رمان طلوع از مغرب

رمان طلوع از مغرب پارت ۵

نایلون داروهای فلور را از پاتختی برداشت..نمی خواست دوباره ریسک کند..اگر باز هم دست به خودکشی میزد..؟!
همه را انتهای کابینت آشپزخانه جا داد.صدای دخترک می آمد..داشت با صدای بلند درس می خواند..خنده ی کمرنگی روی لبش
نشست..در مارمولک بودن این بچه هیچ شکی نبود..با چند تا جیغ و کمی اشک گلاب را ماندنی کرده بود..حالا که کمی از
اوضاع این خانه خیالش راحت شده بود باید می رفت دنبال عماد..هر چه زودتر عماد به زندگی برمی گشت برای او بهتر بود..
از در نیمه باز نگاهشان کرد..گلاب لبه ی تخت نشسته بود و کتاب به دست میپرسید..آیلی هم پای تخت روی شکم دراز کشیده
بود و مداد را گذاشته بود پشت گوش راستش..این بچه..!!
سرفه ای کرد:من دارم میرم بیرون..کارم تموم شد زود میام..برای ناهار هم یه چیزی از بیرون سفارش بدین..
ـ من پیتزا..تو چی گلاب جون..؟
ـ هر وقت عموت اومد من میرم پائین..میلاد میاد خونه..
میلاد..؟!میان چارچوب ایستاد و نگاهشان کرد:تا من نیومدم که نمیری..؟
دخترک چشم غره ای رفت:نخیر جناب تا شما تشریف نیاوردید بنده جائی نمیرم..
چشمکی زد:اوکی..خوبه..تا بعد..با دو انگشت بای بای کرد و از خانه بیرون زد..
برای تارا شکلات صبحانه گرفت..فکر کرد شده مثل مردهای دو زن دار..خانه که رسید تارا بغ کرده نشسته بود جلوی کاناپه
ایستاد پشت سرش و خم شد و روی موهایش را بوسید:بیا صبحونه بخوریم..
ـ می خوام برگردم خونه..
نازش ی مکرد..؟!عمرا اگر منت تارا را می کشید که دلخور نباشد..اصلا مگر چه کار کرده بود..؟!
راه افتاد سمت اشپزخانه:پس حاضر شو زنگ بزنم ماشن بفرستن..
شیر و موز را برداشت و کنار میکسر ایستاد..تارا میان درگاه اشپزخانه ایستاده بود:تو از اول هم انقدر عوضی بودی یا تازگی ها
اینطوری شدی..؟!دیشب چون دلگیر و ناراحت بودی اومدی جلوی خونه ام پیش همخونه ام من و اوردی اینجا حالا هر کی بره سی خودش اره..؟!!!
تکیه داد به کانتر و دست به سینه شد:تشکر کنم کافیه..؟!گفتم بیا صبحونه بخور خودت گفتی می خوای بری..چیکار کنم من..؟!؟
چشمانش وقتی اینطور عصبانی میشد برق میزد:هیچ کاری لازم نیست انجام بدی.یه کم ادم باش ویهان..
پوزخندش کج شد و غرید:الان دردت چیه..؟!تو خبر داشتی اخلاق من چطوریه مگه نمی دونستی که حالا داری میگی ادم باشم..
ـ چون میدونستم چه عوضی هستی که باید تحمل ات کنم..حالا مجبورم..؟!
ابروهایش را داد بالا:نه..تو قانون من هیچ کس مجبور به هیچ کاری نیست..فقط از این درکه بری بیرون دیگه حق برگشتن نداری..اوکی..؟!
زمزمه اش را شنید:اشغال لعنتی…
برگشت سمت میکسر و مشغول شد..اعصاب را ریخته بود به هم..نگاهش افتاد به ظرف شکلات با حرص کوبیدش به دیوار…
جیغ کوتاه تارا باعث شد برگردد بیرون..با رنگ پریده نگاهش میکرد..باید هم از عواقب قهوه ای کردن اعصابش میترسید..
دستش را کوبید روی شانه اش:من ادم نیستم..؟!اره..؟!!من عوضی ام..؟!..من اشغالم..؟!؟!!
د اخه لعنتی مگه چیکارت کردم..چی ازت خواستم..؟ حالم از دخترائی که نفهمیده حرف میزنن به هم میخوره..من اگه اشغال
بودم عوضی بودم می دونی چیکارت می کردم…؟
گمشو از خونه ام بیرون تا اشغال بودنم و بهت ثابت نکردم..
نگاه به لب های لرزان تارا هم نکرد…اشغال نبود..عوضی م نبود…به خودش گفت..ادم هم نیستی…
بیرون مدرسه منتظر بود..سیگارش را تمام کرد و شیشه ها را داد پائین..توله شیر سرماخورده بود و سینه اش خس خس میکرد
نمی خواست با بوی سیگار بدترش کند..تکیه داد به پشتی صندلی و به سقف ماشین زل زد..عماد هنوز نیامده بود..فری سیاه گفته
بود از آخرین باری که به اینجا آمده یک ماهی می گذرد..لعنتی زیر لب زمزمه کرد و اخم هایش درهم شد..خسروخان هم که هر
روز تماس می گرفت..می خواست بداند خبری از عماد هست یا نه..با بودن پیمان و رسول خیالش کمی از بابت مغازه راحت
بود..کاش بابت فلور و آیلی هم خیالش راحت میشد….از یادآوری دیروز لبش به لبخندی باز شد..از همان خنده های منظوردار..
لباس زیرش روی تخت خواب آیلی بود..دوباره اندازه ی استاندارد و رنگ آبی تندش را به خاطر آورد و اینبار بلندتر خندید..
دختر بیچاره چقدر سرخ شده بود..حق به جانب با ابرو به لباس اشاره کرده بود:این تو اتاق یه بچه ی نه ساله چیکار میکنه
خانم محترم..؟
لب گزیدنش را هم که دید از رو نرفت..اصولا گاهی سر به سر گذاشتن با دخترها عجیب می چسبید..آنهم میان این روزهای گند
و تکراری پر اضطراب..خواست با انگشت لباس را از روی تخت بردارد که دخترک خیزی برداشت و لباس را پشت سرش
مخفی کرد:این چه رفتاریه آقای رستگار..؟!!
دست به سینه شد:یه سوال پرسیدم..جواب نداشت..؟
ـ فکر کنید اشتباه شده و فراموش کنید..خوبه..؟
ورود بی موقع توله شیر فضول نگذاشت آنطور که می خواهد مردم آزاری اش را ادامه دهد..
میان دختر بچه هائی که از مدرسه بیرون می آمدند آیلی را دید..مقنعه اش کج شده بود و نیمی از موهای فر خورده ی قرمزش
ریخته بود بیرون..سر زانوی شلوارش را هم میدید که خاکی شده..کولی عروسکی اش را میکشید روی زمین..این بچه ی شلخته..!!
در را از داخل باز کرد:علیک سلام..
اخمش در هم بود و چین زشتی هم انداخته بود به بینی اش:سلام..
ـ چته بد اخلاق..؟
غرغرش را شنید اما آنقدر واضح نبود که بفهمد چه گفته..با احتیاط از میان ماشین های پارک شده رد شد:این چه سر و ریختیه بچه..ببینم دعوا کردی تو مدرسه..؟!
همینطوری پرسیده بود اما تائید دخترک و اشک های ناگهای اش باعث شد تکان سختی بخورد..اخم هایش درهم شد:ببینمت..؟
درست حرف بزن ببینم چی شده..با کی دعوا کردی..اصلا چرا دعوا کردی..
سعی کرد میان جیغ جیغ هایش آنچه که مهم تر بود را بشنود:نمی خوام بهت بگم..
پووفی کشید واول خیابان مدرسه نگه داشت:ببین بچه اگه نگی من از کجا بدونم باید چیکار کنم..اصلا از کجا بفهمم چه خبربوده..هان..؟!بچه ی خوبی باش و بگو..
دخترک که نگاهش کرد تازه توانست رد ناخن را روی گونه ی چپ اش ببیند..موهایش را ریخته بود تا صورت اش مشخص نباشد..؟
صدایش به حدی سرد و جدی بود که دخترک را وادار به حرف زدن کند:همین الان میگی چه اتفاقی تو مدرسه افتاده و کی صورتت و اینطوری کرده..زود..
قطره های اشکش درشت تر از هراشکی بود..تمام صورتش خیس شده بود:برچسب..برچسب باربی روی کتابم و کند..
من دعواش کردم اون هم با کفشش زد تو پام..ببین داغون شدم..به کبودی روی ساق پای سفیدش که نگاه کرد دیگر معطل
نماند..از ماشین پیاده شد و راه افتاد سمت مدرسه..آیلی پشت سرش میدوید..بچه را اینطور کبود و زخمی کرده بودند و بعد انگار نه انگار..؟
حیاط مدرسه تقریبا خالی شده بود..آیلین کنارش ایستاد:کجا میری..؟
ـ دفتر مدرسه کجاست نشونم بده..
ـ اما..
ـ اما چی..؟!
دنبالش رفت..خانمی پشت میزش ایستاده بود و به زن مقابلش توضیح میداد:بچه ان دیگه خانم دکتر..حال سوگل خوبه الان..؟
کنار زن ایستاد و با اخم درهم آیلین را جلو کشید:میشه به من بگید اینجا مدرسه است یا باغ وحش..؟این چه بلائی سر این بچه اومده..؟!
نگاه زن از آیلین به او در رفت و آمد بود:ببخشید شما..؟
ـ رستگار هستم..عموی آیلین..
زن کناری که تا آن لحظه ساکت بود به حرف آمد:پس آیلین توئی..؟می دونی با سوگل چیکار کردی..؟
جلوی او داشت توله شیر را دعوا میکرد..؟! اخمش عمیق شد و نگاه عصبانی اش را یک دور از زن گذراند:
شما هم مامان اون بچه ی بی تربیت هستین..؟
ـ چه بی تربیتی..؟پشت دست بچه ام و خون انداخته این برادرزاده ی شما..
ـ در مقابل کبودی پا و خراشیدگی صورت اش کاری نکرده..باید بیشتر هم میزد..
ـ آقای رستگار خواهش میکنم..این دو تا بچه ان..
ـ بچه ان..؟پس چرا مادر اون و خواستین مدرسه اما آیلین رو بدون اینکه به کسی خبر بدین فرستادین بیرون..؟
نگاه مدیر را سمت آیلین دید:دخترم چند دقیقه بیرون منتظر باش..
مقنعه ی اعصاب خراب کن را از سرش بیرون کشید:تو حیاط بمون و جائی نرو تا بیام..
نگاهش هنوز عصبانی بود:بفرمائید..؟
ـ من از مشکلات خانوادگی آیلین تا حدودی باخبرم..از اول سال تحصیلی هنوز یکبار هم نشده مادر یا پدرش بیان مدرسه..من تماس میگیرم..دعوت نامه می فرستم اما هیچی..
پوزخند زد:باشه..الان شماره ی من و به عنوان مادر و پدر این بچه یادداشت کنید..اینم کارت شناسائی..
ـ آخه..
ـ دیگه آخه نداره خانم..هر مشکلی بود به خودم خبر بدبید..این بچه از شاگردهای خوبتون..با اینکه سنش از بقیه کمتره داره
کلاس سوم و میخونه..خودتون هم میدونید که چه ضریب هوشی ای داره..
رویش را گرفت سمت خانم دکتر عصبانی:شما هم تو خونه به بچه اتون یاد بدید بی اجازه به وسائل کسی دست نزنه..
ـ مشخصه شما چقدر وقت صرف تربیت برادرزادتون کردید..!!
لحن پرتمسخرش را نادیده گرقت:البته که من هم خونه آیلین و تنبیه میکنم..اما به این خاطر که نتونست از خودش دفاع کنه..باید
یاد بگیره که بابت هر یکی خوردن دو تا بزنه..
غرغرهای خانم دکتر را هم که شنید اهمیت نداد..نگاهش را داد به مدیر مدرسه:هر کاری داشتید با خودم تماس بگیرید و
امیدوارم دفعه ی آخری باشه که همچین اتفاقی تو مدرسه برای آیلی می افته..مطمئن باشید از بعدی اش به این راحتی نمی
گذرم..
نگاه ترسیده ی دخترک را که دید اخمش را باز کرد..دستش را بلند کرد..دخترک خیلی زود حرف هایش را بدون شنیدن می فهمید..دست کوچولو میان دست های بزرگش..قدم
هایش را اندازه ی قدم های او میکرد..دلش کمی همدلی میکرد..آنقدر که نه مثل پدر ها باشد و نه مثل غریبه ها..خوب توقع زیادی بود اگر می خواست بهتر باشد..خودش را که
می شناخت..
ـ امروز بریم شهر بازی..
ـ من زخمی ام..
خنده اش را خورد:مگه جون نداری تو..؟از این به بعد هر کی تو رو زد عوض یکی دو تا میزنی..باشه..؟
چشم های گرد شده اش را که دید خنده اش گرفت:چرا چشمات و اینطوری میکنی..؟!
چشم هایش برق میزد..قهوه ای اش خوشرنگ بود و گرم.:دو تا بزنم اشکال نداره..؟خانم مدیر دعوام نمی کنه..
روی پاهایش خم شد تا به قد و قواره ی او برسد..کمی نگاهش کرد:تو صورت کسی نمیزنی..هل هم نمیدی..بذار فکر کنم..آهان
مداد و خط کش هم پرت نمی کنی..
لب های آویزان توله شیر را که دید خنده ی پلیدی کرد:بزن تو پاهاشون..با دست روی ساق استخوانی اش دست کشید..همین جا
رو محکم با کفشت بزن.. موهاشون و هم میتونی بکشی..
لبخند چموش دخترک درست شبیه خودش بود..داشتند از یکدیگر الگو می گرفتند..؟!
ابرو در هم کرد و بلند شد:بسه دیگه هزار تا کار دارم..بریم..
دست کوچولو بند شلوارش شد..با چشم های درشت و خوشرنگش نگاه میکرد:بریم شهر بازی..؟
ساعتی بعد در مینی پارک سر پوشیده ای بودند..نمی خواست سرمای دخترک بدتر شود..تکیه داد به نرده ها و به خنده های از
ته دلش گوش داد وقتی داخل استخر توپ از روی سرسره می آمد پائین..اگر عماد برنمی گشت سرنوشت این بچه چه میشد..؟
داشت خیره نگاهش میکرد که دویدنش را دید:ویهان جونم..
این ویهان جونم دقیقا معنی مخملی شدن داشت..با چشم های ریز شده نگاهش کرد.اما خوب توله شیر در پرروئی کم از او
نداشت..چند بار پلک زد و دهانش را گشاد کرد:اونجا رو صورت بچه ها نقاشی میکشن..بریم ویهان جونم..بریم..
دنبالش راه افتاد..بچه گی خودش هر چند بد نبود اما چیزهای خوبی هم نداشت..ازدواج پر دردسر عماد و فلور..بعد هم فوت
مادر عماد..چند سال بعد هم مادر خودش..آخر هم که چند سالی رفته بود دنبال دلخوشی هایش..هر جایی که دوست داشت را
گشت و پول های بی حساب خسرو خان را خرج کرد..چه اشکالی داشت گاهی هم به دل این وروجک کار میکرد..نفهمید
خواسته ی دلش بود یا نگاه ملتمس توله شیر به پدر و پسری که صورت هاشان را نقاشی کرده بودند..اما چند دقیقه بعدنشسته بود
روی صندلی و صورت اش را داده بود زیر دست مردی که نقاشی می کشید..آیلی ذوق زده را نگاه کرد و خندید..
نیم نگاهی به خودش انداخت..هالک این شکلی بود..؟سبز و اخمو..با دهان بزرگ..؟
نگاهی هم به دخترک انداخت که روی صورت اش شکل پروانه بود..هر دو یکبار دیگر زدند زیر خنده..وروجکی زیر لب گفت
و راه افتاد سمت خانه..شب خوبی را گذرانده بودند..گلاب هم که کنار فلور مانده بود..باید روانشناس مناسبی برایش پیدا میکرد
نگاه کرد به چشمان خواب آلود و خسته اش..بچه ها بی گناه ترین موجودات زنده ی دنیا بودند..آسیب پذیر و بی دفاع..بی گناه..
می توانست از راه پله هم فریادهای کشدار عماد و جیغ های فلور را بشنود..عماد برگشته بود..؟!
دوید روی پله ها و بالا رفت..گلاب به دیدنش دوید جلو:آقای رستگار..تو رو خدا بیاین کمک دارن همدیگه رو میکشن..
ضربه ی محکمی به در کوبید:عماد..درو باز کن…عماد..داری چه غلطی میکنی..
فریادش را واضح شنید:گورت و از اینجا گم کن..
مهم نبود که بددهنی میکرد..اینبار محکمتر ضربه زد:د باز کن..می خوام باهات حرف بزنم..عماد..
فلور میان جیغ هایش می گفت: توکشتی..پسر من و تو کشتی..
نعره ی عماد هم بلند شد:من نکشتمش..یه تصادف بود..یه تصادف به خاطر کثافت کاری های تو..من عصبانی بودم..می خواستم تو رو بکشم نه بچه ی خودمو…نه پسرمو..حالا
هم دیر نشده..می کشمت..
اینها چه می گفتند..؟!صبر کردن احمقانه بود..قدمی به عقب گرفت و با پایش محکم به در کوبید..در میان چهارچوب لرزید و باز شد..انگار هر دو از این ورود بی اجازه شکه
بودند..وضعیت آشفته ی فلور اخمش را در هم کرد..موهای پریشان و لباس خواب سفیدش..سرش را گرفت سمت مردی که اسم عماد را یدک می کشید..صورت گود رفته و
لکه های سرخ روی ان نشان می داد چقدر در مصرف الکل زیاده روی کرده..نفس نفس میزد و دست هایش می لرزید..عماد رستگار بود..؟
رفت سمتش:داری چیکار می کنی عماد..؟
با همان دست های لرزان یقه اش را گرفت و کوباندش به دیوار:تو برای چی اینجائی..توی کثافت عوضی…چه گوهی تو خونه ی من می خوری..
عماد همیشه آرام و متشخص رم کرده بود..؟دستش را گذاشت روی مشتش و به چشم های خون افتاده اش نگاه کرد:بیا بریم بیرون باهات حرف بزنم..
ـ من با تو هیچ جا نمییام..گمشو از خونه ام بیرون..
نگاهی به گلاب انداخت که جرات کرده بود بیاید داخل و تن لرزان فلور را به آغوش بگیرد..پس ایلی کجا بود..این وقت از شب بچه کجا بود..؟دست عماد را پس زد و رو به
گلاب پرسید آیلین کجاست..؟
انگار عماد هم تازه یاد بچه اش افتاده بود که تلو تلو خورد و از اتاق زد بیرون..آیلین..آیلین..
با این عربده ها می خواست بعداینهمه مدت حال دخترش را بپرسد..؟بازویش را گرفت:تو حالت خوب نیست بذار من پیداش کنم..عماد بچه میترسه..
کوبیدروی سینه اش ـ من پدرشم..از من میترسه..؟!؟
پوفی کرد و چنگ زد به موهایش..بهتر بود منتظر می ماند..این عماد اصلا به حال خودش نبود..دید که رفت سمت اتاق خواب و درش را باز کرد:آیلین..بابائی..کجائی تو..آیلین..
دستی دور دهانش کشید و پشت عماد راه افتاد..بچه ی بیچاره حتما از ترس خودش را خیس کرده بود..دلش می خواست محکم بزند زیر چانه ی عماد..نمی فهمید که بچه می
ترسد..تازه یادش آمده بود که دختر کوچولویش هم در خانه است..؟
اتاق خالی بود..عماد گیج کمی به دور و برش نگاه کرد: نیست…
نگاهش روی پرده ی پنجره ی تراس ثابت ماند..آنجا بود.کنار عماد ایستاد: بیا یه دقیقه بیرون بشین من پیداش می کنم..تا کنار کاناپه همراهی اش کرد:همین جا بشین..
برگشت داخل اتاق و در را بست..با دو قدم بلند رسید روی تراس..گوشه ی تراس جسم مچاله اش را دید..هوای سرد بیرون و تی شرت و شلوار خانگی اش..رطوبت زیر
پاهایش..کنارش خم شد:آیلی..عزیزم..من اینجام نترس..
دستش را آرام جلو برد و روی موهایش کشید..لرزش ریز تنش را که حس کرد معطل نمامد..دست انداخت دور بازویش و بلندش کرد..
ـ نترس آیلی..بابا عماد برگشته..حالش خوب میشه..
دست های توله شیر ترسیده دور گردنش حلقه شد..هق زد روی شانه ی مردانه اش: من و با خودت ببر ویهان جونم..من و ببر..
من میترسم..
نمی دانست چطور دخترک را آرام کند..دستی به صورت خیس از اشکش کشید:مگه دوست نداشتی بابا عماد برگرده..؟حالا اومده..
هنوز قفسه ی سینه اش از بغض و گریه بالا و پائین می رفت:داد میزنه من میترسم..نمیشه بیام پیش تو..من که دختر خوبی ام..
شقیقه هایش می کوبید..نه یکبار..هزار بار در ثانیه..دستی بین موهایش کشید..باید به این بچه چه می گفت..؟
ـ بیا بریم لباسات و عوض کن..بابا عماد دنبال تو می گشت..حالا نشسته تو سالن..
نگاه دخترک نا امیدانه به او بود..از خودش متنفر شد..از اینکه نمی توانست کاری برایش انجام دهد..روی پا ایستاد:بیا بیرون یخ کردی..
عماد هنوز آرام نشده بود و حرکت عصبی پاهایش و نگاه سردرگمش می گفت که نیاز به الکل دارد..این را خوب می فهمید.
خواست دست دخترک را بگیرد اما عقب کشیدنش را که دید ایستاد..دید که دست پای چشمش کشید و باقیمانده ی اشکش را پاک کرد و مستقیم سمت عماد رفت..ایستاده بود و نگاه میکرد به دختری که می رفت سمت پدرش..همان پدری که تنهایش گذاشته بود و از داد و عربده هایش میترسید..دست کوچولویش را دنبال کرد..آرام صورت عماد را لمس میکرد..چشم های مات عماد برگشت سمتش..دستش را دور تن دخترش حلقه کرد و او را بوسید..تکیه داد به دیوار و نگاهشان کرد..توله شیر مغرور بود..؟
دلخور شده بود از بی توجه ای ..؟!داشت کم محلی میکرد..؟یک بچه ی هشت نه ساله ی نیم وجبی..؟
با دیدن گلاب سمتش رفت:فلور خوابید..؟
ـ یه آرامبخش تزریق کردم بهش..
نیم نگاهی به عماد و آیلی انداخت:برادرم کی اومد خونه..؟
ـ نمی دونم..یکی دو ساعتی میشه..چطور مگه..
چشم ریز کرد:چرا به من زنگ نزدی..اگه اتفاقی می افتاد چی..؟
دستپاچه شدنش را دید:نمی دونستم باید خبر بدم..من فقط برای کمک به فلور جون میام اینجا..
اخم کرد..اصلا دلش می خواست تمام حرصش را خالی کند:خانم کمک رسون اگه من نیومده بودم می خواستی چیکار کنی..هان..
دلخوری او را که دید رو برگرداند..آیلی میان آغوش عماد آرام گرفته بود..زیادی آرام و ساکت و این را دوست نداشت..انگار
این بچه درک میکرد باید مراعات کند و حرفی نزند و اعصاب پدرش را بهم نریزد..انگار داشت خیلی بزرگ تر از سنش رفتار میکرد..کنارشان نشست و دست ها را دور سینه حلقه کرد:یه زنگ به خسرو خان بزن..
عماد سرش را فرو کرده بود داخل موهای سرخ توله شیر مغرور:حوصله ی هیچ کسی رو ندارم..تو هم برو بیرون..
دیگر داشت حوصله اش را سر میبرد..غرید:بعد چند ماه تشریف آوردی خونه طلبکاری..اصلا فهمیدی چی به سر زن و بچه ات اومده..
ـ نه به تو که به هیچ کس دیگه ای مربوط نیست..
کمی سمتش خم شد:فلوری که عاشق اش بودی برات مهم نیست..؟دخترت چطور..؟
چشم های عصبانی عماد را با خونسردی تماشا کرد:میدونستی تو زندگی ات چه خبره..میدونستی چند بار فلور دست به ..د مرد نا حسابی نگو به کسی مربوط نیست..که اگه اینطور بود من هم اینجا نبودم..
ـ کی ازت خواست بیای تو خونه و زندگی من..گمشو بیرون..
داد زد:عماد..؟!!
نگاه وحشتزده ی دخترک را که دید آرام گرفت..دهانش را بست و خفه شد.. می توانست تنهایشان بگذارد..؟برود خانه و انگار نه انگار..؟
.دست به سینه تکیه داد به دیوار و نیم نگاهی به توله شیر اخمو انداخت..هنوز قهر بود نیم وجبی..حتی صبح که می خواست او
را به جای سرویس به مدرسه برساند هم حرف نزده بود..با ان قیافه ای که گرفته بود دلش می خواست حسابی بخندد..رفت سمت
کاناپه و کنارش نشست..پا روی پا اندخت و کمی سمت دخترک خم شد:احوال ایلی خانم…؟ الان با من قهری..؟ببین قهر کار بچه
بی ادباست..میدونی..؟نمیدونی..؟پ رنسس کله هویجی..موشی…
چشم غره اش را که دید زد زیر خنده و بغلش کرد:د بچه پررو..با من قهر کنی که ضرر میکنی..
ـ بذارم پایین بد اخلاق..
سرش را فرو کرد داخل گردنش:جون ایلی راه نداره..باهام قهر باشی من چیکار کنم..؟دیگه کیو دعوا کنم و داد بزنم..
دخترک هنوز داشت تقلا میکرد..صدای داد و فریاد فلور بلند شد:اره تقصیر توئه.تو و اون پدرت..شما دو نفر بچه هام و ازم
گرفتین..هر دو تا پسرام..
ابروهایش در هم شد..کدام دو پسر؟ایلی را که حالا ارام گرفته بود گذاشت پائین و ایستاد..صدای عماد هم بلند بود:تو اگه مادر
بودی ولش نمی کردی..تو اینهمه سال یادت نبود یه پسر دیگه هم داری..
ـ من یادم نبود..؟!؟ تو و اون پدر عوضی ات نذاشتین ببینمش..
ـ حالا دردت چیه هان..؟!
ـ دردم ادم بی دردی مثل توئه..تو که راست راست راه میری و عین خیالت نیست مانی خوابیده زیر گل..جیغ های بلندش باعث
شد بدود سمت اتاق..عماد گردنش را محکم گرفته بود و فشار میداد:صدات و خفه کن…تو باعث اش شدی.توی خیانت کار خراب
من و مانی هر دومون عکسات و دیدیم..خفه شو..خفه شو..
دستان عماد را عقب کشید:بسه..کشتیش..عماد بس کن…
ـ پسر من شکست.به خاطر کثافت بازی های این زن.. من بی غیرت .. من کثافت ..
محکم می کوبید توی سر و صورتش…نمی دانست اول به داد کدام برسد..نمی فهمید این حرف ها اصلا چیست..فلور و خیانت..؟
یک پسر دیگر..؟
دستش را انداخت دور فلور و بلندش کرد:دیگه بس کنید..خودتون به جهنم اون بچه چه گناهی کرده..؟!
ـ راست میگی،اینجا دیگه جای بچه ی من نیست..
اهمیتی به عماد نداد و از پا تختی لیوانی اب برایش ریخت:اروم بگیر فلور.عماد بره دیگه بر نمی گرده..می فهی..؟!
بذار من باهاش حرف بزنم و ارومش کنم..
خون مردگی روی گردنش را دید و ابرو در هم کرد..هر دو دیوانه شده بودند..هر دو..سر برگرداند تا عماد را ببیند..صدای جیغ
و گریه ی ایلی را که شنید دوید بیرون..عماد نبود.ایلی هم نبود..صدایشان از راه پله می امد..بچه را برده بود..؟!
روی پله ها دوید پائین..می توانست التماس های ایلی را بشنود..داشت توله شیرش را کجا میبرد..؟
نعره زد:عمااااااد….عماااااد
خودش را پرت کرد داخل خیابان..ماشین عماد می رفت . هنوز فریادهای ایلی را میشنید..پاهایش لرزید..بچه را برده بود..!!!

حتی شماره ی ماشین عماد را نمی دانست..بچه را کجا برده بود..دستش را محکم کوبید روی پیشانی اش..قلبش چنان محکم می
کوبید که قفسه ی سینه اش را به درد می آورد..روی زانو خم شد و نفس کشید..نفس نفس زد..بچه را برده بود به یکی از آن
خانه ها..؟تصویر نیمه برهنه زن موقرمز میان اتاق جلوی چشمش زنده شد..چنگی به موهایش زد و دوید داخل آپارتمان..مشت
کوبید به در خانه ی گلاب و داد زد:..گلاب..گلاب..
در روی پاشنه که چرخید اهمیت به مرد جوان مقابلش نداد..نامزد یا دوست پسر یا هر خر دیگری که بود..دوباره داد زد:گلاب بیا..
دست مرد روی شانه اش نشست:هی آقا..سرت و انداختی پائین کجا داری میای..
گلاب را دید..میان حوله ی حمام..کلمات را تند ردیف کرد:بیا بالا پیش فلور..عماد آیلی رو با خودش برده..
ـ چیکار کرده..؟؟!آیلین و کجا برده..؟!
دست مرد را عقب زد و دوید روی پله ها:نمی دونم..هیچی نمی دونم..
گوشی موبایل و سوئیچ ماشین اش را برداشت..فلور مات نشسته بود جلوی تلوزیون..از شدت حرص می خواست گلویش را
بگیرد و خفه اش کند..به او هم می گفتند مادر..؟!
کنار راه پله یکی از روفرشی های آیلی افتاده بود..روفرشی های پرز دار قرمز با عروسک باب اسفنجی..همانی که خودش
خریده بود و دخترک حسابی دوستش داشت..
نفسش تنگ شد..مشتی روی سینه اش زد..الان وقت فکر کردن نبود..آیلی الان وحشتزده و ترسیده بود..عماد سرعت می رفت..
اگر تصادف می کردند..؟اگر آیلی هم مثل مانی ..
مشت بعدی اش را محکم کوبید توی دیوار..خودش عماد را می کشت..بلائی سر توله شیر می امد هر دو را زنده به گورمیکرد..
نفهمید چطور خیابان ها را طی کرد..دستانش می لرزید..مثل تمام عصب های صورتش..مثل ته قلبش که انگار ضعف می رفت..فک محکمش را بیشتر روی هم فشرد..حتما رفته بود خانه ی فری..جای دیگری نداشت..خدا خدا میکرد همانجا پیدایش کند..چهره ی وحشت زده ی آیلی جلوی چشمش بود..کاش همان دیشب با خودش میبردش خانه..کاش گوش به حرفش داده بود..مشتش را کوبید روی فرمان..عماد دوستش داشت..پدرش بود..اذیتش نمی کرد..میکرد..؟
این خیابان لعنتی چرا تمام نمی شد..داد کشید و فحش داد..میان فضای بسته ی ماشین خودش می شنید و خودش..
اینبار با مشت و لگد کوبید به در خانه..آنقدر محکم که ممکن بود در بشکند..به محض باز شدن در دستش را دور یقه ی فری پیچاند:عماد کجاست…؟!
مشت مرد توی شکمش فرود آمد:گور بابای تو و عماد..
کوتاه نمی آمد..محکمتر گرفت و کوبیدش توی چارچوب و رفت داخل..بوی گند الکل حالش را بهم میزد..در اتاق ها را باز کرد..امید داشت که آیلی آنجا باشد..کنار دیوار..کنج تخت..اما نبود..اینجا نبود..
ضربه ی محکمی خورد توی کمرش..آنقدر محکم که آخش را درآورد..
ـ مرتیکه مگه اینجا طویله است..عماد پاش اینجا برسه خودم قلمش می کنم..پاشو گورت و گم کن حوصله دردسر ندارم..
نفسش رفت و آمد و آخ دیگری گفت..همان طور خم شده چرخید سمت مرد:اگه میدونی کجاست بگو..دخترش و برده..
کمکم کن..
التماس میکرد..؟! کاری که هیچ وقت و در مقابل هیچ کسی نکرده بود..اما برای آیلی میکرد..برای توله شیر هر کاری میکرد..
روی کمر دردناکش قد راست کرد:اگه میدونی بهم بگو..تا دیر نشده..
مرد بازویش را گرفت و هلش داد سمت در:من نمیدونم کجا میره..گورت و گم کن..
نمی گفت یا نمی دانست..؟روی پاهایش تلو تلو خورد..هوای سرد بیرون را نفس کشید..آیلی را بدون لباس گرم برده بود..
بدون عروسک کچل زشتش..با دست های لرزان سیگاری آتش زد..راه رفت و سیگار کشید..به خودش توپید بس کن..هیچ اتفاق بدی نمی افته..شاید تا الان برگشته باشه خونه..یا رفته باشه خونه ی خسرو خان..خسرو خان..حتما می توانست عماد را پیدا کند…مثل دفعه ی قبل که فهمیده بود عماد کجاست..شاید اینبار هم پیدایشان میکرد..
گوشی را از جیبش بیرون کشید و شماره گرفت..دود سیگارش را فوت کرد بیرون و بوق های آزاد را شمرد..
ـ الو..خسروخان..عماد آیلین و برده..
ـ عماد رفته..؟
صدای پر از ناامیدی اش می گفت اصلا متوجه ی باقی جمله اش نشده..چنگی به موهایش زد:میگم آیلین و برده..بچه رو مثل دزدا اند اخت روی شونه اش و برد..
ـ یعنی چی مثل دزدا..؟برمیگرده..
نالید:نمیاد..با فلور دعوا میکرد..صحبت سر یه بچه ی دیگه بود..مگه عماد و فلور غیر مانی پسر دیگه ای داشتن..؟
چیزی هست که من ندونم..خسرو خان..؟!
صدای خونسردش بیشتر به جلز و ولز انداختش:چیز مهمی نیست..اون بچه هم پیش عماد زندگی بهتری داره تا پیش مادرش..
داد کشید:زندگی بهتر..با یه پدر الکلی و دیوونه..چی میدونی که به من نمی گی..نکنه میدونی کجاست..آره خسروخان..خبر داری بچه رو کجا برده..؟
ـ من نمی دونم کجاست..
می دانست..مگر ممکن بود نداند عماد کجاست..همیشه از تمام کارهای عماد خبر داشت..از جاهائی که می رفت.از غذائی که میخورد..
نفسش را داد بیرون:میدونی خسروخان..مطمئنم که میدونی کجاست..یا حداقل حدس میزنی کجا باشه..برای خوشحالی عماد هر
کاری میکنی..حتی از نوه ی خودت هم میگذری..اما من..من نمیذارم اون بچه رو قربونی پسرت بکنی..نمیذارم یه ویهان دیگه
بسازی..همین الان میرم اداره ی پلیس..اونجا می دونم چی بگم که عماد و پیدا کنن..
گوشی را با نفرت قطع کرد..شاید تهدیدش عملی میشد..شاید خسروخان می گشت و پیدایشان میکرد..شاید تا یک ساعت دیگر توله شیر پیش خودش بود..
پیمان سیگار را به دستش داد:هیچ خبری نشد..؟
سرش را تکان داد و پکی به سیگارش زد..دو روز بود که آیلی را برده بود..بدون هیچ رد و نشانی..دو روز بود که خواب نداشت..پلک هایش روی هم نمی رفت..می خوابید بی آنکه بداند دخترک کجاست ..؟!
پک دیگری زد و دودش را فرو داد..خسرو خان هم نتوانست کاری بکند..پیغام داد که عماد به هیچ کدام از جاهائی که می شناخت نرفته..یک فکر موذی میان سرش می گشت..عماد و آیلی از مرز رد شده باشند..عماد می توانست خیلی راحت برود دبی..برود آلمان..اقامت داشت..بچه را برده بود..؟به همین راحتی..؟
دست پیمان نشست روی شانه اش:داداش..پاش و یه کم بخواب..
با انگشت شقیقه اش را مالید و برخواست.شاید فلور چیزی می دانست..شاید حرف هائی داشت که بازگو کند..ته سیگار را روی
کانتر فشرد و نگاهش افتاد به یخچال..نقاشی دخترک آنجا بود..همان چند روزی که فلور بیمارستان بود برایش کشیده بود..هالک
سبز بداخلاق را نقاشی کرده بود..
داشت دیوانه میشد..شکایت به پلیس هم نتیجه ای نداشت..با چه عنوانی شکایت میکرد..عموی ناتنی..؟
پالتوی تیره اش را از روی کاناپه برداشت..پیمان کنارش ایستاده بود:باز که شال و کلاه کردی..داداش دو روزه چشم رو هم نذاشتی..
کمی پلک های خسته اش را ماساژ داد:باید برم پیش فلور..من و برسون و برو خونه..
باید می فهمید درد عماد چیست..خیانت فلور را باور نمی کرد..تا یادش می آمد عاشق هم بودند..حتی مخالفت های خسرو خان
هم نتوانست منصرفشان کند..مانی را باردار بود که خسرو خان رضایت داد..خیلی سن و سال نداشت اما این چیزها را خوب
یادش مانده بود..خوشی های عماد به یادش مانده بود..
گلاب به دیدنش برخواست:خبری نشد..؟
سری تکان داد و رفت سمت اتاق فلور..تاریکی اتاق به لبش پوزخند آورد..تا حالا عزادار مانی بود..حالا هم به خاطر آیلین..؟!
با حرص پرده را کنار زد و دیوارکوب را روشن کرد..فلور بی حال میان تخت افتاده بود..مرده و زنده اش انگار فرقی نداشت..
نشست لبه ی تخت:فلور..فلور صدام و میشنوی..؟
گلاب میان چارچوب ایستاده بود:حالش خوب نیست..تازه یه آرامبخش بهش تزریق کردم..
آرامبخش تاثیری داشت..؟یعنی یادش می رفت که دخترش را برده اند..؟
دست ها را تکیه داد روی زانو:کسی زنگ نزد..؟
ـ نه..من میتونم برم پائین..؟
سری تکان داد..همیشه فاصله اش را با عماد و زندگی اش حفظ کرده بود اما حالا صاف وسط جهنمش بود..نگاه دوباره ای به
فلور انداخت..هنوز زیبا و جوان بود..اگر مانی زنده بود این اتفاق ها نمی افتاد..هیچ وقت..
کلافه راه افتاد داخل خانه..قدم هایش بی اراده رسید پشت در اتاقش..دستش لرزید و نرفت سمت دستگیره..مرد هم که بود باز دل
دیدن جای خالی اش را نداشت..لبش را زیر دندان فشرد و با پلک های بسته سرش را سمت سقف بالا گرفت..کجائی
آیلی..کجائی..؟!!
اگر برمی گشت یک لحظه هم تنهایش نمی گذاشت..فقط برمی گشت..صدای زنگ تلفن که پیچید قلبش تند و تند ضربان گرفت
خیز برداشت سمت گوشی تلفن:الو..

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن