رمان طلوع از مغرب

رمان طلوع از مغرب پارت ۲

نگاهش از روی صورت دختر مقابلش گرفت سمت کاناپه می خواست مطمئن شود بچه بیدار نشده.این ساعت از شب حوصله ی سرو صدای اضافی نداشت..
ـ نگاه به ساعت کردی خانم..این چه وضع در زدنه..؟!
دختر سرکی به داخل خانه کشید:شما تو این خونه چی می خواین..؟اصلا کی هستین..؟آیلین کجاست..؟!
ابرو بالا داد و پوزخند زد:امر دیگه..؟! شماره شناسنامه نمی خواین احیانا..؟!بچه پرروئی زیر لب گفت و خواست در را ببندد
ـ چیکار میکنی آقا..میگم آیلین کجاست..
اصلا وقت خوبی را برای نخ دادن انتخاب نکرده بود این دختر به نسبت زیبا..بوی عطرش که حسابی به بینی اش ساخته بود اما حالا وقتش نبود..
لبخندش کج بود: ببین خانم نسبتا محترم….آیلین خوابه..پس بی سروصدا برو رد کارت..اصلا کی هستی..؟مدیر ساختمون..؟؟!نکنه نگهبان محه ای..؟!
ابروهای دختر که گره خورد پیشانی اش قرمز شد..لب های گوشتی اش را از حرص زیر دندان گرفته بود: من نگهبان محله ام..؟! الان که زنگ زدم به پلیس متوجه
میشی چه خبره..برو کنار ببینم آیلین کجاست..؟
دستش را کشید بین موهای درهمش و پوف کرد..این دیگر از تحمل اش خارج بود..دستش را محکم زد روی شانه ی دختر و به عقب هل اش داد:
ببین خانم وقت خوبی برای راه رفتن رو اعصاب من پیدا نکردی..این بچه بیدار بشه خودم خفه ات میکنم..شنیدی..؟!
شنیدی اش را محکم تر گفت اما یک لحظه نفمید چه شد..ضربه ی محکمی روی گردنش حس کرد..برای یک لحظه نفس اش بند آمد و جلوی چشمانش سیاهی رفت..
یکی داشت بالای سرش حرف میزد..یکی هم داشت دست می گذاشت داخل جیب شلوارش..اینجا چه خبر بود..سعی کرد چشم های خسته اش را باز کند..
میان پلک هایش تصویر واضحی از دخترک..کمی چشمانش را تنگ کرد و دوباره باز کرد..خوابیده بود..؟!تکانی به خودش داد و خواست بلند شود..درد بدی پیچید دور
گردنش..آخ بلندی گفت و دستش را گرفت همانجا..
ـ اقا باید ببخشید.من نمی خواستم اینطوری بشه..فقط ترسیده بودم..امروز که رسیدم خونه از همسایه ها شنیدم چه اتفاقی افتاده..راستش این مدت که فلور جون اینجا زندگی
میکرد کسی از آشناهاشون نبود..من همسایه ی پائینی هستم…زیاد میام اینجا پیش آیلین..من ترسیدم بلائی سر بچه اومده باشه..نمی خواستم شما رو ..
تازه یادش آمد..این دختر نیم وجبی او را زده بود..او را زده بود..؟؟!! ویهان را زده بود..؟؟!
خیزی سمت دخترک گرفت که جیغ اش را بلند کرد..دستش را بند بازویش کرد و او را کشید جلو..درست مقابل صورت اش نگاهی به چشمان ترسیده ی درشتش کرد..
زبانش را کشید روی دندان و دهن باز کرد: چه غلطی کردی..؟؟!
ـ من از کجا..کجا میدونستم شما عموی آیلین هستین..آقا دستم شکست..ولم کن…
با حرص فشار بیشتری به بازویش آورد:
ـ که نمی دونستی..مگه نگفتم این بچه بیدار شه خودم خفه ات میکنم..هان..گفتم یا نه..؟! فریادش بلند بود.. برای یک لحظه چشمانش چرخید سمت آیلین..
ایستاده بود میان اتاق و میلرزید.. ادرار از روی شلوار لیموئی اش هم مشخص بود..
نفهمید به خاطر ترسیدن او بود یا نه..اما دستش از بازوی دختر جدا شد..جلوی آیلین خم شد و اخم کرد: مگه بهت نگفتم باید بری دستشوئی..؟!
ـ این بچه مشکل داره.دعواش نکنید..وقتی میترسه کنترل ادرار نداره..آقای رستگار..
پلک هایش را روی هم فشرد..اینجا وسط جهنم زندگی عماد چه میکرد..؟برخواست و مچ دست دختر را گرفت و کشاندش سمت در ورودی و پرت اش کرد بیرون: گورت و
گم کن..
در را محکم بست..به جهنم که تمام اهالی ساختمان خواب بودند..برگشت سمت دخترک لرزان و دست هایش را زیر بازویش حلقه کرد و بلندش کرد..
از تصور وان خونی حالش بد شد..رفت سمت توالت ..ایستاد و شلنگ آب را گرم و سرد کرد..خم شد روی پاهایش و درست جلوی صورت گریان دخترک زانو زد:
ببین بهت چی میگم..دیگه توی لباست کار خرابی نمیکنی..تو دختر بزرگی هستی..خیلی بده که همش بوی جیش بدی..باشه..؟
نگاه به صورت کوچولویش کرد..چانه اش از بغض میلرزید..چند وقت بود کسی این بچه را بغل نکرده بود..نبوسیده بود…؟!
به خودش گفت گور بابای کثیف شدن لباس..دستش را دور تن ظریف دخترک حلقه کرد و به سینه فشرد:نترس آیلین خانم..من مواظبت هستم..ویهان اینجاست تا مواظب
آیلی کوچولو باشه..مثل سوپر من..دوست داری..؟
دخترک آب بینی اش را کشیده بود روی پیراهن کبریتی سورمه ای اش..لباس مارک اش را به گند کشیده بود..اما همین یک شب را می توانست تحمل کند..فقط همین امشب..
ـ من میشم سوپرمن تو..خوبه..؟؟
ـ نه…تو هالک هستی..مثل اون قوی هستی..تازه داد میزنی و بد اخلاق..هم هستی..
گوشه ی لبش را زیر دندان فشرد..خوبی به این نیم وجبی نیامده بود..چشم غره ای رفت و شلنگ را برداشت: میتونی دوش بگیری یا کمکت کنم..؟!
دلش می خواست صدای زنگ گوشی اش را نشنود..سرش را بیشتر داخل بالش فرو برد..کاش یکی خفه اش میکرد..ضربه ی کوتاهی به
بازویش خورد.. چرخید..توله شیر میان تخت او چه میکرد..؟
خمیازه کشید و غر زد: اینجا چی می خوای..؟
نشست روی تخت و کش و قوسی به تنش داد..دخترک با ابروهای بالا رفته نگاهش میکرد..رد نگاهش را که گرفت رسید روی تتوی سینه
اش..خریت دوران جوانی…
از مدل چشم های درشت شده ی دخترک خنده اش گرفت..با انگشت بینی اش را پیچاند: فضول خانم..خوب نیست سر بخوری تو
رختخواب کسی..چشاتو هم اینجوری درشت نکن..اکی.؟
نگاه دخترک هنوز روی سینه اش بود:انتظار..
حالا چشمان خودش بود که درشت شده بود: میتونی انگلیسی بخونی..؟
دست های کوچولو جلو آمد وبه انحنای کلمات را دست کشید:بلدم بخونم..
ادامه ی رو تختی را انداخت روی شانه اش..عادت بدی بود که بدون بلوز می خوابید.اما خوب خانه ی خودش بود..
..از کجا باید می دانست این توله شیر باهوش قرار است بی اجازه وارد رخت خوابش شود…؟
ـ کلاس چندمی تو..؟
دخترک دستی به موهایش کشید..زیر نور آفتاب ملایمی که از پنجره می تابید قرمز خوش رنگی شده بود:باید می رفتم پنجم..
اخم کرد: ببین کوچولو..من می دونم چند سالته..چجوری می خواستی بری پنجم..؟تو فقط هشت سالته..
دخترک هم اخم کرد..خط اخمش درست مثل خودش بود:نه سالمه…جهشی خوندم..
صدای زنگ گوشی اش دوباره بلند شد..از تخت پرید پائین وگوشی را برداشت: جونم خسروخان..
ـ دختره رو بردار بیار اینجا..با خودت هم کار دارم..
نپرسید چه کاری..یا راجع به عماد بود یا شرکت عماد..ماشین عماد…سرمایه ی عماد..
دستی به موهایش کشید: میام..
رفت سمت دستشوئی و نگاهی به آشپزخانه انداخت..از دیدن ریخت و پاش آنجا قدم هایش شل شد..نگاهش از روی میز چرخید سمت
چای ساز روشن و قوری پر از چای..این نیم وجبی چای دم داده بود..؟
اصلا مگر قدش به پریز برق و کانترهای بالا میرسید..؟از تصور اتفاقی که ممکن بود وقت خوابش بیافتد لرزید..
عصبانی برگشت سمت اتاق: کی بهت گفت به وسایل آشپزخونه دست بزنی..؟؟!
دخترک ترسیده خودش را عقب کشیده بود..چسبیده بود به دیوار..برای یک لحظه یاد دختری که دیشب دیده بود افتاد..یک چیزی راجع به
ترسیدن و کنترل ادرار..
دستش را کشید دور دهانش و نفسش را حبس کرد..چند لحظه ای ساکت ایستاد..به خودش غرید که خبر مرگت زودتر بیدار میشدی تا
بچه از گرسنگی نره تو آشپزخونه..
قدمی به عقب برداشت: برو تو آشپزخونه بشین تا بیام..آیلی دست به چیزی نزن..شنیدی..؟فقط بشین تا بیام..
با عجله دست و صورتش را شست و از کمد لباس ها تیشرتی برداشت..آنقدر با عجله سمت آشپزخانه رفت که پپایش به لبه ی کاناپه
گرفت..فریاد تا نوک زبانش آمد اما ساکت ماند..نباید کاری میکرد تا این مثلا کدبانو بترسد..
نشست پشت فرمان و عینک را سراند روی بینی اش..نیم نگاهی به دخترک انداخت و اخم غلیظش..گوشه ی لبش رو به بالا
رفت:کمربندت و ببند.
دخترک شانه بالا داد و همان طور بغ کرده و طلبکار نشست..خنده ای از سر حرص کرد..زندگی با این بچه حتما پیرش میکرد..شک
نداشت..کاش خسرو خان بزرگی به خرج میدادو نگه اش میداشت..
خم شد و کمربندش را بست..از همان سر صبحانه که گفته بود خسرو خان قرار است ببیندش اخم کرده بود..انگار او هم دل خوشی از
این بابابزرگ نداشت..فکر کرد بهتر است اول فکری برای لباس هایش بکند..با شلوار تریکوی خانگی و تی شرت و شال گردن زیادی بد به نظر میرسید..
با بدجنسی نوک بینی دخترک را کشید:می خوام بریم خرید..دوست داری..؟
دخترک چینی به لب هایش داد و شانه داد بالا..کارش در امده بود..ناز کشی باید میکرد…انهم از این توله شیر اخمو..؟!
پوفی کرد و صاف نشست..به جهنم که قهر بود..مثل عماد همیشه طلبکار بود.به قول خسرو خان تره به تخم اش میرفت حسنی به باباش
جلوی اولین فروشگاهی که در مسیرش بود نگه داشت:پیاده شو..زود..
میان رگال لباس ها چرخید..بلوز و شلواری برداشت و جلوی سینه ی دخترک گرفت..با تعجب به لنگه های بلند شلوار نگاه کرد به نظر که
اندازه بود..دستش را بلند کرد و با اشاره خواست فروشنده ای نزدیک اش شود..دستش را گذاشت پشت گردن دخترک و او را کشید جلو
درست مثل شیری که توله اش را از گردن به دندان میگرفت..خنده اش را خورد و به دختر جوان چشمک دوستانه ای زد:میشه لطفا تو
انتخاب لباس برای این کوچولو کمکم کنید..؟
این لحن مردانه و در عین حال مهربان را گذاشته بود برای همچن مواقعی..مخصویا روزهائی که کار بانکی داشت..یک لبخند..کمی نرمش
کارش را به راه می انداخت..
دخترک که از اتاق پرو بیرون امد سر و وضع بهتری داشت..بلوز و شلوار سبز خوشرنگی پوشیده بود..فکر کرد با موهای قرمزش شبیه یک
قاچ هندوانه شده..ابروئی بالا داد و لبخند دلچسبی نثار فروشنده کرد..دختر جوان انگار منتظر تائید او بود که چند تائی لباس خانه و سوئی
شرت هم به خریدهایش اضافه کرد.بعد هم چندتائی لباس زیر نخی و سفید روی خریدها گذاشت..
دست دخترک را گرفت و نایلکس خریدها را هم به دست دیگرش..حالا کمی خیالش راحت تر شده بود..اینطور اگر در خانه ی خسروخان
هم کارخرابی میکرد لباس اضافه داشت..فکر کرد باید از یک دکتر هم وقت بگیرد.سری هم به فلور میزد..کارهای مغازه اش هم مانده
بود..عماد هم که هنوز گم و گور بود..کسی را هم باید می فرستاد ان جهنم را تمیز کند..دستی لای موهایش کشید و نفسش را پوف کرد
بیرون،…لعنتی..لعنتی..
کنار دیوار قدیمی خانه نگه داشت..می خواست چند قدمی با دخترک راه برود..نمی خواست او را اینطور بغ کرده تحویل خسروخان
دهد..باید این بچه چیزی برای جلب کردن توجه خسروخان از خودش نشان میداد..اما تا دلش نمی خواست حرف نمیزد..اخم هم که میکرد
شبیه توله شیرهای عصبانی میشد..روی پوز و چانه اش چین میخورد..دستش را گرفت..دست کوچولوی نرم میان دست های
بزرگش..واقعا نه ساله بود..؟!کمی فکر کرد..می خواست یادش بیاید متولد چه ماهی از سال است یا اصلا چه سالی به دنیا امده
است..
همان وقی که خارج از ایران بود و عماد بابت بارداری فلور ذوق زده بود..نیم نگاهی انداخت..سرش را گرفته بود پائین و دنباله ی موهای
دور گردنش را پوشانده بود..کلاه بافت سفید به رنگ موهایش می امد..در این دو روز حتی یک کلمه هم از فلور نپرسیده بود..اگر نه ساله
بود باید درک میکرد…نمی کرد..؟!؟
چرا درک کردن بچه ها انقدر سخت بود..!!
از روی پله های سیمانی بالا رفت..دلیل دلبستگی خسروخان به این عمارت قدیمی را درک نمی کرد..حتی امسال همان تعمیرات ساده را
هم انجام نداده بود..انگار بعد نبودن مانی و عماد زندگی در این خانه هم مرده بود
نفهمید چرا اما دست دخترک را محکم تر گرفت..صدای بلند تلوزیون نشان میداد خسروخان مشغول کارهای روزانه اش است..رسیدگی به
گلدان های محبوب اش..حسن یوسف..قهر کن..وقتی بچه تر بود از قصد توپ فوتبالش را می کوباند سمت ایوان و هر بار هم میخورد به
گلدان ها..دنبال خالی کردن حرصی بود که از همسر مادرش داشت..پدری که چهل وچند سال با او تفاوت سنی داشت.خسروخان روی
صندلی لهستانی محبوب اش نشسته بود..زیر پله های بالا..جلوی ورودی عمارت خاک گرفته..رفت سمت میز و ریموت کنترل را برداشت و
صدای پخش را کم کرد:سلام..عفت خانم نیست..؟
ـ عفت خانم دو هفته است که نیست..
نشست روی مبل روبروئی و دخترک را نشاند روی پایش:به بابابزرگ سلام نکردی..؟اهسته زیر گوشش پچ پچ کرد..دخترک سرش را کج
کرد و منقبض شد..توله شیر به بناگوشش حساس بود..؟!بد نقطه ضعفی داده بود دستش..خندید و بار دیگر زیر گوشش پچ پچ کرد..دخترک
با همه ی مقاومت اش خندید..خنده ی ریز و خوش اهنگ..از ته دل هم نبود اما بالاخره بعد دو روز خندیده بود..کافی بود..نبود..؟!
سنگینی نگاه خسروخان را که حس کرد عقب کشید اما دستش همچنان دور تن کوچک دخترک حلقه بود..
خسرو خان نگاه خیره اش را گرفت:رفتی بیمارستان..؟
ـ نه..اول اومدم اینجا..چه خبر شده..؟
ایستادن خسروخان را با چشم هایش دنبال کرد اما دست هایش شال و کلاه بافتنی را باز کرد..شیر کوچولو عرق کرده بود..خسروخان
برگه ای را سمتش گرفت:.فکرکنم عماد همین جا باشه..اول برو اینجا..نمی خوام باز گمش کنم..
پوزخندش پررنگ بود..نگران عماد بود..؟این بچه اهمیت نداشت..؟فلور روی تخت بیمارستان هم همین طور..؟!
بلند شد و ایستاد:باشه خسروخان..امر،امر شماست..فکری برای دختر شازده کردین..؟!این بچه مدرسه داره..
خسروخان برگشت پشت صندلی اش:با تو راحت تره..ببرش..
دندان هایش را روی هم فشرد..انقدر محکم که استخوان فک و صورت اش برجسته شد..
دستش را گذاشت پشت گردن دخترک:میری تو حیاط بازی میکنی تا بیام..آیلی جائی نمیری..باشه..؟!
توجه ای به نگاه ناراضی دخترک نکرد و هلش داد سمت بیرون..به جهنم که پله های سیمانی ممکن بود باعث زمین خوردنش
شود..امروز باید تکلیفش را روشن میکرد..لب زیری را کشید داخل دهان و از بین دندان هایش غرید: با من راحت تره..؟؟!
آره خوب من دو جین بچه بزرگ کردم..بابای نمونه ای هم بودم..د آخه پدر من چی میگی برا خودت..هان..؟! من دو روزه از
کارو زندگی ام افتادم..میگم به درک چشمم کور جور عماد و میکشم اما قرار نیست بچه اش و هم نگه دارم..میدونی تو این دو
روز چند بار مجبور شدم ببرمش حمام..؟زنگ بزن عفت خانم بیاد این بچه رو تر و خشک کنه..مادرش هم بالاخره مرخص
میشه دیگه..
خسرو خان هنوز مشغول خاک بازی با گلدانش بود و همین بیشتر عصبانی اش میکرد..دلش می خواست هوار بکشد اما می
دانست فقط با زبان خوش می تواند پیرمرد را راضی کند..نزدیک تر شد و دست هایش را گذاشت روی میز:این بچه زندگی
سختی داشته..یه سر باهام بیاین خونه ی عماد..به خدا جای آدمیزاد نیست..حالا که خودش نیست..زنش هم افتاده گوشه ی
بیمارستان شما قیم و بزرگ تر اون بچه این..خسروخان..؟!!
ـ فقط امروز..شب میای دنبالش و میبریش..من نه حوصله ی بچه دارم نه حوصله ی قیم کسی بودن..
ویهان طعنه اش را گرفت..بعد بیست سالی که در کنارش زندگی کرده بود شده بود هر کسی..؟!دستانش را برداشت و سر تکان
داد:حق با شماست..بیست سال قیم و بزرگ تر من بودین مگه چی شدم..؟سی و هشت سال هم برای تخم و ترکه ی خودتون
پدری کردین هیچی به هیچی..
نگاه خیره ی خسروخان را که دید راه افتاد سمت در: دیگه تا شب هم لازم نیست بمونه.با خودم میبرمش..
با چشمان سرخ از عصبانیت دخترک را برانداز کرد..نشسته بود لبه ی حوض و با انگشت میان آب، بازی میکرد..بدبخت تر از
خودش این بچه بود..یاد پنج شش سالگی خودش افتاد.وقتی مادر بیست ساله اش عقد خسروخان شده بود..حالا بیست سال می
گذشت و هنوز برای خسرو خان هر کسی بود..حرص اش را با فریاد سر دخترک خالی کرد:بلندشو از سر حوض..لباسات و
خیس کردی..!
دخترک با سر پائین دنبالش راه افتاد..صدایشان را شنیده بود که بی هیچ سوال و جوابی قدم برمی داشت..با حرکتی پرشتاب
ماشین را از پارک درآورد.گوشی اش را برداشت و شماره گرفت:الو..پیمان امروز بیکاری..؟
ـ باز کجا خراب شده که طلبکاری تو داداش..؟!
ـ ببین حوصله ندارم..بیکاری یا نه..؟
ـ امروز کلاس ندارم..چطور..؟!
ـ بیا بیمارستان…زودتر خودت و برسون..
ـ یا علی..چی شده ویهان..؟!!تصادف کردی..؟!
پیچید داخل خیابان اصلی و غرید: تصادف چیه..؟بیا کلید مغازه رو بدم بهت..جنس اومده تو انباره گمرک مونده بری تحویل
بگیری..
ماشین جلوئی بی هوا سرعتش را کم کرد..مجبور شد محکم ترمز بگیرد..دخترک پرت شد جلو.. نفهمید چطور گوشی موبایلش
را انداخت و خیز گرفت سمتش..سرش تا جلوی داشبورت خم شده بود که کشیدش عقب:چرا کمربندت و نبستی..؟؟!!
فریادش داخل فضای بسته ی ماشین اکو شده بود که ضربه ای از پشت دوباره تکانشان داد..فریاد بعدی اش با کوباندن دست
هایش روی فرمان بلند شد..روز لعنتی اش چه شروعی داشت..اول خسروخان حالا هم تصادف ناخواسته..

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن