش نگران میشن یه بار…

همان لحظه گوشی نوشین به صدا درآمد. با ترس لرز صفحه گوشی را لمس کرد و گوشی را روی گوشش گذاشت.

-الو … مامان… س… سلام…. مامان… تو رو خدا گوش کن! مامان صبر کن…مامان نوش آذر عمل کرده!…

نوشین از جا بلند شد و گفت:

-بیمارستانم. خوبه، خوبه!… تازه به هوش اومده…باشه بذار…

نوشین به سمتم آمد:

-بیا یه چیز بگو خیالش راحت بشه…

گوشی را روی گوشم گذاشت. صدای نگران و لرزان مادرم در سرم پیچید…

-نوش آذر؟ پسرم؟ چی شدی مامان!؟ خاک بر سرم کنن … خدا منو بکشه !یه چیزی بگو…؟

نجوا کردم:

-خوبم…

سرم را به سختی چرخاندم و با چهره در همم به نوشین نگاه کردم. نوشین گوشی مبایلش را عقب کشید و با چشم هایی پر از احساس ترحم و نگرانی به من خیره شد و در همین حال در گوشی نجوا کرد:

-نمی خواد صحبت کنه … وای مامان تو رو خدا تو یه کاری کن! من میام… یکی هست همراهش …از بابا می ترسم مامان! مامان می ترسم یه بار… میام خونه صبح دوباره میام پیشش. خیلی خب! تو اگه میگی کارم نداره میام که اوضاع بدتر نشه. باشه…

گوشی را قطع کرد . چشم هایش را از من دزدید:

-چند دقیقه ست به هوش اومده؟

چشمم درون چشم های پناه قفل شد. با دیدنم لبخند روی لب هایش نشست.

-چند دقیقه ست به هوش اومدی؟

نمی توانستم لبخند بزنم! از درد چشم هایم پر از اشک شده بود با این حال با درد عذاب آورم کنار آمدم و نجوا کردم:

-ده دقیقه ای هست…

پرستار سرنگ در دستش را درون سرم خالی کرد و رو به پناه گفت:

-همراه آقا ندارن؟

-نه خانوم… اینجا که اتاق خصوصی آقا و خانومش گمون نکنم فرقی داشته باشه…

-پس لطفا یه نفرتون بمونه!

پناه به من نگاهی انداخت و بعد رو به نوشین گفت:

-برو من هستم…

نوشین سری تکان داد و به سمت کیفش رفت تا برش دارد و آماده رفتن شود.

پناه گوشی مبایلش را از جیبش بیرون کشید و کلافه دکمه کنارش را فشار داد.

-اینم شارژش خالی شده! ای بابا…

نوشین به گوشی پناه نیم نگاهی انداخت و در کیفش را باز کرد…

-ببین این شارژر بهش می خوره. الان سوکت همه یه جورن …

پناه شارژری که از کیف نوشین بیرون می آمد را رصد کرد و گفت:

-آره… همینه.

-بگیرش… من خونه یکی زاپاس دارم.

پناه لبخندی زد و شارژر را گرفت.

-مرسی عزیزم…

نوشین به سمتم آمد و روی پیشانی ام را بوسید:

-صبح میام پیشت… خب؟

سرم را تکان دادم :

-باشه. با آژانس بانوان برگرد خب؟

پناه با عجله از جیبش سوئیچ ماشینم را بیرون اورد و گفت:

-بیا با ماشین داداشت برو. ما فعلا ماشین احتیاج نداریم…

نوشین خندید و گفت:

-من که گواهینامه ندارم… هنوز سنم قانونی نشده که…تازه ۱۶ سالمه!

پناه پیشانی اش را خاراند و خندید:

-نمی دونستم. باشه پس مراقب خودت باش…

نوشین دست پناه را میان دست هایش گرفت:

-خیلی ممنونم ازت. داداشمو به تو می سپارم…

-برو خیالت راحت.

خداحافظی کرد و با دویدن از اتاق بیرون زد. پناه موبایلش را به شارژر متصل کرد و روی صندلی نشست.

-خوبی؟

از وقتی درون سرمم مسکن ریخته بودن بهتر شده بودم…

-خوبم.

لبخندی زد و دستش را به سمت صورتم آورد. با نوازش غریبی موهای خیس توی پیشانی ام را کنار زد و صورتم را با کف دست هایش لمس کرد.

-خیلی نگرانت شدم. خدا رو شکر که خوبی!

نگرانم شده؟

-نگرانم شدی؟ چرا؟ تو که منو نمیشناسی!؟

دست هایش را با همون نوازشی که تا به حال لمس نکرده بودم روی بازوم کشید و در چشم هایم خیره ماند:

-تو رو میشناسم…کم دیدمت اما میشناسمت!

لب هایم خشک شده بود. انگار ترک خورده بود و می سوخت… نالیدم:

-تو پدر و مادر نداری؟ نگرانت نمیشن این وقته شب بیرونی؟

خندید و شالش را کمی جلو کشید و پا روی پا انداخت و دست به سینه نشست:

-چرا… اما نگرانم نمیشن!

-اما دیر وقته!

-کسی منتظرم نیست…خیالت راحت شد؟ تنها زندگی می کنم!

-گفتی برادر داری؟

-آره… پیام! از تو یکی دو سال بزرگتره… اما دو تا بچه داره… متاهلِ!

-پدرو مادرت؟… اونا؟…

-پدرو مادرم جدا شدن…راستی پدر و مادر تو چرا سراغتو نمی گیرن؟

پوزخندی زدم و نگاهم را از چهره اش گرفتم:

-با هم اختلاف داریم… از دیروز تصمیم گرفتم دیگه جدا زندگی کنم!

شانه ای بالا انداخت و بدون اینکه نگاهم کند گفت:

-چند تا بچه اید؟

-سه تا بودیم…

از لحن سردم جا خورد و بدون اینکه دیگر چیزی بپرسد، سری تکان داد و گوشی مبایلش را در دست گرفت.

پناه

گوشی را روشن کردم. به صفحه ش خیره بودم اما در افکار مرتبط با نوش آذر غرق می شدم… همان لحظه اس ام اس های مختلف از تماس های از دست رفته بود که روی سرم می ریخت… ۱۲ بار غزاله… ۹ بار هیراب …۴ بار مسیح…

نفسم را با کلافگی فوت کردم و شماره غزاله را گرفتم… بعد از چند بوق صدای گرفته ا ش توی گوشم پیچید…

-پناه… کجایی تو دختر؟

-غزاله؟ خوبی؟ چیزی شده؟

نجوا کرد:

-یه لحظه گوشی…

سر گرداندم و به نوش آذر نگاه کردم… چشم هایش را بسته بود.

-پناه؟

-بله غزاله؟

-اومدم تو حیاط تا راحت تر باشم… پناه دیروز ظهر رفتم بیرون…

با دقت به هر چیزی که می گفت گوش می دادم و گاهی از شدت عصبانیت و دلخوری صدایم بالا می رفت… بیچاره غزاله! ای مسیح بی فکر! ای نوران بی فکر…دلداری دادم… دلداری دادن کاری ندارد که!” صبور باش، قسمت این بوده، ان شا الله درست میشه، غمت نباشه ، اشکال نداره ، ول کن بابا!!!”

شماره هیراب را گرفتم… با بوق اول برداشت…

-پناه؟

-هیراب… خوبی؟ چه خبر؟

-پناه کجایی تو؟ دو روزه نه جواب تلفن می دی نه در خونه تو باز می کنی!

-خوبم خانه نبودم… تو خوبی؟ در چه حالی!؟

-اعصابم خورده پناه! آمار این پسره نوش اذر اصلا خوب نیست… اگه بدونی چیا شنیدم؟!

-می دونم! خودم فهمیدم.

-اینکه با زنای بدکاره …

-اینم می دونم!

آهی کشیدم و پیشانی ام را ماساژ دادم…

-دیگه چه خبر؟…

مکثی کرد و گفت:

-نمی دونم بت بگم یا نه؟… مسیح گند زده!!!مستقیم چیزی نگفت اما فهمیدم که … پناه اینا بی عقد تنشون یکی شده!

نفسم درون ریه هایم گیر کرد… نه می رفت نه می آمد… فقط نالیدم:

-ای وای! مسیح که خواستگاری کرده بود بابای نوران اجازه نداده بود بره جلو… چرا همچین غلطی کردن؟ ای وای…

همان لحظه متوجه سر گرداندن نوش آذر شدم… حرف هایم را شنیده بود و با چشم هایی کنجکاو به من خیره شد. ابرو هایم در هم گره خورده بودند. نگاهم را از نوش آذر گرفتم و با کلافگی گفتم:

-خب؟ حالا می خوان چه خاکی تو سرشون کنن؟

-میگه قبل از عید عقدش میکنه!

بین موهایم چنگ زدم و گفتم:

-من یه زنگ بزنم بهش تا نخوابیده… خاک بر سرش کنم!

هیراب خندید:

-باشه… شب بخیر!

-شب بخیر هیراب…

دوباره شماره گرفتم ؛شماره مسیح . بر نمی داشت می خواستم قطع کنم که صدای گرفته اش را شنیدم…

-الو پناه…

-سلام… خوبی؟ چه خبر؟

-خوبم، کجا بودی تو دختر دلم ترکید !

سکوت کردم و سعی کردم آرام باشم… بعد از چند لحظه نجوا کردم:

-یعنی چی مسیح ؟ چی شده؟

– یعنی باید ببینمت! باید کمکم کنی! می خوام برم خواستگاری!

-وقتی باباش اجازه نداده چه جور می خوای بری؟

-تو مگه خواهرم نیستی؟ تو مگه پناه من نیستی!؟ یه جوری درستش می کنی مگه نه؟

دلم نیامد به خاطر کاری که شده ، اتفاقی که نباید می افتاد اما افتاده، دلش را بشکنم! آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

-باشه… شنبه عصر می رم با مامانش حرف می زنم. یه کاری میکنم قبول کنن! حله؟

خندید :

-قربون خودت و حرف زدنت. حله!

لبخند زدم:

-شبت بخیر…

گوشی را قطع کردم و روی صندلی لم دادم. به نوش آذر خیره شدم… انگار ته چهره اش لبخند بود اما بروزش نمی داد… کمی حال ندار بود… سرم را به طرفین تکان دادم و با صدایی پر از خنده گفتم:

-چیه؟

چشم هایش را به صورتم دوخت و گفت:

-چه دختر عجیبی هستی!

با لبخند گفتم:

-ازم خوشت میاد؟

از صراحت کلامم جا خورد و لبخند بزرگی زد…

-بچه پرو!

لب تر کردم و با خونسردی سرم را به پشتی صندلی تکیه زدم و همان طور که به او نگاه می کردم گفتم:

-من ازت خوشم میاد…

با همان لبخند بزرگ روی لبش گفت:

-از چیِ من خوشت میاد؟ اگه بدونی من کی ام، همین الان فرار می کنی و می ری!

دکمه سر آستین مانتوم رو باز کردم و گفتم:

-از قیافه ت، استایلِت، خلق و خوی عجیب و غریبت ، مرموز بودنت! همه برام جالبِ! در ضمن قبلا گفتم که؛ من تو رو می شناسم و می دونم کی هستی!

مکثی کردم و گفتم:

-تو از من خوشت میاد؟

لبخندش دندان نما شد و بعد از مکث نسبتا طولانی ای گفت:

-دختر عجیبی هستی … من اصولا با زنا مشکلی ندارم! زنای دور و بر من همه دوست داشتنی هستن… خواهرم، مادرم ، عشق برادرم…

بین حرفش پریدم:

-و دختر عجیبی که رو به روت نشسته! منم دوست داشتنی ام دیگه! مگه نه؟

باز خندید:

-نه … تو فقط عجیبی! نمی دونم ازت خوشم میاد یا نه… فقط انگار میشناسمت! همین…

لب هایم را تر کردم و مقابلش نشستم… یاد حرف دکتر افتادم… کبدش! باید در چشم هایش دنبال زردی می گشتم.

نوش آذر

در چشم هایم زل زده بود و انگار درون چشم هایم دنبال چیزی می گشت !به چشم هایش خیره شده بودم. چشم هایش خیلی خواستنی بودند! عسلی و خوش رنگ. دختر زیبایی بود… پوست سفید مهتابگون و بینی خوش فرم و معمولی . لب هایش برجسته و قلوه ای بود. وقتی می خندید دندان هایش از سفیدی برق می زد و وقتی نزدیکم می شد بوی تنش مجذوبم می کرد. شاید اگه انقدر در کثافت و لجن غرق نبودم به صراحت اعتراف می کردم که از او خوشم آمده ،همان شب که یاد خنگ بازی هایش در اوج مستی مرا به خنده وا داشت از او خوشم آمده بود. اما، خودم به اندازه کافی در لجنزار غوطه ور بودم! نمی خواستم کسی را در زندگی ام راه بدهم و درست وقتی که به او دل می بندم سر و کله ی مشتی حسود پیدا شود و گذشته و کرده و نکرده من را برایش رو کنند! آن وقت باز بشکنم و باز از انسانیت دور تر شوم!

لبش را گزید و با اخم ملموسی از من فاصله گرفت:

-حوصلم سر رفته !

لبخند زدم و در حالی که به شدت احساس بی حالی می کردم گفتم:

-خب بگیر بخواب تا حوصله ت باز بشه.

با تعجب به من نگاه کرد و یک تای ابرو یش را بالا انداخت…

-مرسی از این پیشنهاد مفیدت!…

خندید و صندلی اش را جلو کشید… درست کنار صورتم سرش را روی دست هایش گذاشت و با لبخند گفت:

-درد نداری دیگه؟

سعی کردم اگر بتوانم مثله خودش رفتار کنم… بی ریا، صمیمی، با محبت…

لبخند زدم:

-نه… یکم ضعف دارم. یکم گیجم و بی حالم!

سرش را برداشت و دستم را بین دست هایش گرفت… این رفتارش دیوانه ام می کرد! چطور ممکن است یک دختر ندید و نشناخته انقدر راحت با تو احساس صمیمیت کند؟ چطور ممکن است دختری به زیبایی پناه اینگونه مرد و مردانه تا این وقت شب بالای سرت بماند و همه تلاشش را بکند که تو با او احساس راحتی کنی! اصلا غصه نمی خوردم که چرا الان نوشین پیشم نیست. اصلا دلم مادر را نمی خواست… انگار همه تلاشش را می کرد که حس غربتم کم شود و نترسم از اینکه کسی در این شهر آشنای من نیست!

-اِ… تاتو داری؟ چی نوشته؟ من انگلیسیم خوب نیست!

با صدای پناه رشته افکارم پاره شد… زُل زده بود به تاتوی روی ساعدم و تلاش می کرد که بخواندش…موفق نبود و مدام نگاهش می کرد… نالیدم:

-مرگ آرزومه… ازینکه نَمیرم می ترسم!

سرش را بلند کرد و با چهره ای در هم نگاهم کرد و گفت:

-دشمنات بمیرن! بی ادب!

از لحن دلگیرش ته دلم حسی شیرین قلقلکم داد اما قلب شکستم با زهر های تلخ و سیاه رنگش نذاشتن که لبخند بزنم… چشم هایم را بستم و گفتم:

-اگه نقد و بررسی من تموم شده ، اجازه بده استراحت کنم نا سلامتی عمل کردم.

از زیر موژه هام به چهره ش نگاه کردم… منتظر بودم برنجد یا اینکه اخم و تخم کند اما… لبخند دندان نمایی زد و سرش را کنار دستم روی تخت گذاشت و آرام گفت:

-باشه. استراحت کن… من اینجام… چیزی خواستی بگی گیس دراز کافیه…

غزاله

دو ساعتی بود که بعد از تماس پناه در حیاط نشسته بودم. امشب کلی فکر کردم. به گذشته، به روزای تلخ و وحشتناک عمرم… به یک نتیجه ناب رسیدم؛ اینکه من بدتر از این ها را پشت سر گذاشته ام! بلایی که سر زندگی من و مادرم آمد خیلی علیم و دردناک بود!

حالا بعد از عمری از یک مَرد خوشم آمده بود. دلیلی نداشت او هم از من خوشش بیاد! داشت؟ معلوم است که نه! تا نوران خوشگل و ناز پرورده مانده چرا غزاله؟

باید منطقی باشم ! مثله همیشه منطقی و قدرت مند… همین امشب عشقم به مسیح را دفن می کنم!… باید تمام شود این عشقِ یک طرفه! بهترین راه همین است! عشق یک طرفه بدترین اتفاق ممکن در دنیاست! اما من دفنش کردم! امشب برایش مراسم ختم می گیرم. اشک می ریزم! اما مرگ یک بار ،شیون هم یه بار!

آخ خدا… صدای مرا می شنوی! منم غزاله! غزاله تو! بنده تو! کسی که از بدو تولدش جز درد چیزی حس نکرد… خدایا من همان غزاله ام! همان غزاله که با همه بدی های این دنیایت، تورا با دل و جانش می پرستد و حکمتت را قبول دارد. خدایا می دانی که تنهام اما دل خوشم که تو از رگ گردن به من نزدیک تری!خدایا بهم نزدیکی و لمس می کنی دردهایم را! می دانم نیاز نیست بگویم چقدر دلم یک اغوش گرم می خواهد. نیازی نیست که بگویم من هم دل دارم ؟ نیازی نیست که بگویم چقدر از تنهایی به قلب من فشار می آید؟ نیازی نیست بگویم که دلم یک مَرد می خواهد تا کنارم باشد و من به او تکیه کنم! تنم خسته ست. نوازش می خواهد… دلم یخ زده! تب و حرارت می خواهد.

-غزاله… غزاله؟

با صدای مادرم از جایم پریدم.

خواب بود که! باز کابوس دیده. به سمت اتاق دویدم. دنبالم می گشت. می دوید از این اتاق در آن اتاق و فریاد می زد:

-غزاله… دخترم…

دویدم و دستش را گرفتم… به چشم هایم نگاه کرد .در چشم هایش چیزی جز درد ندیدم… فریاد زد:

-غزاله، ترسیدم دخترم! فکر کردم رفتی.

هر دو دستش را گرفتم و نمی دانم چرا بغضم شکست…

-مامان اینجام… هیچ جایی نمیرم ! پیشتم مادرِ من. توی حیاط هوا می خوردم… بشین… بشین تا برات آب قند بیارم. بشین مامان جان…

به آشپزخانه رفتم. قند ها آب می شدند و صدای جیرینگ و جیرینگ برخورد قاشق به لیوان پُتک میشد و روی روحم می خورد و پودر می شدم از این همه روزهای تلخی که تمامی نداشتند!

کانال تلگرام رمانکده

https://telegram.me/Romankade

هیراب

کامپیوتر را خاموش کردم و کش و قوسی به کمرم دادم…ساعت از یک بامداد گذشته بود.از پشت پنجره اتاقم به مهتاب پنهان شده پشت ابر های سیاه نیم نگاهی انداختم و از اتاق بیرون زدم. تازه به یاد آوردم که پیغام گیر خانه را چک نکردم… دکمه پیغام گیر را فشردم… صدای در خانه پیچید:

-شما سه پیغام دارید…

به سمت آشپزخانه رفتم تا برای خودم لیوانی شیر بریزم…

-پیغام اول…

صدای بوق و بعد از آن صدای مادرم…

-الو… هیراب جان… خوبی پسرم؟ خواستم ازت تشکر کنم بابت گل سرخایی که اوردی آسایشگاه! من نبودم رفته بودم کلینیک برای یه سری آزمایش! وقتی فهمیدم اومدی و ندیدمت ساعت ها گریه کردم… دوستم می گفت خیلی شبیه سهراب شدی! هیراب جان هر وقت تونستی بیا پیشم… دلم برات یه ذره شده عزیزم! از اون هفته که دیدمت تا الان بی تاب دیدنتم! هر وقت تونستی بیا! فقط از دار دنیا تو رو دارم مامان! می بوسمت…

لیوان شیر را روی اپن گذاشتم و روی پیشانی ام دستی کشیدم… مامان جانم! عزیزم!… فردا جمعه ست! از صبح زود پیشت هستم!

-پیغام دوم…

و صدای بوق و بعد از آن صدای آشنای مردی مُسن…

-الو مهندس؟… خونه نیستی؟… مش قدرتم پسرم! دلم هواتو کرد گفتم ببینم در چه حالی… تونستی بیا دیدنم! بیا برام تعریف کن منزل در چه حالی بودن… قربانت … خداحافظ!

لبخند زدم و لیوان شیر را سمت دهانم بردم… پیغام سوم،صدای پیام بود! اما پر از تشویش و نگرانی! آنقدر در صدایش موج منفی بود که به محض الو گفتنش ،دلم فرو ریخت…

-الو هیراب… کجایی؟ خونه نیستی انگار! هیراب نمی دونم با علی در رابطه ای یا نه ! نمی دونم بهت گفته یا نه … ندا تصادف کرده حالش اصلا خوب نیست!… پویا و شاینام بیمارستان بستری شدن. شاینا خوبه اما پویا … پویا دستش شکسته!

آه بلندی کشید…

-مطلقا نذاری پناه چیزی بفهمه! سمت داروخونه نره که چیزی بفهمه! مراقب باش پناه با علی رو به رو نشه که چیزی بفهمه! مرسی… خداحافظ!

لیوان شیر را خورده و نخورده روی اپن گذاشتم و دویدم به سمت میز تلفن… گوشی را برداشتم و شماره همراه پیام را گرفتم… به سمت اتاقم رفتم و با بی قراری منتظر بودم تا بردارد… صدایش در گوشم پیچید:

-الو…

انقدر صدایش گرفته بود که صدای من هم لرزید:

-پیام چی شده؟

آه کشید…

-هیچی! می خواستی چی بشه؟! ندا و بچه ها رفتن اراک سر بزنن ننه بابای ندا! توی راه برگشت تصادف کردن!

-ندا خوبه؟ بچه ها؟

مکثی کرد و گفت:

-ندا خوب نیست… نخاء ش آسیب دیده… سرش آسیب دیده… نه می تونه حرف بزنه ، نه می تونه بدنشو تکون بده!… دکتر گفت عمل بی تاثیره… گفت خوب بشو نیست! توی عمل دیروز هم یه قسمت از مغزش که آسیب دیده بود رو برداشتن میگه نمی شه کاری کرد!

اصلا فکر نمی کردم اوضاع به این بدی باشد! اصلا باورم نمی شد! با لکنت گفتم:

-مگه با چی تصادف کرده؟

نالید:

-با خاور…

-مقصر کی بوده؟

-ندا…

بین موهایم چنگ زدم و آرام گفتم:

-کجایی بیام پیشت؟

-اراکم… تو بیمارستان… بچه ها مرخص شدن .اگه بیای بچه ها رو ببری خونه مادر ندا ممنونت میشم!

-غمت نباشه نهایتا سه ساعت دیگه اونجام…

قطع کردم و به علی زنگ زدم… برایش توضیح دادم که باید به اراک یروم و بی هیچ حرفی از من خواست به بیمارستان دولتی بروم و سوئیچ ماشینش را بگیرم برای ایاب و ذهاب…

سر راه بودم که به او سپردم پناه چیزی نفهمد! با علی اتمام حجت کردم و قسم خورد که حرفی از او در نمی آید… پشت فرمان L90 علی نشستم و راهی اراک شدم…

مسیح

خوابم نمی برد… مثله دیوانه ها نشسته بودم و گذشته ام را مرور می کردم…مرور می کردم…آن روز که هیچکس مرا نخواست! نه پدرم، نه مادرم! مرور می کرد غر غر های مداوم مادر بزرگ پیرم را که هر روز پدر و مادرم را نفرین می کرد و مرا وادار می کرد برای خرجی ام به عمه و عمو و این و آن رو بزنم و اگر دریق می کردم جوری پیش این و آن از مصیبتی به نام مسیح سخن می گفت که قلب سنگ هم به رحم می آمد و راهی برای اوضاع و احوال جویا میشد! مرور می کنم وقتی که همه ی همسن های من با خیال راحت ، درس می خواندن و گل کوچک بازی می کردند و پول تو جیبی می گرفتند برای کلوپ رفتنشان ، من برای بوفه مدرسه ساندویچ سرد آماده می کردم و برای دو قران تخنا پیش شوهر عمه ام آشپزی می کردم! هم سن و سالانم از شدت خنده و خوش گذرانی اشکشان در می آمد و من از سوز دود پیاز هایی که هر شب در حوض نیمه یخ زده ی خانه مادر بزرگم می شستم و تمیز می کردم و …مرور می کردم نوران را، آشناییمان را، عاشق شدنمان را ، نزدیک شدنمان را ، تصمیمان برای ازدواج، اولین بوسه یمان را…

عصبی و بی تاب بالشتی که در آغوش گرفته بودم را پرت کردم و با یک حرکت از جا بلند شدم…

-متنفرم ازت بی اراده! بی شرف!

بین موهایم چنگ زدم… پاهایم را روی زمین کشیدم و لبه ی تخت نشستم… سرم را در دست هایم گرفتم و خسته از این همه فکر و خیال باطل به رو به رویم خیره شدم!

صدای زنگ گوشی مبایلم مرا از جا پراند! هیراب بود. حتی از جواب دادن به هیراب هم احساس شرم می کردم… لحظات آخر تصمیم گرفتم که جوابش را بدهم…

-بله؟

-چرا بر نمی داری؟خواب بودی؟

تک سرفه ای کردم:

-نه دستم بند بود… چیه انقدر هیجان زده ای؟بیرونی؟ صدای ماشین میاد؟!

-مسیح… زن و بچه پیام تصادف کردن… ندا داغون شده و بچه هاشم بیمارستان اراک بستری شدن… میگه دکتر مرخصشون کرده اما کسی نیست که بیاد ببردشون!مامان بابای ندام تو بیمارستانن… من میرم بچه ها رو بگیرم ببرم خونه مادر زن پیام بذارمشون پیش خالشون…

چه می گفت ؟ با قلبی که دو در میان می زد و لحنی که ناباوری از آن پیدا بود نجوا کردم:

-چی میگی؟ مسخره بازی در نیار نصفه شبی!

کلافه شد و تن صدایش بالا رفت:

-میگم ندا نابود شده! شده یه تیکه گوشت روی تخت بیمارستان! دارم می رم کمک پیام…

انگار از باور اتفاقی که برای پیام افتاده کم کم تنم سرد شد و موهای تنم تک به تک راست میشدند! با لکنت گفتم:

-یا حسین… من می تونم کمکی کنم؟

-فقط پناه نفهمه. به علی گفتم که بهش نگه اما چشمم ازش آب نمی خوره… حواست باشه پناه دور و بر علی نره. پناه طرف داروخونه نره. خب؟

-باشه.

-خدافظ!

-آروم برو…

قطع کرد و من با دلشوره ای عجیب و نگرانی ای عجیب تر طاق باز روی تخت خوابیدم.

پناه

چشم دوخته بودم به چهره آرامش! هنوز هم بین ابرو هایش آثار اخمی که از درد روی صورتش نقش بسته بود باقی بود…

اگه خواهر خودش اشتباهاتش را نگفته بود ؛ هرگز باور نمی کردم صاحب این چهره ارام و معصوم همچین آدمی باشد!

قضاوت نمی کنم. در مورد هیچکس قضاوت نمی کنم اما بالاخره هر کسی برای کار هایی که می کند دلایلی دارد. یک روز از او می پرسم… آن روز دیر نیست!

موژه هایش از بلندی فر خورده بودند و زیر نور مهتاب گون لامپ اتاق زیر چشم هایش سایه انداخته بودند. چشم هایش کشیده بود و نسبتا درشت . بینی اش خوش فرم بود. کاملا امروزی!… لب های رنگ پریده اش هم به صورتش می آمد . پوستش گندمگون بود. بی نقص و صاف… ته ریش داشت و من خیلی خوشم می آمد! دوباره روی ساعدش خیره شدم؛ “مرگ آرزومه، ازینکه نمی رم می ترسم!” اما چرا؟ چرا نوش اذر من؟ دردت چیست؟ غمت چی ست؟

N کشیده و نسبتا درشتی زیر خالکوبی نوشته شده بود. احتمالا اول اسم خودش بود. شاید هم اول اسم عشق اولش بود! عشقِ اول!!!

نوش آذر عشق اولم بود؟

نجوا کردم:

-عشق همینه دیگه؟ اینکه وقتی کنارشی غرق آرامش می شی و وقتی دوری ازش فکرت مونده پیشش یعنی عاشق شدی دیگه؟… اینکه همش فکر کنی بهت فکر می کنه یا نه ؛عشقِ دیگه؟ اینکه وقتی تو چشمات خیره میشه دست و پات بلرزه ، یعنی دلت لرزیده دیگه؟ اینا همه میشه عشق؟

به پشتی صندلی تکیه دادم و آرام گفتم:

– فکر کنم عشق اولم شدی نوش آذر…

سرم را چرخاندم و به موزاییک های کف اتاق چشم دوختم…

-بیچاره تو، که من عشق اولت شدم!

از شنیدن صدایش جا خوردم. سرم را با یک حرکت بلند کردم و با شرم نیم نگاهی به چهره اش انداختم و از جا بلند شدم.

لب گزیدم و دست هایم را مشت کردم و در جیبم فرو کردم…

لبخند زد:

-چی شد؟ از عشق اولت وحشت کردی؟!

آب دهنم را با گره قورت دادم. حس کردم گونه هایم گل انداختند! موهای روی پیشانی ام را دستی کشیدم نگاهم را به کتونی هایم دوختم. صدایش را شنیدم.

-آره، عشق همینایی که گفتی…

سرم را با شرمندگی بالا اوردم و منتظر نگاهش کردم. لب هایش را تر کرد و انگار وقتی آب دهانش را فرو می داد گلوی خشکش آزارش می داد.

-بهت نمیاد انقدرام چشم و گوش بسته باشی که من عشق اولت باشم! تعجب کردم وگرنه صبر می کردم ببینم دیگه چیا می گی…

و پوزخند زد.

از پوزخندش دلم فرو ریخت. از نگاه سردش بند دلم لرزید . از لحن تندش بغض کردم و با این حال روی صندلی نشستم و لبخند زدم:

-چرا فکر می کنی من دختر بدی ام؟

به سِرُم در حال اتمامش نگاهی انداخت:

-من نگفتم دختر بدی ای! گفتم بهت نمیاد تا حالا عاشق نشده باشی…

شانه ای بالا انداختم و گفتم:

-من نگفتم تا حالا عاشق نشدم… اما خب، تو اولین پسری هستی که بهت فکر می کنم!

خندید اما انگار دلش درد آمد ، زیرا بلافاصله اخم کرد … اما با همان لحن پر از تمسخر گفت:

-پس قبلا هم عاشق شدی اما من اولین پسری ام که بهم فکر می کنی! میشه بپرسم اون عشقای سابق دقیقا چه جور موجوداتی بودن که من اولین پسرم؟

کلافه شدم از این بی رحمی هایش! لب تر کردم :

-منظورم اینه که اونموقعه بچه بودم. عشق بچگی… چه جوری بگم؟

نفسم را کلافه فوت کردم:

-۱۴ سالم که بود ، توی خیابونی که مدرسه مون بود، یه بنگاه آهن فروشی بود. یه پسری بود شبیه ۲afmبود…

زیر خنده زد:

-شاگرد آهن فروشی بود لابد؟

از خندیدن های بریده بریده و دندان های صدفی اش خنده بر لبم نشست…

-نه بنگاه برای باباش بود و اونم اونجا کار می کرد… توی مدرسه ۷ تا دوست نسبتا صمیمی بودیم! البته اونا الان همه ازدواج کردن و از بینشون دو سه نفرشون بچه دارن!

-شنیده بودم توی ولایتتون دخترا رو زود شوهر می دن.

-نه بابا… دخترامون خودشون هوایی میشن. اگه تو دبیرستان دخترونه بودی و می دیدی!! همش شوهر شوهر می کردن!

هر دو لبخند بزرگی زدیم و ادامه دادم:

-ما ۷ تا دوست هیچی از هم مخفی نداشتیم. براشون سوال بود چرا من با کسی دوست نمی شم! نمی دونستن که من از یکی خوشم اومده. گفتم بذار بهشون بگم… تا آدرس پسره رو دادم همشون خندیدن و مسخره کردن که تو و اون؟ دلسرد نشدم… یکم گذشت تصمیم گرفتم یه جوری رفتار کنم که بفهمه من دلم پیششه!

نوش آذر باز هم بریده بریده خندید…ادامه دادم:

-تیپ می زدم نه اینجور. از جلوش رد می شدم و عمیق تو چشم هاش زل می زدم… انقدر نگاهش می کردم که سرخ می شد! خلاصه چند ماهی کارم شده بود دلبری ازش. انقدر بچه و خام بودم که پیش خودم فکر می کردم که همینقدر که بدونه من دوستش دارم و همون قدر که بدونم دوستم داره یعنی یه روز میاد و با هام ازدواج می کنه! … اما چند وقت بعد در حالی که با یکی از دوستام از جلوش رد می شدم طبق عادتم بهش نگاه می کردم که بهم زیر لب چیزی گفت … یه چیزی شبیه اینکه شماره بده یا شماره بدم. یا چمی دونم یه چیزی که انگار بهم برخورد. تصوراتم رو بهم ریخت! از اون روز به بعد دیگه نگاهش نکردم. فکر می کردم اگه اونم دوستم داشت فقط بهم نگاه می کرد، فقط می گفت دوستم داره! ذهنیتم در مورد شماره دادن و شماره گرفتن منفی بود و این باعث شد که سالها نگاهش نکنم… تا اینکه فهمیدم، با خواهر یکی از اون ۷ تا دوستم ازدواج کرده!

سکوت کردم و لبخند بزرگی روی لبم نشست و به لبخندش خیره شدم:

-بعد از اون جا پای علی و هیراب و مسیح که توی زندگیم محکم شد فهمیدم که فقط از روی کمبود محبت اون احساس رو داشتم… وقتی اونا مثله برادرم کنارم بودن! هوامو داشتن… وقتی نوبتی تو روزایی که اوضاع روحیم به خاطر بد رفتاری های پیام بهم ریخته بود میومدن سراغم و برام وقت می ذاشتن …سرم رو انداختم پایین تا اون روز که تو رو تو شرکت مهندس رادمهر دیدم. بعد از مدت ها ، بعد از سالها، یه پسر به چشمم اومد…

نجوا کرد:

-کاش نمی اومد…

کلافه سری به طرفین تکان دادم و با لحن بی قراری پرسیدم:

-چرا؟ چته با خودت؟ هر پسری جای تو بود از خدا می خواست که من حتی بهش نگاه کنم… اما تو با سردی و تندی لحنت تلاش می کنی منو برنجونی! آخه چرا؟

نفسش رو کلافه به بیرون فوت کرد و گفت:

-برای اینکه من آدم خطرناکی هستم و حوصله هیچکس رو هم ندارم!

همین… بعد از آن دیگر چیزی نگفت! حتی نگاهم نمی کرد وقتی می خواستم دهن باز کنم رو می گرفت از من…

راه سختی پیش رو داری پناه! قصد کردی که تصرفش کنی؟ کور خواندی! حالا حالا ها باید بجنگی… به خودم می توپم:

-من که بهت گفتم… گفتم از این لحظه هر چی که بخوام رو به دست میارم! همون دو روز که تهِ دنیا بودم . همون دو روز که از غصه زندگی از دست رفتم کنج عزلت گزیده بودم… همون دو روز که در و دیوار خانه خراب شده بود روی سرم گفتم؛ گفتم هر لحظه که ازین خانه بیرون بزنم می روم و می جنگم و حقم را می گیرم از این آدم ها و این دنیا… نوش آذر حقم بود… حق من!

هیراب

به سمت پذیرش دویدم و در حالی که بین موهای آشفته ام چنگ می زدم رو به پرستار گفتم:

-ببخشید خانم ندا حسامی رو کجا می تونم پیدا کنم؟

زن کم سال و خوش قیافه از کامپیوتر اسم را سرچ کرد و در چشم هایم خیره شد و گفت:

-همون خانومی که تصادف کردن؟

-بله بله…

سری تکان داد و گفت:

-توی ICU هستن… برید طبقه چهارم.

به آسانسور که در همین طبقه بود نگاهی انداختم و تشکر سر سری کردم و درون آسانسور ایستادم… در آینه اش به سر و وضعم خیره شدم و از نگرانی دندان روی هم ساییدم…

-طبقه چهارم

در باز شد و سراسیمه بیرون دویدم… به محض سر گرداندن کنار شیشه بزرگی که روی آن با رنگ قرمز نوشته شده بود ” بخش مراقبت های ویژه” پیام را دیدم که تکیه زده به دیوار سنگی گاهی زانو هایش از خستگی خم میشوند!…

-پیام…

به سمتم چرخید و گام بلندی برداشت ودر آغوشم جای گرفت. چند بار ممتد بین کتفش را ماساژ دادم و سینه به سینه اش ایستادم و دستم را روی دوشش گذاشتم:

-نبینمت اینجوری داداش.ایشالا بلا دوره!

پوزخندی زد و روی صندلی آبی رنگ نشست:

-از هر چی می ترسی سرت میاد. همش می ترسیدم که بچه هام مثله خودم حسرت به دل پدر و مادر بزرگ بشن! همش تهدید م می کرد که ترکم می کنه اگه اِل نکنم و بِل نکنم! همش سرم داد میزد و جیغ می کشید که اگه حرف حرف خودش نباشه می ره…

نشستم کنارش و دستم را روی رانش گذاشتم و نگاهش کردم خواستم چیزی بگویم که ادامه داد:

-جلوی بچه هام کوچیکم می کرد. تکون می خوردم تکونم می داد. انگار به زور داشت تحملم می کرد! پای خانم جان از خونم برید… پای پناه رو برید! دل بچه هامو خون کرد با بدرفتاری هاش! بچه هام عمه پناه شون رو می خواستن و ندا روی خوش نشون نمی داد محض رضای خدا. جرات نداشتم چیزی بگم! اگه می گفتم با حرفاش می افتاد به جونم! می گفت از کسی که ننه بابا بالا سرش نبوده چه انتظاری می ره؟ میگفت بی صاحاب بزرگ شدن آخرش همینه! می گفت یه پیر زن توهمی برای اینکه شما رو از سر خودش باز کنه برده پرتتون کرده تو خونه ی رهامنش تا یه مشت چرندیات بکنه توی سرتون! اگه دفاه می کردم جیغ می زد و می گفت با اون مادر خرابت! اگه نفسم تند می شد داد می زد با اون خواهر بی ناموست که دم به دقیقه ور دل پسر هاست! می خواستم چیزی بگم داد می زد و می گفت اگه من جمعت نکرده بودم الان هیچ گوهی نبودی!

نمی توانم انکار کنم که دلم شکست. نمی توانم انکار کنم که از ندا متنفرم! نمی توانم فراموش کنم که پیام را چه کسی از ما گرفت!

بغضم ترکید و اشک هایم گرم در چشم هایم حلقه زدند… صدایم لرزید و گفتم:

-چرا انقدر تحمل کردی؟ چرا پیام؟ تو آدمی نبودی این همه تحقیر بشی و هیچی نگی!؟ چرا نیومدی پیش ما!؟

لب هایش لرزید و چشم هایش تر شد و سر گرداند و زل زد در چشم هایم:

-به خاطر بچه هام … از ترس اینکه بره پویا و شاینا بشن پیام و پناه ! چطور می اومدم پیشتون؟ مگه روشو داشتم؟ روم نمیشه تو چشمات نگاه کنم! حتی روزی که آزاد شدی هم روم نشد بیام دیدنت! حتی روم نمیشد پشت تلفن باهات حرف بزنم! پناه… پناه بیچاره! چند روز پیش رفتم خونه ش. انقدر ذوق کرده بود از دیدنم که از خودم بدم اومده بود… حسرت دیدنم رو کشیده بود که اونجوری بی تاب بهم چسبیده بود و می ترسید از رفتنم!

شانه هایش لرزید و سرش را بین دست هایش گرفت. پا به پایش اشک هایم جاری بود… با تمام جان و تنم اشک می ریختم. برای دل پُر پیام. برای دل رنجیده اش! برای دردهایی که تنهایی کشیده بود و از ترس ندا نگذاشته بود هم دردش باشیم!

اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و در حالی که یک سر و گردن از من بلند تر بود مقابلم ایستاد و گفت:

-به اصرار من مامان و بابای ندا رفتن خونه بچه ها رو هم بُردن… خواستم بهت زنگ بزنم که نیای اما دیگه دیر بود.

-فدای سرت پیام… حرص چیو می خوری؟ اومدم دیگه! با ماشین خودش تصادف کرده یا پراید تو بوده باهاش؟

-نه با ماتیز خودش بوده. از پناه خبر داری؟

-آره… خوبه! باهاش تازه حرف زدم. درگیر جریان مسیح و دوست دخترشه! خاله خان باجی شده می خواد بره برای مسیح آستین بالا بزنه.

لبخند کمرنگی روی لب پیام نشست:

-نمی دونم چه جور بهش بگم؟ می دونم برام خیلی ناراحت میشه! می ترسم باز حالش بد بشه!می شناسیش که؟ یه اتفاق بد واسه کسی بیوفته سریع فشارش میوفته!

-حالا کم کم بهش می گیم! غصه نخور…رنگ به روت نیست پیام…خوبی؟

سرش را به نشانه مثبت تکان داد و دوباره نشست…

از جا بلند شدم و به سمت آسانسور رفتم. در حیاط یک بوفه بود باید کمی حال و احوالش را میزان می کردم.

غزاله

بی قراری مادر تمامی نداشت و اعصاب من را هم ضعیف کرده بود. مدام ناله می کرد و خودش را نفرین می کرد و زار زار گریه می کرد. تازه افتاب زده بود که با بی حوصلگی برای مادرم و بعد برای خودم لباس پوشیدم. زنگ زدم و آژانس خبر کردم… باید به بیمارستان می رساندمش؛ و گرنه تلف می شد از این همه درد و فغان!

جلوی درب بیمارستان دولتی پیاده شدم. زیر دوشش را گرفتم و آرام آرام به سمت ورودی بیمارستان رفتیم. از پله ها به هزار بدبختی بالا کشیدمش و در دلم نالیدم:

-خدایا چی می شد می مردم و ازین زندگی نجات پیدا می کردم. خدایا خستم. خیلی خستم. دلم می خواد یه دلِ سیر بخوابم. یه دل سیر بخندم. یه دل سیر. سیرِسیر…

-غزاله. خاله ثنا؟

سر بلند کردم و چشمم در چشم های قهوه ای و آشنا قفل شد. چندین بار پلک زدم و تازه توانستم ذهنم را آروم کنم و علی را ببینم!

-علی! سلام… خوبی؟

-سلام خواهری… سلام خاله ثنا! چی شده غزاله؟

سرم را که به طرفین تکان دادم و چانه ام که لرزید خودش همه چیز را فهمید و همراه من مادر را کمکم به اتاق معاینه برد.

فشارش را گرفت و نجوا کرد:

-۷… می دونی یعنی چی؟

اشکم با پلک به هم زدنی روی میز علی چکید.

-چیکار کنم دیگه؟ علی از پسش بر نمیام…

علی گوشی پزشکی را روی گوشش گذاشت و ضربان قلب مادرم را گوش داد:

-غزاله. یه بار محض رضای خدا گوش کن . مادرت دیگه مثل قبل جوون نیست که بتونه از پس فشار های روحی که جسمش رو تحت تاثیر قرار می ده مقاومت کنه! تو هم فقط بیست و یک سالته… یه دختر بیست و یک ساله از پس یه بیمار روحی و جسمی بر نمیاد دختر خوب.

می دانستم چه چیزی می خواهد بگوید اما قبل از اینکه چیزی بگویم رو به مادرم گفت:

-خاله ثنا؟ می شنوی صدامو؟ علی م! علی فرهادی… می شناسیم؟

مادرم در حالت خلسه گیر افتاده بود با این حال نالید:

-علی خوبی؟ دکتر شدی دیگه؟ تموم شد درست؟

علی نیم نگاهی به من انداخت و گفت:

-آره خاله… خاله یه چیز بگم ؟

-جانم علی جان؟

لب تر کرد و مردد گفت:

-به جایی سراغ دارم یه عالمه دکتر خوب هست اونجا، یه عالمه همسن و سال شما! یه عالمه زن و یه عالمه مرد. نامه بنویسم بری یکی دو هفته امتحانی اونجا؟ اگه حالت بهتر شد بیای خونه اگه نه یکم دیگه بمونی؟ هان؟ نظرت چیه؟

مادرم بی مکث و تعلل گفت:

-خیلی هم خوبه! دلم پوسید توی اون چهار دیواری… همین امروز برم خب؟

علی با لبخند نگاهم کرد و گفت:

-من نیم ساعت دیگه شیفتم تمومِ! می برمت با خودم همه جاشو نشونت می دم. اگه دوست داشتی جا به جات می کنم یکم بمون ببین چه جوره!؟

بغضم ترکید و برای اینکه مامان صدای شکستنم رو نشود از اتاق بیرون رفتم. جلوی چشم هایم تار شده بود و تنم درد می کرد از این همه سنگینی بار زندگی روی دوشم…

-غزاله؟

به سمت صدای علی چرخیدم و نجوا کردم:

-علی، بره آسایشگاه؟ آخه…

انگشت اشاره اش را روی لب هایم گذاشت و گفت:

-می خوای بُکُشیش؟ از روی ندونم کاری از دستش بدی؟ مگه همین یه مامانو نداری تو دنیا؟ …

هق هقم بلند شد و نجوا کردم:

-علی…

با سر انگشت هایش اشکم را پاک کرد و گفت:

-میره اونجا می مونه! تو هم هر روز بهش سر بزن. اونجا هواشو دارن… نگران نباش! نگران هزینه ش هم نباش، نامه می نویسم برات و می دم چند تا زیرشو امضا کنن که ازت هزینه نگیرن. خوبه؟

-بحث پولش نیست علی… جونمم براش می دم؛اما می ترسم فکر کنه خستم کرده!

علی بی درنگ اخمی کرد و گفت:

-خسته ت کرده! دروغ نداریم که… دوستش داری، احساس مسئولیت داری اما خسته شدی. چه می شه کرد؟ تمام تلاشت رو کردی!

سکوت کرد و آرام پرسید:

-پناه خوبه؟

-خوبه، دیشب باهاش حرف زدم.

با چهره شبیه علامت سوال بهم نگاه کرد:

-می دونه ندا تصادف کرده؟

چشم هایم روی صورت علی قفل شد و آب دماغم را بالا کشیدم و گفتم:

-چــــــــــی؟!

دست و پایش را گم کرد و گفت:

-مسیح و هیراب می دونن تو چطور نمی دونستی؟

سرم را کلافه تکان دادم و گفتم:

-چی شده؟ ندا واسه چی تصادف کرده؟ کی گفته؟… کِی؟

آب دهانش رو با گره قورت داد و گفت:

-نمی دونستم نمی دونی… سه روزه تصادف کرده. بیمارستان اراک…آسیب خیلی جدی ای دیده. قدرت تکلم و تحرکش رو به کل از دست داد. یه تیکه گوشت شده روی تخت بیمارستان. من نمی دونستم نمی دونی! به پناه چیزی نگی؟!

ناراحت شدم اما فقط برای شوهر و بچه هایش! از ندا متنفر بودم… با زبانی که نمی چرخید گفتم:

-پناه ناراحت ندا نمیشه، ندا همونیه که پناه و نصفه شب از خونه کرد بیرون… همونیه که به پناه به اندازه یه شبم جای خواب نداد. ندا همونیه که برادرشو ازش دریغ کرد. پناه اگه غصه دار بشه فقط برای پیام و بچه هاشِ!

علی متعجب نگاهم کرد و گفت:

-دورا دور شنیده بودم پشت سر پناه جفنگ زیاد گفته اما نمی دونستم اینجوری… جدی که نمی گی؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم:

-سال تحویل چهار سال پیش رو یادت رفته؟

چشم هایش را بست و انگار داشت برای خودش یاد آوری می کرد. چهار سال پیش! لحظه سال تحویل همه پیش هم بودیم. پیام و ندا هم بودند. برای اولین بار و آخرین بار بود که کنار هم سال نو را جشن می گرفتیم. پویا روی پای پناه بود و ندا با چهره در همش چشم دوخته بود به گل قرمز رنگ وسط سفره. صدای توپ که درآمد همه جیغ کشیدیم و دست زدیم. هر کسی از بین قرآن کوچک کیفی ای که خانوم رهامنش به ما داده بود در حد وسعش اسکناس به تعداد بیرون اورده بود و عجب عیدی در عیدی ای شده بود!…

پیام به همه پنج هزار تومانی خشک داد و نگاه ندا خون شد… من دو هزار تومانی دادم و هیراب نفری پنج هزار و علی هم که دانشجو بود نفری هزار و مسیح پنج هزار تومانی و نوبت به پناه رسید؛ به همه پنج هزار تومان داد و برای مقابله با اخم های ندا بابت آن دشتی که پیام داده بود تراول خشک ۵۰ هزار تومانی درون آستین پویای دو سه ساله گذاشت! خوش و بش می کردیم و میوه می خوردیم که فهمیدیم پیام و ندا نیستند… علی دست هایش را می شست که پشت در اتاق خانه مسیح خشکش زد. بلند شدم و با کنجکاوی به سمتش رفتم. خواستم دهن باز کنم که صدای ندا در سرم پژواک شد:

-بی غیرت خاک بر سر! منو برداشته اورده لای یه مشت بی صاحاب عین خودش و اون خواهر خراب همه جاییش…

سر گرداندم و از شرم سرم را پایین انداختم و صدای بغض آلود پیام را شنیدم که نجوا می کرد:

-مگه چی شده؟ غیر احترام مگه چی دیدی ازینا؟ چرا اینجوری می کنی؟

در همان حال در با تقه بلندی باز شد و صدای ندا را دیگر همه می شنیدند…

بین چهار چوب در ایستاد و بعد از نگاهی که با نفرت به من و علی انداخت بلند گفت:

-خجالت نکشیدا! راحت باشید… توی هم بلولید… محرم و نامحرم نداریم که؟!

برگشت و رو به پیام گفت:

-قبل اینکه با من ازدواج کنی …

به من نگاهی پر از تلخی انداخت و گفت:

-با این بی صاحبا چقدر عشق و حال کردی؟

پیام نفسش در سینه اش گره خورده بود راه گم کرده بود. از حرف ندا شرمنده سرش را پایین انداخته بود و بچه ها که دور سفره هفتسین همه با رعایت اصول حتی با لباس رسمی و شرعی نشسته بودند دو به دو به هم خیره شده بودند. میوه در دهان پناه ماسیده بود و چاقو از دست مسیح افتاد و هیراب اخم هایش را در هم کشیده بود و با نوک چاقو میوه خوری پوست پرتقال رو به رویش را سوراخ می کرد و علی دست های خیسش در هوا معلق بودن و من با نفرت به ندا خیره شده بودم!

-ازین به بعد راتو ازین بی صاحبا جدا می کنی پیام. اون خواهر هر جایی و بی آبروتم با هر چند تا پسری که می خواد لاس بزنه به تو ربطی نداره.

با عجله به سمت پویا رفت و از روی زمین وحشتیانه بلندش کرد و کشان کشان از آپارتمان مسیح بردش بیرون…

پیام حتی نمی توانست چیزی بگوید! حتی نمی توانست معذرت بخواهد!… به من نیم نگاهی انداخت و بعد به علی و بعد نگاهی اجمالی به سفره هفتسین مغموم شده و به دنبال ندا رفت…

بعد از ان روز پیام با کم رفت و کم امد و کنترل شده حرف زد و حتی خواهرش را رنجاند و دل من از ان روز با ندا صاف نمی شود که نمی شود.

-نه یادم نرفته. هیچوقتم یادم نمیره اما دلم برای پیام می سوزه! همش ۲۶ سالشه، با دو تا بچه و درس و کار و یه زن علیل! قراره چی سرش بیاد؟

دوباره بغض کردم. اینبار برای پیام و تنهایی هایش! برای بچه هایش! برای پناه در به در که ممکن است لَلِه بچه های پیام بشود!

نوش آذر

زیر بازویم را گرفته بود و ارام درگوشم نجوا کرد:

-آروم پاتو بذار زمین. اصلا نترس من مراقبتم! یا علی بگو…

نمی دانم چرا،اما نجوا کردم:

-یا علی…

پایم روی زمین رسید و بند از بند دلم باز شد و از درد آخ گفتم و نمی دانم چرا پناه رنگ از روش پرید و محکم تر بازویم را چنگ زد:

-خوبی؟

سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و اولین قدم را برداشتم. ترسم فرو ریخت و قدم بعدی را برداشتم… رو به پناه گفتم:

-خوبم، انقدر تند تند نفس نکش عصبی میشم!

نپرسید : “چرا؟” بهتر که نپرسید. چه بگویم ؟… بگویم تو به چشمم انگار پاکی و تند تند که نفس می کشی چشم هایم را که می بندم یاد تن های برهنه زیر دست و پاهایم می افتم … تند که نفس می کشی نمی دانم چه میشود که یکی انگار بلند بلند می خنده و من تمام حرصم را در پنجه هایم جمع می کنم و تنشان را سلاخی می کنم و ان ها به فکر اینکه من هم مست هستم می خندند و نفس نفس می زنند…

از اینکه پناه را با آن ها مقایسه کردم از خودم بدم آمد. از خودم بدم می آید…به سرم زده که همین الان انقدر روی بخیه ها و پاره پاره های دلم مشت بکوبم و که از خونریزی داخلی بمیرم اما…

-نوش آذر؟

صدایش عین آب روی آتش میشود انگار. نگاهی به او انداختم و لبخند بزرگش را با کنجکاوی بر انداز کردم… جواب دادم:

-چیه گیس دراز؟

نخودی خندید گفت:

-با اینکه از درد، کمرتو خم کردی اما باز کلی از من بلند تری!

از ذوق بچگانه اش خنده ام گرفت و همه افکار پوچ چند لحظه پیشم را بیرون ریختم و گفتم:

-اینجوری شو دیگه ندیده بودم!

با حیرت نگاهم کرد و گفت:

-مگه چه جوریِ؟

لبخند زدم و گفتم:

-گیس دراز باورم نمیشه انقدر از من خوشت بیاد!… من اونقدرا که فکر می کنی آدم جذابی نیستم!

آهی کشیدم :

-اگه سالم بودم و توی این حال نبودم مطمئنا تا حالا ازم متنفر شده بودی…

انگار منظورم را نفهمید. تهدیدش کردم برنجد اما انگار در دنیای خودش غوطه ور شده. خندید و با جمله ای که گفت من سر جایم خشک شدم:

-مثلا می خواستی چیکار کنی؟ نهایتا برای اینکه منو از خودت دور کنی یه کار نا بهنجار می کردی…غیر از اینه؟

نه… انگار نمی شد با این دختر هیچ جوری سر و کله زد! انگار هیچ چیز ناراحتش نمی کرد! انگار بهش یاد ندادند که دختر باید کمی ناز کند و کمی طاقچه بالا بگذارد! ای بابا پس چرا انقدر فرق دارد این دختر؟ دو حالت دارد! یا من زن ها را درست نشناخته ام یا این دختر زن بودن را بلد نیست!

-نوش آذر…

سر گرداندم و به چهره اش نیم نگاهی انداختم و منتظر ماندم تا حرفش را بزند.

دستی در گردنش کشید و از گره ابرو هایش در حالی که سعی می کرد نامحسوس باشد فهمیدم خسته شده است… اما باز بازویم را چنگ زد و گفت:

-می خوام بیشتر باهات آشنا بشم.

ای بابا این دختر دیوانه ست… با تعجب به چشم های زلالش که از برق هیجان می درخشیدند زل زدم.

از جان من چه می خواست ؟ حوصله این بچه بازی هایش را ندارم . چشمش برو رو و قد و بالایم را گرفته و پیش خودش حدس زده که من عجب مالی هستم و …

با بی حوصلگی نگاهم را از صورتش گرفتم و گفتم:

-خسته شدم… بریم دراز بکشم.

منتظر بودم دوباره سوالش را تکرار کند اما فقط مسیرمان را خلاف جهت کرد و به سمت اتاقم رفتیم.

انگار این لبخند شده بود عضو اصلی صورتش؛ همیشه لبخند روی لبش بود… حتی وقتی از خستگی نشسته چورت می زد.

دراز کشیده بودم و چشم دوخته بودم به فاخته ای که پشت پنجره نشسته و بود و خورده کیکی هایی که پناه ریخته بود را می خورد… پناه هم بعد از آن جواب سر بالای من مقابل در خواستش برای آشنایی ، تا حدودی ساکت تر شده بود.

امروز هم رو به پایان بود و چشمم خشک شد به در از بس که منتظر نوشین بودم و نیامد. گوشی مبایلم را از زیر بالشتم بیرون کشیدم. شماره اش را لمس کردم و گوشی را روی گوشم گذاشتم… چند تا بوق خورد و بعد صدای پچ پچ سانِ نوشین را شنیدم:

-الو…

-الو نوشین؟ خوبی؟ دلنگرونت شدم!

-خوبم داداش.

احساس کردم وقتی حرف می زند صدایش می لرزه… آرام گفتم:

-مطمئنی خوبی؟ دلم یهو شور افتاد…

-خوبم داداش… کسی پیشت هست؟ اون دختره هنوز اونجاست؟

-آره، اینجاست… خسته شده و چورت می زنه! گفته بودی میای برای همین چشم به راهت بودم نیومدی یکم دل نگرون شدم…

-نگران نباش. دیشب بابا فهمید پیش تو بودم کلی دری وری بارم کرد… یکمم خودشو کوبید به در و دیوار. منم قایم شدم توی اتاقم و درو قفل کردم… مامان آرومش کرد…ظهر که از مدرسه اومدم خواستم بیام پیشت که فهمیدم بابا غدغن کرده دیگه بجز مدرسه جای دیگه ای برم. تازه زنگم زده به مدیر مدرسه که اگه غیبت کردم زنگ بزنن خونه اطلاع بدن! اگه بدونی امروز مدیر و ناظممون چقدر سنگین نگام می کردن؟! مثلا انگار هرز پریده باشم و بابام سپرده باشه مچ منو بگیرن همونجوری سایه به سایه دنبالم بودن… آبرو برام نذاشتِ با این کاراش! نمی دونم شوهر قحط بود مامان اومد زن این شد؟

لبم به خنده باز شد و یاد شانزده سالگی های خودم افتادم. این سوال را چندین بار از نریمان پرسیده بودم و هر بار نریمان اخم می کرد و سکوت می کرد.. اخمش برایم هزار حرف بود… اخمش یعنی:

-حق با توئه، می دونم ناراحتی، منم اذیت میشم از دستش اما بی احترامی نکن!

من اخم نمی کنم… خندیدم:

-حتما قحطی شوهر بوده دیگه…

-داداش من یکم دیگه باز بهت زنگ می زنم کاری نداری فعلا؟

-نه آبجی خوبم… برو به کارت برس. فعلا!

گوشی را قطع کردم و سر گرداندم . پناه چشم هایش را باز کرده بود و به پنجره اتاق زل زده بود.. انگار خود واقعی اش را حالا می توانستم ببینم. حالا که چشم دوخته بود به فاخته سرما زده پشت پنجره و انقدر غرق در افکارش بود که متوجه هیچ چیزی نمی شد… انگار در عسلی چشم هایش پر از غصه های بی سر و ته بود. انگار ترس داشت از چیزی. انگار هدف داشت برای چیزی… چیزی در آه کشیدنش بود که حتی نمی توانستم حدس بزنم.

نمی شناختمش… نمی شناختم! دل نگرانم بود و دلشوره داشتم برای وقتی که به خانه برود! درست است که مادر و پدرش جدا شدند اما ممکن است نگرانش باشند.

دستش را بالا برد و روی گردنش کشید و سرش را کمی خم و راست کرد. صدای ترق و تروق تنش را من هم می شنیدم. از دیشب تا امشب نزدیک به هجده ساعت است که یک بند مراقب من است. تنها کاری که خودم کردم رفتن به مستراح بود! آن هم پناه پشت در ایستاده بود و دو ثانیه یه بار از حالم می پرسید.

ضربه ای به در خورد…

-سلام!

صدای آقای دکتر در اتاق پیچید و پناه از جا بلند شد و با لبخند جواب سلام دکتر را داد…

-چطوری پهلوون؟

لبخند تلخی زدم و فقط سرم را تکان دادم. پناه چند قدم پیش آمد و کنار تختم ایستاد:

-دکتر خدا رو شکر خوبه! داروهاشو سر وقت دادم و تبشم چک کردم … دکتر پیاده روی هم کرده، غذا هم یه وعده اونم ظهر یه کوچولو سوپ دادم بهش. دیگه عرضم به حضورتون دستشویی هم رفته…

دکتر با لبخند منتظر ایستاد تا صحبت هایش تمام شود و بلافاصله با لحنی پر از خنده گفت:

-عجب…

رو به من ادامه داد:

-قدرشو بدون پسر!

دهن باز کردم چیزی بگویم که پناه گفت:

-نمی دونه که… همش بد اخلاقی می کنه!

دوباره دهن باز کردم خواستم حرفی بزنم که دکتر در جواب پناه گفت:

-بد اخلاقی هاش عوارض بی هوشی…یه چند وقت باید تحملش کنی!

دیگر سعی نکردم در بحثشان شرکت کنم… زل زدم در دهان پناه که شانه ای بالا انداخت :

-آقای دکتر آخه جز من کی تحملش می کنه؟!

اخمی کردم و منتظر ایستادم تا نگاهم کند. به محض اینکه چشم در چشم شدیم چشم غره ای رفتم و به دکتر خیره شدم که با دقت بخیه هایم را چک می کرد.

پناه

-یادت نرفته که بعد از عمل چه چیزایی بهت گفتم؟

-نه دکتر، خوب یادمه!

-پس در اسرع وقت انجام بشه ها؟!

از شرم سرم را پایین انداختم و دستی به گونه های گُر گرفته ام کشیدم و به قدم های دکتر که کم کم از من دور می شدند چشم دوختم. موهای روی پیشانی ام را کنار زدم و به سمت صندلی عقب گرد کردم. هنوز کامل ننشسته بودم که صدای نوش آذر با لحنی پر گلایه در اتاق پیچید:

-این دری وریا چیه جلوی دکتر می گی؟ انگار رسما قصد کردی خودتو ببندی به من! هان؟

روی صندلی خودم را جا به جا کردم و با خونسردی گفتم:

– فکر بدی هم نیست!

عصبی نفسش را بیرون فوت کرد و گفت:

-پاشو جمع کن برو… زنگ می زنم یکی از رفیقام بیاد پیشم.

بدون آن که فکر کنم و بدون آن که در رفتارم تغییری ایجاد کنم… سعی کردم باز هم خونسردانه جوابش را بدهم:

-اولا اینکه من از تو دستور نمی گیرم تا هر وقت بخوام اینجا می مونم! دوما اگه رفیق فابریک با دوست جون جونی ای داشتی الان من اینجا نبودم. هر جور شده پیدات کرده بودن…

اخم هایش بیشتر در هم گره خوردند و لبش را تر کرد و گفت:

-چی تو سرتِ؟ چه نقشه ای کشیدی برام؟ فقط راستشو بگو!

شانه ای بالا انداختم و لبخند زدم:

-باور کن من هیچ قصد بدی ندارم. نه دنبال اینم که آویزونت بشم، نه می خوام برات نقشه ای بکشم. حتی نمی خوام ناراحتت کنم! من ازت خوشم اومده! چند وقته ذهنم درگیرته. دیشبم بعد از دو روز از اتاقم زدم بیرون… از فشار گرسنگی و افکار تلخم پناه اوردم به دل خیابون. رفتم ساندویچی آخرای غذام بود از شیشه رو به روم دیدم افتادی روی زمین. بخدا…! به جون پیام همه ماجرا همینِ! الانم اگه ناراحتی از بودنم ، اگه معذبی، چمی دونم هر چی، بهم رو راست بگو …می رم!

نگاهش را از من گرفت و با کرخی و بی حالی کف دست هایش را روی تخت گذاشت… سر گرداند و دوباره نگاهم کرد.

-چرا به اینا گفتی نامزدمی؟

پاهایم را روی هم انداختم و کمی به جلو خم شدم و دست هایم را در هم گره کردم و روی زانوانم گذاشتم.

-من نگفتم نامزد کسی هستم! گفت نسبتتون گفتم از آشناهاشون هستم… همین!وقتی دیدن نگرانتم و اونجوری بی قرار پِی کار هات رو گرفتم گمون بردن نامزدت باشم.

چشم هایش روی هم رفت و همان جوری که تخت خوابیده بود گفت:

-کمک تو نجاتم داد. یه خورده حسابای دیگه ای با این دنیا داشتم ، دوست نداشتم به این زودی بمیرم… هر چند مُردن آرزومه! ازین که نمیرم می ترسم.

فکر می کنم الآن تشکر کرد! تشکر کرد اما به روش مخصوص به خودش!

نخودی خندیدم و از روی صندلی بلند شدم و صندلی را با خود تا نزدیکی تخت نوش آذر حمل کردم.بلافاصله بعد از نشستم از گوشه چشم نیمه بازش به من خیره شد و لبخند زد:

-باز پرو شدی؟

خندیدم و به جلو خم شدم و دستش را گرفتم:

-من همیشه پرو ام… اون چند ساعتم که ساکت بودم خواستم تجدید قوا کنم!

لبخندش دندان نما شد.

پنجه ام را بین انگشت هایش گره کردم. هیچ واکنشی نشان نداد… حتی اینکه اندازه یک لحظه دستم را بگیرد. از نبض آرام و ملایم دستش فهمیدم در دلش چه خبر است، هیچ خبر! انگار در دلش برف سنگینی باریده بود… سردِ سرد… بی جان و بی حال! هر چقدر دست هایش گرما داشت بر عکس قلبش در سوز و سرما یخ زده بود انگار…

سرم را کنار پهلویش روی تخت گذاشتم و به چهره اش نگاه کردم. به سقف اتاق زل زده بود و سیب گلویش انگار محسوس تر از قبل بالا و پایین می شد.

دلم می خواست بپرسم:

-به چی فکر می کنی؟

بپرسم:

-این چه بغض سنگینیِ که اینجور راه نفس هاتو تنگ اورده؟

بپرسم:

-میزاری کنارت باشم؟

اما سکوت کردم و از جا بلند شدم :

-یکم دیگه می رم برات از بیرون غذا میارم. دکتر گفت می تونی غذای سبک بخوری.

از گوشه ی چشم نگاهم کرد و گفت:

-گرسنه نیستم!

با دلخوری نگاهش کردم و گفتم:

-حالا گرسنه باشی یا نباشی یه کاسه سوپ که دیگه این حرفا رو نداره. غذای بیمارستان رو دوست ندارم بخوری! ظهری یه کم از نهارت خوردم اصلا از دست پختشون خوشم نیومد!

هیراب

به شماره پناه بین مخاطبین گوشی موبایلم زل زده بودم. باید خبرش می کردم اما چه جور می گفتم که نگران نشود؟ مثلا بگویم ندا یک تصادف جزئی کرده ، پیام به تو احتیاج دارد بعد بیاید اینجا و ببیند تن بی جان ندا را؟ نه ، نه ! فکر خوبی نیست… به غزاله زنگ بزنم ؟ به غزاله بگویم که خبرش کند؟ نه ، نه! غزاله یک سر دارد و هزار سامان!

یکباره گوشی در دستم شروع به لرزیدن کرد… MASIH

-بله؟

-الو سلام هیراب!

آه کشیدم:

-سلام. چه خبر؟

-تو چه خبر؟ پیام در چه حالیه؟ بچه هاش؟ ندا؟

سر گرداندم و پیام را دیدم که ایستاده بود کنار شیشه بزرگICU و به نقطعه ای نامعلوم زل زده بود:

-پیام یکم آشفته ست، بچه هاشم رفتن خونه پیش خاله شون . ندا هم که …

سکوتم را که دید با نگرانی پرسید:

-زنده ست؟

لب هایم را روی هم فشار دادم و گفتم:

-آره، اما با مرده ها هیچ فرقی نداره! سه روز تو کما بوده بعد از عملم که دیروز صبح به هوش اومده اون قسمت تخریب شده مغزش رو که برداشتن تکلمش رو از دست داده… نخاشم که آسیب جدی و غیر قابل بر گشت دیده. دکتر ظهری آب پاکی رو ریخت رو دست پیام و مامان بابای ندا! خوب بشو نیست… آسیب هایی که دیده جبران بشو نیستن. گفت اگرم بشه کاری کرد حالا حالا نمیشه!

مسیح کمی مکث کرد و بعد نفسش را عصبی در گوشم فوت کرد:

-پیامِ بدبخت! حالا چی میشه؟

-می خواستی چی بشه؟ ازین بدتر چی می خواد بشه؟

-به پناه گفتین؟

آب دهانم را با گره پایین دادم و گفتم:

-نه هنوز !

با بی حوصلگی و حالی نه چندان بهتر از من نجوا کرد:

-کاری داشتی بگو. به پیامم بگو اون گوشی لامصبش رو روشن کنه آدم دلش هزار راه نره…خداحافظ!

-خدافظ…

از روی صندلی بلند شدم و به سمت پیام رفتم. با شنیدن صدای پاهایم به سمتم چرخید و تلخ و آرام لبخند زد.

-کی بود؟

دستم را بین دو کتفش گذاشتم و گفتم:

-مسیح بود… بسه دیگه بیا بشین!

پاهایش توان راه رفتن نداشتن. از دیشب تا الان یک بند سر پاست و زل می زند به در و دیوار. کاش حرفی میزد… چیزی می گفت دلش را آرام می کرد!

روی صندلی نشست و نفسش را انگار آسوده کرد. با دو دلی نگاهش کردم:

-می دونم دوستش داری اما اینجوری خودتو نابود می کنی و برای اون فایده نداره!

انگار همین یک جمله کافی بود برای شکستن استقامتش و باز شدن لب هایش از هم… پوزخند زهر آگینی کنج لب هایش نشست:

-این همه بی تابی فقط به خاطر دل بی تاب بچه هامِ… همین!

سری به طرفین تکان دادم و گفتم:

-انقدر تلخ نباش. زنته! شیش هفت سال باهات زندگی کرده! چرا اینجوری ازش دلگیری پیام؟… هر کسی یه اخلاقی داره! این بنده خدام که…

نگذاشت بیشتر از این ادامه بدهم:

-شیش هفت سال اسیرش بودم…

در چشم هایم خیره ماند و مردد گفت:

-شیش هفت سال سرکوفت شنیدم… تیپا خوردم! خورد شدم… تو راست می گی زنمه! چون زنمه سه_ چهار روزِ دارم توی خاطراتمون می گردم دنبال یه روز خوش! یه دقیقه حال خوب! هیراب نیست، هر چی بیشتر خاطراتمونو کند و کاو می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که ندا الان داره تاوان چی رو پس می ده! بعد می گم نکنه من آه کشیدم؟ می گم نکنه بخاطر من …؟ … هیراب تو نمی فهمی! الان حتما فکر می کنی چون اینجوری تصادف کرده و توی این حال روزِ می خوام از سر خودم بازش کنم اما به ارواح خاک خانم جانم، به جان پناه که می خوام دنیاش نباشه اینجوری نیست. اونشب که دست بچه هامو گرفت و عزم جزم کرد برای چزوندن من، بهش گفتم نکن این کارو… گفتم راضی نیستم منو ول کنی اینجا بری اراک خوش گذرونی! گفتم ندا منم آدمم! شب تا صبح صبح تا شب جون می کنم برای تو و بچه هامون …

عصبی کف دو تا دستش را به هم مالید و به پشتی صندلی تکیه زد ادامه داد:

-دعوامون شده بود قبل از اینکه شال و کلاه کنه و راه بیوفته!

پرسیدم:

-دعوا برای چی؟

مکثی کرد و گفت:

-سر مسائل زناشویی… اوایل نمی ذاشت زیاد بهش نزدیک بشم! هر بار یه جوری دل زدم می کرد. نزدیک پنج ماه بود که کاملا سرد شده بودیم اما اینبار من میل و رغبتی بهش نداشتم! خودت رو بذار جای من، می تونی با کسی رابطه برقرار کنی وقتی که ذهنیتت از حضورش فقط توی فحاشی هاش و تحمت هاشو دو به هم زنی هاش شکل گرفته!؟ وقتی که بهش احتیاج داری پست می زنه و وقتی خسته ای آغوشش رو می خوای سر کوفتت می زنه و وقتی غمگینی مدام نمک رو زخمت می پاشه! خیلی خستم هیراب! خیلی!

سرش را در پشتی صندلی بیشتر فرو برد و چشم هایش را روی هم گذاشت…

آهی کشیدم و انگشت های دستم را از بین موهایم رد کردم…

غزاله

آب دهانم رو به سختی قورت دادم و به رخت خواب خالی از جسم مادرم با بغض خیره شدم… نمی دانم چند ساعت بود که بین چهار چوب در اتاق ایستاده بودم و جای خالی اش را بر انداز می کردم. خدا را شکر آسایشگاهش خیلی دلباز تر از خانه مغموم و نفرین شده خودمان بود! اما دلم از تنهایی می گیرد!تنها بودم و تنها تر شدم!

به سمت رخت خواب ها رفتم و جمع شان کردم. دیگر به آن ها احتیاجی نبود…

خسته بودم، گرسنه بودم، بی حوصله بودم اما یک خلوار پارچه از همه رنگ و از همه نوع روی سرم ریخته بود که باید مدل به مدل دوخته می شدند. به سمت یخچال رفتم و یک تکه نان خالی از جا نانی برداشتم و شروع کردم به سق زدن. این دو روز که کار نکرده بودم دستم خیلی خالی شده بود… در یخچال فقط یک قوطی نصف و نیمه رُب بود و یه تنگ پلاستیکی آبی رنگ پر از آب ،یه شیشه آب لیمو… همین!!

نشستم و شروع کردم به پهن کردن پارچه برای بُرِش. دستم به کار نمی رفت . می ترسیدم! از اینکه کسی از روی دیوار وارد خانه شود می ترسیدم… از اینکه از تنهایی دیوانه شوم می ترسیدم…

قیچی را کنار دفتر اندازه گیری گذاشتم و گوشی مبایلم را از روی میز چرخ خیاطی ها برداشتم.

به پناه زنگ بزنم ؟ … نه ! به هیراب؟ نه! دلم شنیدن صدای کسی را می خواست کسی که زنگ بزند و اسمم را صدا کند! اما افسوس که حتی خودم هم نمی تونستم با این باقی مانده اعتبار سیم کارتم به جایی زنگ بزنم!

گوشی را سر جایش گذاشتم و در دلم نجوا کردم:

-خدایا! این حال بدو خوب کن، خدایا صبر بده! …

قیچی به دست شروع کردم به بریدن از روی الگو هایی که با سوزن ته گرد روی پارچه ثابت کرده بودم…

در اعماق افکارم فرو رفته بودم و مقابل چشم هایم پارچه ساتن شیری رنگ بود و چیزی که می دیم چشم های سرخ پدرم بود. چشم هایی که از شدت نعشگی بیرون زده بودند! به جای صدای به هم خوردن لبه های قیچی صدای سرفه های خشکش را می شنیدم. انگار فین فین هم می کرد… متنفرم ازش! متنفر! تنفر بابت کتک هایی که در خماری به من و مادرم می زد کم است!؟ تنفر بابت بی حرمتی های دوست و آشنا و فامیل و همکلاسی بابت حضور او در زندگیمان کم است!؟ تنفر بابت حسرت هایی که روی دلم گذاشت و کار هایی که می توانست بکند اما نکرد کم است!؟ تنفر بابت بلایی که سر مادرم آمد کم است!؟…

کلافه بین موهایم چنگ زدم و قیچی را روی زمین پرت کردم و از کنار پارچه ها بلند شدم…

-خدایــــــــــــــــــا …

دویدم… باید فرار می کردم!اما از چه چیزی؟ از خودم ؟از خاطراتم؟ از گذشته ام؟ از بلاهایی که سرم آمد؟

در را باز کردم و درحیاط دویدم. تاریک بود و خوف ناک . همش چشمم به دیوار ها بود و همان جور که ،از شدن اشک حلقه شده در چشم هایم، دیدم تار شده بود مطمئن میشدم که کسی روی دیوار نیست…

-می ترسم خدا! خدایا می ترسم!

انگار کسی قلبم را در مشت هایش فشار می داد و من بی اینکه خودم بخواهم روی سینه ام چنگ می زدم و از شدت بغض آزار دهنده گلویم، تنم می لرزید و بلاخره مقلوب بغضم شدم و در حالی که به زانو در میامدم ناله کردم:

-چرا؟ چرا اینکار ها رو باهام کردی خدا؟ مگه من بنده تو نبودم!؟ مگه نمی گی از رگ گردن به من نزدیک تری ؟ خب پس کوشی؟ کجایی؟ بگو دیگه!؟ بهم یه چیزی بگو!… تو رو به خوبات قسم می دم یه چیزی بگو خدا… دارم می میرم دیگه! چرا یهویی جونمو نمی گیری؟ دیگه نمی خوام زنده باشم! می فهمی منو آی خدا؟ می خوام بمیرم! ب – می –رم!

هق هق می کردم… روی زمین چنگ می زدم… صدایش می کردم اما دلش برایم نسوخت. هیچ کاری برای آرام کردنم نمی کرد! قسمش دادم اما به من اهمیتی نداد!

-خیلی ازت دلخورم خدا!

پناه

نور مورب خورشید از دریچه پنجره ی اتاق تابیده بود. صدای گنجشک ها محوطه بیمارستان را روی سر گذاشته بود. دکتر برای بار آخر بالای سر نوش اذر حاضر شده بود. نوش آذر هم با همان چهره در هم و اخم های همیشگی چشم به ساعت رو به رو دوخته بود…

-…خیلی خب، پس برید صندوق و بعد از اون برید به امان خدا…

لبخند زدم و سری به نشانه تشکر تکان دادم و با متانت گفتم:

-خیلی ممنون از کمکتون دکتر!

دکتر تنها لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. طبق گفته دکتر برگه ی تصفیه حساب را بردم صندوق و تهتمه کارتم را کشیدم بابت پرداختِ هزینه های بستری! نگاهی به باقی مانده حساب انداختم. هفت هزار تومان… زیر لب به خودم توپیدم:

-فدای سر نوش آذر…گِناس!

به اتاق برگشتم… نوش آذر بدون کمک من نشسته بود لبه تخت و لام تا کام چیزی نمی گفت… فقط اخم کرده بود و چشم هایش را از هر چشمی می دزدید و فقط ساعت را می پایید…آرام به سمتش رفتم و نجوا کردم:

-بریم؟

سر برداشت و بدون آن که نگاهم کند به کاپشن روی میز کنار تخت چنگ زد:

-آره بریم…

لباس هایش را تا کرده بودم و در پلاستیک روی یخچال کوچک اتاقش گذاشته بودم. بر داشتم و گفتم:

-بذار، راه نیوفت تا کنارت مراقبت باشم.

برای اولین بار، بدون چشم غره و جواب سر بالا، در همان عالم هپروتش، منتظر ایستاد.

زیر بازویش را گرفتم و آرام آرام از اتاق، سالن بیمارستان ، محوطه و پارکینگ بیرون زدیم.

نمی دانم چرا حرف نمی زد! نمی دانم چرا انقدر بهم ریخته بود! چیزی نپرسیدم و پایم را روی پدال گاز فشردم:

-الان کجا برم؟

-کوی شهید با هنر… مجتمع مسکونی غنچه،بلدی؟

لبخند دندان نمایی زدم و گفتم:

-آره، چه جالب!

-چیش جالبه؟

راهنما زدم و گفتم:

-اینکه تو این سر شهری و خونه من اونسر شهر!

پوز خندی زد و دستی روی پیشانی اش کشید…

-ببریم خونه… میری؟

لب هایم را تر کردم و گفتم:

-آره، باید برم دوش بگیرم، به خودم برسم، عینکای ته استکانی بزنم، چادر و چهار قد کنم، بعد از ظهر برم برای یه امر خیر!راستی میشه ازت یه خواهش کنم؟

سرش را به سمتم گرداند و با بی حوصلگی گفت:

-بکن؟

مردد نگاهش کردم و با دو دلی گفتم:

-میشه ماشینتو تا شب بهم قرض بدی؟ راس ساعت نه شب برات میارمش!

چشم هایش خندید اما ظاهر تلخش را نمی باخت:

-نمی زنیش که به درو دیوار؟

اخمی کردم و با لحنی دلخور اما طنز گفتم:

-نه خیر نمی زنمش! اما خب کارِ یه بار دیدی درو دیوار زدن به من!

چشم هایش بیشتر خندید … جوری که لب هایش هم کمی رنگ گرفتند و گوشه ی چشم هایش چین افتاد:

-خیلی خب… ببرش! تا هر وقتم خواستی پیشت باشه. من که تا چند روز نمی تونم از خونه در بیام!

شانه ای بالا انداختم و گفتم:

-نه ممنون ، فقط همین یه امروز !

سری تکان داد و آرنجش را به در تکیه داد و وزن سرش رو روی مچ دستش انداخت و دیگر تا خود خانه لب از لب باز نکرد. در آسانسور ایستادیم که دستش رو پیش برد و دکمه پنج را فشرد. به سمتش چرخیدم و با لبخند گفتم:

-خونه ت مجردیِ دیگه!

پیشانی اش را خاراند و لبخند موزیانه ای زد:

-آره… چطور؟

شانه ای بالا انداختم به سمت آینه آسانسور چرخیدم… همان طور که خودم را بر انداز می کردم گفتم:

-خدا به داد برسه! پیشا پیش بگم ها ؛من بیام ببینم بوی جوراب میاد جلو در الفرار!

بلاخره طلسم امروز شکست و خندید…

-دیوونه!

در آسانسور باز شد و پشت سرش در حالی که بازویش را گرفته بودم وارد راهرو شدیم. ساختمان مجللی نبود اما در محله ی خوبی بود و نسبتا تمیز بود.

بلاخره جلوی در شکلاتی ایستاد. بالای در را نگاه کردم. واحد پانزده…

کلید درون قفل در سه بار چرخید و بلاخره در باز شد.

خدایا خودم را سپردم به دستت از بوی گند جوراب و پوست تخمه وسط پذیرایی و آشغال های جمع شده و بو گرفته و کوه های ظرف در انتظارم!

-بیا تو…

با کنجکاوی به داخل خانه چشم دوختم. کمی تاریک بود… انگار پرده ها را کشیده بودند.

پشت سر نوش آذر وارد راهروی ورودی شدم و پشت سرم در را بستم… بو کشیدم! بوی جوراب و زباله نمی امد. از راهرو بیرون رفتم. درست در پذیرایی و نشیمن بودم… مبل های قرمز و مشکی و میز مشکی و عسلی های مشکی و فرش های تخته مشکی با گل های کرم و گردویی… کانتر دکور شده و آشپزخانه رو به رویم هم پر از کابینت قرمز و مشکی بود…

بر خلاف تصورم خبری از پوست تخمه و کالباس گندیده روی کانتر یا میز نبود.

نوش آذر خودش را روی مبل انداخت و نفس عمیقی کشید…

-آخ… بلاخره نجات پیدا کردم ازون چهار دیواری وحشتناک.!

به سمت آشپزخانه رفتم.

-آره ، خدا رو شکر!

وارد آشپزخانه شدم. روی ظرف شویی یک استکان بلور عجیب غریب بود و چهار تا بطری که رویش نوشته شده بود ” آبسولوت “…

یاد حرف دکتر افتادم… الکل! کبد!…

نفسم را کلافه فوت کردم و از پلاستیک درون دستم دارو های نوش آذر را بیرون کشیدم و روی کانتر گذاشتم:

-کپسولات رو سر وقت بخور. یادت نره تقویتیاتو با غذا بخوری. زودم نخوابی بیام زنگ بزنم زابرات کنم.

نوش آذر

با قدم هایی بلند به سمت پرده ها رفت و آرام کنارش زد. ایستاد و ساعت روی مچش را نگاه کرد:

-ببین ساعت یازده شده… می رم خونه. ساعت دوازده به بعد منتظرم باش برات نهار میارم.

از روی مبل آرام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. دستگیره را در چنگم گرفتم و قبل از چرخاندش به سمت پناه نیم نگاهی انداختم.

-لازم نیست. به اندازه کافی تو دردسر افتادی!

هر چند تا این لحظه حتی از او درست و حسابی تشکر نکرده بودم اما از حرفی که زدم بی دلیل پشیمان بودم!

لبخند بزرگی روی لب هایش نشاند… چرخیدم و به چشم های درشت و عسلی رنگش زل زدم. خستگی از چشم هایش می بارید اما باز رو به رویم ایستاده بود…

-اصلا همچین چیزی نیست. درسته حالت بد بود اما اینکه تونستم پرستارت باشم خیلی تجربه خوبی بود!

چشم هایش را از من گرفت و سر گرداند. انگار دنبال چیزی می گشت. چشم چرخاند تا اینکه روی میز تلفن ثابت ماند. دوان دوان به سمت میز تلفن رفت و خودکار مشکیِ درون قلمدان قرمز رنگ را برداشت و در دفتر تلفن شروع کرد به نوشتن چیزی:

-این آدرسم… اینم شماره همراهم…

سرش را بلند کرد و در حالی که دفترچه و خودکار را روی میز می گذاشت گفت:

– کاری پیش اومد بهم زنگ بزن. محض احتیاط آدرسمم برات گذاشتم. خب دیگه من می رم! راستی با اجازه ت شماره خواهرتو از توی گوشیت برداشتم. الان تو راه بهش زنگ می زنم و می گم اوردمت خونه که بیاد پیشت تنها نباشی.

چیزی نگفتم… در جواب تمام حرف هایش ، نگرانی هایش، محبت هایش سری تکان دادم و وارد اتاقم شدم…

در را بستم و لنگ لنگان و با کمری خمیده به سمت تختم می رفتم.

بلند گفت:

-اگه فکر می کنی خوابت می ره یا اذیت میشی بخوای پاشی درو باز کنی من کلیداتو از رو در بردارم ببرم؟ زاپاس که داری؟

لب هایم را تر کردم و همانجور که کاپشنم را آرام و با احتیاط از تنم بیرون می کشیدم بلند گفتم:

-ببر کلیدا رو… مسکن خوردم شاید خوابم سنگین بشه!

جواب داد:

-مراقب خودت باش، فعلا خداحافظ!

کمی بعد صدای بسته شدن در درون خانه پیچید.

لبه تخت نشستم… با هزار بدبختی و تقلا و جا به جایی روی تخت دراز کشیدم. زیر لب “آخی” گفتم و چشم هایم را روی هم گذاشتم.

فکر می کردم. به این دو روز ! به این که اگر پناه نبود چه بر سرم می آمد؟ به اینکه از بین این همه آدم چرا پناه؟

دستم را زیر سرم جا به جا کردم و چشم هایم را باز کردم. خیره شدم به زیر سیگاری پر از ته سیگارم.

فکر می کردم… به این دو روز! به این همه محبت پناه… به اینکه هر چقدر هم که تلاش کنم نمی توانم کتمان کنم که امروز صبح حالم خراب بود از اینکه دیگر قرار نیست ببینمش!

تا گفت می آیم حالم خوب شد! دلنگرانی ام پر کشید اما بازم کج خلقی می کنم با این دختر خوش قلب و آرام…

طاق باز خوابیدم و به گچ بری بالای سرم زل زدم… فکر می کردم، به این دو روز! چرا با این همه بدخلقی و نمک نشناسی یک بار هم از من دلگیر نشد؟ چرا؟ مگر چقدر مرا دوست دارد که نجوا می کند: ” تو عشق اولم شدی”…؟؟؟

چشم هایم را روی هم گذاشتم و نجوا کردم:

-تو چقدر برام آشنایی گیس دراز! آرامشت… محبتت! تو شبیه کی هستی که منو انقدر توی خودم فرو بُردی؟

پیام

با تکان دادن گردنم صدای محیبی در سرم پیچید… پشت گردنم دستی کشیدم و چشم هایم را از هم باز کردم. هیراب کنار دستم چورت می زد و از ته سالن صدای قدم هایی که با کفش پاشنه بلند زنانه برداشته می شد به گوش می رسید. کمی به جلو خم شدم و سر گرداندم برای دیدن صاحب قدوم…

خاله فریبا بود.مادر زنم! مادر زن آرام منطقی ام! تنها کسی که در این دنیا طرفدار من و درد هایم بود!

از جا بلند شدم و لبخند کمرنگی روی لب هایم نشاندم:

-سلام خاله…

-سلام پیام جان. بمیرم چقدر رنگ و روت زرده … چیزی خوردی؟

به چهره پُر و اندام درشتش نگاهی انداختم و سری به نشانه مثبت تکان دادم:

-خوردم، دستت درد نکنه! چرا اومدین؟ من بودم که؟

سری به طرفین تکان داد و گفت:

-از وقتی اوردنش بخش دلم مدام شور می زنه گفتم بیام ببینم چجوره! به هوش اومده؟ حرکتی ؟ چیزی؟

سرم را پایین انداختم و با لحنی دلگیر و در هم گفتم:

-به هوش اومده . اما فقط چند دقیقه،اصلا متوجه هیچی نیست! میشناسه اما واکنشی نمی تونه نشون بده… حتی توی اجزا صورتش هم نمی تونه تغییری بده!

حرفم تمام نشده بود که صدای هق هقش تنم را لرزاند… در دلم گفتم:

– خدا برای هیچ مسلمونی پیش نیاره! بیچاره خاله فریبا!

با گوشه روسری قهوه ای رنگش اشک هایش را پاک کرد و نالید:

-کدوم اتاقِ؟ می شه دیدش؟

متاثر گفتم:

-همین اتاق رو به رو. اما نمیشه برید داخل. دکتر دستور اکید داده که خسته ش نکنیم و بدون اجازه وارد اتاقش نشیم.

-چرا؟ توی بخشِ دیگه!چرا نرم تو؟

جلو رفتم و دستش را گرفتم و آرام گفتم:

-الهی قربون شکل ماهتون ،بیاید بشینید دکتر ساعت دوازده ظهر میاد. اومد می ریم داخل خب؟ الان بردنش عکس و سیتی اسکن گرفتن ازش کلی خسته شده…

با اجبار من روی صندلی نشست…

اب بینی اش را بالا کشید و نجوا کرد:

-پیام بیا بشین باهات حرف دارم..

انگاربا این لحن آشفته اما جدی خاله بند دلم تکان خورد. کنارش نشستم و با چهره ای در هم و ابرو های گره خورده پرسیدم:

-چیزی شده؟

آب بینی اش را مجددا بالا کشید و به سمتم چرخید… دستش را روی دستم گذاشت و گفت:

-پیام خیلی وقت بود می خواستم باهات حرف بزنم. هیچکس توی زندگی هیچکس نیست و زندگی خصوصی هر کسی مختص خود اون شخصه… اما وقتی پای زندگی دو تا بچه معصوم وسطِ، باید با کمک بقیه تصمیم جدی گرفت. اول به سولام جواب بده! مثله همیشه که درد و دل می کردی برام و گله و شکایتاتو از ندا رو پیشم می اوردی یا تلفنی ازم می خواستی که نصیحت کنم ندا رو… اینبارم بی شیله پیله پای حرفام بشین… خب؟

گیج و منگ سرم را تکان دادم:

-سر تا پا گوشم خاله جان… بفرمایید؟

سرفه ای کرد و در حالی که سعی می کرد بغضش را کنترل کند گفت:

-می دونم توی زندگی با ندا اذیت شدی! راستش ندا کلا از بچگیش با کسی نمی ساخت! قبلا هم بهت اینو گفتم. ندا زبونش نیش داشت. همبازی هاش انگشت شمار بودن. توی سن دبیرستان هم که رسید دیگه بدتر شد… با دخترای مدرسه دهن به دهن می ذاشت و مدام درگیری درست می کرد! امان از روزی که اتو از کسی می گرفت… بردیمش مشاوره… چند جلسه رفت گفت خوب شدم… خوبم دیگه! ۱۷ سالش بود و تازه دیپلم گرفته بود که خانم جانت خدا بیامرز پا پیش گذاشت واسه ندا. حالا سوالم از تو… تو ندا رو دوست داشتی؟ اصلا دیده بودیش؟ اصلا آشنایی داشتی باهاش؟

آه کشیدم:

-نه خاله … هیچ حسی نسبت به ندا تو دلم نبود چون زیاد ندیده بودمش جز یکی دوبار توی اعیاد وقتی اومده بودین خونه خانم جان.

سری تکان داد و گفت:

-ندا هم تو رو دوست نداشت. ندا هم یکی دو بار تو رو دیده بود… می دونستم اگه بگم آره دختر بدم بهت زندگیتون به جاهای باریک می رسه چون دخترم دهن بین بود عقلش به چشم هاش بوده و فقط نوک دماغش رو می دید! با این حال باز گفتم تو مرد خوبی هستی! دخترمو خوشبخت می کنی… خوشبختش کردی؟

بین موهایم چنگ زدم با بغض عجیبی گفتم:

-به خاطرش همه کاری کردم. به خاطر اینکه دوستم داشته باشه، بخاطر اینکه زندگی با منو بخواد از همه کس و کارم گذشته م… حتی از خواهرم!

با سر اشاره کردم به هیراب که نشسته خوابش برده بود.

-حتی از بهترین دوستام… می بینی خاله؟ دخترت اینا رو ازم گرفت. می بینی چه جور پا به پام به هوای دخترت، زن رفیقش بیدار بوده که حالا بی هوش شده؟ اون هم نشسته؟؟!

اینبار خاله آهی کشید و گفت:

-از تو گله می کرد. اما گله نا حق! هر چی می گفتم دختر تو چته چرا آزارش می دی گفت نه… اون منو آزار میده! ازین خبر دارم که این آخری ها دل خانم جانتو شکست و با بی محلی و بی احترامی کاری کرده بود که دیگه خونتون نیاد… پیام سوال آخرم ازت اینه که تو فکر می کنی من باعث این رفتاراش شدم؟

با لحنی دلگیر و پوزخند روی لبم گفتم:

-خاله شما به این مهمون نوازی! به این با درایتی چرا همچین حرفی می زنی! ندا خودش نمی خواد آدم خوبی باشه وگرنه…

میان حرفم پرید و گفت:

-بیا واقع بین و منطقی باشیم. بدون ترحم! بدون منظور دنبال راه چاره باشیم! تو الان ۲۶ سالته… یه مرد جوونی! مراقبت از دو تا بچه و یه زن علیل کار سختیِ. ازت یه خواهشی دارم فقط تو رو جان پناه، تو رو جان بچه هات که می دونم اگه تا حالا کنار بچه من موندی به خاطر اوناست قسمت می دم بی هیچ حرفی خواهشم رو قبول کن…

-خاله من…

-هیـــــــــــــــــــس… قبول می کنی تا بگم؟

ناچار سر تکان دادم:

-هر چی شما بگید…

انگشت اشاره اش رو بالا آورد و گفت:

-بگو به جان پناه؟ بگو به جان بچه هام؟

آب دهنم را مضطربانه قورت دادم و گفتم:

-به جان پناه ،به جان بچه هام هر چی بگید قبول می کنم!

بغضش ترکید و با همان صدای گرفته و چشم های اشک آلود نالید:

-برو خونه دست بچه هاتو بگیر برو… نمی خوام بیشتر از این بابت ندا آزار و اذیت بشی! ندا رو خودم نگهداری می کنم فقط چند وقت یه بار بیا بهش سر بزن و بچه ها رو بیار ببینیم!این بهترین کارِ! با حاجی هم حرف زدم. اونم همین نظرو داره. توی این بحرانی که پیش اومده، توی از قضا و قدر ، بهترین حالتی که میشه انجام داد همینه!…

قلبم برای چند لحظه با ریتمی به هم خورده می تپید … لب هایم خشک شد و انگار تمام تنم بی حس شد… نجوا کردم:

-خاله؟ ندا زنمه… ما قسم خوردیم تو خوب و بدمون کنار هم باشیم. این حرفا چیه؟ ندا مادر بچه هامه ! چرا فکر می کنید…

با صدای بلندش بین حرفم پرید:

-پیام… قسم خوردی خاله جانم! اون می خواست ازت طلاق بگیره چون دوستت نداشت! سرکوفت بهت می زد چون دوستت نداشت… چند بار با گریه و زاری زنگ زد گفت هر کاری می کنم نمی تونم دوستش داشته باشم… پیام ندا دوستت نداشت چرا نمی فهمی؟ این وسط این دو تا طفل معصوم فقط اذیت شدن… من فقط درد های زندگی مشترک شما رو به دوشم کشیدم. طلاقش نده! اما دیگه نمی زارم اینجوری خودتو شکنجه کنی! جان عزیزاتو قسم خوردی!… دیگه م هیچ حرفی نشنوم… یکم دیگه برو بچه هاتو بردار و برگرد شهرتون… خودم بچه مو نگه می دارم… خودم دنیاش اوردم خودمم نیاز باشه کفنش می کنم اما آه و ناله تو و بچه هات رو نمی خوام.راه دیگه ای هم نداره! اگه هست بگو تا همون کارو کنیم!

سر گرداندم و چشمم در چشم های بُهت زده هیراب قفل شد. بی شک گمان برده بود هنوز خواب است و چیز هایی که شنیده بود را باور نمی کرد… من نیز در ناباوری غرق می شدم! چه دو راهی سختی! چه حال بدی! چرا ندانسته قسم خوردم ؟ حالا اگه بگذارم و بروم در موردم چه فکر می کنند ؟ اگر بمانم و قسم بشکنم چه کنم؟

سرگرداندم و به خاله فریبا نگاه کردم… بغضم ترکید و چشم هایم پر از اشک شدن:

-خاله… این حرفا برای چیه آخه؟ من در قبال ندا مسئولم خاله. چه جور می تونم نادیده بگیرم و برم؟

اشک هایش را پاک کرد و گفت:

-بچه ت کلاس اولیِ… چند روزه مدرسه نرفته. گناه داره… بچه هاتو ببر و برس به زندگیت اما ندا همینجا بمونه. فکر کن عقدی! بیا بهش سر بزن اما اینجوری خودتو از نون خوردن و بچه هات رو از زندگی کردن ننداز… پاشو دردت به جونم… پاشو پسرم. من که حرف بدی نزدم. مسئولیت ندا با من ! تو که نمی تونی هم کار کنی و هم درس بخونی و هم بچه داری کنی و هم مریض داری؟ میتونی؟

نمی توانستم… دست تنها نمی توانستم! سرم را پایین انداختم و گفتم:

-نامردی نیست؟

خاله فریبا دستش را روی پایم گذاشت و نجوا کرد:

-نامردی اینه که بچه ت از درسش بیوفته خودت از زندگی و کارِت … نامردی اینه که من تنها و بیکار بشینم توی خانه و مسئولیت بچه م بیوفته گردن تو که خودت یه سر داری و هزار سامون…

سرم را بلند کردم و به هیراب نگاه کردم. انگار دلم می خواست او هم چیزی بگوید! نظری بدهد. حرفی بزند. اما فقط لبخند زد و سرش را یک بار آرام تکان داد.

این یعنی چه؟ یعنی تایید خاله فریبا؟ یعنی پاشو تا بریم؟

از کنار خاله بلند شدم و کنار هیراب نشستم. بی هیچ حرفی به صورتش خیره ماندم … نجوا کرد:

-فکر خوبیه! بد به دلت راه نده. بزرگتره، صلاحتو می خواد!

لب هایم به قدری خشک بودند که نمی توانستم هیچ جوابی بدهم. زبانم در دهانم قفل شده بود و قادر به تکان دادنش نبودم. همان لحظه دکتر از راه رسید…

ندا به هوش آمده بود اما نه حرفی، نه تکانی، نه واکنشی! دکتر می گفت هوشیاری اش را از دست داده و از اطرافش فقط ۶۰ درصد از اتفاقات را دستگیرش میشود می گفت عصب ماهیچه ها و اندام هایش از بین رفته و جز اجزای صورتش فعلا جای دیگری از بدنش فعالیتی ندارد…به چهره اش چشم دوخته بودم. چشم چرخاند و نگاهم کرد… انگار به یک غریبه نگاه می کرد. تلخ تر و سرد تر از قبل! سرگرداندم رو به مادرش، فقط اشک می ریخت و زیر لب ذکر می گفت لب تر کرد و بدون آن که نگاهم کند گفت:

-حاجی اس ام اس داد گفت داره بچه ها رو میاره…

رو به هیراب کرد و گفت:

-پسرم توی زحمت افتادی حلال کن این شب نخوابی ها رو…

هیراب به رسم احترام کمی خم شد و دستش را روی سینه اش گذاشت:

-ندا خانوم زن داداش ماست . کاری که از دستمون بر نیومد که! ایشالا خدا شفا بده!

خاله فریبا نگاهی کوتاه به بالا انداخت و زیر لب نجوا کرد:

-ایشالا…

پناه

شیر آب را بستم و حوله سفید رنگم را از بالای سینه دور تنم پیچیدم. حوله عریض و بلند سبز رنگم را دور موهایم پیچیدم و به ساعت نگاه کردم. ساعت دوازده و ربع بود. دمپایی های انگشتی ابری ام را به پا کردم و به سمت آشپزخانه دویدم… استانبلی قرمز و خوش عطرم حسابی دم کشیده بود… ذره ای از برنج خوش عطر شمالی را با سر انگشتم برداشتم و مزه مزه کردم… لبخندی از سر رضایت روی لب هایم نشست!

موهایم را همونجور با حوله آب گیری کردم و بدون سشوآر کشیدن به سختی توی کش پیچیدم … می دانستم دوباره سر درد می گیرم اما مشکلی نبود… باید می رفتم. حتما نوش آذر سشوآر دارد!

چادر حریر و مشکی رنگم را از درون چمدان زیر تخت بیرون آوردم. روی تخت گذاشتم و شروع کردم به پوشیدن لباس هایم… عطر خانم جان را زدم،همان عطر ارکیده سیاهِ اصلی که با هم از تهران خریده بودیم… همان عطری که از خانم جان یادگار مانده بود و فقط در موارد خاص از آن استفاده می کردم.

کت و شلوار مشکی رنگ و خوش دوختم را تن کردم و روسری ساتن مشکی با حاشیه ورساژ سر کردم و کفش پاشنه ده سانت مشکی ورنی پا کردم و کیف دستی ورنی مشکی دست گرفتم و چادرم را سر کردم…

در آینه به خودم نگاه کردم. نمی دانم چرا انقدر خنده ام گرفته بود! به چشم هایم سورمه زدم… از همان سورمه هایی که خانم جان با مغز گردو و بادام برایم درست کرده بود.

قابلمه غذا را برداشتم ، بقچه پیچ کردم و به سمت پارکینگ راه افتادم…

در خیالم مدام پدر نوران را تصور می کردم و با خود چک می کردم که اگه حرف زیادی زد و خواست ما را دست به سر کند چه گونه جوابش را محترمانه اما درست و حسابی بدهم!؟

یکباره چیزی توی دلم فرو ریخت…

وای خدای من! مسیح داماد شود؟ الهی قد و بالایش را در کت و شلوار دومادی بگردم! مسیح مهربان و شوخ من! مسیح را بفرستم حجله؟! دست بزنم و بخوانم برایش… نوران چقدر قشنگ شود با لباس عروس! عزیزم…

***

کلید را درون قفل در چرخاندم و آرام و بی سر و صدا به سمت کانتر رفتم… قابلمه را روی کانتر گذاشتم و به سمت در اتاق نوش آذر رفتم… چند ضربه به در کوبیدم و گوش چسباندم که ببینم صدایی می آید یا خیر…

-بیا تو…

لبخند زدم و دستگیره را چرخاندم. بین چهارچوب در ایستادم…

روی تخت طاق باز خوابیده بود:

-سلام!

با سلام من سرش را تکان داد و به من نگاهی انداخت. پوزخندی زد و گفت:

-محجبه شدی!!!

چادرم را از سرم برداشتم و وارد اتاق شدم…

-نه فقط برای چند ساعته. می خوام برم خواستگاری، خانواده عروس یه نمه…

بین حرفم آمد و گفت:

-اوه ، اوه… خودم دوهزاریم افتاد.

لبخند زدم و گره روسری ام را باز کردم…

-میگم سشوآر داری؟

سری تکان داد و با دست میز توالتش را نشانم داد:

-توی کشو اولی از بالا…

به سمت میز توالت رفتم و سشوآر قرمز رنگش را بیرون کشیدم. در دستم گرفتم و رو به نوش آذر گفتم:

-برات استمبلی درست کردم. گوشتم توش نریختم به هوای کبدت… سینه مرغ زدم اما حسابی خوشمزه شده. بیا بریم نهارتو بدم بعد موهامو خشک می کنم.

نوش آذر

نفسم را فوت کردم و به سختی نشستم. قبل از اینکه اقدام به ایستادن کنم ،به سمتم آمد و دستم را محکم گرفت و کنارم ایستاد:

-مراقب باش… آروم بیا!

از گوشه چشم نگاهش کردم و آرام گفتم:

-از بیرون یه چیزی می گرفتی… جای غذا درست کردن موهاتو خشک می کردی!

خندید و گفت:

-خسیس…

متعجب نگاهش کردم و قدم از قدم برداشتم:

-خسیس؟ چرا اونوقت؟

شانه ای بالا انداخت و گفت:

-خب خسیسی دیگه… من که می دونم پیش خودت چه فکری کردی!

بهت زده روی صندلی پشت میز نهار خوری نشستم و لاله گوشم را کشیدم:

-چه فکری؟

از روی آبچکان بشقابی برداشت و روی کانتر گذاشت.

-می ترسی سشوآرت با این همه مویِ تَر بسوزه…

لبخند زدم و گفتم:

-سِرِّ موهات چیه؟ چرا انقدر بلندن؟

همان طور که بشقاب را پر می کرد گفت:

-هیچی… دوست داشتم موهام مثله شخصیت کارتونی مورد علاقه م بشن! همین…

آب دهانم را قورت دادم و به بطری های روی ظرف شویی چشم دوختم… به یاد خودم افتادم. زمانی آرزو داشتم مثلِ مرد محبوب زندگی ام باشم… مثل نریمان! نجوا کردم:

-چند سالته؟

از درون یخچال ظرف ماست را بیرون کشید و گفت:

-بیست سال ناقابل!

من هم وقتی بیست سال داشتم، آدم خوبی بودم. مثل پناه… باز نجوا کردم:

-اسم و فامیلی کاملت؟

مکثی کرد . کاسه ماست و بشقاب را روی میز گذاشت و رو به رویم، روی صندلی مقابل نشست.

-اسمم پناه، فامیلیم رادمهر…

به نگاهش چشم دوختم و ابرو هایم در هم شد و با حیرت و کنجکاوی پرسیدم:

-چه نسبتی داری با مهندس رادمهر؟صاحب همون شرکتی که اولین بار همدیگرو اونجا دیدیم؟

سرش را پایین انداخت و دست هایش را گره کرد و روی میز گذاشت… سر برداشت و با لبخند گفت:

-یه نسبت خیلی دور! فقط فامیلمون یکیِ، وگرنه نه رفت و آمدی داریم نه حرف و حدیثی. نسبتمون یه نسبت خیلی دوره؛ یه زمانی نسبتمون خیلی نزدیک بود! اما خب دنیاست دیگه!

سری تکان دادم و قاشقم را برداشتم. به بشقاب نیم نگاهی کردم و بوی عطر غذا را در ریه هایم فرو دادم و مشغول شدم. خوشمزه بود! چسبید! بعد از مدت ها سیر شده بودم!میز را جمع کرد و قرص هایم را دانه دانه بخوردم داد.

به سمت اتاقم رفت و در را بست… هنوز چشمم به مسیری بود که پناه از آن گذشته بود که صدای زوزه سشوآر در فضای خانه پیچید.

از روی صندلی بلند شدم و با قدم هایی کوتاه و آرام به سمت اتاق رفتم. نمی دانم چرا اما وسوسه شده بودم برای دوباره دیدن موهای خرمن و خوش رنگش…

دستگیره را پیچوندم و از لابه لای دربه دنبال زاویه ای مناسب برای خیره شدن به موهایش می گشتم… موهایش!

زمانی که روی صندلی نشسته بود، موهایش با زمین مماس بودن…

خسته شدم از ایستادن:.

در را کامل باز کردم و به بی اهمیت بودنش تظاهر کردم… روی تخت نشستم و به تاج تختم تکیه زدم.

متوجه آمدنم شد. روسری اش را سر کرد و موهایی که از ریشه کنده بودند را در دستش جمع کرد و خم شد و دریچه سطل درون اتاق را برداشت اما چند لحظه مکث کرد! انگار چیز عجیبی در سطل دیده بود. گردن کشیدم تا بتوانم ببینم…

لبم را گزیدم و انگار بابت آن بسته ی تاخیری درون سطل از پناه خجالت کشیدم! موهایش را در سطل انداخت و درب سطل را انگار با غیض بر هم کوبید.

وقتی زیر چشمی از بین موژه هایم محو بافتن موهایش بودم، حس می کردم دست هایش می لرزد! در آن لحظه مطمئن شدم که این دختر دیگر به این خانه نمی آید.

از کشوی پا تختی، جعبه فلزی سیگارم را بیرون کشیدم. فیلتر سیگار را روی لبم گذاشتم و با فندک نقره ای روی پاتختی روشنش کردم. کام سنگینی از سیگار گرفتم و چشم دوختم به چشم هایی که خیره خیره از درون آینه ی روی میز توالت به من خیره بودند.

شانه ای بالا انداختم و با حرکت دست پرسیدم:

-چته؟

موهای بافته شده اش را بالای سرش جمع کرد و گفت:

-فیلیپ راث رو می شناسی؟

یک تای ابرویم بالا پرید و کام بعدی را از سیگارم گرفتم.

-اسمش آشناست! کی هست حالا؟

لبخند زد و روسری اش را روی سرش مرتب کرد…

-نویسنده و محقق اجتماعی. یه کتاب داره به اسم ارباب انتقام.

بی حوصله سیگارم را با کام سنگینی تا فیلتر سوزاندم و جواب دادم:

-خب که چی؟

-میگه” دست از جنگ با خودت بردار! به اندازه ی کافی ظلم توی این دنیا هست… اوضاع رو با قربونی کردن خودت از اینی که هست بدتر نکن!”

لب هایم را روی هم فشار دادم و ته سیگارم را در زیر سیگاری بلور روی پاتختی خاموش کردم. روی لب هایم زبان کشیدم و پوزخند زدم:

-چرا این حرف و می زنی؟

چادرش را از روی صندلی برداشت و آرام قدم برداشت و به سمتم آمد…

-دلیلی نداشت… دوست داشتم بدونیش! شاید یه روزی به کارت اومد!

روی تخت دراز کشیدم و آرنجم را زیر سرم گذاشتم…

-این دختره کی هست که قراره بری خواستگاریش؟

لبخند کمرنگی زد و گفت:

-نوران فائزی! گمون نکنم بشناسیش.

با شنیدن اسمش نیم خیز شدم و این حرکت ناگهانی باعث شد درد در تنم بپیچد، اما حفظ ظاهر کردم و بُهت زده گفتم:

-نوران فائزی؟ دختر حاج فائزی که طبقه اول پاساژ مرکزی جز اموالشه؟

چشم هایش گرد شد و با تردید پرسید:

-میشناسیش؟

خندیدم…

-مغازه طلا فروشی بابام توی همون پاساژِ… اونکه خیلی جانماز آب می کشه چطور دخترش بی عقد و بی محرمیت رفته با دوست پسرش خوابیده؟

گونه هایش گل انداخت و سرش را پایین انداخت… معذب شد! ناراحت شد از حرفم انگار… با لحن سردی گفت:

-همو دوست دارن… شده دیگه! نباید میشد اما …

برای اینکه جوّ به وجود آمده را تسکین بدهم بی جهت خندیدم :

-من از حاج فائزی اتو دارم اگه سنگ انداخت جلو پاتون بکشش کنار حالشو بگیر!

سرش را بلند کرد و با دلواپسی پرسید:

-اتو؟ جان من راست می گی؟

سری تکان دادم و پرسیدم:

-گوشیم کجاست؟

بلند شد:

-الان برات میارمش…

مسیح

پشت پنجره ایستاده بودم و در حالی که روی پایم بند نبودم به ساعت مچی ام تند و تند نگاه می کردم… قرار بود تا سه عصر خودش را برساند! قرار بود اول مادر نوران را راضی کند بعد از آن با پدرش صحبت کند…

سوناتای مشکی رنگی آن طرف کوچه ایستاد. زیر لب “ای بابایی” گفتم و کنجکاو بودم صاحب این عروسک را ببینم.

همان لحظه با دیدن پناه وقتی از ماشین بیرون می آمد جا خوردم و خیره ماندم… در حال بستن در بود که سر گرداند و چشمش به من افتاد… بلند گفت:

-اِ… آماده ای؟ بدو بیا!

با تعجب پرسیدم:

-پناه؟ این ماشین…

بین حرفم آمد:

-مال دوستمه… بیا دیگه باید بریم مامان طرفو رو از تو جلسه قرآن بکشیم بیرون… بدو دیگه!

پنجره را بستم و با سرعت از ساختمان خارج شدم. درون ماشین نشستم و در حالی که کتم را در تنم مرتب می کردم و سر و روی ماشین را برانداز می کردم :

-به به… چه خواهری! چه بوی خوبی! چه دم و دستگاهی!

خندید و ماشین را روشن کرد:

-خیلی خب بریم که دیگه دیره.

راه افتادیم هر دو در سکوت خودمان غوطه ور بودیم و دریغ از کلامی حرف! مدام با خودم دوره می کردم. چه بگویم؟ چه جور برخوردی داشته باشم؟ ذهنم آشفته شده بود از آن همه سوالی که از خودم می پرسیدم و جواب های تکراری که با خودم مرور می کردم.

-اینجاست دیگه؟

سرک کشیدم و پیشانی ام را خاراندم…

-همینه!تنها میری ؟

خندید و چادرش را روی سرش مرتب کرد:

-نه پس با هم می ریم وسط مجلس ختم قرآن یه مشت حاج خانوم!

از ماشین پیاده شد و بدون آن که مرا نگاه کند رفت و در را بست. دل در دلم نبود. یعنی چه می شد؟ خدایا! خودت کمک کن که قصد خیرم به خیر بگذرد!

آب دهانم را با گره قورت دادم و دکمه بالای یقه ی پیرهن سفیدم را باز کردم. انگار گرمم شده بود. کاش این بی قراری را با تلفن زدن به نوران تمامش کنم… اما نه! می ترسم موج منفی من با شنیدن صدایم به او برسد و او نیز آشفته تر شود. چشم دوختم به در سفید رنگی که پناه از آن عبور کرده بود.

یک دقیقه… دو دقیقه… پنج دقیقه… بیست دقیقه…

نفسم را با اضطراب بریده بریده بیرون فرستادم.

پناه

بعد از گرفتن رضایت از مادر نوران برای ملاقات ؛ عصر حدودا ساعت ۷ بود که با گل و شیرینی راهی خانه ی پدری نوران شدیم. کلی رو زدم و کلی زبان ریختم تا شد و به یک مهمانی رسمی و معارفه ای که آخرش از همین اول معلوم بود اجازه دادند!

با تعارف خانم فائزی کنار مسیح، روی مبل دو نفره سورمه ای رنگ ، نشستم… بی قرار بود. کند و بی حس… دستش را کنار زانویش نگه داشته بود و فقط به گل های درشت و سفید قالیچه سورمه ای زیر پایمان چشم دوخته بود.

لبخند زدم و دستم را برای لمس دست هایش پیش بردم. دستش را گرفتم و نجوا کردم:

-نگران نباش!دلت قرص باشه! مگه تو داداش مسیح من نیستی؟

لبخند زد و دستم را فشرد:

-خوبم پناه. دل دادم به دلت… یا علی!

زیر لب گفتم:

-یا علی…

صدای سرفه بلند کسی از پشت سرمان شنیده شد. برگشتم و با دیدن مرد چهارشانه و درشت اندام و مسنی که به ما خیره بود سری تکان دادم و سلام کردم:

-سلام …

فقط سر تکان داد و پیش آمد.

مسیح بلند شد و به احترام کمی خم شد:

-سلام عرض شد حاجی…

باز هم سر تکان داد و رو به روی ما نشست. قلبم فرو ریخته بود. واقعا حال عجیبی داشتم. کاش با حرف و زبان این ماجرا ختم بخیر میشد.

لب هایم را تر کردم و گفتم:

-خوبید الحمد الله؟

بلاخره لب باز کرد و صدای بمش در خانه پیچید:

-شکر… قبلا تلفنی گفته بودم نوران وقت شوهر کردنش نیست!

پس اینطور، شمشیر را از رو بستی حاجی؟

مسیح آب دهانش را قورت داد و جوری بغض داشت که سیب در گلوش یک بند بالا و پایین میشد… جواب دادم:

-حاج آقا ! نوران ۱۹ سالشه… سن مناسبی برای ازدواج!

پوزخندی زد و دستی به ته ریش های جو گندمی اش کشید…

-مناسبه …اما برای ازدواج با کسی که مناسبش باشه!

به من برخورد… مسیح ما نامناسب بود؟

-مناسب ؟ از نظر شما جوون کاری و زحمت کشی که نون حلال میاره توی سفره ش …جوونی مثل مسیح که هم قد و بالا داره ، هم بر و رو مناسب نیست؟

اخم کرد و پا روی پایش انداخت:

-بزرگتر از تو کسی نبود که براش آستین بالا بزنه؟ننه ای ؟ بابایی؟

لبم را گزیدم و مکث کردم که یک بار دهان باز نکنم چیزی بگویم که خوشایند نباشد… لبخند زدم و گفتم:

-مسیح قبلا به شما گفته که کسی رو نداره! منم به عنوان خواهر و خانواده ش اینجام !

خندید… مسخره می کرد انگار…

-آره گفته بود …

خنده اش متوقف شد و خیلی جدی درجه ی صدایش را بالا برد:

-دندون تیز کرده برای ارث و میراث نوران وگرنه این آقا پسر همه چی تموم شما ، چرا باید اصل دست بذاره رو دختر من؟ نقشه داره دیگه! می خواد پولدار بشه! بچه ای که از ۱۵ سالگی حسرت خورده و عقده داشته و کار کرده چی براش بهتر از چند میلیارد ارث و میراث و مال مفته؟

مسیح نگاهش را از قالیچه گرفت و از خونی که به صورتش دوید فهمیدم اگه دهن باز کنه همه چیز خراب میشود ! دستم را روی دستش گذاشتم و زیر لب گفتم:

-مسیح…

دهانی که برای دفاع از خودش باز کرده بود را بست و به من خیره ماند. دست مسیح را محکم فشردم و بلند خندیدم:

-حاج آقا جوابتونو با سوال خودتون می دم! آقا پسر همه چی تموم ما که از ۱۵ سالگی حسرت خورده و تو سری، کار کرده و نون بازوشو خورده هیچوقت به ارث و میراث شما و امسال شما احتیاج نداره! چون به خودش و زور بازوشو سختیایی که ازش یه مرد همه چیز تموم رو ساخته ایمان داره. الان بحث مادیات نیست! بحث عشقِ! بحث خوشبختی و رسیدن دونفره که واقعا همو می خوان… فهمیدن این موضوع زیاد سخت نیست! شما مگه از همون روز اول زندگیتون انقدر مال و دارایی داشتین که حالا تحقیر می کنید برادر منو؟

مسیح دستم را فشار داد و لبخند زد.

حاج اقا ، با اخم هایی که دو برابر در هم شده بودند و نگاهی که از آن خون می بارید به من خیره شد:

-من دختر به برادر تو نمی دم… وسلام.

از جا بلند شد و مادر نوران کلافه به ما و بعد به شوهرش نگاه کرد…

از جا بلند شدم و چادرم را روی سرم کشیدم و رو به روی حاجی ایستادم.

-کجا حاجی؟ ماشالله سنی ازتون گذشته هنوز نمی دونید این کار بی احترامیِ به مهمان؟

نفس کشیدن هایش کش دار و عصبی شد و زیر لب گفت:

-لا الله اله الله… برو کنار دختر.

لبخند زدم و گفتم:

-عروسمونو می دی ببریم یا نه حاجی؟

مسیح نگران ایستاد. مادر نوران هم آمد و کنار من ایستاد…

-میخوام خصوصی باهاتون حرف بزنم حاج فائزی!

فکر نمی کردم با این سرعت مجبور شوم شمشیرم را برهنه کنم! با همان اخم های در هم گفت:

-آخه من با تو یه الف بچه چه حرفی دارم بزنم؟ برو اونور دختر جون!

لبخند بزرگی زدم :

-همش پنج دقیقه طول می بره! قول میدم به نفع هر دومون باشه این حرفای خصوصی! فقط پنج دقیقه…

سری تکان داد و به طبقه بالا اشاره کرد:

-می دونم می خوای توی گوشم ناله و مویه کنی اما بیا ببینم دردت چیه؟ شاید دست بردارین از سر ما!

بی هیچ حرفی از پله ها بالا رفت… مسیح به سمتم آمد و با بی قراری گفت:

-پناه خواهش می کنم… چیزی ازون ماجرا نگی ؟

لب هایم را روی هم فشردم بعد از مکثی طولانی نجوا کردم:

-سعی می کنم کار به اونجا نکشه چون برات بد میشه… اما اگه موفق نشدم و نخواست که دختر بده ،باید یه فکری به حال وضعیت نوران بکنیم . حداقل مادرش بدونه که اگه میشه کاری براش کنن!

مسیح آهی کشید و کف دو دستش را با عصبانیت روی صورتش کشید و روی مبل نشست.

-باشه… هر چی تو بگی!

سری تکان دادم و به سمت پله ها رفتم. پله ها را با قفل کردن دستم روی نرده های محافظ بالا رفتم و در سالن ۲۴ متری بالا، حاجی روی کاناپه رویت شد.

کنارش نشستم… با تعجب به من خیره ماند و خودش را کنار کشید.

-استغفرالله…

لبخندی زدم و با لحنی خونسردانه بی مقدمه گفتم:

-وقتایی که با اون ف . ا .ح .ش .ه ها می خوابین هم ،همه ش ذکر می گین؟ یا نه صیغه ساعتی می خونین؟

چشم هایش از حدقه بیرون پرید و عصبی گفت:

-دهنتو آب بکش بی خانواده…

پوزخندی زدم و گفتم:

-شنیدم یکیشونو پارسال یک ماه صیغه کردی… چک دادی بهش دوازده میلیون؟ راست می گن؟

از توی جیبم کپی چک را بیرون کشیدم و گفتم:

-در وجه جمیله فانی… هه! جمیله فانی بیست و چهار ساله با حاجی شصت ساله!

سعی می کردم حرفه ای و نترس برخورد کنم و موبایلم را از جیبم بیرون کشیدم…

-یه عکس دو نفره که از زوایاش و حالتش معلومه یواشکی گرفته شده و چند تا مکالمه صوتی ش ه وت انگیز! به نظرم صدا بزنم حاج خانوم بیاد بالا در جریان باشه! خوبه نه؟

عکس را نشانش دادم و بی توجه به آب دهنش که راهی برای پایین رفتن پیدا نمی کرد فایل صوتی را با صدای خیلی کم پخش کردم.

کپی چک در دستانش بود و گوشی من نزدیک گوشش…

قطع کردم:

-اگه مسیح پسر بدی بود، اگه یه درصدم احتمال میدادم خوشبخت نشن. خودمو به آب و آتیش نمی زدم برای بردن دخترت! نوران مسیح رو دوست داره ! مدت هاست که با هم رابطه دارن و مناسب همن… اگه دارم دخترتو به زور معامله می برم فقط به خاطر اینه که می دونم کنار هم به هر چی بخوان می رسن و فکر تو در مورد مسیح اشتباهه حاجی!

دندان هایش روی هم قفل شده بود چشم هایش دو دو می زد… به صورتم نگاهی انداخت و گفت:

-اینا رو از کجا اوردی؟ نکنه تو ام …

بین حرفش پریدم و دستم را جلوی چشم هایش گرفتم:

-ترمز کن حاجی! من دختر حسین رادمهرم… مهندس حسین رادمهر! شرکت رادمهر پیمان کار پاساژ مرکزی بوده… یعنی بابای من داره این شهرو آباد میکنه! پس وقتی داری با من حرف می زنی نگاهت، دهنت همه رو آب بکش! من آدمی نیستم که به بزرگترم بی احترامی کنم…

از جایم بلند شدم و کپی چک را از دستش پس گرفتم…ادامه دادم:

-اما احترام رو واسه کسی میزارن که محترم باشه حاجی جون…من دارم ازین پله ها می رم پایین. خودت زنگ می زنی به مسیح اوکی میدی! در غیر این صورت جز اینایی که برات رو کردم با اینکه می دونم جمیله توی این شهر نیست نشونیشو هر جور شده پیدا می کنم و میارمش ور دل حاج خانوم … نوران عروس ماست! اینو تکرار کن که ملکه ذهنت بشه!

به سمته پله ها رفتم و تک به تک پله ها را پشت سر گذاشتم. مسیح با دیدنم بلند شد و ایستاد. مادر نوران هم سراسیمه به سمتم آمد…

-چی شد ؟ حرف زدین؟

خندیدم:

-چه جورم!!

مسیح به سمتم آمد و گفت:

-پناه؟

چشمکی زدم و بلند طوری که نوران از پشت در اتاقش بشنود و خیالش راحت شود گفتم:

-حاجی قراره امروز فردا زنگ بزنه تاریخ عقدو مشخص کنه…

جعبه شیرنی ای که آورده بودیم ، روی میز مانده بود … برداشتم و درش را باز کردم. رو به حاج خانم گفتم:

-دهنتو شیرین کن مادر زن جان!

بهت زده نگاهم می کردند. بهت زده و دلواپس! واضح تر توضیح دادن از دستم بر نمی امد.

سمت مسیح برگشتم :

-حاجی اوکی رو داد…

رو به مادر نوران گفتم:

-ما رفع زحمت می کنیم حاج خانوم. ایشالا مبارکمون باشه…

خندیدم و دست مسیح را گرفتم و با خودم کشان کشان به سمت خروجی بردم.

مسیح

خندیدم و به تقلید از پناه گفتم:

-جاجی عروسمونو می دی ببریم یا نه؟ خدایی جذبه داشتی ها! خوشم اومد…

قاشقی ماست در دهانش گذاشت و خندید:

-ما اینیم دیگه آقا مسیح…

در بشقابش چند قاشق از آب مرغ خالی کردم و گفتم:

-پناه… تو رو خدا بگو چی گفتی بهش که راضی شد؟

برنج و آب مرغ را در هم کرد و گفت:

-هیچی… با حقیقت عشق شما رو به روش کردم بلکه مغور بیاد … اومد!

لب تر کردم و قاشقی ماست در دهانم گذاشتم .

-پناه ممنونم ازت، ایشالله عروس شدنت جبران کنم!

خندید و چشم هایش را دزدید زیر لب ان شالله گفت و به ساعتش نگاه کرد…

-مسیح من یکم دیگه باید برم اما قبلش باید یه سنگایی رو با هم وا بکنیم!

سری تکان دادم و دست به سینه به پشتی صندلی تکیه زدم:

-تو و نوران یه روز گرم تو چله تابستون وقتی از ترس ارازل بهت پناه اورده بود با هم اشنا شدید! امیدوارم کاری نکنی که یه روزی از ترس تو به یکی دیگه پناه ببره! عاشقِ هم شدید با هم لحظات خوبی داشتید ازت عاجزانه تمنا می کنم کاری نکنی که فکر کنه اون لحظات خوب صحنه سازی و دروغ بوده! مسیح تو به اون دختر نزدیک شدی بهت نزدیک شده مبادا دورش کنی از خودت و دنیات! مطمئن باش اگه بفهمم ازت رنجیده و بفهمم تمام این پدرسوخته بازیای امروزم بیهوده بوده و تو لیاقش رو نداشتی دیگه داداش مسیح من نیستی! می فهمی حرفمو؟

بغض کرده بودم. لب هایم را روی هم فشار دادم و لام تا کام چیزی نگفتم. پناه لبخند زد و ادامه داد:

-می خوام تحقیرای امروز باباش بشه پشیمونی فرداش که چرا تو رو مناسب ندونست!؟ می خوام کاری کنی کارستون که بگن مسیح، مسیح فهیمی مناسب ترین فرد برای نوران و ای خاک برسرمون که قدرشو اون اوایل ندونستیم؟! انقدر با هم خوشبخت بشید که از کاسه بزنه بیرون چشمای اونایی که مخالف تو و نوران بودن! می فهمی حرفمو؟

به سختی جواب دادم:

-می فهمم!

-امیدوارم… امیدوارم هرگز پشیمون نشم ازین مراسم مسخره خواستگاری ای که اومدم.

باز به ساعت نگاه کرد و از جا پرید:

-برم دیگه… ماشین دوستمو بدم بش و یه زنگ بزنم هیراب و پیام و غزاله ببینم در چه حالن…

فکر کنم حالا که هیراب و پیام بدون ندا به خانه برگشته بودند ، حالا که آب ها از آسیاب افتاده بود و ندا به هوش آمده بود باید یک جوری کم کم با روش خودم اتفاقی که افتاده را به پناه می گفتم… مردد دستش را گرفتم و گفتم:

-هیراب و پیام با همن!

متعجب گفت:

-با همن؟ محاله ندا بذاره پیام یه ساعتم پیش ما ها باشه!

آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

-اِ… راستش ندا اراکِ…

دستش را از بین انگشت هایم بیرون کشید و تیکه ای خیارشور در دهانش گذاشت…

-هنوز نیومده پس!پیام گفت رفته تعطیلات …

و خندید… لبخند زدم و گفتم:

-پنج روز پیش خواسته برگرده خب! انگار حواسش به جلو نبوده … رانندگی زناست دیگه … زده به یه خاور!

پناه تغییر حالت داد… گره روسری اش را شل کرد و با چهره ای در هم گفت:

-خاور؟ به خاور زده؟ با ماتیز؟

دستی بین موهایم کشیدم و آشفته شدم… کلافه گفتم:

-پویا و شاینا خوبن… ندا بیمارستان اراکِ خوبه حالش!

نفس هایش در هم شد و ابرو هایش گره خوردند و سینه اش خیلی محسوس از فشار هیجان بالا و پایین می رفت…

-چیزی شده؟

بی درنگ گفتم:

-به هوشِ! نگران نشو… اما دیگه قرار نیست با پیام زندگی کنه! مادرش ازش نگهداری می کنه…

نالید:

-مگه چی شده؟

-قطع نخا شده و یه قسمت از مغزش رو توی عمل برداشتن!

چهره اش در هم تر شد و همان لحظه زمانی که متعجب و پریشان نقطه ای نامعلوم را نگاه میکرد از بینی اش قطره ای خون سُر خورد بالای لبش چکید!

نگران از جا پریدم و دستمال کاغذی برداشتم و روی بینی اش گذاشتم:

-پناه غلط کردم…

نفس هایش بریده بریده از سینه خارج شد و نجوا کرد:

-ندا همش ۲۴ سالشِ! ندا خیلی جوونه برای اینجوری از پا افتادن! آخ… کاش بیدار شم. کاش بیدار شم. می دونم باز کابوسه!

سرش را بلند کرد و مبهوت در چشم هایم خیره ماند:

-بزن توی صورتم تا بیدار شم. کابوسِ … ندا همش ۲۴ سالشِ!

از جا پرید:

-پیام الان منو می خواد. به من احتیاج داره. نامرد بهم نگفته که ناراحت نشم؟

دستمال خونی را از روی بینی اش برداشتم :

-پیام گفته بود بفهمی حالت بد میشه…

سرش را به طرفین تکان داد و گفت:

-نه… خوبم! حالا وقت غش و ضعف نیست… باید خوب باشم! پویا ، شاینا ، پیام، بهم احتیاج دارن…

کیف دستی و سوئیچ را برداشت و به سمت در رفت… مقابل در، انگار چیزی را فراموش کرده باشد برگشت :

-مسیح، اندازه یه وعده از این غذا هست ؟

سری تکان دادم و به سمت آشپزخانه دویدم:

-بذار الان برات میارم…

با سرعت برق و باد قابلمه برداشتم و تند تند ما بقی برنج و مرغ درون دیگ را آماده بردن کردم… قابلمه را میان پلاستیک پیچیدم و به سمت در دویدم!

پناه روی پا بند نبود و مدام و راه می رفت. با دیدنم، قابلمه را چنگ زد و با صدای لرزان نجوا کرد:

-ممنونم…

و از خانه بیرون زد. جلوی پنجره دویدم و به خیابان خیره ماندم تا با نگاهم رفتنش را بدرقه کنم!

خوب که فکر می کنم، انگار روش مزخرفی برای دادن خبر بد دارم!

و ماشین با صدای محیبی از جا کنده شد…

نوش آذر

از درد شدیدی که در شکمم پیچید بود ،بدون آنکه بخواهم چشم باز کردم… تاریک شده بود … در آن تاریکی اتاقم خود را پیدا کردم. نالیدم:

-پناه؟

بلند تر گفتم:

-پناه … دارم میمیرم از درد !

کمی که دقت کردم عقربه های شب نمای ساعت زنگدارم را روی ساعت ۱۰ پیدا کردم…

نیامده بود ؟ با دیدن آن بسته درون سطل زباله . با دادن عکس و صدای ضبط شده آن بدکاره، انگار از چشمش افتاده ام که نیامده است! من اگر به جای او بودم میامدم؟…

دهانم خشک شده بود و لب هایم ترکیده بودند و می سوختند… بین موهایم دست کشیدم و سعی کردم از جا برخیزم. با هزار بدبختی خود را از جا کندم؛ از درد لَنگ می زدم و می نالیدم.

وارد نشیمن شدم و کلید برق را فشردم… تا نزدیکی کانتر لنگ زدم و بدون آب دو مسکن قوی با هم در دهانم گذاشتم.اما فرو دادنشان با آن حلق خوشکیده و ملتهب کاری بس دشوار بود. با آب ِگرمِ شیرِ آب ، قرص را فرو دادم و روی صندلی پشت میز نهار خوری نشستم.

تازه خواب آلودگی از جانم بیرون می رفت که حس کردم بوی خوش می آید. بوی غذایی که لذیذ باشد! سر گرداندم و روی عسلی وسط هال پلاستیکی مشکی رنگ دیدم. بی اختیار در حالی که نمی توانستم کمر راست کنم، از جا بلند شدم و به سمت عسلی رفتم. آب دهانم را قورت دادم و پلاستیک را برداشتم. درون پلاستیک ظرف غذا بود. در ظرف را برداشتم. عطر مرغ و مسما در مشامم پیچید!

به قدری گرسنه بودم که با نان روی برنج، لقمه می گرفتم و چهار انگشتی در دهانم می گذاشتم.

عالی بود ! انگار جان به تنم برگشت. ظرف را از آغوشم ،روی عسلی گذاشتم و روی مبل لم دادم… چشم چرخاندم کنار ظرف سوئیچ ماشینم را دیدم… پس آمده و رفته! یواشکی و پاورچین پاورچین آمده و رفته… سرگرداندم و سر جایم خشک شدم. کلید ها! کلید های در را گذاشته و رفته! نجوا کردم:

-پس دیگه قرار نیست مراقبم باشی گیس دراز!

همان لحظه صدای زنگ خوردن گوشی مبایلم در فضای خانه پیچید…

بلند نشدم. تمایلی به حرف زدن نداشتم. حتما باز مادرم است! از صبح بیست بار زنگ زده اما دلم نمی خواهد با کسی حرف بزنم. دلم خوش شده بود به این دختر.با خودم گفتم رفیقی دل گنده و با محبت و مَرد پیدا کرده ام! دلم داشت آرام می شد اما انگار از روز اول ستاره بخت من در تنها ترین وتاریک ترین نقطه ی دنیا افتاده است…

پوزخند زدم:

-نوش آذر رو چه به دل آرومی و دل خوشی!؟

پیام

لیوان آبی که در دست داشتم را روی عسلی کنار تخت پویا قرار دادم و دستم را پیش بردم برای لمس موهای لطیفش. از دردِ دستش کمی بی قراری کرده بود. کمی اشک ریخته بود و هنوز شبنم اشک هایش گوشه چشمش آثاری به جا گذاشته بودند. با سر انگشت اشاره اشک از چهره معصومش زدودم و روی پیشانی اش را بوسیدم. از جا برخواستم و از ترس بد خواب شدن پویا آهسته و بی صدا از اتاق بیرون زدم…

چشم گرداندم و شاینا را در آغوش هیراب پیدا کردم. هیراب شاینا را روی دست گرفته بود و همان جوری که راه می رفت، تابش میداد تا آرام و قرارش را از دست ندهد.

لب هایم را تکان دادم:

-خوابید؟

سرش را به نشانه مثبت تکان داد و گفت:

-تازه چشم هاشو بست… پویا بهتره؟

سرم را به طرفین تکان دادم و نجوا کردم:

-دستش درد می کرد… دلتنگی مادرشو می کنه!

روی کاناپه نشستم و به پیتزای نیمه خورده شده پویا خیره شدم و باز بهم ریختم.

-لعنتی! این چه بلایی بود سر ندا اومد!

هیراب چند بار پلک زد و به سمت اتاق خواب ما رفت… بعد از چند دقیقه آرام در را بست به سمتم آمد.

-خوابوندمش رو تختتون… یه روسری روی تاج تخت بود گذاشتم کنار صورتش… بوی مادرشو حس کنه راحت تر می خوابه!

سری تکان دادم و گفتم:

-بیا بشین هلاک شدی!

به سمتم آمد و کنارم نشست…دستش را روی زانویم گذاشت:

-می خوام برم… به مهندس قول دادم حالا که چند روز مرخصی گرفتم در عوض نقشه ها رو تا آخر هفته تحویل بدم.

-شرمنده از نون خوردن نندازمت خیلیه!

اخم کرد و از جا بلند شد…

-این حرفو نزن. میخوای بچه ها رو چیکار کنی؟ کار و بارتو؟ درس و دانشگاهتو؟ یه سال مونده تا دکتری جا نزنی؟!

نفسم را با کلافگی فوت کردم و مشتم را روی نشیمنگاه کاناپه کوبیدم:

-صبح تا ظهر مدرسه و مهد، ظهرم …نمیدونم چیکارشون کنم!

هیراب لبخند زد و گفت:

-براشون پرستار بگیر! راحت تره.

آب دهانم قورت دادم و گفتم:

-آره… باید همین کارو کنم. حالا این چند روز با شریکم یه صحبتی کنم ببینم میشه من این چند روز و صبح تا ظهر برم لابراتوآر یا نه!

سری تکان داد و گفت:

-آره میشه بابا… می دونه شرایطتو! راستش پیام، خوشحالم که تو فکر کمک گرفتن از پناه نیستی!

پوزخندی زدم و گفتم:

-اون به خاطر من همه کاری می کنه. اما نامردیه! من که جز بدبختی چیزی براش نداشتم بخوام ازش سو استفاده کنم واسه نگه داشتن بچه هام… اونم بچه های زنی که انقدر ظلم کرد به پناه پاک و بی گناهمون!

همان لحظه صدای در ما را متوجه خودش کرد. هیراب که ایستاده بود به سمت در رفت و با صدایی کنترل شده گفت:

-بله؟

صدای پناه مرا مثل فنر از جا کند. به ساعت نگاه کردم. ۱۰ شب بود! هیراب با اضطراب به من نگاهی انداخت و با تردید در را باز کرد. به سمت در رفتم و پناه را میان چهار چوب در دیدم:

-پناه؟

اخم کرده بود و لب می جوید … این یعنی دلخورم ازت! به سمتش رفتم و دست هایم را برای گرفتن دست هایش پیش بردم. دست هایش سرد و یخ زده بود، صورتش از سوز سرما ملتهب شده بود، لباس تنش مناسب ۲۷ ام بهمن ماه نبود! چهره ام در هم شد و کشیدمش داخل:

-پناه؟

بلاخره زبان باز کرد:

-یعنی من انقدر ضعیفم که بهم نگفتی ندا تصادف کرده؟ من انقدر ترسو و دست پا چلفتی ام که نمی خوای هیچوقت کنارت باشم؟ آره دادش؟

پناه

همه تلاشم را می کردم که گریه نکنم و به گفته خانم جان عمل کنم! رو به هیراب گفتم:

-مرسی هیراب… مرسی مراقب داداشم بودی!

هیراب لبخند زد و به سمتم آمد… دستش را روی دوشم گذاشت و گفت:

-آهای خاله سوسکه! نیومده صاحب شدی؟ داداشت؟ داداشمون!

لبخند زدم و به سمت پیام سر گرداندم…

-بچه ها خوبن؟

پیام سری تکان داد و آرام نجوا کرد:

-تازه خوابیدن.

صدایم را پایین تر از حد معمول آوردم…

-پس مراقب باشم بیدار نشن ، طفلی ها!

هیراب رو به پیام گفت:

-من دیگه برم، کاری بود خبرم کن.

-حالا زوده که … یکم دیگه برو!

بهم لبخندی زد و گفت:

-باید برم ماشین علی رو بدم بهش ازون طرفم برم خونه ،چند تا نقشه ست تکمیل کنم.

سری تکان دادم و به سمت آشپزخانه رفتم. بعد از رفتن هیراب چای دم کردم و از جعبه های پیتزا فهمیدم که شام صرف شده. به سمت نشیمن رفتم. پیام به گوشه ای خیره بود و قسمتی از موهای روی پیشانی اش را می کشید…

-نکن…کندی موهاتو!

سر برداشت و با دیدن سینی چای دردستانم لبخند زد:

-دستت درد نکنه!

سینی چای را روی میز گذاشتم کنار پیام نشستم.

-داداش؟

-جونم؟

مردد صدایم را صاف کردم:

-حالا… حالا چی میشه؟

پیام سری تکان داد و گفت:

-چی می خواستی بشه؟

لبم را گزیدم و با تعلل گفتم:

-منظورم اینه که ندا…

بین حرفم آمد:

-پیش مادرش می مونه، مام چند وقت یه بار بهش سر می زنیم… البته من نخواستم… خواست خانواده شِ!

سری به طرفین تکان دادم و گفتم:

-باز خوبه شعورشون تا این حد رسیده که یه کمکی بهت بکنن! در مورد بچه ها هم اصلا غمت نباشه، خودم مثل تخم چشمام مراقبشونم!

نه گذاشت و نه برداشت… محکم گفت:

-تو عمه شونی نه لَلِشون! قراره پرستار بیاد براشون… تو ام بچسب به درس و زندگیت!

از محکمی کلام پیام ناراحت شدم… سرم را به زیر انداختم با انگشت های دستم بازی کردم:

-خواستم کمکی کرده باشم …

پیام لحنش آرام شد و دستش را دور شانه هایم حلقه کرد… مرا در آغوشش کشید و روی موهایم را بوسید…

-قربون دل دریات برم آبجی کوچولو… منظوری نداشتم! ببخشید ناراحتت کردم عزیزکم!

همسان گنجشکی که بعد ازمدت ها زیر باران بودن لانه اش را پیدا کرده باشد به آغوشش پناه بردم .

-ناراحت نشدم. فقط فکر کردم گمون بردی از پسشون بر نیام!

زنگ صدایش به من انرژی مثبت می داد … حس قدرت! حس تنها نبودم! حس داشتن یک پشتوانه…

-نه عزیزم، تو پناهی! شیر زنی! خانومی! من اینجوری صلاح می دونم که پرستار بگیرم.البته تو باید رو کارش نظارت داشته باشی. بیای و بری! در خونم دیگه به روت بازه! دیگه ازین خبرا نیست که نصفه شب بذاری و بری! همتون باید بیاید بهم سر بزنید…

دلم از حرفایش مالش می رفت! محبت مردانه و پر مهر آغوشش نا آرامی های ذهنم را سر و سامان میداد.

-داداش؟

-بله عزیزم…

-مسیح داره دوماد میشه!

خندید و برای دیدن چهره ام کمی فاصله گرفت:

-چی؟

خندیدم:

-امروز رفتم خواستگاری! شیرینی خوردیم! البته به هزار بدبختی بابای دختره راضی شد ها!

پیام خندید سرش رو تکان داد:

-لابد انقدر حرف زدی بابای دختره از ترس از دست دادن مغزش رضا داده!

با شیطنت جا به جا شدم و گفتم:

-یه همچین چیزایی!

چایش را برداشت و به من چشمک زد:

-کی شیرینی تو رو بخوریم آبجی کوچیکه؟

ضربان قلبم به هم ریخت.دم و بازدمم در هم شد . در دلم چیزی فرو ریخت. اما خندیدم …مثل همیشه ، نقابم را روی صورتم محکم کردم:

-ایشالا به زودی!

همان وقت ناله ی پویا در سرم پیچید.به سمت در اتاقش چرخیدم و بهت زده گفتم:

-پویا طوریش شده؟

همان طور که به در اتاق خیره بودم و نیم خیزشدم…صدای پیام را شنیدم:

-دستش شکسته… یکم اذیته !

از جایم بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم. در را باز کردم و با باز شدن در و تابیدن نور نشیمن درون اتاق، متوجه حضورم شد و سر گرداند و با دیدنم نالید…

-عمه!

به سمتش دویدم و روی تخت کنارش نشستم …نیم خیز شده بود و با لب و لوچه آویزان و چشم هایی که از موج اشک برق می زدند با حال و روز نه چندان نرمالش را به من فهماند.سرش را در بر گرفتم و در آغوشم فشردمش…

-الهی عمه قربونت بره! دردت به جونم نفسِ عمه…

گچ دستش را نشانم داد و گفت:

-ببین چی شدم؟

چهره ام در هم شد و گونه اش را بوسیدم.

-الهی کور بشم نبینم !

روی دوشش را فشردم و به عقب راندمش.

بخواب ببینم…

دراز کشید ، کنارش جایی باز کردم و رو به پهلو صورت به صورتش خوابیدم.

-درد داره؟

-یکم!

-بذار بوسش کنم…

در حالی که لب بر می چید و اشک هایش سرازیر بود دستش را پیش آورد.سر انگشت هایش را بوسیدم و گفتم:

-حالا چشم هاتو ببند تا عشقی که به انگشتات تزریق کردم اثر کنه و دردت بیوفته…

چشم هایش را بست و در حالی که فین فین می کرد گفت:

-شاینا نزدیک بود بمیره!

-هیــــــــــــــــس! به هیچی فکر نکن. خدا رو شکر هیچکس نمرده!

مکثی کرد و گفت:

-همسایه مامان فریبا می گفت بابا پیام ار ندا جدا میشه!آره عمه؟ اگه جدا بشن من دیگه مامان ندارم؟

زبانم انگار گره خورده بود و جوابی نداشتم برای سوال مهمی که داشت! بی راه نگفتن که هر حرفی را نباید پیش بچه ها نقل کرد!

کلافه شدم! چه چیزی باید می گفتم؟ آب دهانم را فرو دادم :

-ندا حالش خوب نیست؛ بابا پیامم نمی تونه هم مراقب اون باشه هم مراقب شما… هم درس بخونه و هم کار کنه تا پول داشته باشه و هر چیزی که تو و شاینا احتیاج دارید براتون تهیه کنه! می تونه؟

لبخند زد…

-نه … مگه رباطه؟
خندیدم … دستی بین موهایش کشیدم و گفتم:

-مرور زمان همه چیزو درست میکنه! تو فکر هیچی نباش خب؟
-خب…

-حالا بیا بغلم تا برات همون ترانه ای که دوست داری رو بخونم!

سرش را روی بازویم گذاشت . صورت خیسش را زیر گرمای دستم محصور کردم… نجوا کردم و از ته دلم لالایی خواندم بلکه آرام شود و این احساسی که معذب و غمگینش کرده را از او دور کنم!

غزاله

با صدای زنگ ممتد در، بعد از ساعت ها از دیوار نمور پیش رویم نگاهم را گرفتم. حس کرخی در تمام اندام هایم موج زده بود. جان نداشتم برای ایستادن…

چادرم را روی سر کشیدم و صدای گرفته م را آزاد کردم :

-کیه؟

-باز کن غزاله خانوم.

صدا انگار آشنا بود … مشتری بود اما کدام یکی یادم نمی آمد! در را باز کردم و لبخند بی رنگ و رویی برای صورت عبوسم دست و پا کردم.

-بفرمایید خانم قادری.

لبخند زد و چادر مشکی و گل برجسته و گران قیمتش را از زیر دندان بیرون کشید… دلم ریش شد از حرکتش و ناخواسته در چهره ام در هم شد…

-غزاله خانوم گفته بودید امروز بیام برای پرو!

سر تکان دادم بلکه پارچه و طرح و مدل در خواستی را به خاطر بیاورم… اما یادم آمد که حتی پارچه را برش هم نزدم!

با شرمندگی آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

-شرمنده م خانم قادری ! آماده نیست پیراهنتون!

سگرمه هایش را در هم کشیده شد و گفت:

-وا؟ پس فردا عروسی داریم ما! قرار شد بهم برسونیش!

لبم را گزیدم و سکوت کردم. دنبال حرفی، نقلی ، چیزی بودم که ماجرا را جمع کنم بلکه ختم به خیر شود اما…

-من به زهره گفتم که من هر جایی لباس نمی دوزم…

نگاهش را تحقیر آمیز گردا گرد خانه چرخاند و گفت:

-شنیده بودم کارت خوبه اومدم سر وضعتو دیدم گفتم این پولی که می خوام جای دیگه بدم ، بدم به مستحقش! نمی دونستم قراره اینجوری بشه! وگرنه منو چه به محله گدا گدولا و خرابه ها!

برای یک لحظه انگار خون در مویرگ های سرم خشک شد… نفسم سخت بالا می آمد… گوش هایم انگار دود می کردند… گونه هایم گُر گرفته بودند! آب دهانم را فرو دادم و گفتم:

-من مستحق صدقه نیستم خانم محترم! اگه می خواستم صدقه بگیرم الان خیلی بالاتر از تو نشسته بودم.دارم کاری رو می کنم که امثال تو حتی نمی تونن بهش فکر کنن!

انگار حرف هایم برایش مثل ویز ویز پشه بود… سرگرداند و گفت:

-برو پارچه مو بردار بیار! زود باش!

از لحن تند و سردش دلم به شدت شکست! به من دستور میداد؟ به من؟

دلم را انگار چنگ می زدند. من که خیلی مودبانه برخورد کرده بودم چرا یکباره هر چی از دهانش بیرون آمد حواله ام کرد؟ چرا آنچه که هستم را برایم یاد آوری کرد؟ اینکه چه کسی هستم؟ چرا چرا حقارتم را انقدر راحت برایم یاد آور شد؟ تمام تلاشم را کردم که وقتی پلاستیک پارچه ها را روی سینه ش می کوبم اختیار از کف ندم و اشک هایم جاری نشوند! در را با غیظ به هم کوبیدم و به سمت خانه دویدم… اشک هایم جاری شدن و صدای زار زدنم گوش فلک را کر کرد…

با همان هق هق و اشک ها شروع کردم به لباس پوشیدن و گوشی موبایلم را به دست گرفتم و در حالی که صفحه کلیدش را تار و نا مفهوم می دیدم نوشتم:

-پناه خونه ای؟

یک دقیقه هم نشده بود که صدای زنگ موبایل بلند شد.پناه بود. گوشی را روی گوشم گذاشتم و نالیدم:

-الو؟

-سلام گل گلی! تازه اومدم خونه . پیش پیام اینا بودم دیشب!

آهی کشیدم و با پشت دست آب بینی ام را جمع کردم و باز نالیدم:

-مزاحمت نیستم اگه بیام؟

صدایش کش دار و پر از گلایه در گوشم پیچید:

-غزالـــــــــــــــــه!!! تا نیم ساعت دیگه اینجا نباشی نه من نه تو… بجنب… زود!

و صدای بوق اشغال …

لبخند زدم پاشنه ور کشیدم و راهی شدم…

هوا ابری بود… خنک و بدون حتی قطره ای باران! دستم را در جیب سویشرتم فرو کرده بودم و سر به هوا راه می رفتم. گاهی تابلو مغازه ها را می خواندم و گاهی به مردم در تکاپو نگاه می کردم. با دیدن دختر بچه ها دلم ضعف می رفت! دلم ضعف می رفت برای ناز کردنشان!دلم ضعف می رفت برای لپ های گل انداخته شان! دلم ضعف می رفت برای پالتو و چکمه های صورتی و قرمزشان! دلم ضعف می رفت برای تن دوست داشتنی صدایشان!

با دیدن مادرانشان ، پدرانشان از بی پدر و مادر بودن داغم تازه و جان سوز می گردید! از طعنه ها و تحقیر ها دلم به خاکستر می نشست!

با افکارم در گیر بودم و به خاطر تحقیر های آن زن، در دلم بلوا بود! کاش پناه را زودتر ببینم و ماجرا را برایش تعریف کنم و او با آرامشش ، با حرف های قشنگش آرامم کند!

به سمت آپارتمان رفتم ، در ورودی تا نیمه باز بود. کفش پشت در گذاشته بود. در را فشار دادم و وارد راهرو شدم… از دست شویی صدای اب می آمد. بلند گفتم:

-پناه…سلام!!!

صدای باز شدن در مرا متوجه خودش کرد. حوله به دست بیرون امد و با دیدنم لبخند بزرگی روی لب نشاند…

-سلام کجایی تو پیدات نیست؟

لبخند زدم و روی مبل نشستم…

-حال مامان بد شد . بردمش بیمارستان! علی گفت باید بره تحت نظرِ آسایشگاه … اعصابم به هم ریخته از وقتی رفته!تو کجایی پیدات نیست؟

لبخندش بزرگتر شد به سمت آشپزخانه رفت! چای می ریخت و از من پذیرایی می کرد و تعریف می کرد از نوش آذر ، آپاندیس ، بستری، سوناتا، کلید و نوشین و سوییچ…

با دهنی که باز مانده بود نجوا کردم:

-پناه چه جور رفتی تو خونه ش؟ نگفتی یه بار بلایی سرت میاره دختر؟! با این اوصاف و با چیزایی که هیراب بهت گفته و خواهرش برات درد و دل کرده این پسر ، پسرِ نرمالی نیست! هر کاری ازش بر میاد!

پناه از جایش بلند شد و به سمت یخچال رفت:

-غزاله این حرفا آیه یاسین به گوشِ منِ خر! عاشق شدم! حالیم نیست این حرفا… تازه نوش اذر هیچوقت به من صدمه نمیزنه! توی چشم هاش هاله های عجیبی دیدم! انگار هیچکدوم از کاراش برای دل خودش نیست! انگار به زور می خواد ادم بده باشه!

در یخچال را باز کرد و پرسید:

-با قرمه سبزی موافقی؟

سوال خوبی بود! برای من که چند روزی بود که سیر نشده می خوابیدم این سوال سوال مورد علاقه ام بود…

-آره … چه جورم!

-نگفتی چرا حالت گرفته ست؟

لب گزیدم و وارد آشپزخانه شدم و شروع کردم به توصیف ماجرای دو ساعت پیش…

پناه

مزه خورشت را برای بار آخر چشیدم و زیر اجاق را خاموش کردم… قاشق را لبه قابلمه می کوبیدم که صدای غزاله مرا متوجه خودش کرد:

-حالا که چی؟ بهتر که مونده خانه ننه ش! زنکه بیشعور! اصلا هر جور فکر می کنم نمی تونم دو دوتا چهار تا کنم و به نتیجه گناهی که پیام کرده و گیر این افتاده برسم!

لب هایم را روی هم فشار دادم و شانه بالا انداختم…

-چی بگم والا! دلم براش می سوزه! خیلی جوون بود برای علیل شدن!

غزاله از روی میز شلکاتی برداشت و گوشه لپش گذاشت! با همان دهان پر گفت:

-دلت براش نسوزه! نترس چهار روز دیگه ،می برنش فیزیو تراپی و کوفت و درد، رو پاش می کنن باز میاد میوفته به جون تو و داداشت!

خندیدم و گفتم:

-نه دیگه ازین خبرا نیست! ایشالا که رو پا بشه اما عمرا بذارم باز پیامو اسیر کنه! کور خونده… بلایی سرِشـــــ…

صدای زنگ آیفون صحبت هایمان را ناتمام گذاشت.با چشم های ریز شده به غزاله نگاه کردم:

-یعنی کیه؟

-شاید یکی از خل و چلای خودمونه! باز کنم؟

نیم خیز شده بود که دستم را روی شانه ش گذاشتم و گفتم:

-زیر برنجو خاموش کن ببینم کیه.

دوان دوان به سمت آیفون به راه افتادم. گوشی را روی گوشم گذاشتم و نجوا کردم:

-بله؟

صدای گرفته مسیح در گوشم پیچید.

-سلام…

از گوشه چشم نیم نگاهی به اشپزخانه انداختم و گفتم:

-چی شده؟بیا بالا…

آهی کشید:

-نه مرسی. من باید برم! راستش ، پناه زنگ زدم پیام حال پویا رو بپرسم گفت خونه ای! این شد که مزاحم تو شدم!

در حالی که سعی می کردم درجه صدایم را کنترل کنم تا به گوشه غزاله نرسد دستم را مقابل دهنم و گوشی و آیفون دیوار کردم و گفتم:

-مسیح ،جون بکن بگو ببینم چی شده؟

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. سلام
    محمدی هستم
    سایتتون رو بررسی کردم
    محتواهای خوبی نوشتین
    سایتتون سرعت مناسبی داره
    من هم مثل شما سایت هام رو با وردپرس می سازم
    وردپرس واقعا محشره و خیلی زود با وردپرس میشه اومد تو صفحه اول گوگل
    یک موردی که من تو سایت شما دیدم اینه که تعداد بک لینک هاتون خیلی کمه
    برای همین هم هست که تو تعداد زیادی کلمه کلیدی مهم تو صفحه اول گوگل نیستید
    راستی یادم رفت بگم ، من متخصص سئو هستم
    اگه یه مقدار در مورد بک لینک سازی فعالیت کنید ، مطمئنا نتیجه های فوق العاده ای می گیرید

    یه سایت هست بک لینک رایگان و پر قدرت رو برای مدت محدود برای دانلود قرار داده
    یه رپرتاژ خبری هم به ارزش ۴۰۰ هزار تومان داره رایگان میده

    پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید مختص سایت های وردپرسی مثل شماست
    تا هنوز بر نداشتن ، برید دانلود کنین

    لینک دانلود اگه اشتباه نکنم این بود

    https://co10.ir/product/free-backlinks-reportage/

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن