اسیر زلف تو

اسیر زلف تو پارت3

4.6
(20)

اولین کلاس منو مارال ساعت 8شروع میشد و کلاس سما هم 8:30 شروع میشد
منو مارال وارد کلاس شدیم تقریبا کلاس خلوت بود،روی صندلیای وسط کلاس نشستیم کم کم همه اومدن وصندلیا پر شدن،
داشتم اطرافو نگاه میکردم که حس کردم یه چیزی فرو رفت تو پهلوم،ناخواگاه یه اخ گفتم که همه برگشتن سمتم،
یه نگاه به مارال گردم که از نگاه فراریش فهمیدم که کار خودِ مارمولکشه یه چشم غره بهش رفتم که حساب کار دستش بیاد.
اروم بهش گفتم چته؟، مارال_ وای ارام اونجارو ببین ،مسیر نگاهشو دنبال کردم و رسیدم به یه
پسر مو بور چشم ابی ودرکل میشه گفت خوشگل. بدون اینکه توی چهرم تغییر ایجاد بشه برگشتم سمت مارال که اب از لبو لوچه اش اویزون بودو چشماش شبیه قلب شده بود و
گفتم:_ مارال باز تو چشت به یه پسر خوشگل افتاد خودتو گم کردی؟
مارال_وایی خودشه!نیمه گم شدم گفتم_چی چیو خودشه؟ عزیز من تو ده تا مای لاو داری بیست تا مخاطب خاص! بغیراز نیمه ی گمشده خودت،خلافی مال بقیه رو هم برداشتی که!.
تا اومد جوابمو بده درباز شد و یه مرد با کیف سامسونت ،کت و شلوار مشکی و چهره ای جدی و خشک وارد کلاس شد.
کیفشو گذاشت رو میزو با صدایی رسا گفت: سلام قاسمی هستم،وقت کُشی نمیکنم و مستیقم میرم سر اصل مطلب،سرکلاس من همۀ حواستون رو میدید به درس و همیشه هم باید واسه امتحان امادگی داشته باشید.
بعد من هیچکس حق ورود رو نداره و اگر غیبت هاتون به سه بار کشیده شد از کلاسم حذف میشی.
چنتا چرت و پرت دیگم گفت و مشغول نوشتن اسامی شد… کلاس که تموم شد یه خسته نباشید گفتو رفت بیرون .
مارال_خداااا همیشه تصورم از دانشگاه این بود که میاییم فقط واسه عشقو حال،اینم از اولین کلاسش که حسابی خورد تو حالم،دستام حس نداره انقد تند تند جزوه نوشتم ،مردک بووووق.
گفتم:کمتر زر زر کن پاشو بریم یچی بخوریم تا کلاس بعدی شروع میشه و خودم زودتر راه افتادمو اونم سریع پاشد و اومد…تو محوطه سما رو از دور دیدم که روی نیمکت نشسته و سرش تو گوشیه…
آروم جوری متوجه نشه رفتم پشت سرش و سرمو بردم کنار گوشش و صدای مار در اوردم که یه لحضه شکه بدون هیچ حرکتی موند و یهو با یه جیغ فرابنفش از جا پرید.منو که دید ساکت شد و گفت من تورو بگیرم فقط…. .
و افتاد دنبالم،حالا من بدو سما بدو…همه ایستاده بودن و مارو تماشا میکردن.
واییی آبروی نداشتم رفت.ایستادمو برگشتم سمت سما و قبل هر واکنشی گفتم:ببین جون آرام خفه شو هرکاری بگی میکنم ولیبیشتر از این آبروریزی نکن،ببین همه دارن نگامون میکنن

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 20

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

khazan s.h

عاشق شدم آنگاه قلمم را لمس کردم و رویایم را بر سفیدی دفتر به رقص درآوردم:)
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x