رمان طلوع از مغرب

رمان طلوع از مغرب پارت ۳

تکیه داده بود به اتومبیل و سیگار دود میکرد..پیمان دوباره نچی کرد..غرید:ولش کن..اگه قرار بود با نگاه کردن فرورفتگی اش خوب بشه تا حالا شده بود..
نگاهی به دخترک داخل ماشین انداخت..سرش را تکیه داده بود به پنجره و خوابیده بود..سیگار را زیر پا فشرد.پیمان کنارش ایستاد:چرا گذاشتی یارو بره..از پشت زد مقصر
بود..
دستی لای موهای درهمش کشید:ولش کن..حالا که تا اینجا اومدی این کلید و بردار فقط یادت نره وقت برگشت هم دوربین مدار بسته رو روشن بذاری هم دزدگیر و فعال کنی..
مونده تو این مصیبت دزد هم بهم بزنه..
پیمان خندید:تو رو چه به بچه داشتن..بده ببرمش خونه..مامان مواظبش هست..
همین مانده بود دختر بچه را بدهد دست پیمان تا ببرد..آنهم با آن برادر عوضی اش…کلید مغازه را جدا کرد و داد دستش:
پیش خودم باشه خیالم راحت تره..دیگه سفارش نکنم پیمان..بدبختم نکنی..؟!
ـ پسر خسروخان رستگار مگه بدبختم میشه..؟!
دهن کج کرد:باشه خندیدم..گورت و گم کن حالا..
پیمان حین رفتن برایش خط و نشان می کشید:ببین داداش..گذر پوست به دباغ خونه میافته..دیگه بهم زنگ نزنی ها..!!
با دستش برو بابائی گفت.ایستاد کنار پنجره ی ماشین و باز نگاهش کرد.. گونه هایش هنوز از رد اشک خیس بود..آهسته لب زد:
آخه با تو چیکار کنم بچه..؟!تو رو کجای دلم بذارم..؟! عماد کم بود..فلور و خسروخان کم بودن..تو هم اومدی..؟!
نفس اش را داد بیرون،فکر کرد اول دنبال نشانی عماد برود یا از فلور خبر بگیرد..گوشی موبایل اش را برداشت..خش ظریفی افتاده بود روی ال سی دی بزرگش..
این هم سود امروز..پشت ماشین هم که قر شده بود..شانه بالا داد به قول پیمان، پسر خسروخان که نباید غصه ی مال دنیا را میخورد..هر چند در پدر بودن کم می گذاشت به
عوض حساب بانکی اش همیشه باز بود..با حرص به خودش گفت:میخورم نوش جونم
با تماسی به بیمارستان از حال فلور با خبر شد.هر چند مجبور به کلی زبان بازی شده بود تا قانع شان کند که چرا بیماری با وضعیت او را تنها به حال خودش گذاشته است..تا
فرصت بود باید میرفت دنبال نشانی.هر چه زودتر عماد را پیدا میکرد زودتر می توانست خودش را از این ماجرا عقب بکشد..
صندلی دخترک را کمی عقب تر برد تا راحت تر بخوابد بعد هم با احتیاط کمربندش را بست.
نگاهش تا در و دیوار آپارتمان بالا رفت.عماد اینجا بود..؟!زبانش را کشید روی دندان و دهانش را جمع کرد..عماد رستگار در این آپارتمان دود زده زندگی میکرد..؟
از خانه اش رفته بود تا جائی مثل این خانه بماند..؟
با سر به دخترک اشاره کرد پیاده شود..به این محله که اعتباری نبود..ترجیح میداد توله شیر دلخور را نزدیک خودش نگه دارد دستش را سمتش دراز کرد تا دست های
کوچکش را بگیرد..اما با دیدن حالتش به خنده افتاد.دست ها را با حرص زیر سینه گره کرده بود و چانه اش را داده بود بالا..مارمولک پررو برایش قیافه می گرفت..؟؟
دلش می خواست به این ادا و اطوار دخترانه بخندد اما نه وقتش بود و نه حوصله ی خندیدن داشت..مهمتر از همه نمی خواست.مثلا منت کشی نیم وجبی را بکند..
دستش را گذاشت پشت گردنش و فشار خفیفی داد:چموش بازی درنیار بچه…!
دخترک سعی کرد از زیر دست بزرگش شانه خالی کند اما نگذاشت..همانطور که پشت سوئی شرتش را محکم گرفته بود کشاندش..غرغرش را شنید که گفت:
هالک..هالک بداخلاق..
به تصویر صورتش در شیشه ی شکسته ی ورودی آپارتمان نگاه کرد..قد و قامت اش درشت بود.در کنار این نیم وجبی غولی
بود..موهای تیره اش کاملا در هم شده بود و روی پیشانی بلندش خط اخم عمیقی بود..وقتی می خواست فکر کند مثل بچه ها اخم
میکرد..درست مثل این بچه پررو..هالک هم روی پیشانی اش اخم داشت..؟!
با دیدن مردی که پشت شیشه نگاهش میکرد دست از خیال پردازی برداشت..خدا باید آخر و عاقب اش را با بچه ی عماد به خیر
میکرد..سرش را سمت طبقه ی بالائی گرفت:فری بالاست..؟!
مرد نگاهی به او و دخترک انداخت:چیکار داری..؟
می دانست که این طور آدم ها بدون مایه تیله؟ کاری نمی کنند..از جیب کنار کت پائیزه اش کیف پولش را درآورد و تراولی
بیرون کشید.تکانی به اسکناس نو داد و ابرو بالا برد:دنبال عماد میگردم اینجاست..؟!
نگاه مردچند دفعه از تراول داخل دستش تا صورت دختر رفت و برگشت..مردک بی همه چیز داشت دخترک را رصد
میکرد..؟! اخمش واضح تر شد:هی عمو..خوابیدی..!؟!!
ـ عماد که می گفت کسی رو نداره..
نفسش حبس شد..عماد اینجا بود..!بالاخره بعد چند ماه پیدایش کرده بود..تراول را داد دست مرد و کنارش زد..دست دخترک
را محکم تر گرفت و با خودش روی پله ها کشاند..صدای مرد هم بالا رفت:رفتی پشت در بگو احسان فرستادتت..
دستش را دوبار محکم کوباند روی در..اگر دستش به عماد میرسید..اگر او را میدید..حسابی از خجالت اش در می آمد..صدای کشداری از داخل خانه داد زد:کیه..؟!!
ـ از طرف احسان اومدم..
چند دقیقه ای طول کشید تا در باز شد..بوی الکل و سیگار به بینی اش هجوم آورد..مرد هم قد و قواره ی خودش بود و با سیگاری در دست مثل طلبکارها نگاهش
میکرد:فرمایش..!؟!
با این نمیشد مثل پائینی برخورد کرد حرف آخر را اول زد:اومدم دنبال عماد..
مرد پک عمیقی به سیگارش زد و دودش را فوت کرد سمت صورتش..دلش می خواست محکم یقه اش را بگیرد و بکوبد به دیوار اما وجود این بچه دست و پایش را بسته بود.
همان طور بی حرف خیره ماند به سیگار کشیدن و دود بیرون دادنش..
ـ چیکارشی..؟؟
پوزخندی روی لب هایش شکل گرفت:فکر کن برادرش هستم..
مرد نگاهی به دخترک انداخت و کمی روی زانوهایش سمت او خم شد:اسمت چیه عمو..
بوی گند دهانش انگار به مزاج آیلین هم خوش نیامده بود که عقب کشید و به پاهایش چسبید..دستش را دور شانه ی ظریف اش گذاشت..چرا همه امروز بند کرده بودند به این
توله شیر..خوشش نمی آمد کسی نزدیک اش شود..آنهم غریبه ها..دستش را گذاشت روی شانه ی مرد که هنوز روی پاهایش نشسته بود:
ـ عماد اینجاست..؟! لعنتی..من دارم میرم تو..
با یک قدم بزرگ از مرد گذشت و داخل خانه شد..دست کمی از خانه ی فلور نداشت.اما نگاهش پی ریخت و پاش ها نبود..دنبال کسی میگشت که زندگی اش نابود شده
بود..دنبال امید خسرو خان..پدر آیلی..رفت سمت اتاقی که درش نیمه باز بود..یک لحظه دلش ترسید.از اینکه اینبار هم مثل حمام خانه ی فلور غافلگیر شود..
دخترک را برد پشت خودش:یه دقیقه آروم بگیر..
در را با تک پا هل داد..زنی پشت به او نشسته بود لبه ی تخت..نگاهش از روی نیم تنه ی برهنه اش بالا رفت..موهایش قرمز بود..ابرو گره کرد و عقب کشید..
رفت سمت اتاق دیگر..هیچ چیزی غیر بطری های رنگارنگ نبود..پس عماد کدام گوری بود..
ـ عماد کجاست..؟!؟
مرد خندید و شانه بالا داد:مگه نبود..؟!
اینبار بی طاقت شد خیزی برداشت و محکم یقه رکابی مشکی اش را مشت کرد:عوضی مثل آدم حرف بزن..عماد کجاست..؟!؟!
دخترک هنوز پشت کمربندش را محکم گرفته بود..تکانی به مرد داد:نمیبینی با بچه اش اومدم..؟بگو کجاست تا ببرمش..
چشمان سرخش می گفت که شوخی ندارد…لرزیدن دست دخترک را روی کمرش حس میکرد..کاش او را نیاورده بود..تکان دوباره ای به مرد داد:کجاست..د حرف بزن..
دستان مرد دور مچ اش پیچید و دستش را عقب زد: گاهی میاد اینجا و خودش و میسازه..میدونی که الکلیه..!!آدم الکلی هم یه وقت خوبه یه وقت بد..
دندانش را روی هم فشرد:الان کجاست..؟
مرد دوباره نگاهی به دخترک که هنوز در سنگر هیکل تنومندش بود انداخت:مانی کیه..؟مست که میکنه فقط میگه مانی..مانی..مرده..؟!
چشم هایش را لحظه ای بست..مانی..؟دلش می خواست فریاد بزند..
نفسش را داد بیرون:نمیگی کجاست..؟زنش تو بیمارستان ..اینم از وضعیت دخترش..باید پیداش کنم..
مرد دستی به صورتش کشید:اومد خبرت میکنم بیای ببریش..شماره بده..
میدانست الان کار دیگری از دستش برنمی آید..مجبور بود به این مرد الکلی بدتر از عماد اعتماد کند..شماره اش را گفت و راه افتاد..دستش را پیچید پشتش و بچه را بیرون
کشید..چشمانش را بسته بود و چانه ی کوچولویش میلرزید..رطوبت روی شلوارش را که دید دست انداخت دور بازویش و بغل اش
کرد..لعنت به هر چه پدر و مادر بی مسئولیت…لعنت…
جعبه ی پیتزا را گذاشت روی کانتر و با دست حمام را نشان داد:دوش بگیر بیا شام بخوریم..
رفت سمت اتاق و نایلون خریدها را برداشت.بلوز و شلوار خاکستری را با لباس زیرش اماده کرد..باید برایش حوله و دمپائی هم
میخرید..اینطور که به نظر میرسید باید یک اتاق بچه هم اماده میکرد..پووفی کرد و تکیه داد به درگاه پنجره..واقعا باید از بچه ی عماد
نگهداری میکرد..؟!
دستی به جیب شلواش کشید..کمی نیکوتین شاید سدی میشد روی اعصاب خسته ش..دیدن فلور با ان وضعیت اعصابش را ریخته بود به
هم..کاش عماد برمیگشت.انوقت خودش می دانست و خانواده اش..
صدای زنگ خانه که بلند شد تکیه اش را از پنجره گرفت..با دیدن تارا دستی به موهایش کشید..اینجا چه کار میکرد..؟!
دکمه ی ایفون را زد و رفت سمت در ورودی..اول صدای تق و تق کفش هایش امد..بعد هم بوی عطر شیرین و دلچسبش..بودنش خوب
بود ما با شیر کوچولو چه کار میکرد…
تارا مقابلش ایستاده بود..موهای تازه رنگ شده اش حسابی به پوست برنزش می امد..ابروهایش را داد بالا و نگاه دقیقی به سرتاپایش
انداخت:از اینورا..
خندیدنش را دوست داشت..دستش را گذاشت دور کمرش و کشیدش جلو..پیشانی اش را چسبانده پیشانی اش:چه غافگیری دلچسبی.
تارا نخودی خندید..بوسه ی کوتاهی روی بینی ظریفش نشاند..صدای باز کردن در حمام را که شنید عقب کشید
یادش امد به بچه حوله نداده..داد زد:ایلی..بمون برات حوله بیارم..رو سرامک سر میخوری..
تارا با چشم های گشاد شده نگاهش میکرد..دلش می خواست به صورت شکه شده اش بخندد اما ممکن بود ایلین بیاید بیرون..دستش را
گرفت و کشیدش داخل خانه:بیا تو با ایلین اشنا شو..دختر عماد..
مشت تارا که نشست توی کمرش خنده اش بلند شد..

کنار تارا پشت به نهارخوری جمع و جور سالن نشسته بود.نیم نگاهی به عقب انداخت.با چشمانی خسته و خوابالود زل زده بود
به صفحه ی تلوزیون و باب اسفنجی میدید..دست تارا که خزید زیر آستین تی شرت اش سر برگرداند:تارا..؟!
اخم ظریفی افتاد به پیشانی اش و بینی اش را چین انداخت..درست مثل آیلی..دختر ها مثل هم لوس میشدند..؟
ـ دلم برات تنگ شده..خودت که خبری نمیگیری..
سرش را تکیه داد به پشتی کاناپه:یه چند وقتیه کارم زیاده..
سر تارا که نشست روی سینه اش خندید:جات راحته..؟؟!
ـ اوهوم. چرا این خانم کوچولو نمی خوابه..؟
چشمانش داشت از خستگی بسته میشد اما با حرف تارا هوشیارتر شد:چه خبره مگه..؟
غرغرش را روی سینه اش حس کرد:می فهمی دلم برات تنگ شده یعنی چی..؟این اعتقادات تو داره خسته کننده میشه..
سرش را بلند کرد:چی برا خودت میگی..؟کدوم اعتقادات..؟!
چشم چرخاند و پوفی کرد:من نمی فهمم مشکلت با هم بودن مادوتاست…؟ چرا..؟
بازوی تارا را محکم گرفت:مشکلم چیه..؟بده که آدمم..مگه نگفتم که آدم ازدواج نیستم..گفتم یا نه..؟
تارا که سر تکان داد بیشتر اخم کرد:خوب..پس بفهم که من با کسی رابطه ام و شروع میکنم که بخوام باهاش ازدواج کنم..
بغض اش را دید اما نرم تر نشد:این موقع شب وقت این حرفاست..؟
ـ پس کی میتونم باهات حرف بزنم..؟
ـ تارا جان..دوست بودن ما یه چیزه..چیزی که تو ذهن توئه یه چیز دیگه است..این میون توئی که صدمه میبینی…
ـ آهان..فقط رابطه داشتن از نظر تو مشکل داره.
جوش آورد و عصبی نگاهش کرد:
ـ صدات و بیار پایین.اینجا یه بچه هم غیر من و تو هست. مگه خودت هم همین و نمی خواستی؟ من زوری کاری کردم؟؟
ـ یعنی چون زوری نبود سواستفاده به حساب نمیاد؟ ببینم دادگاه وجدان تو این طوری حکم میده؟
ایستاد و دستی دور دهانش کشید..خسته بود..حوصله ی توضیح دادن را هم نداشت..دلش می خواست تنها باشد و بخوابد..
به او چه ربطی داشت که تارا نمی فهمید..نمی خواست رابطه ای داشته باشد..نه با تارا نه با هیچ دختر دیگری..شیطنت کردن و دور زدن و تفریحیک چیز بود و مسئول آینده ی یک نفر دیگر بودن چیز دیگری..چرا این دختر نمی فهمید که اگر بخواهد ازدواج کند باید
چه دردسرهائی را پشت سر بگذارد.
انگار برایش مهم بود اولین رابطه اش با دختری باشد که هم دوستش دارد هم زن زندگی اش میشود..
ـ دیروقته. زنگ می زنم آژانس بری خونه.
تارا کنارش ایستاد؛ چشمانش اشکی بود و چانه اش از خشم میلرزید: چرا باهام این کارو میکنی..؟!
دستش را گذاشت دور صورتش..با انگشت رد اشکش را پاک کرد:
ـ تارا بفهم..من به تو دست نمیزنم..به هیچ دختری..می خوای فکر کنی امل و فناتیک هستم..؟مهم نیست..هر طور دوست داری
فکر کن..هر کس برای خودش معیارهائی داره..منم دنبال معیارهای خودم هستم..مشکلی با دوستیمون داری..؟! باشه هر وقت
خودت خواستی تموم اش میکنیم..
کنارپنجره ایستاده بود..تارا رفته بود..برمیگشت یا نه را نمی دانست..سرش را چسباند به خنکی شیشه و به دخترک نگاه کرد..
آینده ی او هم میشد شبیه تارا..یا فلور..؟!
روی کاناپه خوابیده بود..بدون خوردن تکه ای از پیتزا..گرسنه بود..نبود..؟
دستش را داخل جیب شلوار راحتی سفیدش فرو برد و رفت سمت کاناپه..بالای سرش ایستاد نگاهش کرد..عماد قبل تر ها با او
چطور رفتار میکرد..؟فکر کرد چند سال است که با عماد حرف نزده… پای دردودلش ننشسته…شانه داد بالا و نگاهش تا
موهای قرمز پیش رفت..مگر عماد وقتی برای او گذاشته بود..انقدر که درگیر کار و کار بود..حالا همه را گذاشته بود
کنار..زندگی را ترک کرده بود و حالا همه چیزش خلاصه میشد در الکل و تنهائی..کمی خم شد و بهتر نگاهش کرد..دل عماد
برای دختر کوچولویش تنگ نمیشد..؟برای فلور..؟ پدر بودنش شده بود پدری خسروخان..؟
نشست لبه ی میز و خطوط ظریف صورتش را از نظر گذراند..وقتی پنج شش ساله بود مادرش عقد خسرو خان شده بود..همه
ی آن روزها را به خاطر داشت..پوزخند زد، حافظه اش عالی بود.مخصوصا در ثبت بدترین ها…مادر عماد یک جا نشین و فلج
بود..خسروخان همسر دوم می خواست یا پرستاری برای مادر عماد…؟
بزرگ تر که شد فهمید خسروخان فقط کسی را می خواهد که مراقب عماد باشد..ترو خشکش کند.. حواسش به جوراب های
شسته و نشسته اش باشد..البته که مادرش بین او و عماد فرق نمی گذاشت..خسروخان اما ..دستی کشید روی موهای نرم و
مرطوب..این بچه زیاد میفهمید..برق نگاهش را وقت دیدن تارا حس کرد و سوال هائی که رسیده بود پشت لبش.. اما بی تفاوت
رد شده بود..حتی نپرسید این زن که آنطور مهربان حالش را پرسیده بود کیست..نشست مقابل تلوزیون و حتی یکبار هم
سربرنگرداند..با شکم گرسنه هم خوابیده بود..انگار تنبیه اش کرده بود..بابت داد و بیدادش داخل ماشین یا آمدن تارا..
دستش را گذاشت زیر زانو و بلندش کرد..کارش قرار بود با این بچه به کجا برسد..؟کاش حداقل فلور خوب میشد..نه زخم دستش
بلکه زخمی که عماد نشانده بود روی قلبش..بچه را گذاشت روی تخت خواب و رویش را پوشاند..بسته ی سیگارش را برداشت
و رفت به سالن حالا درست روی کاناپه ای که توله شیر تنبیه اش کرده بود نشست و سیگار کشید..مانی مرده بود..آنهم به خاطر
سهل انگاری عماد..به خاطرماشین لعنتی عماد..به خاطر رانندگی اش در اوج عصبانیت..به خاطر خیلی چیزهای دیگر که فلور
را هم کشته بود و حالا نوبت توله شیر بود..پک محکم تری به سیگار زد..دستش از عماد دور بود اما باید فلور را به راه می
آورد..فلور که فقط مادر مانی نبود..بود..؟
مثل مادر خودش که فرقی بین بچه ی خودش و بچه ی همسرش نمی گذاشت..حالا فلور هم نباید بین بچه هایش می گذاشت بچه
هائی که از عماد بودند..یعنی رستگار..یعنی نوه ی خسروخان..پک محکمتری زد و سیگارش به انتها رسید..
دستی کشید روی پیشانی اش..سرش درد بود..تارا بدترش کرده بود..
پووفی کرد و همانجا روی کاناپه دراز کشید و سیگار بعدی اش را روشن کرد..
×××××××××
کوله پشتی مدرسه اش را از صندلی پشت برداشت و داد دستش:بی اجازه از مدرسه بیرون نمیای..درسات و میخونی..خودم میام دنبالت..اوکی..؟
دخترک لب برچید:دستشوئی..
ابرو بالا داد:دستشوئی داری..؟
دخترک قدمی عقب رفت :میگم اجازه دارم برم دستشوئی یا نه..دست به دماغم بزنم..؟!
خیزی سمت اش گرفت که جیغ اش را بلند کرد و دوید داخل حیاط مدرسه..نیم وجبی مارمولک دستش انداخته بود..؟؟!
سوار شد و راه افتاد..دقایقی بعد پشت چراغ قرمز میخندید..این بچه هم جانوری بود..این چند روز تقریبا کمتر بینشان داد و
بیدادی صورت گرفته بود..دیگر خودسر دست به وسایل آشپزخانه نمیزد و لباس هایش را نمی چپاند داخل کمد..فکر کرد همین
اندازه پیشرفت هم خیلی است..حالا کارهایش کمی روی روال عادی افتاده بود مغازه را با کمک پیمان جمع و جور کرده بود.
یاد دکورش که افتاد بیشتر خندید..توله شیر پررو یک قسمت آن را با سلیقه ی خودش چیده بود..یک خرس عروسکی بزرگ و
مقدار زیادی شکلات..خودش هم نشسته بود بغل خرس سفید..پیمان عکس گرفته بود..نگاهی به ساعت انداخت.. باید سری به
بیمارستان میزد.. دکتر گفته بود که ممکن است عصب دستش کاملا ترمیم نشود..دستی بین موهایش کشید.خانه را مرتب کرده
بود.. احتمالا باید پرستاری استخدام میکرد تا هم مواظب فلور باشد و هم آیلی.
منتظر عماد شدن هم انگار فایده ای نداشت..فکر کرد بهتر است شب سری به آن آپارتمان بزند..اما این باربدون توله شیر
کوچولوی پررو..

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن