رمانرمان طلوع از مغرب

رمان طلوع از مغرب پارت یک

نگاه کلافه اش از ظرف های تلنبار شده ی روی کانتر بالا امد و رسید روی لکه های تیره ی سینک و بوی متعفن زباله ها..می توانست
ردیف مورچه هائی که از جعبه ی کاهی رنگ پیتزا بیرون می امدند را هم ببیند..دستش را کشید دور لبش..چشم هایش را بست تا
شاید کمی ارام شود..کمی ارام شود قبل از آن که دهانش را برای کشیدن فریادی بلند باز کند..امادگی داشت همان لحظه اینکار را انجام دهد…
سنگنی نگاهی را حس کرد..خدا خدا کرد خود احمقش نباشد..اصلا و ابدا در شرایطی نبود که حساب بزرگتری و کوچکتری کسی را
بکند..مخصوصا او..چشم که باز کرد نگاهش به دخترک افتاد..اسمش را زمزمه کرد..آیلین..بر خلاف اسم شیک و قشنگش اصلا بچه ی
قشنگی نبود..موهایش قرمزی خاصی داشت و مثل این بود که موهای فردارش را به زحمت با برس باز کرده اند.روی سرش پف کرده
بود ..مثل توله شیری کوچک….چشم های درشت و قهوه ای اش معصوم و ترسیده بود..
نگاه اش بی اراده روی بلوز و شلوار خوابش چرخید..از همان فاصله ی چند قدمی هم می توانست کهنگی و کثیفی لباس
را ببیند..دلش دوباره خواست فریاد بزند و بدش نمی امد مشت اش را در چانه ی عماد بکوبد..البته اگر پیدایش می کرد..اگر…
نگاه کرد به دخترک که خودش را عقب کشیده و پشت ستون اشپزخانه پناه گرفته بود..فقط سرش را کشیده بود عقب و هنوز می
توانست اندم ریزه میزه اش را ببیند..عروسک کچل زشتی در دست راستش بود..پاهای عروسک کنار پاهای کوچولوی سفیدش کف سالن
بود..نفس اش را بی صدا پووف کرد بیرون..
سعی کرد ارامش نداشته اش را پیدا کند..البته اگر می توانست..اگر دستش به عماد و فلور نمی رسید و اگر دستور از خسرو خان
نداشت..چند نفس عمیق دیگر گرفت و قدمی سمت دخترک برداشت..سعی کرد از میان گلوی به هم چسبیده اش صدای ارام و لطیفی
بیرون بکشد..از همان هائی که وقتی حسابی حالش خوب بود داشت..صدا زد..ایلین..من و یادت میاد عمو جون..؟!
دخترک از پشت ستون نگاهش میکرد..از این فاصله درشتی چشمانش واضح تر بود..بی اختیار یاد شخصیت های کارتونی افتاد..از همان
کارتون های ساخت ژاپن که چشم ها را انقدر درشت نقاشی میکردند..
ایلین واقعی مقابل چشمانش صاحب یک جفت از همان چشم های کارتونی بود..نگاه گیج دخترک حس دلسوزی اش را تحریک کرد..کمی
روی زانو خم شد و گفت، من عمو ویهان هستم..من و یادت میاد..؟!
ایستاده بود داخل تراس و دود سیگارش را میداد بیرون..توانسته بود چیزی به خورد دخترک بدهد..البته اگر جیغ زدن های عصبی اش را
نادیده می گرفت..عماد چه بلائی سر زندگی اش اورده بود..؟!؟
دستش مشت شد و نشست روی نرده ی تراس..شدت ضربه اش باعث شد گلدان نیم بند روی نرده بلرزد و پرت شود پائین..نفس اش
حبس شد..منتظر جیغ و ناله و حتی فریاد کسی بود اما وقتی صدائی نشنید جرات کرد چشم باز کند و سرش را بگیرد سمت تراس
زیری..گلدان دقیقا افتاده بود روی بالش و پتوئی که پهن شده بود..ابروهایش را داد بالا..کدام مشنگ دل خجسته ای ان موقع از سال توی
تراس می خوابید..؟!
پک اخر را هم به سیگارش داد و شانه بالا داد..باد زد و گلدان را انداخت کسی چه می دانست..تازه نه خسارت جانی به جا گذاشته بود و
نه مالی..برای اطمینان دوباره سرکی کشید،،نخیر همه چیز امن و امان بود..ته سیگار را زیر پایش فشرد..کثافت از سر و روی خانه بالا
می رفت با یک ته سیگار بیشتر به جائی بر نمی خورد..
گوشی موبایل را از جیب بغل کت اش بیرون کشید و برای بار بیست و چهارم با عماد تماس گرفت..راه افتاد سمت اتاق دخترک و به
صدای پشت گوشی اش پوزخند زد..خاموش بود..
نگاهش چرخید سمت اتاق خواب..نور نیمه جان خورشید از میان پرده ی نارنجی به داخل می تابید و انگار تمام اتاق رنگ گرفته بود..می
توانست بوی عطر فلور را حس کند..بینی اش را کیپ کرد و پا پس کشید..
حتی نایستاد تا تصویر بزرگ مانی را به دیوار ببیند..تصویری که لبخند جذاب پسر هجده ساله ای را نشان میداد..دستش را دوباره دور
دهانش کشید و سرش را بالا گرفت..فکر کردن به مانی را نمی خواست..یازده ماه بود که نمی خواست یادش بیاید مانی نامی را
میشناسد..نه صورتش ..نه به چند دفعه ای که با هم شام خورده بودند و آنهمه خوش گذشته بود..نه به شباهت میان مانی و فلور..هیچ
کدام را حالا نمی خواست..
نگاهش را گرفت سمت ایلین که میان اتاقش ایستاده ود و جوی کوچکی از مایع زرد رنگ زیر پاهایش راه گرفته بود..گوشه ی چشمانش
چین خورد و با زبان دندان اسیاب اش را لمس کرد..ادرار یک توله شیر…؟!؟
بدش نمی امد داد بزند یا سرش را بکوبد به دیوار ..از همان فاصله چشم غره ای به دخترک رفت..دستشوئی خونتون کجاست..؟!
ایلین با انگشی به دهن نگاهش کرد و بعد کمی دورتر را نشان داد..نفس عصبی اش را فوت کرد بیرون و تشر زد..می دونی کجاست و
وسط اتاقت کار خرابی میکنی..؟بیا تو حمام خودت رو بشور..زود..؟!
دخترک که قدمی به عقب گذاشت بیشتر عصبی شد..انهمه فشار از طرف خسرو خان..نبودن عماد و گریه های فلور..حالا هم وضع به
هم ریخته ی خانه و دختر مقابلش..بدش نمی امد بگوید ک..لق همه تون..
دستش را دراز کرد و مچ دخترک را گرفت..گوش به جیغ هایش هم نداد..عادت این نیم وجبی را می شناخت،محال بود با رضایت و بدون
سر و صدا راضی به کاری شود..
دستگیره ی حمام را که فشرد و بازش کرد قلبش از ضربان ایستاد..جیغ های ایلین باعث شد نگاهش کند..دخترک با چشم های بسته
جیغ می کشید و می لرزید..بچه را به پاهایش چسباند..محکم تا اگر بخواهد هم نتواند چیزی ببیند..وان پر از خون و موهای بلوند درست
جلوی چشمانش بود…
میان راهروی بیمارستان بالا و پائین رفت..پشت درب اتاق عمل که رسید پاهایش شل شد..بوی بیمارستان که می پیچید به سرش
می خواست عق بزند و ناراحتی هایش را بالا بیاورد..قسم خورده بود پا نگذارد اما حالا آمده بود..ایستاده بود میان راهرو..بین
ده ها آدم دیگری که با نوعی دلسوزی نگاهش میکردند..دست های دخترک ترسیده دور گردنش حلقه بود..حتی نتوانست یک
لحظه او را جدا کند..دخترک وحشتزده را محکم تر گرفت و دوباره راه افتاد..نمی دانست با خسروخان تماس بگیرد یا نه..این
زندگی هر دو سرش باخت بود..می ترسید با گفتن وضعیت فلور اوضاع بدتر شود..تکیه داد به دیوار و دوباره شماره
گرفت..لعنتی..لعنتی..سعی کرد آیلین را بگذارد پائین اما نشد دخترک با همان لباس چرک خواب که حالا به بوی ماندگی ادرار
هم مزین شده بود پیله کرده بود به گردنش و محال بود پائین بیاید..پوف کلافه ای کشید و لعنت دوباره ای نثار کل اموات عماد
کرد.. آنقدر خسته و عصبی بود که می توانست چشمش را ببندد و دهانش را باز کند و هر چه که می خواست بگوید اما سرش
را تکیه داد به سر دخترک.موهایش برخلاف ظاهر آشفته و صدالبته نچسب انقدر نرم بود که بی اراده گونه اش را کشید
روی آن..دخترک هم به تقلید همین کار را کرد..انگاری سر را تکیه داده بودند به شانه ی یکدیگر..فکر کرد این هم یک جور
همدردی است..به محض خروج پرستار جلو دوید..تنه زد به چند نفری که مثل او می خواستند حرف بزنند..صدایش را بلندتر
کرد:من همراه فلور افشار هستم..
پرستار نگاهی به سر و وضع آشفته اش کرد و بعد به آیلین:شما همسرش هستین..؟
سر تکان داد:نه..برادر همسرشون هستم..الان..الان چطوره..؟
ـ با من بیاین..
دوید پشت سرش و نگاهش را از اندام کشیده پرستار گرفت:به هوش اومده..؟
ـ خون زیادی از دست داده..آسیب شدیدی هم به عصب دستش رسیده..فعلا می مونه تو ریکاوری تا تثبیت وضعیت بعد از اون میاریمش تو بخش..شوهرش کجاست؟
چه سوال هائی میپرسیدند..سر تکان داد:ایران نیستن..
ـ مشکلی تو خونه داشتن..؟
زبانش را کشید روی دندان..بدش نمی آمد دق و دلی اش را اینجا خالی کند اما ترجیع داد آرام باشد..روز بدی را شروع کرده
بود.هم خودش..هم بچه شیر کوچولو با موهای نرم…پرسید:میتونم از حمام اینجا استفاده کنم..این بچه خودش و خیس کرده و فعلا کسی نیست تا بچه رو بدم بهش..
نگاه سنگین پرستار را روی آیلین حس کرد:اگه اون صحنه رو دیده می تونم از روانپزشک بیمارستان بخوام ویزیتش کنه..
نمی دانست قبل آمدنش آیلین چیزی دیده یا نه..جرات پرسیدن هم نداشت..کافی بود فلور به هوش بیاید..می دانست بابت این
کار چه بلائی سرش بیاورد..کلافه سر تکان داد: نمی دونم..این بچه یه مقدار حساس..نمی خوام فعلا با غریبه ای روبرو بشه..یه کم که آرومتر شد حتما میبرمش..
دستی به لباس های نم دارش کشید..از خیسی آن چندش اش شد..اول مجبور شده بود فلور را از وان بکشد بیرون بعد هم دخترک را بغل کرده بود..
حالا هم که..پوفی کرد و به دخترک نگاه کرد..هنوز هق هق میکرد اما بالاخره تمیز شده بود..انگار چندوقتی بود که به حمام نرفته بود..
موهایش قرمز براق بود..کمی بیشتر نگاه کرد..بیشتر به شرابی میزد یا چیزی میان قرمز و شرابی..
دخترها چه می گفتند..آتیشی..دم خروسی…اه بی حوصله ای گفت و رو برگرداند..نگاهی به ساعت مچی اش انداخت..از دیدن شیشه ی بخار گرفته اش پوزخند زد..
هدیه ی تارا هم که تو زرد از آب در آمده بود..!
دستی نشست روی بازویش…یک دست کوچولوی یخ زده..نگاه چشمان درشتش از آن فاصله ی نزدیک توجه اش را جلب کرد..معصوم و خیس..
کمی پف کرده و مژه های دسته دسته شده..البته اگر جیغ های کر کننده اش را در حمام نادیده می گرفت..
مجبور شده بود تحمل کند و تحمل کردن اصولا با شخصیت اش جور نبود..ابروهایش را کمی درهم کرد تا دخترک را مثلا تنبیه کند..سر تکان داد که چیه..؟!
دخترک لب برچید و گوشه ی لب هایش دو تا چال کوچک افتاد..چال روی لپ دیده بود اما کنار لب نه..بچه ی عماد و فلور بهتر از این نمی شد..بی حوصله گفت:
ـ چیزی می خوای حرف بزن..من زبون کرو لال ها رو بلد نیستم..اکی..؟
به چشم های آماده گریستن اش که نگاه کرد دلش کمی نرم شد..فقط کمی..به اندازه ی کافی تحمل اش کرده بود و بیشتر از آن میشد اجبار و متنفر بود از به اجبار کاری را
انجام دادن..لب باز کرد و سعی کرد کمی مهربان تر صحبت کند: نگران مامانی..؟حالش خوب میشه..
دخترک آب دماغش را بالا کشید: گشنمه..
چشمانش بیشتر از آن گشاد نمی شد…بچه شیرگرسنه نگران نبود..؟دقیق تر نگاه کرد..نگاه دخترها را همیشه می خواند..حداقل حدس هایش درست از آب در می آمد اما
این یکی را نمی فهمید..اصلا مگر میشد او را دختر حساب کرد..؟
یک لحظه فکر کرد وقتی هجده ساله اش شود چه شکلی می شود..نه..هنوز شبیه توله شیر بود..نه جذاب نه خوشگل..دخترک سمج ایستاده بود و نگاهش میکرد:غذا می خوام..
دستی به پیشانی اش کشید و دوباره فحشی نثار عماد کرد:ببین تو..نه..بچه،ببین بچه من امروز اصلا اعصاب درست و حسابی ندارم..گرسنه ات شده..؟می تونم از بوفه
بیمارستانبرات یه آبمیوه و کیک بگیرم..پس دنبالم بیا و رو اعصابم راه نرو..
فکر کرد لحن جدی و سردش را متوجه شده اما وقتی چشم های لجوجش را دید فهمید اشتباه کرده..دستی دور دهانش کشید و برخواست..
مچ دست دخترک میان انگشتان پهنش گم شده بود..زیر چشمی نگاهش کرد.. فکر کرد قحطی رنگ آمده بود..سبز پسته ای برای لباس بیمارستان..آنهم بچه ها..؟!
یک دستش را بند شلوارش کرده بود. لباس بیمارستان به تنش گشادی میکرد.. جثه ی ریز و ضعیفی داشت.. به خودش گفت که تو اون خونه زنده مونده معلوم جون سخت بوده
خم شد و دستش را پیچید دور تن کوچکش و بالا کشیدش..حالا بهتر شده بود..حوصله نداشت قدم به قدم با او راه برود..
همانطور که به غذا خوردن اش نگاه میکرد گوشی موبایلش را برداشت تا تماسی با تارا بگیرد..دخترک با اشتها ساندویج همبرگرش را گاز میزد..
دستمالی برداشت و داد دستش و با ابرو اشاره کرد گوشه ی دهانش را پاک کند..به محض برقراری تماس توپید:چه عجب..!!
صدای لوس تارا را که شنید گوشه ی چشمش را جمع کرد:ویهان..عزیزم دیشب دیر وقت از مهمونی برگشتم نشد بزنگم..خوبی تو..؟
گوشه ی لبش را زیر دندان گرفت:کجا بودی که نتونستی یه تماس بگیری..؟!
ـ بد اخلاق نباش دیگه..بیا اینجا..بیتا رفته خونه ی خاله اش..من تنهام..اوم..بیا تا خوش اخلاقت کنم..
ابروهایش را داد بالا..بدش نمی آمد برود و خستگی و اعصاب خوردی اش را در کند..آنهم کنار تارا..بوی شکلات پیچید داخل بینی اش..تارا مثل شکلات بود..
پوست برنزه ی خوشرنگش..موهای شکلاتی..چشم های شکلاتی..لب های شکلاتی..لب زیرش را لیسید: نمیشه..
ـ ویهان..؟!!!
سرش را داد بالا و پووف کرد: درگیرم..باشه یه وقت دیگه..ببینم تو مگه امروز کلاس نداشتی..چرا خونه ای..؟
غرغرش را که شنید خنده اش گرفت: دیشب دیر وقت اومدم خواب موندم..ساعت کوفتی هم زنگ نزد..نمیای؟!
ـ نه..
ـ قهر کردی الان..؟!
دستمالی بیرون کشید و گوشه های لب کوچولویش را پاک کرد..دهانش شبیه لب های عماد بود..کمی ظریف تر و دخترانه تر..
از نزدیک کک و مک های صورتش به طلائی روشن میزد..بی اختیار گونه اش را لمس کرد..پوست نرم و لطیفی داشت..
تارا غر میزد: گوشت با منه ویهان..؟ اصلا خودت کجائی..برای چی درگیری..؟!
دخترک غذایش را خورده بود و دست به سینه نگاهش میکرد..انگار داشت از پشت گوشی موبایل حرف ها را میشنید:بعد بهت زنگ میزنم….
چشم هایش را ریز کردگوشی را گذاشت و کمی برو بر دخترک را نگاه کرد تا از رو برود..اما نخیر..این بچه برخلاف ظاهرآرام اولیه اش مارمولکی بود امری فرمایشی که
نداری..؟!
دخترک قلتی به مردمک های درشتش داد: امرو فرمایش یعنی چی..؟
نفس اش را داد بیرون و برخواست:هیچی ولش کن..پاشو بریم..
دست هایشان میان دست های هم ..سایه هاشان کنار هم..کوچک و بزرگ..ضعیف و قوی..

به دخترک که روی صندلی ماشین به خواب رفته بود نگاه کرد..دود سیگارش را فوت کرد بیرون..هوای سرد و دم نفسش با دود
سیگار دیدش را تار کرد..اما باز هم می توانست تصویر واضح دخترک را ببیند..مگر چند سال داشت ؟!کوهی از مشکلات را در زندگی اش می دید..حضور مادری
افسرده..پدری لاابالی برادری که..
ته سیگار را زیر پایش محکم فشرد..آنقدر محکم که کمی از فشاری که تحمل کرده بود را کم کند..بچه ی بیچاره چه گناهی داشت..توله شیرو مارمولک هم که بود حق
زندگی داشت..نه اینکه این ساعت از شب داخل ماشین عموئی بخوابد که حتی نسبت خونی هم با او نداشت … هیچ کسی نباشد تا حالش را بپرسد..تا نگران مدرسه ی فردایش باشد.
تکیه داد به در ماشین و نگاهی به بیمارستان انداخت..وضعیت فلور ثابت شده بود..منتقل شده بود به بخش..عماد به تماس هایش پاسخ نمی داد..
خسرو خان هم دیر یا زود می فهمید چه خبر شده..کاش می توانست بی خیال همه چیز شود..کو..لق عماد..
حالا باید بود و زن و بچه اش را جمع میکرد نه اینکه چند ماه بگذارد و برود بدون هیچ نشانی..صدای ویبره ی گوشی اش باعث شد تکانی بخورد..
با دیدن اسم خسرو خان نفس عمیقی کشید..حلال زاده که می گفتند همین بود دیگر..گوشی را گرفت دم گوشش:جونم خسرو خان..
ـ عماد و پیدا کردی..؟
گوشه ی لبش چین خورد..عادت همیشگی اش بود..نه سلام..نه حال و احوال..فقط چیزی را میپرسید که برایش اهمیت داشت..مثل عماد که مهم بود و خودش که مهم نبود..
ـ جواب نمی ده..
ـ این و که می دونستم..قرار بود برام پیداش کنی..
ـ یه جوری میگین پیداش کن انگار تو خونه اش نشسته است..به هر کی میشناختم زنگ زدم..هر جائی هم که فکر میکردم رفته باشه سرزدم.دیگه مونده از پلیس اینتر پل
بخوام دنبالش بگرده..منم از کار و زندگی ام زدم تا دنبال شازده باشم..
ـ راجع به برادرت درست حرف بزن..کارو زندگی تو رو هم دیدم..
پوزخندی به برادری که خسروخان گفته بود زد..نخیر این آدم ..این به اصطلاح پدر عوض شدنی نبود..لحن اش را آرام تر کرد:برای گوشی اش پیغام گذاشتم..هر وقت روشن
کنه برمیگرده..
ـ چه پیغامی گذاشتی که برمیگرده..؟اگه قرار به برگشتن بود تا حالا می اومد..
زبانش را کشید روی دندان و نگاه کوتاهی به آیلین انداخت:فلور تو بیمارستان..
سکوت خسروخان به معنی این بود که می خواست باز هم بشنود:رگ دستش و زده..تو وان حمام پیداش کردم..
ـ زنده است..؟
نمی دانست با گفتن اینکه هنوز نفس می کشد خسرو خان خوشحال میشود یا ناراحت..اصلا غیر عماد مگر کسی برای خسرو خان اهمیت هم داشت..؟
ـ زنده است..نیاز به جراحی داره..عصب هر دو دستش از کار افتاده..
ـ کدوم بیمارستان..؟
حتی نپرسیده بود آیلین کجاست..انگار مهم نبود..تعجب نکرد که خسرو خان از فلور پرسید..هر چیزی که باعث میشد عماد برگردد مهم بود..هر چیز..
نام بیمارستان را گفت و سوار ماشین شد..روی صورتش عرق نشسته بود..کمی پتوی مسافرتی را پائین تر کشید و راه افتاد..انگار همان چندقطره عرق روی
دلش سنگینی میکردوخم شد و با پشت دست پیشانی اش را خشک کرد..حالا بهتر شده بود..
خمیازه اش را فرو داد و نگاه اشکی اش را به تایمر ماشین انداخت..کمی از نیمه شب می گذشت..دخترک چنان آسوده به خواب رفته بود انگار مدت ها بود
خواب راحت نداشته..پوزخند زد..معلوم بود که خواب راحت و بی درد نداشته..تحمل یازده ماه گذشته مطمئنا کار دخترک نبود..
خمیازه ی دوم اشک بیشتری به چشم های خسته و خوابالودش انداخت..با پشت دست کنار چشمش را پاک کرد و کمی بیشتر روی پدال گاز فشرد..
باید قبل از آنکه پشت فرمان از حال می رفت خانه ی فلور..
کمی از وسایل دخترک را جمع میکرد و البته وسایل مدرسه اش..فردا از صبح حسابی سرش شلوغ بود و وقتی نداشت تا برای مارمولکی مثل او خرج کند..
چه بهتر که میفرستادش مدرسه..یک جورهائی جای خوبی برای وقت کشی بود..لبخندی از این فکر کنج لبش نشست..شاید سری هم به تارا میزد..
لبش را کشید داخل دهانش و ول کرد..
ماشین را جلوی آپارتمان خاموش کرد..نیم نگاهی به صندلی کناری اش انداخت..موهایش فر شده بود و حالا چهره ی معقول تری داشت..نگاه که میکردی شباهت خاصی با
فلور و عماد نداشت..شاید کمی لب و دهانش به عماد رفته بود..فقط کمی..بلندی پلک های بسته اش به دو بند انگشت میرسید..یاد سرنتی پیتی افتاد..
بیدارش میکرد یا می گذاشت همانجا بماند..؟پیاده شد و دو قدم سمت درب ورودی ساختمان برداشت..همه اش ده دقیقه بالا کار داشت..یک قدم دیگر فاصله گرفت…اما اگر
کسی می امد..دزد یا ولگرد..بچه را می ترساند..اگروحشت میکرد..کلافه نگاهی به درب آهنی مقابلش و ماشین پشت سرش انداخت..نمی خواست
خواب راحت دخترک را خراب کند..مشتش را کوبید روی پیشانی بلندش و غرید:از کی تا حالا دلسوز دختر بچه ها شدی..؟!
عماد که باباشه گذاشته رفته..به تو چه..هان..به تو چه.انگاربه همین جمله احتیاج داشت تا در را باز کند و وارد حیاط آپارتمان شود..درست سر سومین پله میو میو گربه ای
باعث شد قدم هایش متوقف شود..تنها گذاشتنش به جیغ های عصبی بعدش نمی ارزید..برگشت سمت ماشین و آرام بغلش کرد..
خواباندش روی شانه و دستش را گذاشت پشت کمرش..زیادی سبک بود..نچی کرد وناسزائی نثار فلور و عماد کرد..
آهسته پله ها را بالا رفت..حتی نخواست سرو صدای آسانسور بیدارش کند..به خانه ی گند گرفته نگاه هم نکرد..نکبت که دیدن نداشت..خرت و پرت های روی کاناپه را با
پاهایش ریخت پائین و دخترک راخواباند..چندتائی هم کوسن زیر کاناپه گذاشت..
شانه داد بالا شاید او هم مثل خودش در خواب غلت میزد..!؟
روی پنجه ی پا دوید سمت اتاق خواب..لکه های خونابه هنوز روی سرامیک های جلوی حمام دیده میشد..دیوانه..دیوانه..
دستی به فک و چانه ی درشتش کشید و لعنتی دوباره نثار عماد و آن همه بی توجه ای اش کرد.کیف مدرسه اش را گرفت و هر کتابی که دم دستش بود را داخل آن چپاند..
اینطور که معلوم بود برنامه ی درسی ای وجود نداشت..کشوی کمد طرح کیتی را باز کرد..هر چیزی بود به غیر از لباس..فلور واقعا مادر این بچه بود..؟!
نچی کرد و کمد را باز کرد..بوی بد ادرار باعث شد عقب بکشد..لبش را زیر دندان فشرد تا فریاد نزند..حقش بودهمین الان با یک اردنگی بیدارش میکرد..تمام
لباس های جیشی اش را گذاشته بود داخل کمد و گند زده بود به همه چیز..از زیر پایش روپوش کالباسی را هم برداشت..لکه های رویش به نظر قدیمی میرسید..
باید اول برای دخترک خرید میکرد و وای به حالش اگر می خواست در خانه ی او هم از این کارها بکند..با پایش روی زمین ضرب گرفت..
اصلا مگر قرار بود او را به خانه ببرد..؟!!
یعنی خسرو خان نمی خواست از نوه اش مراقبت کند..؟! می خواست به خاطر اتفاق یازده ماه قبل..به خاطر رفتن عماد..این بچه را مقصر بداند..؟!
خستگی اش چند برابر شد..حالا باید با این توله خرس اعصاب خرد کن کارخراب کن چه کار میکرد..؟!
کوله پشتی را انداخت دور بازویش کنار حمام خم شد و عروسک کچل و زشت را برداشت..شاید با دیدن این عروسک دخترک حال بهتری پیدا میکرد..
دلش یک نخ سیگار می خواست..تمام سلول های تنش درخواست نیکوتین داشت..با سر انگشت شقیقه اش را مالید..دلش چند ساعت خواب راحت می خواست بی سر خر..
بی تلفن..بی خسرو خان و دستورهایش..صدای ضربه هائی که بی توقف به درب ورودی میخورد باعث شد قدم هایش را تند کند..عماد برگشته بود..!!!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن