رمان

رمان طلوع از مغرب پارت ۱۱

دو روز را هم به زحمت تحمل کرده بود..اصلا خانه بدون آیلی خانه نبود..قبرستان بود..کم کم داشت تمام وجودش را
میخورد..نمی دانست چندمین دفعه است که در اتاقش را باز میکرد..می ایستاد همانجا و نبودنش را تماشا میکرد..انگار باید هر
دقیقه این کار را میکرد تا باور کند که آیلی رفته خانه ی خسروخان..رفته که بماند..با فلور..
برگشت و سیگاری آتش زد..رفت سمت آشپزخانه و کمی ایستاد..پاهایش به داخل نمی رفت..می توانست با پیشبند آشپزخان
تصورش کند..مثل وقت هائی که می خواست کیک درست کند و تمام آشپزخانه را به گند میکشید..نگاهش سمت یخچال
رفت..عکس هایشان را آنجا چسبانده بود..یک عکس دو نفره ی کنار دریا با تیشرت های ست پت و مت..قرمز و زرد…
موهایشان میان نسیم و شوری دریا وز شده بود و دست دور گردن هم انداخته بودند…
کمی پائین تر یک تصویر دیگر از دوازده سالگی اش..با لباس ورزشی و یک ژست خنده دار..یکی دیگر..یکی دیگر…
پووفی کرد و برگشت سمت سالن و خودش را روی کاناپه انداخت..سیگار دیگری برداشت..
دخترک مجبورش کرده بود سال قبل که به ترکیه رفته بودند تتوهای جفتی بیاندازند..چقدر التماس کرده بود و جیغ زده بود تا
اجازه دهد..میگفت اگر نگذارد ،موهایش را از ته میتراشد..کوتاه آمد..دیگرهرگز نمیخواست موهای تراشیده اش را ببیند..
هرگز..حالا نقش خال پشت شانه اش نبود…روی قلبش بود..درست روی قلبش…
سیگارش را روشن کرد و همانجا دراز کشید..شاید فردا آرام تر میشد..شاید وقتش بود راهشان جدا شود..به پهلو دراز کشید و
نگاهش به روفرشی های عروسکی اش افتاد..روی هر کدام یک قلب بزرگ قرمز چسبیده بود..با انگشت لنگه اش را برداشت و
نگاهش کرد..کوچک بود..پاهایش هم مثل دست هایش کوچک بود..مثل قلبش..سیگار میان لب هایش لرزید..آیلی واقعا رفته بود
و نمی خواست برگردد..؟مگر میشد..؟مگر می توانست بدون دخترک آرام بگیرد..؟عادت داشت نفس کشیدنش را حس
کند..کوچکتر که بود مجبورش میکرد برای مسواک زدن از تخت بیاید پائین و بعد جای گرم و نرمش را تصاحب کند..
عادت داشت گاهی از پشت خودش را روی شانه اش بیاندازد و مجبورش کند کمی به او سواری بدهد..گاهی شب ها که
بی خواب میشد سر میخورد میان رختخوابش..حالا مگر میان آن اتاق خوابش میبرد..مگر می توانست پشت میز آشپزخانه تنها
بنشیند و صبحانه بخورد..بی انصافی نثار توله شیر کرد..چطور شب ها بدون اوآرام میگرفت…آنجا میان عمارت خاک گرفته ی
خسرو خان اگر میترسید،اگر سردش میشد،اگر هم زبان می خواست..اگر میخواست بخندد هیچ کس نبود..هیچ کسی..
دوباره ایستاد و چند قدمی راه رفت..برگشت سمت اتاق و جای خالی اش را دید..دوباره و دوباره….
صبح زود آمده بود آنجا چه غلطی بکند..؟ نمی دانست و می دانست..نایلون های خرید را از صندوق برداشت..صبحانه ای که
آیلی دوست داشت..کلید انداخت و داخل شد..می دانست که حالا حالاها بیدار نمیشود..امروز یک شنبه بود و کلاس هم نداشت..
مستقیم به آشپزخانه رفت و زیر کتری را روشن کرد..تند و تند خریدها را داخل یخچال چید..بعد فکر کرد شاید از تنبلی اصلا
در یخچال را باز نکند..شکلات صبحانه را بیرون آورد و روی میز گذاشت..کمی براندازش کرد..می توانست در پلمپ شده اش
را باز کند یا نه..؟
برگشت و در ظرف را برداشت و قاشق کوچکی کنارش گذاشت..تست ها را داخل پیش دستی چید وبسته ی کوچکی شیر هم
کنارشان گذاشت..صدای سرفه های کم جان خسروخان می آمد..دلش میخواست دست روی گوش هایش بگذارد تا نشنود..اما نمی
توانست..لیوانی چای آماده کرد و سینی مرتبی چید..
خسروخان با دیدنش لبخند زد..یادش نمی آمد آخرین بار کی لبخندش را دیده بود..سینی را روی تخت گذاشت و دست هایش را
داخل جیبش فرو برد:یه خورده خرید کردم برا آیلی..الان هم میخوام برم..
نمیخواست بیشتر بماند.. تحمل کم محلی آیلی را نداشت..راه افتاد سمت در اتاق..باید قبل از بیدار شدنش می رفت..
ـ دیشب تا دیر وقت گریه میکرد..
دستش مشت شد..
ـ نمی خوای ببینیش..؟
سر برنگرداند..می ترسید کنترل اعصابش را نداشته باشد:این گندیه که زدی به زندگی هر دو تامون خسروخان..
ـ امروز میخواد بره دنبال مادرش..بمون و باهاش برو..
زبان کشید روی دندان های آسیایش:خسته شدم بس که تو گفتی چیکار کنم..زندگی من و ریختی به هم..میگم جهنم..اما اون بچه
چه گناهی داشت..
ـ هنوز بچه است..
سرتکان داد:اتفاقا بزرگ شده..میفهمه چه بلائی سر زندگی و آینده اش اومده..خودش و کشیده کنار شاید سر پا بشه..منم می مونم کنار..
ـ نمی تونی..
نگاهش کرد..پیر مرد زل زده بود به پنجره..آفتاب لب بوم بود..می دانست..راهش را گرفت و اتاق را ترک کرد..
نگاهش با سماجت به پله ها مانده بود..کاش می توانست برود بالا و نگاهش کند..کاش می توانست دوباره او را بخنداند..
با اگشت پلک هایش را محکم فشرد و از خانه بیرون رفت..
لبه ی تخت فلور نشست و نگاهش کرد..آنهمه زیبائی هنوز هم بود اما بدون هیچ حسی..لابلای موهای روشنش تارهای سفید از
هم پیشی می گرفتند..دست باریک و استخوانی اش را میان پنجه گرفت..مثل دست های آیلی بود..به همان ظرافت..بی اراده پشت
انگشتش را نوازش کرد..فلور چشمانش را دوخته بود به سپیدی دیوار: امروز آیلی میاد اینجا دنبالت..میخوای برگردی خونه..
من تا حالا مواظبش بودم از این به بعد هم هستم اما تو هم باید باشی..فلور جان..آیلی هنوز خیلی مونده تا بزرگ بشه..باید قوی
باشی..محکم باشی..باید مادر باشی براش..میتونی..میمونی..؟!
چشمانش هم رنگ چشمان آیلی بود..چرا فکر میکرد شبیه اش نیست..چرا فکر میکرد دخترک زیبا نیست..
ـ میخوام قبل ز اومدنش من وببری پیش عماد و مانی..میبری..؟
دستش را دور شانه اش گذاشت:میبرمت…
داروهائی که متخصص تجویز کرده بود را برداشت و زیر بازویش را گرفت..می خواست تا قبل آمدن آیلی او را به جائی که
می خواست ببرد..کمکش کرد سوار ماشین شود:سردت نیست..؟
منتظر جوابش نماند برگشت و پتوی مسافرتی را از صندوق بیرون کشید..همیشه آنجا نگهش می داشت..برای وقت هائی
که دخترک لباس کم می پوشید یا دیوانگی میکردند و میرفتند خارج از شهر..بدون هیچ برنامه ریزی ای..
پتو را بالاتر کشید تا روی شانه هایش:این گرمت میکنه..من ی زنگ به ایلی بزنم و بگم با همیم..میاد میبینه نیستی نگران میشه..
گوشی را از جیب پالتو بیرن کشید.انگار برای تماس با دخترک بهانه ای پیدا کرده بود..تند پیامی تایپ کرد و لبخند زد..حالا
مجبور بود تماس بگیرد..
و دقیقه بعد تماس گرفت..تکیه داد به بدنه ی ماشین و یک پایش را خم کردـ جانم..
ـ داری فلور و کجا میبری..؟!!
دلش برای جیغ و دادهایش هم تنگ شده بود..مثل احمق ها پشت تلفن لبخند میزد:زود میارمش خونه..تا ظهر..
غر زد:من نباید بدونم..؟بهم ادرس بده میام دنبالش…
ـ ایلی…
ـ نشندی چی گفتم..ممکنه حالش بد بشه میخوام کنارش باشم..
فکر کرد چه بهتر..بعد چند روز میدیدش…حسابی دلتنگ حضورش شده بود..
ـ بیرون سرده لباس گرم بپوش..میام دنبالت..
ـ خودم میام..
بدجنس شد:اگه میخوای بیای منتظر میمونی تا بیام دنبالت..با لباس گرم..
می توانست حرص خوردنش را حس کند:ترجیح میدم بمونم خونه…لعنتی بدجس..
کلافه نفسی گرفت..نیم وجبی لج باز..گوشی را سر داد ته جیبش..تیرش به سنگ خورده بود،نمی امد که ببیندش..
سیگاری اتش زد و کمی شیشه را پائین کشید..فلور خوابیده بود..راه افتاد و وسوسه ی تماس دوباره با ایلی را در خودش کشت..
دو روز ندیدنش را تحمل نکرد بود چطور میخواست دوری ش را ببیند.؟!
خسروخان میگفت تمام ب دای گریه اش می امد…حتما سردرد هم کرده بود..اهی بیرون داد و گوشی را برداشت..
ـ سلام عفت خانم..
ـ سلام پسرم..صبح بخیر..
خیابان را دور زد:ممنون..ایلی چطوره..الان کجاست..؟
ـ تو اتاقش مونده..
لب گزید:صبحونه خورده..؟
ـ والله نه..رنگ و روش هم پریده…
می دانست چقدر سخت گذشته به هردوشان:بگید اماده شه میام دنبالش..بی زحمت مواظب باید لباس مناسب پوشه..
ـ اقا فکر نکنم قبول کنه…
ـ بگو میخوام فلور و ببرم سر خاک مانی و عماد..بدونه میاد..
ـ چشم..الان بهش میگم..
گوشی را قطع کرد و دستی به صورتش کشید..میرفت دنبالش و به بهانه ی فلور مجبورش میکرد غذا بخورد..باید انرژی می
گرفت و بعد هر چه میخواست بداخلاقی میکرد و جیغ میکشید..باید کمی صبوری میکرد تا ناراحتی ایلی کمرنگ شود..
ان وقت حرف میزدند..
سرش را تکیه داد به شیشه و نگاهش نمی کرد..هر چه از آینه ماشین براندازش کرد دخترک بی محلی کرد..
عینگ بزرگی که به صورت گذاشته بود نمی گذاشت چشم هایش را ببیند..سیگاری آتش زد و شیشه را کمی پائین داد..
غر زد: سردم میشه..
اخم هایش از بالای عینک هم مشخص بود:دود سیگار اذیتتون میکنه..
شانه بالا داد:
ـ پس سیگار نکش..من سردم میشه..
بهانه می گرفت..سیگار را کنج لبش گذاشت و ماشین را کنار اتوبان نگه داشت..بی حرف پیاده شد و کمی دورتر ایستاد و
سیگارش را تمام کرد..برگشت سمت ماشین و سوار شد..حتی نیم نگاهی هم نثار دخترک نکرد..باید بی محلی اش را با بی محلی
جواب میداد..
ـ برای چی داری میبریش اونجا..
ـ خودش خواست..
ـ ممکنه حالش دوباره بد بشه…دکتر بامداد می گفت محیط زندگی اش باید کاملا آروم و دور از استرس و ناراحتی باشه..
اخم کرد:تو دکتر بامداد و کجا دیدی..؟!
شانه بالا دادنش را دید:دیروز تو آسایشگاه..
با پشت ناخن شصت گوشه ی ابرویش را خاراند:دیروز چه ساعتی بودی آسایشگاه..؟!!
ـ برای چی میپرسی..؟
اخمش غلیظ تر شد:برای چی میپرسم..؟!نباید بدونم..؟! ببین آیلی حسابی از دستت عصبانی ام..خیال نکن کوتاه اومدم چیزی
عوض شده یا اینکه یادم رفته از خونه رفتی..
میان حرفش پرید:فکر کردی من عصبانی نیستم..تو هفده سالگی ام فهمیدم از هفت سال قبل..
با سر به فلور اشاره کرد..نمی خواست جمله اش را تمام کند..
دستی لای موهایش سراند:من و تو هنوز حرفامون تموم نشده..باشه به موقع اش..
پررو شد:من که حرفی با تو ندارم..
لب زیرش را محکم بین دندان فشرد و رها کرد:باشه..پس مثل بچه ی آدم میشینی تا من حرفامو بهت بزنم..تا بهت بفهمونم نه
ازت سواستفاده کردم و نه اینکه برات کم گذاشتم..اگه یه درصد هم کسی شاکی باشه منم..
از پشت خودش را جلو کشید و نگاهی به فلور انداخت..راحت خوابیده بود..
از آن فاصله بوی عطرش زیر بینی اش زد.. این یکی کمی تندتر از همیشه بود..عینکش را هل داد بالای سرش و طلبکار
نگاهش کرد:جنابعالی از چی شاکی هستین..؟!؟
چشمانش را آرایش کرده بود..یک آرایش لایت و خوشرنگ..قهوه ای اش روشن تر به نظر میرسید..
لبخند میان چشمانش را دید اما با سماجت لب به هم فشرد:چیه..آدم ندیدی..؟
سر برگرداند:امروز ساعت سه و نیم کلاس داری….میام دنبالت بعد با هم حرف میزنیم..
ـ نمیرم کلاس..فلور تنهاست..
ـ عفت خانم پیشش میمونه..
دید که دستانش را آرام روی شانه ی فلور گذاشت:نمیخوام تنهاش بذارم..شاید بترسه..
اخم کرد: خوبه که خودت هم با دکترش حرف زدی..فلور احتیاجی به دلسوزی نداره..بذار زندگی کنه..همون طوری که
راحتٍ..حالش خیلی بهتر شده..فکر کنم تو الان بیشتر احتیاج داری به مشاوره و حرف زدن..
حرص خوردنش را که دید خندید:.والا به خدا…

کمی دورتر ایستاد و نگاهشان کرد..مادر و دختر تقربیا هم قد و قواره بودند و از آنجا که نگاه میکردی نمی دانستی آیلین فلور را
بغل کرده و دلداری میدهد یا فلور او را..
دلش نمی خواست نزدیک تر شود..از همان فاصله هم سنگینی غمشان را حس میکرد..یک روز خیلی قبل تر ها..کنار آیلین ده
ساله ایستاده بود همانجا..بالای قبر عماد و مانی و گریسته بود..امروز آیلین مادرش را داشت،اما خودش هنوز تنها بود..
برای یک لحظه از ذهنش گذشت که چرا تنها بماند..چرا بعد از این تنهائی را تحمل کند..آیلین مادرش را داشت..خسروخان هم
بود..اما خودش بدون هیچ کسی در زندگی اش داشت روزهایش را شب میکرد…
آیلین با گریه صدایش زد:ویهان..بیا از حال رفته..
با قدم های بلند نزدیکشان شد.دست زیر زانویش انداخت و بلندش کرد:گریه نکن قربونت..الان خوب میشه..
زیاد هم مطمئن نبود..میترسید که با آن رنگ و روی پریده به راحتی هوش نیاید..آیلین بی اراده بازویش را محکم گرفته بود..
فلور را روی صندلی خواباند:از صندوق یه بطری آب بیار..
کمی صندلی را پائین داد:فلور جان..صدام و میشنوی..فلور..
بطری آب را از دستش گرفت و کف دستش ریخت و بعد روی صورت فلور کشید:فلور جان..گره ی روسری اش را شل تر کرد
و دست مرطوبش را تا گردنش ادامه داد..لرزیدن پلک هایش را که دید سر برگرداند..
آیلی دست چپش را به دهان گرفته بود و میلرزید..جلو کشید و آرام بغلش کرد..پشت شانه اش را نوازش کرد:چیزی نیست
قربونت..به هوش اومده..
بیشتر هق زد..حلقه ی بازویش را محکم تر کرد و دستی زیر شالش برد و موهایش را نوازش کرد:اینطوری میخوای مواظب
فلور باشی..؟ توکه زودتر از اون از حال میری..
غرغرش را میان سینه اش شنید: من فقط ترسیدم..
خندید و روی موهایش را بوسید: سردت شد..بریم..؟!
وقتی عقب کشید خط آرایشش را تماشا کرد..تا روی گونه اش سیاه شده بود..با انگشت پای پلکش کشید:اینا چیه زدی به
صورتت..با دو تا قطره اشک به هم ریخت..
بطری آب را سمتش گرفت:بشور صورتت و…حداقل از یه مارک خوب بگیر تا پوستت داغون نشه..
دخترک شاکی نگاهش کردزد:خوب همه که مثل شما پر تجربه نیستن..من تازه کارم و زیاد سردر نمیارم..
دستش مشت شد و خیره نگاهش کرد..اما آیلی از رو نرفت..خونسرد صورتش را شست و دستمالی پای چشمش کشید و
سوارشد…
سیگار آتش زد و تکیه داد به نرده ی تراس..صدای آهنگ تا آنجا هم می آمد..محکمتر کامی گرفت..آیلی بعد از ظهر قالش
گذاشته بود..حتی جواب تلفنش را هم نداد..سرش را بالا گرفت و دود سیگار را فوت کرد..مجبور شد با عفت خانم تماس بگیرد
دست آزادش را به ستون تکیه داد و نفسی گرفت..این بچه داشت با این قهرها خسته اش میکرد..داشت کم می آورد..مگر چه کار
کرده بود..؟ خواندن صیغه یا نخواندنش چه فرقی به حالش داشت..جز اینکه هفت سال تنها ماند و یادش رفت زندگی گذشته اش
چطور بود..؟
هفت سال تر و خشکش کرد و نگران همه چیزش بود..درس هایش..لباس پوشیدنش..رفت و آمدش..غذا خوردنش..
هفت سال کنارش ایستاد و دست هایش را گرفت و گذاشت پا بگیرد..آیلینی که بیشتر از سن اش می فهمید و باهوش بود..آیلینی
که درکش میکرد و نمی خواست تنهایش بگذارد حالا شمشیرش را از رو بسته بود..ته سیگار را زیر پایش له کرد و دست ها را
در جیب شلوارش فرو برد..میان سردی هوا بوی ملایم و شیرین عطری توجه اش را جلب کرد..بینی اش سالها بود که به بوی
آیلی عادت داشت اما این عطر گرم و شیرین هم حسابی خاص بود..کمی به عقب چرخید و نگاهش کرد..
میان نور ملایم تراس کمی براندازش کرد و بعد لبخند زد:سردتون میشه..
قدمی سمتش برداشت..حالا واضح تر می توانست ببیندش..بیست و چند ساله نشان میداد..موهای مشکی اش یک طرف شانه اش
ریخته بود و لبخند میزد:خیلی وقته که تو تراس ایستاده این و سیگار میکشین..
خوب بود..داشت می گفت که حواسش به او بوده..ابرو بالا داد:چرا زودتر نیومدین بیرون..؟
دخترک هم ابرو بالا داد:نخواستم مزاحم خلوتتون بشم..
فاصله ی میانشان را با قدم کوتاهی جبران کرد..لبخند دخترک رنگ گرفت و غلیظ شد..قدش تا نزدیکی شانه اش میرسید..
از آیلی بلندتر بود..با آیلی که حرف میزد باید کمی سرش را به پائین خم میکرد..آیلی هم کمی سرش را بالا می گرفت تا قدشان
به تناسب برسد..بی اراده لبخندی زد و عطرش را نفس کشید..گرم و اغوا کننده بود..بوی زن بودن میداد..عطر آیلی خام و
دخترانه و ملایم بود..او را یاد روزهای جوانی اش می انداخت..وقتی خیلی جوانتر بود و عطر هدیه میداد..اما این عطر شیرین
بی پرواتر بود..شاید باید دوباره بعضی چیزها را تجربه میکرد..
نگاهش چرخی روی پیشانی و چانه اش خورد: من ویهان هستم..
کمی سرش را روی شانه خم کرد: خوشوقتم..منم سارا هستم..
کنار بار ایستادند:شما چی میل دارین..؟
دخترک لبخند زد..انگار بدون لبخند نمی توانست حرفی بزند: من نوشیدنی نمیخورم..
ابرو بالا داد..
برای خودش شاتی برداشت و تکیه داد به کانتر:از دوستای حسام هستین..؟
دخترک هم کنارش تکیه داد..لعنتی،عطرش حسابی بین آن همه بوی مختلف به بینی اش ماسیده بود:خواهرزاده ی حسامم..
دوباره ابروهایش بالا رفت..همین مانده بود که راجع به خواهرزاده ی حسام خواب های رنگی ببیند..نمی توانست واکنش حسام
را پیش بینی کند..شات خالی را گذاشت روی کانتر:قدم بزنیم..؟
دخترک کنارش راه افتاد…مسیر قدم هایش را سمت حسام و نیکی برد..دلش نمی خواست پشت سر حسام برنامه ای بچیند..
حسام به دیدنشان ایستاد..انگار متوجه همراهی شان نشده بود:ویهان..این خانم خواهرزاده ی من..سارا..
دستی دور دهانش کشید:بله..تو تراس با هم آشنا شدیم..
حسام کمی نگاهشان کرد:که اینطور..
دخترک اعتراض کرد: ـ حسام..!!
حسام به اعتراضش خندید:جون حسام..
خوب اوضاع به وخامتی که فکر میکرد نبود..اما حس خوبی از آشنائی با خواهرزاده ی دوستش نداشت..فکر اینکه یکی از
دوستانش بخواهد با آیلی آشنا شود دیوانه اش میکرد..اما به خودش قول داده بود که به آیلی فکر نکند..حداقل وقت هائی که به
خودش تعلق داشت را خرج آیلی نکند..
سار برایش گفت که بیست و پنج ساله است ویکبار ازدواج کرده..طول ازدواج و طلاقش به شش ماه هم نکشیده بود…
مادر و پدرش جدا شده بودند و هر کدام زندگی جداگانه ای داشتند..تنها بود..مثل خودش..
آخر شب به خانه رساندش و شماره اش را داخل گوشی اش سیو کرد..مسیر برگشت را بی عجله طی میکرد..خوب شروع یک
رابطه ی جدید خیلی هم سخت نبود اما نمی خواست بدون شناخت کافی کسی را وارد زندگی اش کند..
بی اراده گوشی موبایلش را بالا آورد و نگاه کرد..هیچ پیامی از آیلی نبود..حتی تماس هم نگرفته بود..اخم کرد..حق این نیم
وجبی را هم باید میگذاشت کف دستش..نمی گذاشت با این رفتار ادامه دهد..غرید:توله شیر پرروی مارمولک..مارمولک..
کله هویجی..
با صدا خندید.اینهمه اسم برایش ردیف کرده بود و خودش نمی دانست..؟!
فکر کرد هر کدام از این کلمه ها با جانم،عزیزم،قربونت برابری می کند..اصلا مگر میشد توله شیر را دوست نداشت..
مگر میشد با او بود و شیرین زبانی هایش را از یاد برد..مگر میشد با او زندگی کرد و سالها هر صبح برایش شکلات صبحانه
روی تست مالید و آن لحظه ها را از یاد برد..؟!
دستی به موهایش کشید..آیلی واقعا رفته بود..؟! الان که به خانه می رفت او را دست به کمر و طلبکار بابت دیر آمدنش نمیدید..؟
تا کی این وضع می خواست ادامه پیدا کند..چند هفته..چند ماه..
از داخل ماشین می توانست ببیندش..بافت سفیدی پوشیده بود..سفید حسابی به صورتش می آمد..اما زیادی چسبان بود..
با پشت شصت گوشه ی لبش را خاراند..نگاه دقیقتری به قد و بالایش انداخت..بوت بلند اسپرت پوشیده بود و شال گردن قرمز
روشن انداخته بود..کیف لپ تابش را هم با دست چپ داشت..با دختر همراهش می خندید..خوشحال بود..؟!
می خواست پیاده شود و صدایش کند اما درست مقابل چشمانش ماشینی ایستاد و آیلی سوارش شد..آیلی سوار ماشین مرد غریبه
ای شده بود..؟
از پارک در آمد و با سرعت دنبالشان راه افتاد..گوشی را برداشت و شماره گرفت..وای به حالش اگر جواب نمی داد..اصلا وای
به حالش اگر جواب میداد و دروغ می گفت..
ـ الو..
ـ کجائی..؟
ـ علیک سلام..
ـ آیلی کجائی..؟!
ـ چرا داد میزنی..اصلا به چه حقی سر من داد میزنی..
نفسی گرفت:باشه داد نمی زنم..کجائی تو..میخوام ببینمت..
ـ کلاس بودم الان هم میخوام برم یه کم خرید کنم..
نگاهش با دویست و شش سفید میرفت:من هم تو همون خیابونم یه گوشه بمون تا بیام دنبالت با هم بریم..
ـ نه..چیزه..با یکی از دوستام هستم..ممکنه معذب بشه..خودم میام دیگه..
ـ با کدوم دوستت..؟
ـ مگه تو همه ی دوستای من و میشناسی..؟ مثل اینکه حالت خوب نیست..بعد دو روز زنگ زدی بی سلام و علیک داد
میزنی..حالا هم میگی با کی هستی..؟!
گوشی را روی صدایش قطع کرد و انداخت روی صندلی کنارش..حس میکرد داغ کرده..سوار ماشین پسر غریبه ای شده بود و
با پرروئی می گفت دوستش..؟
منتظر بود مقصدشان را بداند تا همان جا حسابی دخترک را گوشمالی دهد..کمی نفس گرفت..با این همه عصبانیت همان بهتر که
به این زودی پیاده نمیشدند..باید کمی آرام میشد..
دید که بالاخره کنار رستورانی پارک کردند..بی معطلی پشتشان ایستاد و پیاده شد:آیلین..
مکث لحظه ای دخترک را دید..خودش هم خوب می دانست چه غلطی کرده و این آیلین صدا کردن یعنی حسابی عصبانی است..
با دو قدم بلند کنارشان ایستاد..
ـ ویهان..
دست به کمر شد:دوستت و معرفی نمیکنی..؟!
ـ ویهان..من..یعنی..
ـ من مانی هستم..
برگشت و نگاهش کرد..مانی بود..؟ کدام مانی..؟ تا ابد از تمام مانی ها بیزار بود..
مانی هم انگار حالت نگاهش را خواند که پوزخند زد:برادر آیلین هستم..
چشمانش را ریز کرد و با نفرت براندازش کرد:شجاع شدی..
متقابلا پوزخندی جواب گرفت:بودم..
با قدم بزرگی نزدیکش شد و محکم یقه اش را میان پنجه اش گرفت:هنوز پرونده ی آدم ربائی ات بسته نشده..حالا که نمی ترسی
چطوره بریم دنبالش..
پوزخندش انگار دائمی بود:من و از چیزی نترسون..
آیلی از پشت بازویش را گرفت:ویهان..ولش کن..
محکم تر تکانش داد:از آیلی و فلور دور بمون..خیلی دور..حالیت شد..؟
ـ چرا..؟!
ـ چون آدم نرمالی نیستی..یه عوضی بی سرو پا که هنوز یادمه چند سال قبل چه بلائی سر خانواده ام آورد..لازمه بیشتر توضیح
بدم تا آیلی همه رو بدونه..؟
ـ نمی خوام اذیتش کنم..انتقام من از عماد و فلور بود که تموم شد..با آیلی کاری ندارم..
پوزخند زد و با دست محکم گردنش را فشرد:اون همه ترسوندیش..تو جای تاریک نگهش داشتی..هنوز شبا که میخوابه کابوس
میبینه..میگی کاری باهاش نکردی..؟ گورت و گم کن..شنیدی چی گفتم..کافیه دوباره ببینمت..خودم میکشمت..
داشت خفه اش میکرد اما حتی تقلا هم نمیکرد..با تمام قدرت گلویش را میفشرد..می توانست گردنش را بشکند و این کابوس را
برای همیشه تمام کند..می توانست..اما دست آیلی روی بازویش بود و سرش را از پشت میان شانه اش میفشرد:ویهان..تو رو
خدا..
به عقب هلش داد ودستش را به تهدید سمتش نشانه گرفت:از صد کیلومتری اش هم رد نمیشی عوضی..
سرفه هایش برای ذره ای هوا بود: خواهرمه..
دستش را دور بازوی آیلی پیچاند و محکم فشرد: خواهرتو زن منه..شنیدی..؟!
نگاه مانی را روی آیلی حس کرد..بازوی آیلی را محکمتر فشرد..
ـ ویهان..!!
نگاهش نکرد..خیلی عصبانی بود و می دانست که هر لحظه ممکن است کنترل خشمش را از دست بدهد..
ـ داری دروغ میگی..
ـ برام مهم نیست که چی فکر میکنی..از زن من دور میمونی..نه بهش زنگ میزنی و نه میای دم کلاس دنبالش..گورت و گم
میکنی برای همیشه..
آیلی را دنبال خودش کشاند و سوار ماشینش کرد..برگشت و وسایلش را از صندلی دویست و شش سفید برداشت..مانی هنوز آنجا
ایستاده بود و رفتنشان را نگاه میکرد..

کمی جلوتر کنار خیابان نگه داشت و نفس گرفت..قلبش داشت از تپش می ایستاد..آنقدر عصبانی بود که خدا خدا میکرد آیلی خفه
بماند و هیچ حرفی نزند..سیگار ی روشن کرد..باید کمی آرام میشد..با اینهمه خشم و اضطراب سر سالم به خانه نمی رساند..
سیگار میان انگشتانش لرزید و آیلی هق زد:ویهان..
سمتش خم شد:صدات در نمیاد..شنیدی..بذار برسیم خونه..بعد میدونم با زبون نفهمی مثل تو چیکار کنم..
لبش میلرزید:من..من…
انگشتش را محکم روی لبش فشرد:ساکت..
نگاه از نم چشمانش گرفت و پک محکمی به سیگارش زد..مانی از کی به زندگی آیلی نفوذ کرده بود که نمی دانست..از کی می
آمد جلوی کلاس و سوارش میکرد..؟!
مگر چند وقت بود که با آیلی حرف نزده بود..هر شب راجع به روزشان حرف میزدند..راجع به کلاسها..مشتریان بوتیک..
خریدهایشان..این آیلی را می شناخت یا نه..؟
با کف دست چند بار محکم روی فرمان ماشین کوبید:امیدوارم حرفی برای زدن داشته باشی آیلی..و الا بد کاری باهات میکنم..
بابت این پنهان کاری و دروغگوئی بد بلائی به سرت میارم..
سه نخ سیگار را پشت هم دود کرد و آرام نگرفت..اما دخترک کمی آرامتر شده بود..حالا مثل لحظه ی ورودشان به ماشین کز
نکرده بود..فقط با چشمان اشکی اش زل زده بود به خیابان زمستانی..
ماشین را داخل پارکینگ گذاشت و کلید خانه را سمتش گرفت:برو بالا تا بیام..
ـ میخوام برم خونه..
روبرویش ایستاد:میمونی تا حرف بزنیم
ـ من که کار بدی نکردم..چرا سرم داد میزنی..؟
خوب خودش نمی گذاشت آرام بماند..سعی کرده بود با دید بازتری موضوع را بررسی کند اما حالا که آیلی اشتباهش را قبول
نمی کرد او هم کوتاه نمی آمد..محال بود بگذارد دخترک به حماقتش ادامه دهد..بازویش را میان مشتش فشرد و از پله ها بالا
بردش..
در را بست و قفلش را هم انداخت..آیلی دست به سینه میان سالن ایستاده بود..شال و کتش را روی اولین کاناپه پرت کرد..
ـ تو از کی این عوضی رو میبینی..چرا در موردش چیزی به من نگفتی..هان..؟!؟ برای چی بهت زنگ میزنم دروغ تحویل
میدی..
ـ داد بزنی هیچی نمیگم..
ـ داد نزنم..؟! دیوونه ام کردی..تو یه الف بچه پدر من و در آوردی..تو از کی انقدر بد شدی که من نفهمیدم..
عقب تر رفت:من بد نیستم..فقط با برادرم رفتم بیرون..
داد زد..آنقدر بلند که حنجره اش سوخت:برادرت..آره لعنتی..؟
اگه تو فراموش کردی من به یادت بیارم چه بلائی سر پدرت آورد..سر مانی و فلور..تو احمقی یا خودت و زدی به
حماقت..کدومش..؟!
دخترک از داد و فریاد میترسید..می دانست کودکی بدی را گذرانده..خط به خط این بچه را از بر بود..انگار فقط خود آیلی نمی
دانست تا چه حد آسیب پذیر است..فقط خودش از خاطر برده بود که تا ده سالگی شب ادراری داشت..
صدایش میلرزید:می خواست بدونه فلور کجاست و حالش چطوره..به خدا اولین باری بود که میدیدمش..
خنده اش پر حرص بود:نگران فلور شده..؟ بچه احمق بفهم که به خاطر کارهای اون بود که مادرت افتاد گوشه ی آسایشگاه و
پدر و برادرت مردند..اون آدم یه بیمار روانی..یادت رفته تو رو دزدید..یادت رفته چند هفته برد و با اعصاب و روان همه
مون چیکار کرد..؟ لعنتی یادت رفته موهات و تراشید و تو پاکت برام فرستاد..آره..یادت رفته..؟!؟!؟
قدمی سمتش برداشت:باشه..باشه..دیگه نمیبینمش..تو رو خدا داد نزن..
نفس نفس میزد وشقیقه هایش داشت از تحمل فشار میترکید..
ـ داد میزنم..تا تو کله ی پوکت فرو بره که اون آدم..اون به اصطلاح برادری که سوار ماشینش شدی باعث چه اتفاقاتی شده..
هر کی هر غلطی کرد تاوان پس داد..اما باید..بایداز تو دور بمونه آیلی…ببین بهت چی گفتم…حق دیدنش و نداری..حق حرف
زدن و هم نداری…من اصلا به چه جراتی بفرستمت کلاس و دانشگاه..با چه جسارتی بذارم بری تو خیابون..یه بار جلوی چشمام
تو رو بردن..نتونستم کاری کنم..حالا اینجام و نمیذارم بهت نزدیک بشه…شنیدی..؟!
هق میزد:آره..فهمیدم..اصلا غلط میکنم دیگه ببینمش..
پلیورش را از تن بیرون کشید و همانجا به دیوار تکیه داد..چنگ زد میان موهایش و نفس گرفت..قلب لعنتی درد بود..
دستش را آرام روی قلبش گذاشت و نفس عمیقتری گرفت.
.
ـ ویهان جونم..حالت خوبه..تو رو خدا..
نیم نگاهی به چشمان سرخ از گریه اش انداخت: اون آدم خطرناکه..
جلوتر کشید:هر چی تو بگی..فقط آروم باش..باشه…الان برات آب بیارم..
سر تکان داد و به زحمت پاهای لرزانش را تکان داد و لبه ی کاناپه نشست..صدای شکستن چیزی آمد..قبل از آنکه بلند شود آیلی
بیرون آمد:چیزی نیست..یه لیوان شکست..
روی دو پا جلوی کاناپه نشست و با دستانی که میلرزید لیوان آب را سمتش گرفت:شیرینش کردم..بخور..
میترسید..این بچه هنوز حماقت میکرد..سادگی میکرد..به چه امیدی اجازه داده بود از خانه اش برود..چطور گذاشته بود جدا
شود..؟
لب زیرینش میلرزید:بخور دیگه..رنگت پریده..جون آیلی یه کم بخور..
کمی از محتوی لیوان را نوشید و تکیه داد به کاناپه..هنوز به آیلی اطمینان نداشت..اگر باز هم مانی سر راهش قرار میگرفت.؟
قبل از اینکه بلند شود مچ اش را میان پنجه اش گرفت:بهم قول بده..
اشکهایش از سر گرفته شد..انگار منتظر همین حرکت بود که خودش را جلو کشید و میان سینه اش فرو رفت:به خدا دیگه
نمی بینمش..فقط دلم سوخت براش..گفتم شاید فلور با دیدنش آروم بشه..شاید یه مانی دیگه کمکش کنه..
دستش را بین موهایش سراند..ابریشم هم به این لطافت نبود..سرش را محکمتر به سینه اش فشرد:وقتی ..وقتی بهش گفتی که
آیلی..یعنی من زن توام..من ترسیدم..
لبش را روی رستنگاه موهایش فشرد و زمزمه کرد:هیس…
این حرف ها در ان لحظه اهمیت نداشت.. ترسیده بود..می ترسید..مانی را که آنجا دید فقط خشم نبود.. ته دلش لرزیده بود..
از دوباره نداشتن آیلی..از نبودنش..از کابوس هائی که انگار تمامی نداشت…
ـ ویهان..
لب زد:جونم..
ـ حالت خوبه..؟
خنده اش را خورد: اگه تو بذاری بد نیستم..حالا جات راحته..؟!؟
دخترک پررو شد و به روی خودش نیاورد:اوهوم..دلم برات تنگ شده بود..
چانه اش را بالا داد و نگاهش کرد .اینبار آرایشش به هم نریخته بود..این نیم وجبی کی بزرگ شده بود..؟
با انگشت شصت روی چانه اش را لمس کرد..حرف برای گفتن بود اما این خلسه و آرامش زیادی خواستنی بود..بیشتر از آنی عمق داشت که خرابش کند..بوسه ای به بینی اش زد…
نگاه دیگری به ویترین دکور شده انداخت وشال گردن های بافت را شل گره زد و روی الوارهای برش خورده گذاشت..کمی
عقب تر ایستاد و نگاهشان کرد..بهتر شده بود..صدای جیرینگی آویز بالای در که بلند شد سر برگرداند..سارا میان در ایستاده
بود و سرکی به داخل می کشید..هنوز ندیده بودش..
ـ سارا..
سر برگرداند:ترسوندیم..سلام..
از ویترین بیرون آمد:سلام خانوم..راه گم کردی..
خندید و قدمی نزدیک تر شد..بوی عطرش زودتر به بینی اش نشست:این و برای تو گرفتم..
تازه متوجه گلدان کاکتوس کوچولوی میان دستش شد: شما خودت گلی خانوم..
مشت سارا به نرمی روی بازویش نشست:لابد کاکتوس…
خندید:چه بی خبر..؟ دیشب حرفی از اینجا اومدن نبود..
کمی نزدیک تر ایستاد:گفتم شاید دوست داری آخر هفته رو با هم باشیم و یه کم بگردیم..
این گردش با گردش های همیشگی فرق داشت..می فهمید که سارا دارد برای روابط بیشتر پیش قدم می شود
چند هفته ای از آشنائی شان می گذشت و یکبار به آپارتمان سارا رفته بود..در حد یک قهوه خوردن و کمی…بدش نمی آمد کمی
جلوتر بروند.. خجالتی هم در کار نبود..ویهان مقید به بعضی اصول سالهای قبل هم نبود..نه که نباشد اما حالا در این سن و با چند سال تنهائی نیاز داشت کمی به خودش فکر کند ..
فقط می ماند حسام که همان شب مهمانی و بعدش هم نشان داده بود که مشکلی با دوستی اش با سارا ندارد..
نگاهش از آرایش بی نقص صورتش تا مشکی موهایش رفت و برگشت:من و تو..؟!
سارا هم خندید:من و تو..
دستی به ته ریشش کشید: با شمال چطوری..بریم..؟
کمی سرش را خم کرد وموهایش نرم روی شانه اش ریخت:اوهوم…
لبخندش را دوست داشت…در همین دو سه هفته ثابت کرده بود که دوست داشتنی است..چرا نباید کمی تنها می ماندند…؟
شارژ شد و دست به کمر چرخی داخل مغازه زد و کت و ریموت و گوشی را برداشت:کی راه بیافتیم..؟
ـ الان ویهان..؟!
اخم کرد:مشکلی داری بذارمش یک وقت دیگه..
ـ نه…نه…مشکلی نیست..باید یه ساک جمع کنم..وسایل شخصی واینا..
سر خوش چشمکی زد:
ـ من یه ساک آماده پشت ماشینم دارم..برای موارد اورژانسی…
سارا اخم کرد:از این موارد اورژانسی زیاد که برات پیش نمیاد..هان..؟!
آیلی…آیلی را فراموش کرده بود..
مگر شمال بدون آیلی و جیغ جیغ هایش خوش می گذشت..؟
بدون آیلی کباب ماهی و بلال شیری مزه ی زهر میداد..می دانست..
چطور می خواست دو روز تنهایش بگذارد..مگر میشد..اگر اتفاقی می افتاد یا مانی دوباره نزدیکش میشد..؟
اصلا نباید چیزی از سفر آخر هفته اش به آیلی می گفت..بهتر بود دخترک خیال میکرد در خانه مانده و دورادور مراقبش
است…فکر کرد همین طور که این چند هفته را با سارا گذرانده بود و گاهی آیلی از یادش رفته بود خیلی هم بد نبود..شاید وقتش
بود کم کم به این اوضاع عادت کند…
ایستاده بود بالای بالکن و سیگار دود میکرد..آنجا میان تخت اتاق خوابش یک زن بود..جائی که تمام این سالها متعلق به آیلی بود
حالا…
میان آنهمه شیرینی عطر سارا چطور توانست حسش کند..؟!
میان بالش و روتختی عطر آیلی مانده بود..هر چه بیشتر نفس گرفت شیرینی عطر زهرش شد و بوی آیلی به تاژک هایش
گره شد..بوئی شبیه به جوانی..مثل غنچه ی یک رز سفید..ملایم..ملایم..ملایم..
اخم کرد و پک محکمتری به سیگارش زد..گند زده بود به شب خودش و سارا..گند زده بود..به معنای کلمه..
یک چیزی این وسط کلافه اش کرده بود..یک چیزی که نمی خواست حتی فکرش را بکند..امشب آنجا میان اتاقش..میان خلوتش
با سارا..میان لحظه ی تنهائی شان تنها نبود…
آیلی بود..حی و حاضر..انگار زل زده بود به تخت شان…
کلافه سیگار دیگری روشن کرد و محکم ترکام گرفت…اگر شب هائی که می آمدند شمال و بی خواب میشد می ایستاد روی
بالکن و سیگار می کشید..
آیلی هم دنبالش می آمد..مهم نبود چه ساعتی از شب باشد..نیمه شب باشد یا سپیده ی صبح..می نشست روی صندلی های
تراس و غرغر میکرد که بی خوابش کرده و بعد پتوی حوله ای بنفشش را می آورد و دور خودشان می انداخت و دست و
پاهایشان میان هم گره میخورد و دخترک از ته دل می خندید و میان قهقه زدن هایش می گفت: هالک گنده بک من…
یک جائی از قلبش درد بود..نمی دانست کجاست..پیدایش نمی کرد..اما بود..
سر برگرداند و صندلی خالی را نگاه کرد..قرار بود همیشه خالی از آیلی بماند..؟ خالی از پتوی بنفش..؟!
اصلا تحملش را داشت..؟ تا امشب خیال میکرد می تواند یک زندگی تازه را شروع کند..باور داشت که می تواند..اما حالا ..
برگشت داخل اتاق و تی شرتش را تن کشید و از ویلا بیرون زد…با پاهای برهنه رفت سمت ساحل…آیلی همه جا بود..
حالا دل از تخت خوابشان کنده بود و همراهش تا ساحل می آمد..با پاهای برهنه روی ماسه های داغ بالا و پائین می پرید
بی توجه به غرولندهایش شلوارک و نیم تنه میپوشید و به آب میزد..
حوله به دست آنقدر منتظر می ماند تا شیطنت های خانم تمام شود و دل از شنا بکند..مدام روی خط ساحل می رفت و می آمد و
صدایش میزد و تذکر میداد که جلو نرود و دخترک غش غش می خندید و برایش دست تکان میداد..
بیرون که می آمد روی گونه ها و سرشانه هایش آفتاب سوخته میشد و کک و مک هایش پررنگ میشد..یک طلائی خوشرنگ..
مجبورش میکرد گلیسیرین و گلاب روی سوختگی ها بگذارد و بلال گاز میزد..بعد با دندان هائی که سیاه و مسخره شده بود می
خندید و به خنده اش می انداخت..از این لحظه ها چند آلبوم عکس داشتند..؟ده تا..بیست تا..شاید هم بیشتر..خیلی بیشتر همین جا
میان سرش جا خوش کرده بود..
مگر فراموش میشد..مگر فراموش میکرد..؟!
لب ساحل نشست و سرمای هوا را به جان خرید و سیگار آخرش راروشن کرد…آیلی دختر عماد بود و فقط هفده سال داشت..
آرایش میکرد و دانشگاه میرفت اما بزرگ نشده بود..نه آنقدر بزرگ که فکرش میان خلوت خصوصی اش قدم بگذارد..نه آنقدر
بزرگ که بشود به چشم دیگری غیر توله شیر دیدش..
چه مرگش شده بود..؟این فکرها از کجا می آمد و می نشست و هر کاری میکرد از سرش نمی رفت..تکرار میشد و خسته اش
میکرد..کف دستش را با حرص زیر دندان فشرد و نعره زد..بلند..
یک چیزی این وسط درست نبود که حتی نمی خواست به آن فکر کند..نباید هم فکر میکرد..از بد هم بدتر بود…اصلا ممنوعه
بود..باید دورش را حصار میکشید..
به پشت خودش را میان ماسه ها انداخت و دستی روی قلبش کشید…همان جائی که طرح یک تتو از حماقت های جوانی اش
بود..جائی که انگار شش دنگ متعلق به آیلی شده بود..بی آنکه این سالها باورش کند…بی آنکه باورکند تمام وجودش بیشتر از
آنکه بداند وابسته ی آیلی شده..امشب میان تخت خوابش..میان لحظاتش با سارا یک لحظه بدون آیلی نبود..نتوانست ..پس کشید و
سارا را سرخورده تنها گذاشت..تلخ خندید..تلخ قهقهه زد..دیوانه شده بود…به دختر عماد فکر میکرد وقتی سارا روبرویش
بود..؟!
نشست و چنگی به موهایش زد..به خودش غرید:کثافت..کثافت بی همه چیز..برو بمیر..شنیدی..؟! برو خودت و تو همین دریا
غرق کن..آدم آشغال..آدم عوضی..حیوون..حیوون..
دلش خنک نشد..با کف دست محکم به پیشانی اش کوبید..چند بار..آیلی نباید آنجا میبود اما نمیشد..پررنگ بود و کمرنگ
نمیشد…حضور نداشت و داشت..می توانست میان ماسه های ساحل جای پاهایش را ببیند..از وقتی که ده ساله بود تا همین الان..
ایستاد و راه افتاد..مهم نبود کدام سمت..باید میرفت و میرفت..باید پاهایش خسته میشد و فکرش خسته میشد تا این حضور لعنتی
تمام میشد..

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن