نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان انتهای دنیای من با تو

انتهای دنیای من با تو _ پارت 27

4.5
(141)

روزتون به زیبایی خورشید♥️

راوی

_آقا غلط کردیم.. به خدا غلط کردیم

نویان: بلند ترررر.. ده حرف بزن آشغال..

_ آقا ما زن و بچه داریم

نویان: پس زن و بچه داری و هنوز نفهمیدی دست زدن به ناموس بقیه حکمش چیه..!

ناموس؟ یعنی برای نویان این چیزها اهمیت پیدا کرده بود؟ بی غیرتی هایش تمامی نداشت؛ اما از زمانی که ایل ماه را دید، همه چیزش فرق کرده و انگار قواعد زندگیش به کلی دگرگون شده بود..

نویان تهدید آمیز و با چشم هایی به خون نشسته روبه رویشان ایستاده و آن دو مرد با صورت های خونین شان ترسیده و بر روی زمین، خیره به نویان بودند..

تمامی کسانی که در این عمارت زیر دستش بودند، نظاره گر صحنه ای اند که ساعت هاست هنوز تمام نشده…

نویان: خوب گوش کنید! از این دو تا که نمی گذرم؛ ولی اگه فقط یه بار دیگه تکرار بشه، مجازات کثافت کاریاتون بد تر از مرگه..پس حواستونو جمع کنین!

قدم هایش را به سمت در خروجی برمی دارد و با اشاره به یکی از مامورهایش پوزخندی می زند.

نویان: ازشون پذیرایی کن..

مامور: چشم آقا

صدای فریاد های دو مرد تمامی نداشت..

نویان: صدای این دو تا لاشی کی خفه میشه؟!

رادمهر: می خوای برات سیگار بیارم شاید آروم بگیری

نویان: این سردرد لعنتی محاله به این زودی دست از سرم برداره

رادمهر: ایل ماه پزشکه..چرا ازش نمی خوای یه فکری واست بکنه؟

نویان: برو بیرون

رادمهر: نویان؟

نویان: برو بگو کسی نیاد تو.. برو بذار به حال خودم بمیرم

***

چند تقه ی آرام به در می خورد که اهمیتی نمی دهد.. (نویان) دوباره همین طور نشسته، سرش را ما بین دستانش می گیرد.

این بار صدای چند قدمی به گوشش می خورد..

ایل ماه دستش را آرام روی شانهٔ نویان می گذارد.

نویان: گفتم کسی نیاد..

ایل ماه: می دونم.. ولی فکر کردم شاید دلت واقعا اینو نمی خواد.

سرش را بلند می کند و خیره به چشمان ایل ماه می پرسد:

_چرا باهِم اینقدر خوبی؟ اصلا تو می دونی دل من واقعا چی می خواد؟

ایل ماه: نه اما..

نویان: پس برو ایل ماه..حالم خوش نیست.دوباره یه چیزی میگم نمی دونم چطوری جمعش کنم.

ایل ماه: از اینکه ممکن بود آسیب ببینم دلگیری؟

نه..کاش می دانست نویان اسیر افکارش شده.‌ اسیر عذاب وجدانی که تا به حال هرگز نداشت! برادر ایل ماه را کشته و خود ایل ماه را به زور مال خودش کرده بود.. حالا از او عشق می خواست؟! شاید خودش مستقیما در مرگ بنیامین نقشی نداشت و این تصادف را به رادمهر سپرده بود.. ؛ اما انگار زودتر از وقتی که باید، از این انتقام پشیمان شده و سردرگم بود.‌. دلش برای ایل ماه می سوخت. نمی دانست اسم این دل سوختگی را چه می شود گذاشت..؟

نویان از جایش بلند می شود و‌ رو به ایل ماه ادامه می دهد:

_ وجودم بهت وابسته شده، اگه نباشی می میرم. یه حال عجیبیه.. خسته شدم. دیگه هیچی برام اونقدرا معنی نداره ایل ماه

ایل ماه دستان نویان را می گیرد و با مهربانی می گوید: _ ایرادی نداره،منم گاهی اینطوری میشم.

دلش آرام می شد وقتی مهرِ ایل ماه، نسبت به هر چیزی را می دید.. آن هم این گونه.. این طور پاکی ای را کم می شد در میان آدمها دید، نویان هم این را خوب می دانست که بدون هیچ حرفی سرش را به پیشانی ایل ماه نزدیک تر کرد و منتظر ماند..

دلش بوسه ای می خواست تا آرام تر شود.
شبیه آرامی ایل ماه.. ایل ماه از خجالت سرش را پایین انداخت

نویان نتوانست تاب بیاورد که لب بر روی لبان ایل ماه گذاشت و با عشق بوسید. با تمام توانش..

با دست دیگرش سر ایل ماه را نوازش می کرد و او را در آغوش گرفته بود.. تشنه تر از قبل می بوسید

طولی نکشید که ایل ماه، خیسیِ اشک های نویان را بر روی گونه اش احساس کرد.. گریه می کرد و می بوسید.

نویان دوستش داشت.. معتاد آرامشی شده بود که هرگز در طول سالیان زندگی اش نچشیده و هیچ گاه تجربه نکرده بود..
حس و حال عجیبی داشت.. هم خوشحال بود و هم غمگین.

تن ایل ماه را آرام بر روی تخت قرار داد و زانو هایش را در دوطرفش گذاشت..

انگشت دستش را نوازش بار بر روی صورت ایل ماه می کشید
ایل ماه: نویان..

نویان با دلگرمی جواب می دهد:
_ جانم..جانم ایل ماهم

بعد از چنددقیقه ای،از رویش بلند می شود و به سمت در می رود..

ایل ماه: فقط اومدم بگم می ترسم شب..شب توی عمارت باشم،همین.

رویش را به سمت ایل ماه بر می گرداند
نویان: ازم بخواه..هرچی باشه امشب انجام میدم واست

ایل ماه: پیشم می خوابی؟

نویان از خدا خواسته، تن ایل ماه را در آغوش می کشد و کنار گوشش زمزمه می کند:
_ فردا می تونی بری پیش علیرضا..

ایل ماه خوشحال بود..کاش نویانِ امشب، همیشه همین طور باقی می ماند. از خدا خواست دل هر دویشان را مانند امشب آرام کند. این معجزه، آرزوی این روزهای ایل ماه شده بود..

***

جملهٔ امروزمون🥰
وقتی می مانی و می بخشی..
فکر می کنند رفتن را بلد نیستی،باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد، آدمها همیشه نمی مانند، یک جا در را باز می کنند و برای همیشه می روند..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 141

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
15 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
saeid ..
10 ماه قبل

خیلی قشنگ و زیبا بود
خسته نباشی

Fateme
10 ماه قبل

خسته نباشی خیلی قشنگ بود

لیلا ✍️
10 ماه قبل

نویان کراش ابدیم😂

خدایی ایل‌ماه مثل اسمش ماهه فرشته‌ست این دختر ولی یه چیزی برام گنگه مگه ایل‌ماه عاشق سبحان نبود یه خورده زود فراموشش نکرد؟

در کل عالی بود و لطفا زود پارت بذار تو رو خدا🤒

لیلا ✍️
10 ماه قبل

زهرا‌جان قلمت رمانت مستحق حمایت بیشتریه واقعا حیفم اومد نگم حتما حتما عکس جلد رمان رو عوض کن و زود به زود پارت بذار میبینی که با همین تغییرات کوچیک مخاطب‌های بیشتری سمت رمانت جذب میشن

Nushin
Nushin
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

موافقم! صددرصد عکس های بهتری هم هستن که میتونن برای پوستر رمانی به این خوبی گذاشته بشن

Kgorshid Haghighat
10 ماه قبل

عالی مینویسی،من تازه پارت پنجمم.

Nushin
Nushin
10 ماه قبل

قلم گیرا و زیبایی داری ممنون میشم اگه از این به بعد زود زود پارت بدی😇❤

تارا فرهادی
10 ماه قبل

عالی بود زهرا جان😍💜
راستی وویس بسیار زیبا تو گوش دادم اینقدر که صدای قشنگ و دلنشینی داشتی که من سه بار گوشش دادم و هر بار پس از گوش دادنش یه چیز با ارزش به دست آوردم من نه میدونم چند سالته که بخوام چیزی در موردت بگم ولی به نظرم با این صدای زیبایی که داری میتونی توی گویندگی موفق بشی ولی اینجور که از وویست برداشت کردم روان شناس بودن بیشتر بهت میاد زهرا جان موفق باشی گلم 😊💜

دکمه بازگشت به بالا
15
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x