رمان بامداد عاشقی

رمان بامداد عاشقی پارت ۳۳

هنوز تو شک بودم که ی هو شروع کردن به خوندن
_تولد تولد..تولدت مبااارک
هنوز یک هفته مونده بود تا تولدم..واقعا سورپرایز شدم، همه بودن آتوسا و آریا با اکیپشون..کم‌کم به خودم اومدم و داخل شدم همون لحظه برف شادی که دست نازنین بود خالی شد روی سرم..با بهت خندیدم و صورتم رو پاک کردم
همین که خوندنشون تموم شد آهنگ تولدت مبارک رو پلی کردن و دستم توسط آتوسا کشیده شد به داخل
با لبخند به همه سلام دادم و تشکر کردم
هیچ کس تو کافه نبود جز بچه های خودمون
آریا بین همه با لبخند جذابی بهم نگاه میکرد.. لبخندم عمق گرفت و نگاهم رو دزدیدم
به طرف میز رفتم و خیره کیک شکلاتی قشنگی که گرفته بودن شدم..چقدر روز قشنگی بود،پروانه با چاقو به سمتم اومد و به دستم داد تا کیک رو ببرم..نگاهی به همه کردم و کیک رو بریدم و به طرف نازنین هل دادم تا خودش تقسیم کنه آتوسا چند دقیقه بعد آهنگ شاد دیگه ای گذاشت و همه رفتن وسط و ی دور حسابی قر دادن و رقصیدن ولی من معذب بودم و نرفتم..انگاری صاحب کافه هم اونجا تو دید نبود،آهنگی‌که گذاشته بودن هم خیلی قشنگ بود

“حال چشاتو میخرم فقط بگو چند

اگه تو لب تَر کنی، یک دو سه تو کوچم

یه جوری که هیشکی، به جز خودَم نفهمه..

اگه دوستم داری یواش بگو تو گوشَم!

صدایِ قلبم با نفسات میشه میزون

تو دل وامونده یِ من؛ آتیش نسوزون
آره به هر سازی که تو بخوای، میرَقصم

با اون نگاهات دل ما رو هی نلرزون

نمه نمه نمه نشستی، با اشوه تو قَلبم

خنده هاتو که دیگه عشقه؛ نگم من آخ نگَم من

یه تنه دلمو حریفی.. همین،چیزات قشنگه.. ”
بعد از تموم شدن آهنگ اول نازنین به طرفم اومد
_تولدت مبارک آنا جان
و کادویی که خریده بود رو به سمتم گرفت از طرف خودشون دوتا بود
_شرمنده کردین منو به خدا
_این چه حرفیه عزیزم
بغلم کرد و رفت..دوست داشتم بدونم آریا برا چی خریده..اصلا مهم ترین کادو همون میتونست باشه اگه چیزی نگرفته باشه چی؟!
بقیه ی بچه ها هم یکی یکی هدیه هاشون رو دادن..خیلی ذوق داشتم دلم میخواست هر چه زودتر برم خونه و همشون رو باز کنم..عاشق هدیه گرفتن بودم..آریا به طرفم اومد..پیراهن سفیدی پوشیده بود که دستاشو هم تا کرده بود به همراه شلوار کتان مشکی،ساعتی که دستش بود تکمیل کننده ی جذابیتش بود..طبق معمول عطرش مستم کرد
_تولدت مبارک آنا خانم
توی جمع همیشه خانم صدا میکرد نه فقط آنای خالی..پشت بند حرفش چشک شیطنت باری هم زد که قند تو دلم آب میکرد..عین خودش حرف زدم
_سلام بر جناب رئیس..ممنون که اومدین
بقیه مشغول خوردن کیک بود..شایدم این طور میخواستن نشون بدن
_من خودم کادو حساب میشم دیگه؟!
هاج و واج نگاهش کردم که با شیطنت اضافه کرد
_آخه تصمیم داشتم خودم رو به جای کادو بیارم..برای همین چیز دیگه ای نخریدم
محال بود اصلا همچنین چیزی،من منتظر کادوی اصلی بودم و حالا..
_شوخی کردم نمی‌خواد حالا غصه بخوری
با ذوق آشکاری لبخند زدم
_حالا چی هست
_عجول نباش انقدر دختر..اینجا نیست تو ماشینه باید صبر کنی
چیزی نگفتم که خودش اضافه کرد
_رفتنی خودم می‌رسونمت..کادو رو هم بهت میدم
_باشه
و حالا من لحظه شماری میکردم برای دیدن کادو‌
بچه ها تا ساعت ۷ انگاری فقط وقت داشتن تو کافه بمونن
ساعت که تموم شد..منم خلاص شدم..وسایل ها رو جمع کردن و منم همراه هدیه هایی که گذاشته بودم داخل آماده رفتن شدم
آتوسا: پروانه با من بیابریم..ی خورده باهات کار دارم
پروانه: مگه با داداشت نیومدی
دستشو کشید و زودتر از همه رفتن و ادامه ی حرفاشون رو‌ دیگه نشنیدیم
بقیه هم بعد اونا رفتن و آخرین نفر منو و آریا بودیم که وسایلای دستمو گرفت و خودش جلوتر حرکت کرد
و چقدر این حرکتش قنشگ بود.
همراهش سوار ماشین شدم و منتظر شدم بده ولی بدون اهمیت حرکت کرد با لب های اویزون شده گفتم
_پس نمیدی
_صبرکن از اینجا بریم..کنار پارک نگه داشتم میدم
خداروشکر میدون رو‌که رد کردیم ی پارک بود..ماشین رو پارک کرد و پیاده شد.. کناره چمن ها روی صندلی آهنی نشستیم..ساعت ۷:۳۰ بود و هوا تاریک شده بود باید زودتر برمیگشتم خونه
عجلم رو که دید گفت:
_چشماتو ببند و هروقت گفتم باز کن
کاری که گفت ر‌و انجام دادم..چند ثانیه بعد جعبه ای گذاشت روی دستم که سری چشمام رو باز کردم و با خوشحالی در جعبه رو برداشتم
ولی با دیدن توش ی لحظه شک کردم که درست دیدم یا نه..امکان نداشت!

4.8/5 - (47 امتیاز)

saeid ..

نویسنده رمان های بامداد عاشقی،شاه دل و آیدا
اشتراک در
اطلاع از
guest
49 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
HSe
HSe
1 ماه قبل

#حمایت_از_نویسندگان_مد_وان
مثل همیشه عالییی سعید جان 😍
همینجور پرقدرت ادامه بده 😊💜

Fatemeh
Fatemeh
1 ماه قبل

عالییی

Fatemeh
Fatemeh
1 ماه قبل

یه عروسی افتادیمم🥰🥰

Fateme
1 ماه قبل

عالی بوددد
چی خریده؟چی خریدههه

Newshaaa ♡
1 ماه قبل

آخییی بگردم تولدش بود😂🥲💋🤣عااالی❤

آخرین ویرایش 1 ماه قبل توسط Newshaaa ♡
off ?
1 ماه قبل

#حمایت_از نویسندگان

off ?
1 ماه قبل

خب حیوانات سایت بگید چه لباسی میخواید بپوشید برای عروسی😎🤣
من یه لباس مشکی انتخاب کردم🧏‍♀️🙃🤣

off ?
پاسخ به  saeid ..
1 ماه قبل

والا من دارم فکر میکنم بچشون اگه دختر شد اسمشو چی بذاریم . پسر شد اسمشو چی بذاریم ؟🤔🤣

off ?
پاسخ به  saeid ..
1 ماه قبل

چراااا میشه😉
اگه نشه که من تورو همون جوری که امیر و دادم دست قصابی تو رو هم تحویل قصابی میدم ولی تنها فرقت با امیر اینه که گوشتتو دور نمیدازم قشنگ میخورمش🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

off ?
پاسخ به  saeid ..
1 ماه قبل

راستی فردا احتمال داستان کوتاه می نویسم میدارم براتون
ایندفعه خیلی وحشتناک تره🤣🤣

تارا فرهادی
1 ماه قبل

عالیییی بود مهی جونم🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡
هو هو هو هو عروسی در راه است🤣🤣
لطفااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
حمایتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
کنیدددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
##رمان_عاشقانه#نویسندگی

تارا فرهادی
پاسخ به  saeid ..
1 ماه قبل

فدات مهی ژون🧡🙂

لیلا مرادی
1 ماه قبل

تو فقط سعی کن هر بار ما رو تو خماری بزاری خب ؟🤒🤕

خیلی قشنگ بود عزیزم پارت قبلی با خودم حدس زده بودم که احتمالا تولدشه😊

راستی چرا آنا به پروانه نمیگه که کسری چیا بهش گفته🤔

FELIX 🐰
1 ماه قبل

سلاممممممم

FELIX 🐰
پاسخ به  saeid ..
1 ماه قبل

دیشب رفته بودم جایی نتونستم آنلاین شم

FELIX 🐰
1 ماه قبل

یوهووووو عروسییییی💃💃💃💃💃💃

FELIX 🐰
1 ماه قبل

عالیییی بود👏👏👏👏👏👏

FELIX 🐰
1 ماه قبل

#حمایت_از_نویسندگان_عزیز_مد‌وان

FELIX 🐰
1 ماه قبل

#لیلا #ضحی #سعید #ستی #سحر #لادن #hse‌اسمت‌نمیدونم‌ #فاطمه #نیوشا #تارا #کیم‌لیانا‌

پارت اول
سهامدار اصلی : شیرتا

off ?
پاسخ به  FELIX 🐰
1 ماه قبل

🤣🤣

Fateme
پاسخ به  FELIX 🐰
1 ماه قبل

🥲😂😂♥️

ترنم
1 ماه قبل

ای بابا چرا این روزا همه عروسی میکنن هم تو رمانا هم واقعیت والا من بهر تماشای جهان امده ام
رمانت خیلی قشنگه همینطور ادامه بده

،،،
،،،
پاسخ به  saeid ..
1 ماه قبل

مرسی سعیدژوون 👏👏👏👏

Mahdis Hasani
1 ماه قبل

کلی کنجکاو هدیه هاشمممممم

𝚉𝚊𝚑𝚛𝚊 𝙼𝚘𝚞𝚜𝚊𝚟𝚒
1 ماه قبل

ممنون بابت این پارت
خسته نباشین🌸🌸

دکمه بازگشت به بالا
49
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x