نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان بامداد عاشقی

رمان بامداد عاشقی پارت ۵۵

4.4
(168)

ساعت نزدیک های ظهر بود و روز خیلی شلوغی بود.. حسابی مشتری داشتیم
از خستگی روبه موت بودم..
روی صندلی ولو شدم و سرم رو تکیه دادم به صندلی..
ولی خب شانس نداشتم که بتونم استراحت کنم در مغازه باز شد و مردی قد بلند با موها اتو کشیده و کت و شلوار مشکی وارد مغازه شد!
همون طور که با صلابت قدم برمی‌داشت بدون توجه به من به طرف مانتوها رفت
مرد و چه به این کار ها آخه!
محو قدم های محکمی که برمی‌داشت شدم..
چند دقیقه بعد با مانتوی لیمویی رنگ به طرفم اومد و مانتو رو گذاشت روی میز..
در تمام این مدت چنان خیره نگاهم میکرد که درحال ذوب شدن بودم..
حساب کردم و کارتش رو به سمتش گرفتم:
_بفرمایید..به خوشی استفاده کنید
تازه متوجه سوتی که دادم شدم..مگه میخواست بپوشه
لبخندی که تنها یک میلی متر با پوزخند فاصله داشت گفت:
_ممنون خانم
سرم رو انداختم پایین که کارتی به طرفم گرفت با چشمان متعجب نگاه کردم و قبل از حرفی کارت توسط امیر گرفته شد..
چنان با اخم نگاهش میکرد که تا کنون ازش ندیده بودم!
_خوش اومدین آقا
لبخندش تبدیل به پوزخند شد و انگار نه انگار چیزی شده باشه با همون قدم های محکم از مغازه خارج شد..
صدای امیر منو به خودم آورد:
_معذرت میخوام آنا
_تو چرا معذرت میخوای
دستشو داخل موهای لختش کرد که چندتاش روی پیشونیش ریخت
_به هر حال من باید معذرت خواهی میکردم..
مهربانی های بی اندازه اش ستودنی بود
_بیخیال بابا..اهمیتی نداره
نفس عمیق کشید و گفت:
_بریم نهار بخوریم؟
با لحنی که کپی لحن امیر شده بود گفتم:
_نه پس این همه کار کردم نهار هم نمیدی!
راست می‌گفت امیر..من خیلی عوض شده بودم تازگیا!
لبخندی زد و گفت:
_بریم
حاضر و آماده مغازه رو برای یک ساعتی بستیم و سوار موتور شدیم..
چرخ زدن با موتور توی شهر حالم رو خیلی خوب میکرد..
دستم رو باز کرده بودم و باد صورتم رو نوازش میداد..امیر به تک تک حرکاتم می‌خندید و مسخره میکرد..
در آخر جلوی ساندویچی ایستاد..بعد از ی ناهار که حسابی گرسنه بودیم دوباره به مغازه برگشتیم..
همون طور که داشتم میز رو تمیز می کردم امیر گفت:
_چطوره روی شیشه مغازه بنویسم ورود آقایان ممنوع؟
لحنش و جمله اش طوری بود که از خنده قهقهه ی بلندی زدم:
_دیوونه شدی مگه؟
نمی‌دونم شوخی بود یا جدی که گفت:
_والا آدمایی مثل اون یارو اعصابم رو بهم میریزن
_من که بهش فکر هم نمیکنم
درحالی که با موبایلش ور میرفت گفت:
_توام مثل خواهرم آنی..نمی‌خوام اینجا اذیت بشی..
تنها چیزی که از حرفاش فهمیدم آنی گفتنش بود..
لعنت به خاطرات زبان نفهمت آریا..!
_کاش شماره شو می‌گرفتیم ی ایسگاش میکردیم حداقل
چپ چپ نگاهش کردم..به خدا که من امیر رو هیچ وقت درک نمی‌کردم!
سری از روی تاسف براش تکون دادم..
کلیدی از جیبش در آورد و گذاشت روی میز..
_از فردا که اومدی منتظر من نباش خودت برو تو
_کی گفته من از فردا قراره زود بیام اصلا؟
ولی گویا داشت می‌رفت و برای همین کلید رو داد
_من کار دارم امشب..خودت ببند برو خونه
بعد رفتن امیر مغازه کاملا سوت و کور شد و حوصلم سر می‌رفت..
وقتی بود حداقل شوخی کردنشان حالم رو عوض می کرد..
ساعت ۸ شب مثل همیشه مغازه رو قفل کردم و رفتم خونه..
بعد از شام خودم رو داخل اتاق تاریک زندانی کردم..روشنایی آزارم می‌داد..
نمی‌دونم چم شده بود..شاید افسردگی!
تاریکی بیشتر منو یاد آریا و خاطراتش می‌برد..یاد بی معرفت بودنش..
کاش دستم بهش می‌رسید..بی شک حالیش میکردم با چه کسی طرفه..
به من میگن آنا..!
ولی چیزی ته مغزم فریاد می‌زد..
_تو حتی نمیتونی خودت رو جمع و جور کنی..
به خاطر سردرد شدیدی که داشتم قرص انداختم و با آرامشی که قرص نصیبم کرده بود خوابیدم..!

(پارت دوم برای امروز..پس با کامنت هاتون انرژی بدید 😊)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 168

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

saeid ..

نویسنده رمان های بامداد عاشقی،شاه دل و آیدا
اشتراک در
اطلاع از
guest
17 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Nushin
Nushin
10 ماه قبل

مثل همیشه عالی خسته نباشی عزیزم

Fateme
10 ماه قبل

امیر کراش جدیدم🥲
حس میکنم این خریدار جدیده یه ربطی به داستان پیدا میکنه

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  Fateme
10 ماه قبل

آره قطعا ربط داره🤣

camellia
camellia
10 ماه قبل

خوب و خوب و عالی مثل همیشه.😍ممنون به خاطر خوش قولیت.

Mahdis Hasani
10 ماه قبل

متشکرممممم

Newshaaa ♡
10 ماه قبل

عااالی🧡💋

HSe
HSe
10 ماه قبل

عالی مثل همیشه💜🙂

Fatemeh
Fatemeh
10 ماه قبل

ممنون که پارت دوم رو گذاشتی

لیلا ✍️
10 ماه قبل

حالا من فکر کردم همون یاروئه مخ آنا رو میزنه🤦‍♀️

دکمه بازگشت به بالا
17
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x