نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان امیدی برای زندگی

رمان امیدی برای زندگی پارت سی ونهم

4.5
(13)

خنده اش که تمام شد جلو رفت و خودش را روی تخت پرت کرد.
_خداوکیلی دمت گرم
هیچ وقت دست از تیکه انداختن و زخم زدن بر نمیداریا
راستی من زنگ زدم رادمهر جون بعد از اینکه کلی بد بیراه به هفت جدمون داد بالاخره افتخار داد که بیاد!
با شنیدن نام رادمهر ابرو های سهیل در هم رفتند.
‌_اون میاد اینجا چیکار؟
مگه دکتر قطعه؟
کوروش عاقل اندر سفیه نگاهش کرد.
_ای کيو، تنها کسی که میفهمه دقیقا توی خاندان صدر چه خبره همین رامهره که از قضا دکترم هست
خودش را به عقب پرت کرد و خوابید….حوصله کل کل با او را نداشت.
سارا عقب گرد کرد و از اتاق خارج شد اما همان لحظه در اتاق یلدا باز شد و او در چهار چوب در قرار گرفت.
لبخندی به رویش پاشید.
یلدا کنجکاو به اتاق موقت‌ سهیل زل زد.
_چیزی شده؟
چرا همتون اینجایید؟
_چیزی نیست نگران نباش
فقط سهیل حالش خوب نیست گفتیم دکتر بیاد معاینش کنه
دست خودش نبود اما نگران شد!
_چرا؟
_وقتی اومد عمارت هم حال خوشی نداشت، دیدی که
الان تب داره ولی خوب میشه
لبش را با زبان تر کرد.
_واقعا چیزی نیست؟
قدمی جلو رفت و دست روی شانه گذاشت.
_نه فکر نکنم
حالا تو چرا نگران این داداش بد اخلاق ما شدی؟
لبخند مسخره ای زد.
_کی من؟ نه نگران نشدم که فقط کنجکاو بودم گفتم بپرسم مطلع بشم!
پشت بند حرفش چشمکی زد.
_من برم آب بخورم
سری تکان داد و با نگاهش یلدا را بدرقه کرد.
به داخل آشپزخانه رفت و پارچ و لیوانی را برداشت، داخل لیوانش کمی آب ریخت.
فکرش مشغول بود، چرا این روز ها زیاد نگران مردی که می‌شد که او را از خانه و خانواده اش دور کرده بود؟
چرا وقتی او در عمارت نبود دلتنگش میشد؟
یعنی حرف های کوروش حقیقت داشت؟یعنی او دل داده بود به ان مرد مرموز؟
لیوان را به لبش نزدیک کرد و کمی آب نوشید.
چرا هیچکس از گذشته سهیل حرف نمیزد؟
او فقط می‌دانست باعث بانی اتفاقات زندگی اش پدرش و عمو اش هستند.
فقط می‌دانست خیلی سال پیش اتفاقی افتاده است که سهیل از آن کینه دارد.
و چقدر دوست داشت بداند آن اتفاق چیست؟!
به طرف میز نهار خوردی رفت و صندلی را عقب کشید.
کسی در آشپزخانه حضور نداشت، با خودش حرف زد:
_اصلا به من چه؟
من چیکار سهیل دارم، هرچی شده شده
حالش خوب نیست که نیست من چیکارش کنم؟ مگه وقتی داشتم التماس میکردم منو از پیش بابام نبره توجه کرد؟
نه، نکرد!
لیوان را روی میز گذاشت، هر چقدر هم که به تمام آن اتفاقات فکر می‌کرد نمی‌توانست نگران او نباشد!
لب گزید.
‌_یلدا به تو ربطی نداره، اون ارزش نداره تو براش نگران بشی خب؟
پس اینقدر به اون دیوونه فکر نکن!
حرف های کوروش در گوشش زنگ خوردند.
“دوسش داری؟، چرت و پرت نیست ببین تا گفتم تصادف کرده و توی کماست چطوری ناراحت شدی، ولی برای اثبات علاقت به سهیل خوب بودا، چرا بالای سرش بودی؟، نه دیگه بگو دلم رفته!”
وحشت داشت…..میترسید از اینکه حرف های کوروش واقعی باشند!
سرش را به چپ و راست تکان و از روی صندلی بلند شد.
باید به اتاقش میرفت، شاید اگر می‌خوابید می‌توانست ذهنش را از فکر کردن به سهیل منحرف کند.

بعد از گذشت مدتی دکتر بالاخره آمد و کوروش او را به اتاق سهیل راهنمایی کرد.
رامهر تا چشمش به سهیل افتاد ابرو در هم کشید.
_باز چیکار کردی پسر، ها؟
زیر لب زمزمه کرد:
_باز شروع شد!
به سمتش قدم برداشت و لبه تخت نشست.
شاهرخ به نشانه سلام سری برایش تکان داد و او نیز متقابلا همین کار را کرد.
_خوبی؟
بی حوصله نگاهش کرد.
_خوب بودم به تو زنگ میزدن؟
سوالای مسخره میپرسیا رادمهر
نفسش را صدا دار بیرون فرستاد اما هیچ نگفت.
سارا با نگرانی بالای سر سهیل ایستاده بود که کوروش اشاره کرد که بیرون برود.
حالا فقط شاهرخ و دکتر در اتاق ماندند.
کوروش در را بست و سارا لب زد:
_چرا گفتی بیام بیرون؟
_زشته خب نمیشه که تو اونجا باشی
سارا اخم کرد و دستش را به سینه زد.
_نه بابات نامحرمه نه داداشم فقط یه دکتره که اونم مشکلی نداره چون ظاهرم مناسبه!
بعدم دکتر هم غریبه نیست
کوروش به بینی اش ضربه زد.
_داخل نباشی بهتره دختر عمو!
با اعتراض صدایش کرد.
_کوروش!
_ها؟
_نکن بدم میاد از این کار!
خندید و باز به بینی اش ضربه زد، سریع از او فاصله گرفت.
_بدت نیاد دختر عمو
لبخند زد.
تلخ و غمگین، دختر عمو…..او چه راحت می‌توانست بگوید دختر عمو و او نمی‌توانست بگوید پسر عمو
واژه عمو برایش آزار دهنده بود.
_کاش منم میتونستم راحت پسر عمو صدات کنم!
رنگ نگاه کوروش تغییر کرد، سارا نگاه دزدید.
_ولی هیچوقت نمیتونم بگم
من شاهرخ رو به عنوان عمو قبول ندارم، من مثل سهیل نیستم ولی نمیتونم عمو صداش کنم
سخته برام
دستی به پشت گردنش کشید و سر پایین انداخت.
_کاش بر گردیم به خیلی سال پیش
کاش دیگه بابام نخواد عمو رو زمین بزنه
می‌دانست شاید کوروش ناراحت شود ولی حرف دلش را زد، حرفی که خشم و نفرت به خوبی در آن مشخص بود.
_از پدرت متنفرم کوروش!
از شاهرخ متنفرم، اون حاضر نبود خوشبختی بابامو ببینه
واقعا از ته ته دلم میخوام سهیل انتقام بگیره!
بر خلاف انتظارش کوروش سر بلند کرد و لبخند زد.
_کاش بگیره!
چهره بهت زده اش را که دید خواست دهان برای حرفی باز کند که در اتاق باز شد.
_عه سارا دکتر اومد
سر چرخاند و رادمهر را دید.
_آقای دکتر حال داداشم چطوره؟
لبخند مهربانی زد.
_نگران نباش سارا خانم حال برادرت خوبه!
کوروش پرسید:
_سهیل چش شده بود؟
_چیز مهمی نیست، فشار عصبی و دردی که داشت…..
مکث کرد.
_اینو ولش کن دکتره کی بود سهیل رو عمل کرد؟ نباید دارویی به این بچه میداد یعنی؟
بیخیالش حالا
نگاهی به سارا انداخت.
_تو خوبی سارا جان؟
لبخند زد.
_بله خوبم
سری تکان داد.
_به داداشت یه سرم زدم خوابیده
گفتم بدونی
_ممنون، دستتون درد نکنه
_بهش بگو مراقب خودش باشه به من که گوش نمیکنه شاید تو بگی گوش کرد
_والا به منم گوش نمیده
میگم بهش ولی انگار نه انگار
خندید.
_کله شقه، مثل باباتون!
به هر حال الان حالش خوبه و جای نگرانی نیست.
دکتر چرخید و دستش را روی شانه شاهرخ گذاشت.
_خب من دیگه رفع زحمت میکنم!
اما با چشم و ابرو به او فهماند که میخواهد حرفی بزند.
شاهرخ لبخندی به رویش زد و به سمت در راهنمایی اش کرد.
_خیلی ممنون زحمت کشیدی
با خنده به طرف در رفتند و از سارا و کوروش فاصله گرفتند.
اما بلافاصله بعد از اینکه به در خروجی رسیدند لبخند رادمهر پاک شد و جایش را به اخم داد.
_شاهرخ با این پسر چیکار کردی؟
_چیزی شده؟
کلافه دستی به صورتش کشید.
_این پسرو هی نفرست جلوی تیر و گلوله!
عصبی شد….او نفرستاده بود!
_من نفرستادمش
همش تقصیر پسر یوسفه، اون بی همه چیز بهش شلیک کرده و یه خدا نشناس دیگه ای هم از اون طرف
یعنی نمیدونم درواقع چطوری تیر دومو خورده ولی هرکس بوده نشونه گیری دقیقی نداشته!
رادمهر دست به کمرش زد.
_شاهرخ بهتره که حواست بهش باشه
نمیخوام باز توی این وضعیت ببینمش!
نفسش را به بیرون فوت کرد و سری تکان داد…..خودش هم نمی‌خواست سهیل را در این وضعیت ببیند.
_جای نگرانی که نیست نه؟
_اگه کسی بدترش نکنه نه نیست!
میدونی که سهیل کله شقه و زود جوش میاره، سعی کن باهاش راه بیای
اینقدر عصاب این بچه رو خورد نکن!
شاهرخ جبهه گرفت.
_این پسر که هر غلطی رو که میکنه به من نمیگه!
منم کاری به کارش ندارم، حتی میبینی ۲۴ ساعتم که شده ازش خبری نیست
دستش را روی شانه او گذاشت و فشار داد.
_هرکس ندونه منکه میدونم فقط همین ها نیست!
تو هم کار هایی رو میکنی پس قبول کن
برای اینکه بیخیال شود سری تکان داد.
_باشه خیله خب
_خوبه
خواست برود ولی شاهرخ دستش را گرفت.
_صبر کن رادمهر
متعجب لب زد:
_چیشده؟
یک آن حالت چهره اش تغییر کرد و غمیگن شد.
_کمند، داره بر میگیره ایران!
نمیدونم واکنش سهیل وقتی اونو ببینه چیه
به کل جا خورد…..اصلا انتظارش را نداشت!
این کاملا عجیب و در عین حال بد بود……نمی‌دانست الان باید خوشحال باشد برای برگشت کمند یا ناراحت برای سهیل!
بالاخره بعد از سکوت طولانی زبانش را چرخاند تا جمله ای را بگوید:
‌_کمند داره برمیگرده؟ کی؟
_فردا صبح!
دستش را لای موهایش فرو کرد و دور خود چرخید.
_وای….وای….
_الان من چطوری به سهیل فشار عصبی وارد نکنم؟ الان این پسرو کجای دلم بزارم؟
…..
_چرا حرف نمیزنی؟ چیه؟ نکنه اینم تقصیر منه؟
در کمال بهت و ناباوری لب زد:
_با کمند روبه روش کن!
بزار کمند رو ببینه، بزار این قضیه برای همیشه تموم بشه!
خندید ولی آرام
_چی میگی واسه خودت؟ حواست هست که چی گفتی؟
همین دو دقیقه پیش گفتی بهش فشار عصبی نباید وارد بشه
روبه رو اش ایستاد و لب زد:
_در این مورد دیگه چاره ای نیست
هرچه سریع تر موضوع رو بفهمه و با کمند رو به رو بشه بهتره
باید این دندون خرابو بکنی و برای همیشه بندازی دور شاهرخ!
فقط تموش کن!
با انگشت اشاره اش چند بار به قفسه سینه اش آرام ضربه زد.
_اینو به خاطر خودت نمیگم
انگشتش را برداشت و به سالن اشاره کرد.
_به خاطر پسر شهریار میگم!
این را گفت و به طرف در خروجی رفت اما یک آن برگشت و لب زد:
_یادم رفت بگم
دارو هاش روی میزه، حتما سر وقت بخوره

در اتاقش را آرام باز کرد…..کوروش رفته بود و دکتر داشت با شاهرخ حرف می‌زد.
فرصت خوبی بود با برادرش باشد.
در را پشت سرش بست و به تخت نزدیک شد، نگاه گذرایی به سرم انداخت.
آرام روی تخت نشست و خودش را جلو کشید و روی بالشت کناری سهیل خوابید….لبخندی بر لب نشاند و سرش را جلو تر برد و روی شانه اش گذشت.
_دیگه هیچ وقت نگرانم نکن!
دستش را دور بازوی او پیچید و محکم آن را گرفت.
_ترسناکه….اینکه نباشی ترسناکه!
چشم بست تا کنارش بخوابد…..کاش سهیل خواب نبود و میتوانست مانند بچگیشان سرش را روی پای او بگذارد و او هنگام نوازش موهایش برایش قصه بخواند.
دلش برای سهیل قبلی تنگ شده بود!
با همین افکار خوابش برد و حتی متوجه‌ی باز کردن در هم نشد.
شاهرخ بود…..با دیدن آن خواهر و برادر در کنار هم لبخند نیمه جانی زد.
نخواست سارا را بیدار کند برای همین از اتاق خارج شد تا آرام بخوابد…..او هم دلش آرامش میخواست!
همان آرامشی که سارا در کنار سهیل تجربه می‌کرد!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 13

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
11 ماه قبل

بعد از مدت‌ها اومدم سری به این رمان زدم
خیلی قشنگ بود 😊👌🏻👏🏻

یه دختره بود اسمش ماهرخ بود کجاست؟؟

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x