نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان انتهای دنیای من با تو

انتهای دنیای من با تو _ پارت 20

4.6
(31)

پارت 20 / به نام خدا

نویان:

یک هفته از مردن شاهرخ می گذره. توی اتاقم پشت میز نشستم که صدای شکستن چیزی رو می شنوم..

از جام بلند میشم و میرم بیرون. احتمال دادم صدا از اتاق رونیا باشه. این چند روز حالش داغونه…

منم بیشتر از این نمک رو زخمش نپاشیدم. ولی حالا که فکر می کنم ، الان بهترین فرصت برای رسیدن به چیزیه که می خوام.

دراتاقشو باز می کنم. آیینه شکسته شده و خرده هاش رو زمین ریخته…

با عصبانیت میگم:

-چته رونیا ؟!

رونیا : برو بیرون نمی خوام ببینمت
پوزخندی به حال و روزش می زنم و جلو تر میرم

نویان: نکنه دلت از من پره؟ از وقتی شاهرخ مرده مثل سگ دارم برات پارس می کنم و هنوزم طلب کاری؟!

رونیا: منو بفهم نویان.

دلم به حالش می سوزه و ادامه میدم:
-فقط بهم بگو چی می خوای؟

رونیا : سبحانو..

با عصبانیت شدیدی به سمت در، عقب گرد می کنم که دستم از پشت با شدت کشیده میشه.

خودشو روی زمین جلو پام می ندازه و میگه:
-ببخشید نویان عصبانی بودم یه چیزی گفتم به خدا من..من..فقط

حرفشو قطع می کنم و با تندی میگم:
-اینی که داری سنگشو به سینه می زنی، خوب می شناسی؟

رونیا با چهره ای که پر از سواله بهم جواب میده

رونیا: یعنی چی؟ معلومه که می شناسمش

نویان: پس باید بدونی شاید اونی که شاهرخو کشته، احتمالا همون معشوقه قدیمیته..

چشماش بیانگر تعجب و حال بدش بود. نگاه رونیا حالا شده بود عشقی همراه خشم. شاید همون حس مشابه من: انتقام…

رونیا: چی داری میگی؟
همون طور که رو به روش می شینم میگم :

-چیه؟ زیادی برات عجیبه؟ حتما فهمیده کشتن بنیامین کار شاهرخ بوده ، بابت همین خواسته انتقام بگیره…

رونیا: امکان نداره نویان…نه امکان نداره!

با جدیت ادامه میدم
نویان: واقعا؟ یعنی هنوزم به گناهکار بودنش شک داری؟ پس بیا امتحانش کن. فقط یه چیز باعث میشه بفهمی شاهرخو کشته یا نه… اینکه بفهمی هنوزم دوسِت داره یا

رونیا : یا چی؟

نویان: یا دختر دیگه ای رو بهت ترجیح داده…

رونیا: چی می خوای نویان؟ انتقام ؟ اره؟..خب پس چرا سبحانو خلاصش نمی کنی؟!

نویان: من با گرفتن چیز دیگه ای از سبحانم، می تونم حسابمو باهش صاف کنم…الان فعلا تو برام مهمی..

رونیا: چی رو ازش می خوای بگیری؟

نویان: اگه اون دخترو ازش بگیرم، هم من واسه سبحان جبران می کنم ، هم تو به عشقت می رسی…

رونیا: در ازاش چی می خوای؟

نویان: ثروت شاهرخو…به هرحال باید یه قدرتی داشته باشم تا بانویی مثل تو رو به عشقش برسونم..

حالا که آروم شده و خوابش برده ، از اتاق میام بیرون و به سمت حیاط میرم.

رادمهر: آقا
رو بهش میگم:
-چیه رادمهر؟
رادمهر: می خواین ایل ماهو بکشیدش؟
نویان: نه…چرا وقتی می تونم ذره ذره سبحانو زجر بدم ، یهویی همه چیزشو ازش بگیرم؟ باید صبر داشته باشی تا کارت پیش بره..! حالام برو از هر کجا که می تونی ایل ماهو پیدا کن و بهش قضیه پرونده سبحانو بگو.. می خوام ببینم تا کی می تونه کنار سبحان بمونه..می خوام نابودی سبحانو ببینه ، شاید اینطوری رام بشه.
راد مهر: چشم آقا.

***
ایل ماه

ایل ماه : سلام نیره بانو خوبین؟

نیره بانو که تند تند اشکاشو از روی صورتش پاک می کنه میگه:

-سلام مادر..اره دخترم خوبم. حال خودت خوبه مادر؟

به سمتش میرم و دستاشو تو دستام می ذارم و میگم:

-شما خوب باشی منم خوب خوبم.. باز داشتی گریه می کردی؟

نیره بانو: نه مادر بیا بشین یه چیزی بخور

از وقتی بابا رفته بود، نیره بانو مدام گریه می کرد. مدام از بنیامین و ازدست دادنش می گفت…مدتی بود که بابا به تجویز دکتر باید می رفت یه جای خلوت و دور از تنش و شلوغی..شاید اینطوری بهبود پیدا می کرد. دلم براش تنگ شده بود با این حال خودم بهش اصرار کردم بره… حالا دیگه واقعا تنهای تنها شده بودیم.. به لطف رویا و سبحان این خونه زیادی هم خالی نبود؛ اما دلم یه غم بزرگ داشت ..انگار هنوزم نگران بود. یعنی قرار بود همین هایی که دارمم از دست بدم؟

هر چقدر هم شرایط سخت بشه، منم باهشون سخت تر و قوی تر میشم. اشکالی نداره شاید اینطوری خالیگاهی های وجودم پر بشن…شاید این شکلی بتونم از قبل بهتر بشم… .

نیره بانو: راستی مادر! یه نامه برات اومده. زیر در حیاط افتاده بود. شاید از آقا علیرضا باشه مادر، بیا ببین.

نامه رو ازشون می گیرم و میرم تو اتاق. بازش می کنم:

((دستور گرفتم مطلبی رو قبل از اینکه همه چی بدتر بشه بهت بگم. پرونده قبلی سبحان در دادگاه دوباره به جریان افتاده و اگر گناهش اثبات بشه، اونو اعدام می کنن. از طرفی تو بهتراز همه می دونی کسی که ثروت شاهرخو داشته باشه ، کشتن سبحان براش کاری نداره ایل ماه… پس بهتره قبل اینکه سبحان به دردسر بیفته به دیدن وارث اصلی اموال شاهرخ بیای. 2 روز مهلت داری اگر این زمان به پایان برسه، سبحان به دردسر میفته…
رادمهر))

تند و باعجله از پله ها پایین میرم

ایل ماه: نیره بانو این کاغذ از کی تو خونه افتاده؟ مال چند روز پیشه؟

نیره بانو: مادر رویا اینو به من داد دیروز صبح ، گفت بهت بدم.

به یکباره تو دلم آشوب شد. پس الان سبحان؟!

ایل ماه: سبحانو ندیدین نیره بانو ؟ نیومده خونه؟

نیره بانو: نه از بعد از ظهر خونه نیومده..حالا چرا اینقدر نگرانی مادر؟!

با سپهر تماس می گیرم که با اولین بوق ، جواب میده:

-بله؟

ایل ماه: سپهر..سلام

سپهر: سلام ایل ماه.جانم چی شده این وقت شب؟

ایل ماه: می تونی بیای خونه ؟

سپهر: چرا صدات این شکلیه ایل ماه؟ باشه الان سریع خودمو می رسونم.

ازش تشکر می کنم و تماس قطع میشه..
دلم زیادی شور می زنه و نگران سبحانم..
یعنی الان کجاست؟

***

✨چه درون انسان و چه در جوامع بزرگ ، تغییرات به یک باره رخ می دهند ؛ درست زمانی که اصلا انتظارش را نداریم.یک هفته زمان زیادی می تواند باشد تا در برابر سرنوشتمان تصمیم درستی بگیریم.«پائولو کوئیلو»

✨روزی در نگاهی به گذشته ، سال های مبارزه تو رو زیباترین خواهد کرد. « زیگموند فروید»

✨اگر یک‌ رویا بمیره، رویای دیگری ببین
« جول اوستین »

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 31

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
5 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
saeid ..
11 ماه قبل

زیبا بود..قلم قشنگی داری
خسته نباشی😊

Fateme
11 ماه قبل

#حمایت از نویسندگان

لیلا ✍️
11 ماه قبل

همه این کارا زیر سر رادمهره درسته؟

دکمه بازگشت به بالا
5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x