رمان طلوع از مغرب

رمان طلوع از مغرب پارت ۶

ـ الو..الو..
کسی حرف نمیزد..اصلا هیچ صدایی را نمی شنید..اینکه هیچ نمی شنید انگار بدتر بود…صدا زد:عماد..عماد توئی..
ـ دلت براشون تنگ شده..؟
اخمش در هم شد:تو کی هستی..؟!
صدای مردانه ی سردی داشت..بی تفاوت..از آن صداها که سردی اش به همه ی تن آدم می نشست..غرید:میگم کی هستی..؟
ـ هیچ کس..گفتم شاید نگران باشی..بخوای یه حالی از عماد و آیلین داشته باشی..
قلبش انگار توی حلقش میزد..عماد و آیلی را می شناخت یا سربه سرش گذاشته بود..ناامید زمزمه کرد:داری بازی میکنی..؟
صدای خنده ی مرد بلند شد:آره..بازی کردن و دوست دارم.. حالت بهتر شد دوباره تماس میگیرم..
گوشی هنوز میان دستش بود و به بوق های آزاد گوش میداد..قطع کرده بود..آیلی کجا بود..عماد چه بلائی سر بچه آورده بود..؟
چنگی میان موهایش زد و ایستاد. مشتش را گرفت جلوی دهانش و دندان روی آن فشرد..باید فکر میکرد.. یا بازی جدید عماد بود و یا واقعا کسی داشت اعصاب و روانش
را به بازی می گرفت..؟
صدای بلند شدن زنگ تلفن قلبش را به ضربان انداخت..تند و وحشیانه می کوبید به دیوار سینه اش..نفسی گرفت و گوشی را برداشت..اینبار نمی خواست حرف بزند..فقط می
خواست گوش کند..
ـ خوب آقای رستگار..رستگاری دیگه مگه نه..گفتم شاید دوست داشته باشی صدای برادرت و بشنوی..
صدای فریاد عماد را میشنید..من دارم میمیرم..بیا این دستارو باز کن..صدام و میشنوی..من الکل می خوام..می شنوی..
بازی نبود..بود..؟
دستش روی گلو چنگ شد.آیلی کجا بود..
صدای مرد را شنید..این صدای سرد و عوضی را هیچ وقت فراموش نمی کرد..هیچ وقت..
ـ دلت می خواد صدای آیلین و هم بشنوی..؟! هوم..؟!
نفسش جائی میان سینه اش گیر کرده بود..سعی کرد صدایش نلرزد..نترسد..زمان کم آوردن نبود..حالا که می دانست یکی بازی بدی را شروع کرده وقت لرزیدن نبود..
ـ بگو کی هستی و چی می خوای..
می توانست میان صدای خنده هایش قدم هایش را بشنود..
ـ عجله نکن..با هم آشنا میشیم..هنوز خیلی وقت داریم..صدای باز شدن دری آمد..یک در آهنی که صدای بدی داشت..مطمئن بود که جای بسته ای است..صدای اکو شدنش را
میشنید..
ـ میدونستی همه ی بچه ها موقع ترس خودشون و خیس می کنن..
نعره اش در اختیارش نبود:کثافت..بگو چی می خوای..به اون بچه کاری نداشته باش..شنیدی..
ـ نچ..نچ..اصلا خوب نیست که عصبانی بشی..می خواستم اجازه بدم باهاش حرف بزنی…اما الان فقط میتونی این و بشنوی..
صدای جیغ های آیلین را می شناخت..زانوهایش روی زمین تا خورد..خم شد و گوشی را یک لحظه هم جدا نکرد:آیلی..
مرد دوباره خندید..صدای آیلی دور میشد…نالید:اذیتش نکن..هر چی بخوای بهت میدم..فقط بگو چی می خوای…
ـ فردا دوباره بهت زنگ میزنم تا بیشتر حرف بزنیم..راستی فلور چطوره..اصلا متوجه شده بچه و شوهرش رفتن..؟
نعره زد:کثافت حروم زاده..بهت میگم چی می خوای..چی میخوای که این بازی رو راه انداختی..
ـ فردا..
تماس قطع شده بود..؟فریادش تمام خانه را لرزاند..دیوانگی که شاخ و دم نداشت..هر چه که دم دستش بود را ریخت به هم..
آنقدر نعره زد که گلویش خش گرفت..صدای ضربه های محکمی که به در می خورد باعث شد آرام بگیرد..
صورت ترسیده ی گلاب و نامزدش را دید:آقای رستگار چی شده..؟! تو رو خدا حرف بزنید..بلائی سر آیلی اومده..
چنگ زد روی سینه اش..مگر این قلب آرام می گرفت..عماد الکل می خواست و آیلی کوچولو داشت جیغ می کشید..؟!
دلش به هم خورد..ترسیده بود..میلرزید..با غریبه ها راحت نبود..نفسش تنگ شد..
صدای گلاب بلند شد:میلاد کمک کن بذاریمش روی کاناپه یه کم دراز بکشن..
گذاشت غریبه ها زیر بازویش را بگیرند..یک لحظه هم جیغ های آیلی از سرش بیرون نمی رفت..
به گریه های فلور اهمیتی نداد.همانجا بالای تخت ایستاد و دوباره پرسید:حرف بزن فلور..آیلی و بردن..عماد برات مهم نیست اون بچه که گناهی نداشته..
ـ قرص هام و بده…
داد کشید:نمی دم..هیچی بهت نمی دم..من باید بدونم تو و عماد چه غلطی تو زندگی تون کردین. ..چیکار کردین که الان پای من و اعصاب من وسط این جهنم باز شده..
دستش را بند شانه ی فلور کرد:بابا بی انصاف مگه آیلی بچه ی تو نیست..؟!؟
گریه ی فلور بلندتر شد..چنگ زد بین موهایش و قدمی راه رفت..سه روز بود که تماسی از طرف مرد نداشت..سه روز کامل بود که چشمانش روی تلفن خشک شده بود..هیچ
کس نمی فهمید چه حالی دارد..اصلا مگر کسی بود..جز دو باری که به اداره ی آگاهی رفته بود و گزارش تلفن ها را داده بود پایش را از خانه بیرون نگذاشت..
برگشت سمت تخت و کنار فلور نشست..فلوری که برای آرام بخش هایش گریه میکرد..دستش را دور بازویش گذاشت:شاید یه چیزی بدونی که کمکم کنه..لامصب یه دختر بچه
رو بردن..می فهمی ممکنه باهاش چیکار کنن..؟!
دید که تن فلور زیر دستش لرزید:من هیچی نمی دونم..بذار به حال خودم بمیرم..بذار بمیرم..
دستش روی بازوی ظریف چنگ شد.محکم..آخ فلور را هم که شنید کوتاه نیامد:باشه..اگه دلت می خواد بمیری برام ذره ای اهمیت نداره..اما نه تا وقتی که باهام حرف نزدی..
این مردی که تماس گرفت تو رو میشناخت..از کجا..؟چرا عماد چند شب قبل که اینجا بود گفت بهش خیانت کردی..جریان عکس ها چی بود..؟!
بهم بگو.اونوقت با کمال میل خودم میکشمت..
سر خم شده ی فلور را بالا کشید و جلوی صورت خودش گرفت:به شوهرت خیانت کردی و نارو زدی..حالا آیلی باید تاوان گناهت رو بده..آره.؟!!!
فلور هم داد زد:من خیانت نکردم..عماد دیوونه شده بود..من به شوهرم خیانت نکردم..
چشمانش را جمع کرد: د دروغ میگی لعنتی..دروغ میگی..
ـ من هیچی نمیدونم ویهان..بذار به درد خودم بمیرم..بذار بمیرم و راحت شم..
نعره زد..هنجره اش می سوخت:نمیذارم بمیری..بهم بگو چی شده..آیلی کجاست..تو میدونی..باید بگی..
جیغ های عصبی فلور مثل جیغ های توله شیر بود..قلبش درد گرفت..تاوان گندکاری های عماد و فلور را آیلی داشت پس میداد..
دستش را محکم گذاشت جلوی دهان فلور..نمی خواست بشنود..صدای او را..جیغ هایش را..التماس چشم هایش..
فلور تقلا میکرد نفس بکشد..داد زد:مگه نمی خواستی بمیری…؟!؟
چشمانش داشت روی هم میرفت و حرکت دست و پایش آرام گرفته بود..دستش را برداشت..صدای حریصانه ی نفس هائی که می گرفت را گوش داد..داشت دیوانه
میشد…دستش به هیچ بند بود..نه می دانست موضوع چیست..نه می دانست کجا را دنبالشان بگردد..نه همدردی داشت..اینهمه خشم و درد داشت خفه اش میکرد..داشت له
میشد.
گوشی تلفن را چسبانده بود به صورتش..پاهایش بی اراده روی زمین ضرب گرفته بود:بذار باهاش حرف بزنم..اخه کدوم بی وجدانی از یه بچه ی هشت نه ساله انتقام میگیره..
ـ جاشون خوبه نگران نشو..برادرت داره الکل و ترک میکنه..
خواست بگوید گور بابای عماد اما لب بست:هر چی که بخوای و بهت میدم..بگو چقدر..
صدای خنده ی مرد بلند شد..می خندید..همیشه می خندید:رستگار التماس نکن..هنوز خیلی زوده که وا بدی..قوی باش..مرد باش..
دست هایش مشت شد..حاضر بود نصف زندگی اش را بدهد و فقط ان مرد حالا نزدیکش باش..با همین دست ها تکه پاره اش میکرد..
ـ حال ایلین خوبه..فقط زیاد گریه میکنه..فکر کنم جاهای تاریک و دوست نداره..
داد زد:روانی کثافت…من پیدات میکنم و خودم میکشمت..
ـ پدرت چطوره..؟!
نفسش برید..خسرو خان را هم می شناخت..؟!..این مرد هر که بود خیلی چیزها می دانست…چیزهایی که به همه شان مربوط میشد..
ـ تو چی میدونی که من نمیدونم..چی می خوای که این بازی رو راه انداختی..چرا هیچی نمیگی بدبخت ترسو..؟؟!میترسی پیدات کنم..؟! چرا حرف نمیزنی لعنتی..
ـ خیلی چیزها هست که نمیدونی..میتونی از پدرت بپرسی..از فلور…البته اگه این مو قرمز برات مهمه…
دستش را گذاشت روی گردنش..رگ منقبض شده اش را فشرد:چی از جونمون می خوای.. همه ی ما رو میشناسی..؟
من و نشناختی..پیدات میکنم….
ـ پسر رستگار…میدونی چی دلم می خواد..؟می خوام اونجا باشم و بالا پائین پریدن های تو رو ببینم..ببینم که وقتی یه دونه از انگشتای عماد و میفرستم خسروخان چیکار
میکنه..برای تو هم سورپرایز دارم..هر چند تو این میون تقصیری نداری.اما رستگار بودن کم چیزی نیست..
ـ تو یه دیوونه ی مریضی..
ـ میدونستی دختر کوچولوها خیلی خوشمزه ان…؟!
فریادش از خشم بود و اشک چشمش از درد..گوشی تلفن را پرت کرد سمت دیوار..همانجا روی زانوهایش تا شد..هرگز انهمه خشم و درد و ناتوانی را تجربه نکرده بود..تنها
روزنه ی نجاتش خسروخان بود..همه ی حرف های ناگفته ی فلور را او باید می گفت..

ته ریش روی صورتش نشسته بود و سفیدی چشمانش خون رفته بود…تا بحال خودش را اینطور ندیده بود..زندگی به
ظاهر آرامی که همیشه خیال میکرد صاحب آن است حالا داستان مرموزی شده بود..داستانی که فلور نمی خواست به
خاطر بیاورد وخسروخان با اخم های درهم حرفی نمیزد..اعصابش ریخته بود به هم..کار و زندگی اش به درک..حتی
عماد هم به جهنم..اما توله شیر موقرمز کم بود..دلش به درد می آمد و روی شقیقه هایش نبض می گرفت..دلش می
خواست همه ی زمین و زمان را به هم بریزد..
دستش را مشت کرد:چه اتفاقی تو زندگی فلور و عماد افتاده که من نمی دونم..؟!
ـ از صبح داری این و میپرسی..گفتم هیچی..
ـ پوزخندش زهر داشت:هیچی..؟! خوبه..تهدید کرده امروز انگشتای عماد و میفرسته..مهم نیست..؟!؟
لرزیدن دست های خسروخان را که دید ادامه داد:کیه که از رستگارها بدش میاد..چیکار کردین باهاش که حالا اون بچه
باید بابتش تاوان بده..؟ چرا یکبار برای همیشه به من نمیگید چی شده..
می دانست که پیرمرد را ترسانده اما راه دیگری نداشت..باید نگفته ها را میشنید و کاری میکرد..کاش یکی حرف میزد..
ـ من امروز با پلیس تماس گرفتم..برای تلفن خونه ی عماد ،تحت کنترله الان..میتونن رد اون آدم رو بگیرن..کافیه یه کم پشت
تلفن معطل کنی…
خندید..این مرد..این پدر..دستش را کشید دور دهانش:هر دفعه از یه شماره زنگ میزنه و بعد میندازه دور و دفعه ی بعد
یه شماره ی دیگه..
هر کی که هست انقدر خوب میشناسه ما رو که میدونه حاضرین هر کاری واسه عماد بکنین..امروز که
باهام تماس گرفت میگم به خودتون زنگ بزنه…می خوام بدونم طاقت نعره های عماد و دارین یا نه..
همانجا روبروی خسروخان نشست..پاهایش را گذاشت روی میز و سرش را تکیه داد به پشتی کاناپه..آنروز که اینجا
بودند آیلین روی پاهایش نشسته بود..کلاه و شال بافتنی اش را درآورده بود و زیر گوش و گردنش حرف زده
بود..دخترک ریسه می رفت..
نمی خواست به اتفاق های بد فکر کند..به اینکه ممکن بود دیگر آیلین را نبیند..به اینکه هر کسی که آنها را برده بود آدم
مریضی بود..روانی و کثافت..از فکر اینکه کسی بخواهد به ان بچه دست بزند..دستش مشت شد و نشست روی پاهایش..
ـ فلور قبل از ازدواج با عماد شوهر داشت..یه آدم دیونه که افتاده بود گوشه ی زندان..یه بچه هم داشت..پسرش چهار پنج
ساله بود..
……
لبه ی تخت نشست و به فلور نگاه کرد..عکس مانی روی دیوار اتاقش بود و قاب عکس کوچکی از آیلی هم میان
دستانش
ـ اینبار که تماس گرفت بذار من باهاش حرف بزنم..شاید بدونم کیه..
سری تکان داد و پرسید:پسرت و کجا گذاشتی وقتی با عماد ازدواج کردی..؟!
اشک هایش دوباره راه گرفته بود:من عماد و دوست داشتم..شوهرم من و کتک میزد..یه آدم مریض و روانی..از صورت
خونی و داغون من لذت میبرد..کسی نمی دونه من چه بلاهائی تو اون خونه تحمل کردم..هیچکس نمی دونه..پدرم زن دوم
داشت و نمی خواست برام کاری کنه..کسی و نداشتم و با یه بچه مونده بود زیر دست و پاهای اون نامرد..
وقتی افتاد زندان و بهش حبس خورد بهترین روز زندگی ام بود..انگار داشتم آزاد میشدم..همون روزها با عماد آشنا شدم..
نگاهش روی صورت فلور چرخ خورد..هیچ وقت او را غیر همسر عماد بودن تصور نکرده بود..حالا باید سر این کلاف
پیچیده را می گرفت و میرسید به شوهر روانی و سادیسمی اش..؟
آیلین کوچولو حالا کنار آن مرد بود..؟ کسی که از کتک زدن خوشش می آمد..دستانش بین موهایش چنگ شد..
فلور هق زد:ازش طلاق گرفتم..از تو زندان پیغام داد که بیاد بیرون من و میکشه..گفت زندگی من و عماد و جهنم میکنه..
میترسیدم اما عماد دلداری ام میداد.می گفت نمیذاره دستش بهمون برسه..می گفت باید آماده بشم برای ازدواج..اون می
گفت و من تو رویا میرفتم..منم آدم بودم..دلم یه زندگی می خواست..خوب . راحت..با یه شوهر خوب..چرا نباید قبول
میکردم…؟
مانی و حامله بودم که خسروخان قضیه من و عماد و فهمید..نمی تونست قبول کنه یه زن مطلقه با یه بچه ی چهار پنج
ساله بشه عروسش..بشه زن پسرش..خندید:بهم گفت امکان نداره قبولم کنه..گفت من و اون توله ی توی شکمم
هم نمی تونه اون و مجبور به موافقت با این ازدواج بکنه..
نگاهش چسبیده بود روی قاب عکس دیوار:عماد خیلی با پدرش حرف زد..قهر کرد و از خونه رفت..اومد پیش من..اومد
تو خونه ای که برای من گرفته بود..کنار من و پسرهام..اشکش دوباره سرازیر شد..زار زد و نالید:خسروخان بالاخره
کوتاه اومد..خبر داد بدون بچه قبولم میکنه..گفت بدون پسرم میتونم زن عماد بشم..
می توانست ادامه ی داستان را حدس بزند..بزاق نداشته اش را فرو داد و فکر کرد کاش فلور خفه شود و دیگر ناله هایش را نشنود..اما این فلور قصد داشت دیوانه اش
کند..ادامه داد:من مجبور بودم.من باردار بودم بدون عماد هر دو تا بچه هام و باید با بدبختی بزرگ میکردم..مجبور شدم انتخاب کنم..
صدایش تقریبا خفه بود..پرسید:چیکارش کردی..پسر کوچولوت و گذاشتی تو خیابون..؟!
فلور هق زد..مهم نبود..همین جا اگر خون بالا می آورد هم مهم نبود..
ـ گذاشتمش پیش عمه اش..گفتم میرم یه سفر کوتاه و میام..
رفتم اما برنگشتم..مانی پیش عمه ا ش موند..
پس اسمش مانی بود..حالا دو تا مانی را از دست داده بود..نگاهش کرد..انسان بود ومادر بود..؟!؟
خودش خیلی کم توله شیر را می شناخت..کمی با هم دوست بودند و حالا داشت دیوانه میشد..فلور چطور توانسته بود از جگر گوشه اش بگذرد..؟سرش داشت از فشار زیاد
منفجر میشد..بی اراده خندید..با صدای بلند به قهقهه افتاد..میان خنده هائی که تمامی نداشت صورت گریان فلور را دید..این داستان زیادی دردناک بود..یکی را به گریه انداخته بود
و دیگری را به خنده ای عصبی و بی انتها..
فلور هنوز هق میزد:من فکر میکردم عمه ی مانی مواظبشه…فکر میکردم میتونه از بچه ی برادرش نگهداری کنه..
این داستان هنوز ماجراها داشت..دستش را کشید روی فک دردناکش: فکر میکردی..؟!تو آدمی فلور..؟!؟
حیوون بچه اش و با چنگ و دندون نگه میداره..چطور از پسرت گذشتی..برای عماد یا برای خودت..؟برای عروس رستگار بودن..برای صاحب زندگی راحت بودن..من نمی
فهمم تو واقعا بچه ی چهار پنج ساله ات و گذاشتی پیش کسی که ازش مطمئن نبودی و رفتی دنبال زندگی ات..؟آره..؟!؟!؟
واای خدا..واای..از حیوون کمترین..همه تون..از سگ کمترین…
فلور نالید:فکر میکردم دست و بالم باز میشه کمکش میکنم..کجا میبردم بچه ای رو که هیچ کسی نمی خواست..پدرت حتی پسر عماد و دوست نداشت..با بچه ی من کنار می
اومد..؟فکر کردی قبول میکرد..
نعره زد بالای سر فلور..به درک..به جهنم..ببین حالا چه گندی زدی به این زندگی..ببین..؟
تابلوی مانی را از روی دیوار کند و روی تخت انداخت:بی انصاف بچه ات بود..ادم یه توله گربه و ده روز نگه داره دلش نمیاد بذارتش پشت در…بچه خودت و ول کردی به
خاطر کی..؟خسروخان..؟
حالم ازت بهم میخوره..عین کثافت میمونین..همه تون…
فلور هر چه هم که می گفت قانع نمی شد..شاید اگر حالا آیلی آنجا بود درک میکرد..اما نتیجه ی گذشته ی عماد و فلور شده بود نابودی آیلی..این بود که جگرش را می سوزاند..فلور هق میزد: چاره نداشتم..تو چه میدونی یه زن تنها چقدر بدبخته..چه میدونی وقتی همسایه ات بدونه شوهرت نیست چطور نگات میکنه..تو مردی چه می فهمی برای یه مادر دل کندن از بچه اش یعنی چی..؟
من مجبور بودم..مانی رو گذاشتم پیش عمه اش به امید اینکه بتونم بعدا بیارمش پیش خودم..وقتی آب ها از آسیاب افتاد..وقتی عماد بتونه بدون نفوذ خسرو خان زندگی کنه..اما فقط دو ماه ازش بی خبر بودم..بچه ام نبود..مانی بیچاره ی من گم شده بود..
عمه ی مانی می گفت یه روز از خونه رفت بیرون و دیگه برنگشت..تو چه میدونی من این سالها چی کشیدم..
داد زد:آره نمی فهمم..تو داری با حرفات خودت و قانع می کنی..بچه ی بی گناهت و ول کردی به امون خدا..؟!
بعد دو ماه رفتی سراغش..؟!
حالا اون بچه کجاست..؟بعد اون دیگه اصلا دنبالش گشتی یا نشستی پی زندگی عاشقانه ات..؟
فلور جیغ می کشید:بس کن لعنتی..بس کن..
ساکت نمیشد..مشتش نشست روی دیوار:شوهر دیوونه ات یا پسرت..نمی دونم کدوم شاید هم هر دو..آره شاید هر دو اون بیرون دارن با اعصاب من بازی میکنن..دارن از یه دختر بچه انتقام میگیرن..تو و عماد لایق این انتقام و شکنجه این اما یه بچه داره تاوان میده..می فهمی ممکنه باهاش چیکار کنن..؟تو داری برام حرف از اجبار میزنی..؟آدم ها مجبور به هیچی نیستن..اگه وسط دریا ولت کنن هم جون میکنی تا شنا کنی بیای ساحل..به من نگو مجبور بودی..تو فقط راهی رو انتخاب کردی که سودش بیشتر از ضررش بود..یه زندگی خوب و یه شوهر خوب و انتخاب کردی و یه بچه رو ول کردی..
نفس نفس میزد..چاره داشت فلور را خفه میکرد..دست کشید به یقه ی پیراهنش و دکمه هایش را باز کرد..گلاب آنجا ایستاده بود..به جهنم که حرف هایشان را شنیده بود..نشست روی کاناپه و چشم هایش را بست..
ـ این و بخورید..از گوشه ی چشم لیوان آب را دید..یک نفس همه را سر کشید..پا به پا شدن گلاب را دید:چی شده..؟
ـ امروز یه بسته رسید..
از جا پرید:کی آورده..چرا به من نگفتی..؟!
ـ شما نبودید..گذاشته بودن پشت در خونه..به خدا من اصلا دست بهش نزدم..گفتم شاید می خواید با پلیس مشورت کنید..
نگاهش از روی بسته ی مقوائی با چسب پهن گذشت و به ستوان ذاکری رسید..چیزی پیدا کردید..؟
مرد سر تکان داد:امنیت جعبه از نظر بمب شناسی تایید شده و هیچ اثر انگشتی روش نیست جز مال برادرتون..
عماد رستگار..انگار دادن به اون که این جعبه رو ببنده..
حالش به هم میخورد..فکرهایش مدام بد و بدتر میشد..کاش می توانست مثل فلور قرص بیاندازد بالا و از حال برود..میان جعبه
چیز خوبی نبود..حس میکرد..از تفکر چیزی که به فکرش رسیده بود دستانش مشت شد..نفسش نصفه و نیمه شد..
ـ اگه براتون سخته اجازه بدید من بازش کنم..
سخت نبود..مثل جان کندن بود..دستان بزرگش لرزید و قتی در جعبه را باز کرد..نفسش رفت و بر نگشت..میان سینه اش گره خورده بود..موهای سرخ میان جعبه …روی زانو تا شد..مرد زیر بازویش را گرفت و با فریاد سربازی را صدا زد..می شنید و میدید اما قدرت پاهایش را نداشت..مشت زد میان جعبه و موهای سرخ خوشرنگ را به چنگ گرفت..
چرا فکر میکرد قرمزش عجیب و غریب است..تارهای چسبیده به هم می گفت روزهاست که رنگ آب را ندیده..هق زد بی یک قطره اشک..هق زد و تارهای مو را میان دستانش فشرد..کاش از این کابوس بیدار میشد..یکی بیدارش میکرد…
…..
پلیس روی تارهای مو آزمایش انجام میداد..حالا یک تیم تحقیق و بازرسی دنبال این پرونده بود..به مردهائی که هر گوشه ی خانه را وارسی میکردند نگاه میکرد..این زندگی واقعی بود..شده بود نقش اول یکی از همان فیلم های جنائی که وقت نوجوانی اش نگاه میکرد..
ذاکری کنارش ایستاد:من از خانم رستگار نشانی هائی که ممکن بود درست باشه پرسیدم..هر چند مطمئن نیستیم کار همسر سابق یا پسرشون باشه..باید احتمال های دیگه ای رو هم در نظر بگیریم..شما مورد جدیدی به خاطرتون نیومده..؟
ـ من دو ساله که اومدم ایران..خانواده ی تنهائی هستیم..من کسی و نمی شناسم..
ـ هر چیزی ممکنه کمک کنه..آدم غریبه ای رو دور و بر این خونه ندیدید..رفت و آمد مشکوک یاآدم های غریبه..تو راه مدرسه یا خونه فرقی نمیکنه..
دستی روی پیشانی پر دردش کشاند:همسایه ی پائین..یه خانمیه که گاهی میاد کمک ..برای همسر برادرم که به حال خودش نیست..با نامزدش زندگی میکنه..فقط اون و میشناسم..سرویس مدرسه هم ممکنه…شاید مدیر مدرسه..یا فروشگاهی که ازش خرید کردیم..یه عالمه آدم هست که ممکنه مظنون باشن..
چنگ زد به موهایش..ذاکری سر تکان داد:ما بررسی می کنیم..منتظریم جواب ااده بشه…شاید بین تار موها بتونیم سر نخی
پیدا کنیم..

سیگار روشن را از پیمان گرفت:مغازه چه خبر..؟
پیمان هم لم داد روی مبل مقابلش:خوبه..تارا دیروز اومده بود..
دود سیگارش را فوت کرد بیرون و دوباره کام گرفت..نگاهش روی سرخی سر سیگار مانده بود..
ـ می گفت چند وقته خونه نرفتی و اینکه کجائی و چه اتفاقی افتاده..
اخمش عمیق شد:به نظرت تارا هم میتونه مظنون باشه..؟
صدای حرصی پیمان بلند شد:جون داداش تعارف نکن..بگو به منم شک داری..
خونسرد کام دیگری گرفت:اسم تو رو هم به پلیس دادم…
نگاهش به صورت متعجب پیمان که افتاد ابرو بالا داد:چیه..؟!؟
ـ تو واقعا فکر میکنی من این کارو کردم..!!
پک عمیقی به سیگارش زد و با چشم های نیمه باز دودش را فوت کرد بیرون:من هیچ فکری نمی کنم.پلیس اسم آدم هائی که دور و برمون بودن و خواست منم دادم..نیم خیز شدن پیمان را که دید اخمش در هم شد:بشین خودت و لوس نکن…
ـ کجا بشینم..قراره تهمت دیگه ای هم بزنی یهو بگو خودت و راحت کن..
دستش را روی گردن دردناکش فشرد:پیمان من اصلا اعصاب ندارم..بذارهمین چند دقیقه رو آروم باشم..
قدم هایش را سمت آشپزخانه دید..این روزها از همیشه بیشتر احساس تنهائی میکرد..هیچ کس نبود..سیگار دود میکرد و
دردهایش را نفس می کشید..پلیس می گفت جابر معظمی چهار سال بعد طلاقش با فلور از زندان آزاد شده و دو سال بعد هم در درگیری خیابانی کشته شده بود..از مانی هم هیچ کسی خبر نداشت..فکر کرد الان باید بیست و دو سه ساله باشد..کلافه از جایش بلند شد..فلور با ارامبخش قوی ای که گلاب برایش تزریق کرده بود هنوز خواب بود..یاد جعبه ی ارسالی افتاد..
دلش از یادآوری موهای توله شیر گرفت..کاش همین حالا کسی می گفت که توله شیر پیدا شده..اصلا حاضر بود او را روی تخت بیمارستان با پای شکسته ببیند اما اینطور بی خبر نماند..
زنگ تلفن بلند شد..پیمان هم مثل او از جا پرید..از اشپزخانه دوید بیرون:خودشه..؟!
دستانش میلرزید..نفسی گرفت و گوشی را چنگ زد:الو..
ـ کادوت به دستت رسید پسر رستگار..؟
غیظ کرد:من میدونم کی هستی..مانی پسر فلور..دیر یا زود پلیس پیدات میکنه..
ـ من و نخندون..فکر میکنی مهمه که پلیس من و پیدا کنه..؟
پیمان کنارش ایستاده بود..نباید عصبی میشد..حتی شده یک کلمه باید با آیلی یا عماد حرف میزد:بذار باهاشون حرف بزنم..
خنده ی مرد بلند شد:داداشت که حال حرف زدن نداره..داره تو الکل خودش و خفه میکنه..اما با موقرمز میتونی حرف بزنی..
هر چند دیگه موئی نداره..
لبش را محکم زیر دندان گرفت تا داد نزند..صدای ضعیفش را شنید..مثل بچه گربه های بی سرو صدا..گوشی میان دستانش میلرزید:آیلی..عزیزم..با من حرف بزن..آیلی..
هق هق آرامش راشنید:من میترسم..می خوام بیام خونه..
ـ میارمت خونه قربونت..قول میدم..حالت خوبه..؟
میا گریه هایش حرف میزد:سردمه..پس تو کجائی..؟!؟
چانه اش لرزید..سنگینی دست پیمان را روی شانه اش حس کرد..کمک نمی خواست.همدم هم نمی خواست..فقط می خواست توله شیرش برگردد خانه…
ـ دنبال تو میگردم قربونت..وقتی پیدات کردم دیگه نمیذارم تنها بمونی..میبرمت پیش خودم..تو باید قوی باشی..باشه آیلی..قول بده قوی باشی تا من زود پیدات کنم..هالک زود میاد پیشت..
گریه اش حالا پر سوز تر شده بود:اینجا تاریکه..سرده..بو میده.. بابا عماد داد میزنه..
دست کشید پشت پلک های خیسش:من زود پیدات میکنم عزیزم..نمیذارم بترسی..
ـ قولی بده که بتونی بهش عمل کنی..
ـ بی وجدان..اون فقط یه بچه است..می فهمی..؟
ـ میدونی تجاوز به پسر بچه ها چطوریه..؟
نعره زد:فلور اینجاست..بیا ببرش و هر بلائی می خوای سرش بیار..عماد و بکش..اما این بچه رو بهم برگردون..
ـ فقط چهار سالم بود که من و گذاشت و رفت..با برادر تو..
هق زد:عماد برادر من نیست..
ـ میدونی یه بچه ی چهارساله وقی کسی و نداره چطوری بزرگ میشه..؟میفهمی گیر چه آدمائی می افته..؟
داد کشید..تمام تارهای صوتی اش لرزید:می خوای بلائی که سر تو اومد سر آیلی هم بیاد..؟! این راضی ات میکنه..؟
خنده اش بلند شد:حرص نخور رستگار…تا بوده همین بوده..تر و خشک با هم میسوزن..من وخواهر کوچولوم هم با هم…
داد کشید..نعره زد..هق زد پشت بوق های آزاد..پیمان سعی میکرد جلوی دست هایش رابگیرد..تمام خانه را ریخت به هم..این خانه را باید خراب میکرد..باید…
پیک دیگری پر کرد و یک ضرب بالا رفت . تکیه داده بود به نرده های تراس … یک پیک دیگر و باز بالا رفتن … یک امشب را می خواست به هیچ چیز فکر نکند و عجیب این بود که با وجود الکلی که وارد خونش شده بود باز هم فکرش می رفت همانجائی که امشب نمی خواست … می رفت سمت موهای قرمز دختر کوچولوئی که خیلی زود بی آنکه بفهمد وابسته اش شده بود … یک امشب
دلش می خواست فراموش کند … گیلاسش را فشرد به پیشانی پر دردش … مگر فراموش میشد … این الکل لعنتی فقط کرختش کرده بود ، بدون هیچ حسی … پاهای بلندش را دراز کرده بود و
بطری خالی را بین پاهایش گرفته بود … لعنت به عماد و زندگی مزخرفش … به فلور و صورت معصوم و زیبایش … حالا همه دیو دوسری شده بودند که دیدنشان کفاره می خواست …
پوزخند زد سر بطری را گذاشت روی لب هایش … از میان پلک های سنگینش گلاب را دید … تکیه داده بود به در تراس و نگاهش میکرد … آیلی دوستش داشت … یاد شیطنت آیلی افتاد و مارمولک روی دیوار … که دلیل ماندن گلاب شده بود …
الان کجا بود …؟!
پووفی کرد و دستش را گذاشت روی زمین تا بلند شود … اما این الکل لعنتی حسابی بی حسش کرده بود …
گلاب دوید سمتش:بذار کمکت کنم …
دستانش گرم بود وقتی بازویش را گرفت … نمی توانست اندام درشتش را تکان دهد به تلاش بی اثرش خندید … نگاهش افتاد به دست های کوچکش … شبیه دست های آیلی بود … به همان
کوچکی ، میان دست های بزرگش … به نرمی دستش را روی گونه اش کشید … پشت دستش را چسباند به لبش … همیشه وقتی دست آیلی را می گرفت دوست داشت ببوسدش … اما دریغ کرده بود …چه
فرقی با فلور داشت … وقتی می توانست ، محبت نکرده بود … دستش را با کرختی بالا آورد و کشید روی موهای باز از شال بیرون آمده اش … زمزمه کرد: چطور دلشون اومد موهای خوشگلش را
بچینن … رنگش معرکه بود …
نگاهش به چشمان مرطوب دخترک افتاد … شبیه چشم های قهوه ای آیلی بود ، وقتی اشک داشت … انگشت کشید پای رطوبت صورتش : من چیکار کنم …؟!؟
دست های کوچکش را دور صورتش حس کرد : دوسش داری …؟
الکل داشت سستش میکرد …خندید و اشک از گوشه ی چشمش سر خورد : از خودم بدم میاد … می تونستم خیلی زودتر بفهمم عماد چه جهنمی درست کرده … اما …
با دست های کوچکش اشک چشمش را پاک میکرد … نگاهش به مردمک های مرطوبش افتاد … نفسش را داد بیرون … بوی الکل میان سردی هوا ، گونه های دخترک را گلگون کرد … پلک زد … کشدار و
خسته … الکل داشت هدایتش میکرد به این بی خبری … سرش را گذاشت روی سینه ی گلاب و خم شد … دست های کوچک میان موهایش چرخید : پیداش میشه … برمیگرده پیشت …
سعی کرد پلک های سنگین اش را باز کند..دست کشید روی شقیقه های پر دردش..لعنتی زیر لب زمزمه کرد و روی تخت غلت زد..با وجود درد بدی که داشت حداقل بعد چند
شب متوالی خوابیده بود..زمزمه کرد زنده باد الکل و بی خبری…
روی تخت نیم خیز شد..نگاهش افتاد به جسم مچاله ای که زیر پتو کز کرده بود…نیم تنه ی برهنه اش را از نظر گذراند و ابروهایش را بالا داد…با کسی خوابیده بود..؟ انهم
خانه ی عماد..؟
دستش را کشید بین موهایش و گردن دردناکش را فشرد..جز یک خاطره ی محواز بالکن و پیک های پشت هم..جز دست های کوچک گلاب…
گفت گلاب و از جا پرید..با گلاب خوابیده بود..؟!؟
با نامزد یک مرد دیگر..؟!
نفسش حبس شد..لعنتی نثار خودش کرد و گوشه ی روتختی را کشید..دستش همانجا ثابت شد..لرزید و نفسش ازاد شد…
توله شیر برگشته بود..؟روی تختش بود..؟!
دست کشید پای پلکش..محکم و مکرر…خود ایلین بود یا خواب می دید…؟!؟
الکل لعنتی انهمه مستی داشت…؟! دست کشید روی موهای تراشیده اش..واقعی بود..نبود..؟!
این بچه ی کثیف و چرک که میان تخت خوابیده بود توهم بود یا واقعیت..تن گرمش را لمس کرد..انگشت های کوچک زخمی اش..خودش بود..توله شیر موقرمزش ..ایلی
برگشته بود اما چطور..؟!
محکم روی گونه اش کوبید..واقعیت داشت..درد سیلی را حس کرد..دست های لرزانش را برد جلو و پلک هایش را نوازش کرد..دخترک غرق خواب بود…ترسیده کمی
جلوتر کشید و نفس هایش را شمرد..حالش خوب بود..همین که انجا روی تختش بود یعنی بهترین لطف خدا..بی طاقت بغلش کرد..دخترک تکانی خورد و جیغ کشید..خودش
بود..فقط ایلی این توانایی را داشت که با جیغ هایش باعث شود گوش هایش را بگیرد…صورتش را جلوی خودش گرفت..جیغ نزن ایلی..منم..نگاه کن..ایلی منم ویهان
چشات وا کن…
قهوه ای چشمانش را که دید خندید..محکم تر او را به سینه فشرد..عزیزم…نترس من اینجام..پیش تو…
اشک میان چشمانش حلقه زده بود..سرش را فرو کرد میان گردن ظریف دخترک و بغضش را خورد..انگار غیر ایلی چیز دیگری مهم نبود..فقط می خواست ارام بگیرد و ارامش
کند…
غیر سلامت ایلی چیزی نمی خواست…بعدا فرصت داشت دو دو تا چهارتا کند..ببیند چطور ایلی سر از خانه دراورده..اما حالا فقط می
خواست از سالم بودن بچه مطمئن شود..وقتی حمامش میکرد کبودی های روی بازوهایش را دید..دستانش مشت شد اما هچ حرفی نزد..لازم بود پزشکی او را میدید..
تنش لباس پوشاند و کلاه بافتی را روی سر بی موهایش کشید..دست هایش را دو طرف صورتش گذاشت..کبودی کمرنگی
هنوز زیر چشمش بود..لب گزید..گرسنه ات نیست..؟
دخترک سرش را به چپ و راست تکان داد..بینی اش را نرم کشید:با من حرف نمیزنی..؟!
دوباره سر تکان داد…پردرد خندید و بغلش کرد…
– دیگه نمیذارم اتفاقی بیافته..همیشه کنارت می مونم..باشه ایلی..؟
نمی دانست این قول برای بچه ای در شرایط او چه ارزشی دارد…توله شیر هنوز جز همان جیغ های سر صبح حرفی نزده بود
و این نگرادنش میکرد..
دکتر داشت راضی اش میکرد دقایقی تنهایش بگذارد.اما نه ایلی با جیغ و گریه هایش می گذاشت و نه خودش مایل بود لحظه ای تنهایش بگذارد..وقتی سماجت دکتر را دید اخم
کرد:خانم دکتر من که تلفنی شرایط و توضیح دادم براتون..
ـ می فرمائید من همینجا جلوی شما معاینه اش کنم…؟!
پیشانی اش سرخ شد..معاینه اش کند..؟از فکر اینکه کسی به ایلی دست زده باشد هم خونش به جوش می امد..اما با انکار که چیزی درست نمیشد..روی زانو خم شد و نگاهش
کرد..با انگشت رد اشک هایش را پاک کرد..از زیر کلاه بافتش موهای تراشیده اش مشخص نبود..مثل توله شیرهای بی یال و کوپال می ماند..دلش پر درد شد..باید از این بچه
که زیاد هم می فهمید چه میپرسید..؟
دسی دور دهانش کشید..
ـ ایلی..می دونم که میترسی اما باید اجازه بدی خانم دکتر تو رو معاینه کنه..می خوام مطمئن بشم که اتفاق بدی برات نیفتاده باشه..بهم اجازه میدی..؟
هق زد: من میترسم..اونجا سرد و تاریک بود..من و زد..هی زد..جیغ کشیدم محکمتر زد..میشه بریم..؟! دیگه از اینجا بریم…؟!
میان بازوان بزرگ و مردانه پناهش داد..تن ظریفش می لرزید..مثل قلب خودش که میلرزید..
نگاه متاسف دکتر را که دید بلند شد و نشست لبه ی تخت…دست ایلی دور گردنش حلقه بود..
ـ من اینجا می مونم…
ـ اما اقای رستگار…
سر تکان داد..نمی خوام چیزی بشنوم..این بچه خیلی ترسیده نمی خوام که بدتر بشه..هر وقت امادگی داشت دوباره میارمش..فعلا یه معاینه ی سطحی کنید کافیه..
حالا واضح می توانست کبودی های روی بازو و ران های سپیدش را ببیند..خون مردگی ها هنوز رنگ داشت..مگر تن ظریف ایلی چقدر تحمل داشت..؟
دستانش از خشم مشت شد..دستش به مانی میرسید…اگر پیدایش می کرد….
ـ حتما از یه روانپزشک هم وقت مشاوره بگیرید…کبود های تنش مربوط میشه به ضرب و شتم..من نشونه ای از اذیت و ازار جنسی نمیبینم اما می تونید برای اطمینان بیشتر به
پزشکی قانونی مراجعه کنید..

از پله ها که بالا آمد قدم هایش پشت در واحد گلاب ثابت ماند..چیزهای محوی از شب قبل به خاطر می آورد اما بالاخره که چه..به خودش غرید..خاک تو سر بی جنبه ات..با یه بطری رفتی هپروت..؟!
دست ایلی را کمی فشرد:دلت برای گلاب تنگ نشده..؟
واضح بود که با آیلی بهانه ی بهتری برای دیدن گلاب داشت..لب پرچیدنش را دید..دستش را گذاشت روی سرش و با انگشت
ضربه ی کوتاهی زد: زبونت و موش خورده..؟
کشیدش جلو: بیا ببینمت گلاب جون و که خیلی دوست داشتی..میدونی وقتی نبودی چقدر غصه خورد..؟
خم شد و بغلش کرد.حسابی سبک شده بود..به مردمک های قهوه ای اش لبخند زد و بینی به بینی اش سائید:دوست داری شام
بریم پیتزا بخوریم..؟
نوچی کرد:نیم وجبی اون زبون درازت کوش..نشونش بده..
می خواست وادار به حرفش کند..روزهای بدی را پشت سر گذاشته بود و نباید بدتر می شد..
دندان هایش را نشان داد:زبونت و نشون میدی یا گازت بگیرم..
مثل خرس های گرسنه خرخری کرد..خنده ی ریزش را که دید محکم بوسیدش و دستی به چانه اش کشید: حالا شد..
ضربه ای به در خانه ی گلاب زد..می خواست بابت شب قبل عذرخواهی کند..ضربه ی بعدی را محکمتر زد..
سر توله شیر نشست روی شانه اش..دستش را دور تنش حلقه کرد و از پله ها بالا رفت..در نیمه باز خانه اخم به پیشانی اش
انداخت..
ضربان قلبش بالا رفت..این روزهای اخیر زندگی روی بدش را نشان داده بود..آیلی را محکمتر به خودش فشرد.انگار بچه هم
اضطراب او را حس کرده بود که ریز می لرزید..با پا ضربه ای به در نیمه باز زد و داخل شد..
نگاهش به تندی هر طرف چرخید..خانه مثل همانی بود که صبح ترکش کرده بود..نگاهش به توله شیر افتاد..صورتش را محکم
به سینه اش می فشرد..زیر گوشش پچ پچ کرد:نترس..من مواظبت هستم..
بی صدا قدم برداشت پشت اتاق فلور..حس بدی داشت..یک حس خیلی بد..دستش روی در ثابت ماند..نفسی گرفت و دستگیره را
داد پائین..
×××××
سرگرد ذاکری بالای سرش ایستاده بود..نمی خواست به اتهامی که ممکن بود گریبان گیرش شود فکر کند..فکرش پیش آیلی مانده بود..
ـ آقای رستگار..باید به سوالم جواب بدید..
سرش را بلند کرد..به زحمت صدای خفه شده اش را پیدا کرد:آیلین کجاست..؟
ـ حالش خوبه..تو اتاق کناری مواظبش هستن..من می خوام بدونم شما امروز چه ساعتی از خونه بیرون رفتین..
سعی کرد فکرش را متمرکز کند..دستی به پیشانی اش کشید:صبح که بیدار شدم آیلین خونه بود..تو رختخوابم..من اصلا باورم
نمیشد..نمی فهمیدم چطور ممکنه بچه برگشته باشه خونه..فقط بردمش حمام و بعد رسوندمش دکتر..می خواستم مطمئن بشم حالش خوبه..
ـ چرا به ما خبر ندادید بچه برگشته..؟! فکر نکردید کسی که بتونه بی اینکه متوجه بشین بچه رو بیاره تو خونه میتونه برگرده و یه کار دیگه بکنه..
نفسش را داد بیرون..هوای کوفتی این اتاق زیادی سنگین بود:برگشتن آیلی انقدر مهم بود که نخوام به چیز دیگه فکر کنم…فکر کردم مهنترین چیز تو ون لحظه ویزیت یه دکتره…ترسیده بود و مطمئن بودم با دیدن شا بدتر م میشد….
همه میدونیم که فلور افسردگی شدید داشت..تا بحال چند دفعه دست به خودکشی زده بود..
ـ اثر انگشت شما همه جای اتاقش هست..
پوزخند زد:عجیبه..؟!من چند ماهه که علنا دارم تو اون خونه زندگی می کنم..
-این موضوع قانع کننده نیست آقای رستگار..یکی از توی خونه بچه رو دزدیده..گفتید برادرتون عماد..الان چند هفته است که خبری ازش نیست..بعد یهوئی بچه سر از رختخواب شما در میاره..شما هم به پلیس خبر نمی دید..حالا هم که یه زن تا دم مرگ رفته رو تو اون خونه پیدا کردیم
نیم خیز شد:منظورتون از این حرفا چیه..؟من چرا باید این داستان مسخره رو میساختم..بچه رو میدزدیدم..وبرادرم و گم و گور
میکردم و هر شب به یکی می گفتم بهم زنگ بزنه و اعصاب من و بریزه به هم که چی بشه..هان..که چی بشه..؟
خونسردی مرد داشت دیوانه اش میکرد:منم می خوام همین و بدونم..رابطه ی شما با همسر برادرتون چطوری بود..؟!
داد زد:بس کنید آقا..با این حرف های مزخرف به هیچی نمی رسید..من تمام امروز بیرون از خونه بودم..اگه می خواستم بلائی
سر فلور بیاد دفعه ی قبل که رگ دستش و زده بود نمی رسوندمش بیمارستان…اصلا چرا امروز باید برمیگشتم خونه..؟
میرفتم و گم و گور میشدم..
ـ منم می خوام همین و بدونم…ببین چی می گم آقای رستگار..شانس بیاری که زن برادرت زنده بمونه و حرف بزنه..یه شاهد حاضر و آماده اینجا هست که شهادت میده تا
به حال چند دفعه تهدید کردی که فلور افشار و میکشی…
با چشم های متعجبش خندید..قهقهه زد:واقعا مسخره است..مسخره و احمقانه..کی می خواد شهادت بده که من همچین حرفی زدم..هان..؟!
ـ به زودی می فهمی آقای رستگار…
نفسش را از خشم فوت کرد بیرون:به جای اینکه دنبال برادر بدبخت من باشید اینجا دارین من و بازجوئی می کنید..؟!
واقعا باید بهتون آفرین گفت..دست مریزاد جناب سرگرد..
ـ اینجا بحث این حرفا نیست جناب رستگار..قانون چیزی رو قبول داره که میبینه..که پاش شاهد ایستاده..چیزی که بابتش مدرک پیدابشه..مدرک میگه شما تو خودکشی فلور افشار دست
داشتین..شاهد میگه تهدید به مرگش کردین..
چنگ زد بین موهایش..همه دیوانه شده بودند..همه..داشتند به او..ویهان رستگار اتهام میزدند..آنهم اقدام به قتل..؟!
ـ خودتون که مکالمات تلفنی و گوش میکردید..تهدیداش و نشنیدین..؟متوجه نشدین که پسر فلوره که گم شده..؟آخه چرا من باید همچین برنامه ریزی کثیفی انجام بدم..چرا باید اون بچه
ی بیگناه و بدزدم و اذیتش کنم..اصلا می فهمین دارین چه اتهامی به من نسبت میدین..؟!
×××
کنار آیلی دراز کشید و سرش را چفت سرش کرد..زندگی این بچه چه میشد..بدون پدر..بدون مادر..بدون خودش…تازه عمق حرف های مانی را درک می کرد..اینکه می گفت یک پسر
چهارساله بدون خانواده..بدون سرپناه چطور زندگی کرده..
مشتش را گذاشت جلوی دهانش تا این دردها را فریاد نزند..بد بازی شروع شده بود..بازی ای که دو سرش باخت بود..ثابت میشد یا نه..شاهد شهادت دروغ میداد یا راست..زندگی خودش و
آیلی بود که داشت نابود می شد..
ضربه ای به در خورد..با دیدن خسروخان که میان چارچوب ایستاده بود تکانی خورد و برخواست..بعد چند سال دوباره آمده بود به خانه ی پدری تا بخوابد..؟
سالهای زیادی گذشته بود…
نیم خیز شد و نشست..خسروخان هم انگار قصد جلوس نداشت..بی اراده پوزخندی زد:امری داری خسرو خان..؟!
ـ بیا بیرون حرف بزنیم..
لج کرده دراز کشید:من خسته ام..تازه چه حرفی داریم بزنیم من و شما..
ـ ویهان…
شاید مدت ها بود که به اسم صدایش نکرده بود..نفهمید چه حسی بود که وادارش کرد قد راست کند و برود بیرون..
خسروخان روی صندلی لهستانی محبوبش نشسته بود..اصلا نمیشد او را جای دیگری از خانه تصور کرد..به ستون میان سالن تکیه داد و دست به سینه شد.
ـ برات وکیل گرفتم..این موضوع باید هر چه زودتر تموم بشه..می خوام عماد برگرده..
خوب این را می دانست که اول و آخر حرف های خسرو خان به عماد ختم میشد..ابرو بالا داد و خندید:عماد و چطور می خواین پیدا کنین..؟
ـ پسر فلور و پیدا می کنم..
خودش هم همین قصد را داشت اما نمیشد..این بچه همان نوزده سال قبل گم و گور شده بود و دیگر کسی نمی دانست چه اتفاقی برایش افتاده..کاش میشد پیدایش کرد..
تکیه از ستون گرفت و قدمی برداشت:اصلا متوجه شدید چه اتهامی به من زدن..؟! اگه فلور بمیره پای من هم گیره.. نگران
شدی اصلا خسروخان..؟
نگاه کرد به صورت پیر و خسته ی خسروخان..جوابش را هم شنید:برات اتفاقی نمی افته..وکیلی که برات گرفتم کم آدمی نیست..میدونه چطور کارت و پیش ببره..اما عماد معلوم نیست کجاست..نمیدونم چه بلائی سرش اومده..
می دانست.همیشه می دانست که هیچ کس برای خسروخان مثل عماد نمیشد..چرا بیخود اعصاب خودش و پیرمرد را میریخت به هم..نفسی گرفت و پوف کرد..
باید کمی می خوابید..کنار توله شیر تا هر دو آرام بگیرند..شاید هم باید بیدار می ماند و دعا میکرد فلور با آنهمه قرصی که خورده سطح هوشیاری اش بالا بیاید و بگوید که باز هم دست به خودکشی زده..شاید باید برمیگشت خانه ی عماد و گلاب را پیدا میکرد..تنها کسی که می توانست داد و دعواهایش با فلور را شنیده باشد گلاب بود..
دستی بین موهایش کشید و قدم زد..چرا گلاب باید شهادت دروغ میداد؟ اصلا این گلاب واقعا همانی بود که ادعا میکرد..؟
سرش درد بود و دلش یک جا بدون این بازی ها می خواست..دوست داشت برگردد به بی خبری های چند سال قبل..برگردد به آپارتمان کوچکش در استانبول..
چیزی میخورد زیر بینی اش و قلقلکش میداد..میان خواب و بیدار هم حس کرد کار توله شیر باشد..به خیالش نمی فهمید…لای پلکش را باز کرد..با چشم
های درشت قهوه ای و کلاه بافت بالای سرش نشسته بود..یادش آمد موهای فردار قرمزش را چیده اند..اخمی کرد و نگاهی به ساعت انداخت..کمی از هفت می گذشت..خمیازه کشید و
خودش را بالاتر کشید:چه زود بیدار شدی مارمولک..
لب برچیدنش را که دید خندید:مارمولک که دوست داشتی..
غر زد:دوست ندارم..
دستش را پیچاند دور کمر کوچولویش و کشیدش جلو..نشاندش روی شکمش:این چیه گذاشتی رو سرت..؟
حرفش را گرفت که اخم کرد:موهام زشت شده..دوسشون ندارم..
بینی اش را کشید:دوست دارم دوست ندارم چیه یاد گرفتی شما..تازه موهات از اولش هم زشت بود..
می خواست شوخی کند اما توله شیر بغ کرد و رو گرفت..دستی به چانه اش کشید و به خودش غرید:غول بیابونی خر..هالک هم از سرت زیاده..
ـ حالا قهر نکن..باهات شوخی کردم..آیلی..مارمولک من..توله شیر پرروو..
نخیر این بچه نه آشتی میکرد و نه جوابی میداد..دست به کمرشد:بیا بریم یه چیزی برای صبحانه بخوریم..من امروز یه دنیا کار دارم..
تندی کنارش ایستاد و چنگ به شلوارش زد : هر جا میری منم میام..باشه..
دستش مشت شد اما به روی دخترک لبخند زد:باشه..پس امروز با همیم..میریم خرید..یه چند دست لباس می خوای..کلی قد کشیدی..
انگار رضایت بچه را جلب کرده بود:بعله..دارم میشم اندازه ی تو..
ابرو بالا داد و نگاهی به نیم وجب قدش انداخت..تازه رسیده بود به کمرش..آیلی انگار متوجه تفاوت قدشان شده بود که ریز خندید..دستش را پیچاند دور گردنش و او را با خود به بیرون
کشید..باید با مدرسه حرف میزد..اگر این داستان تمام میشد خیلی برنامه ها برای توله شیر داشت..می خواست کلاس ورزشی هم ثبت نامش کند..منتظر ایستاد تا دست و صورتش را
بشوید:به وسایل آشپزخونه دست نزن تا بیام..
غرغرش را شنید:بالاخره…من بزرگ شدم یا بچه ام…؟!
آب پاشید به صورتش و به موهایش چنگ زد..اگر عماد برنمی گشت..یا اگر فلور به زندگی بر نمی گشت..فکرش هم عصبی اش میکرد..باید با آیلی چه کار میکرد..؟با آیلی و خسروخانی که قیم
بچه میشد..با آیلی و احساسی که بینشان بود..با خسروخانی که هیچ وقت این توله شیر را دوست نداشت..باید چه کار میکرد..

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن