نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان بخاطر تو

رمان بخاطر تو پارت سی و چهار

4.6
(19)

پاهامو رو زمین تکون میدادم و به آرشی نگاه میکردم

که سمت میز سفارش رفته و داره چیزی سفارش میده

اومده بودیم کافه.یه کافه ی لاکچری‌.ساعت ۶ عصره تایمی که هم من هم آرش آزاد بودیم

_خب..چخبر دلارام خانوم

صدای آرش بود.چقدر قشنگ شده بود تو اون تیشرت اسپرت مشکی.

لبخندی میزنم و میگم:خبرا که پیش شماست افخم جان‌‌چخبر از شرکت و کاراش

ژست مغروری میگیره و میگه:دیگه به هر حال من نباشم که اونجا نمی‌چرخه. منم که دنبال منشی ام

از طرفی هم مالکی درخواست داده که میخواد شریک و سهامدار جدید رو ببینه

منو میگفت.میخواست منو ببینه‌‌.استرس کل وجودمو فرا گرفت.

_فقط..تو دیگه دلارام حبیبی نیستی

خندم گرفت و گفتم:پس کیم.حسن حبیبی؟

اونم می‌خنده و میگه:نه.دست تو جیبش میکنه و شناسنامه ای در میاره

.این شناسنامه ی جدیدته

حتی اگه یه درصد احتمال داشته باشه که قتل پدر و مادرت زیر سر رضایی باشه پس یهنی اونا حبیبی رو می‌شناسن وتو نمیتونی با اسم حبیبی وارد شی

_خب این مالکی که تو شرکته که منو میشناسه
_اون موقع که پدر و مادرت به قتل رسیدن اون خارج
بوده رابطه اش با پدرشم اونقدری خوب نیست که بخواد بره کارای شرکت رو بزاره کف دستش

اصلا مالکی بخاطر همین منو مدیر عامل کرد و پسرشو معاون چون پسر خلفی نیست و به کار اهمیت نمیده

شناسنامه رو برمی‌دارم و به اسم و فامیل جدیدم نگاه میکنم:سیما رستمی

با نارضایتی میگم:آرش..آخه سیما چیه‌..یه اسم بهتر

با حالت مسخره ی میگه:آخی عزیزم

سفارشمون رو میارن و باعث میشه صحبتش متوقف شه.و بعد رفتن وِیتر دوباره ادامه میده:فردا دو ساعت دیر تر بیا

_برای چی؟

از قهوه اش میخوره و میگه:برای اینکه بهونه دستم باشه برای اخراج کردنت

اهانی میگم و منم قهوه ام رو سمت دهنم می‌برم و سعی میکنم مثل اون باکلاس بخورم.

همینکه قُلُپی ازش میخورم از شدت داغیش تُفش میکنم بیرون و هی سرفه میکنم

دستمالی بعد میده و می‌خنده و میگه:بابام جان اروممم

یه ذره ابرو برام نمونده

میخندم و اونم اروم سر تکون میده و میگه:از همین دیوونه بازیات خوشم اومد دیگه

…..

از ماشین پیاده میشم و از شیشه روبه آرش میگم:وای خیلی خوش گذشت مرسی

لبخند مهربونی میزنه و میگه:تو اومدی که خوش گذشت.مواظب خودت باش

صدای بسته شدن در میاد که برمی‌گردم و چشم تو چشم امید میشم
.چون برگشتم معلوم نیست کی سوار ماشینه و امید برای دیدن راننده خم میشه و با دیدن آرش اخم میکنه.

با استرس لبخندی میزنم که اصلا شبیه به لبخند نیست و میگم:سلام.

سر تکون میده به علامت سلام و منتظر میمونه و من می‌فهمم که منظورش اینه تا تو بری بالا من هستم

برمی‌گردم سمت آرش و همزمان که چشم و ابرو هامو کج و کوله میکنم میگم:خب پس آقای افخم من فردا تشریف میارم سر کار

سوالی نگاه میکنه که ملتمسانه نگاهش می‌کنم و به امید اشاره می‌کنم متوجه میشه و میگه:بله منتظرتون هستم خانوم حبیبی و خدافظی میکنه و میره

برمی‌گردم و با امیدی روبه‌رو میشم که با یه حالت:_خر خودتی_ طوری داره نگام میکنه

اهمیتی نمیدم و سعی میکنم رد شگ با تمسخر نگاهم میکنه که شونه بالا میندازم و میرم بالا

توی گپ دوستانمون همه چی رو تعریف میکنم و بعد به اینکه فردا چجوری باید دعوا کنم فکر میکنم

تقریبا ساعت ۱۲ ظهره که پا میزارم تو شرکت توی آسانسور هی خودمو چک میکنم و هی سعی می‌کنم قیافه مو خسته نشون بدم

از صبح ده بار آوا زنگ زده و میگه:افخم سگ شده کجایی تو

و من میدونم همش نقشه است

همینکه پا میزارم داخل صدای آرش میاد:به به
به ساعتش نگاه میکنه و میگه:ساعت خواب مادمازل.صبحانه رو توی تخت میل میکنید یا تشریف میارید پایین.

اوه.توپش بد پره

سر پایین میندازم و آروم میگم:ببخشید

مالکی نشسته رو صندلی و قهوه به دست و با تمسخر منو نگاه میکنه و آوا هم سرپا و سر به زیر وایستاده

صدای پر تمسخر ارش میاد:خانوم اکبری بفرمایید سر کارتون .آقای مالکی شماهم بفرمایید تموم شد.علی حضرت معذرت خواهی کردن دیگه‌.

قرار مهم امروزمونو به فردا موکول کنید و حتما تاکید کنید:منشی و کسی که من ساعت ها از مهارت توی داروسازی گفته بودم معذرت خواهی کرد.

مسخره ام میکرد؟معلومه که آره

خیلی کشیده میگه:خانوووممم حبیبی‌ ما امروز یک قرار مهم رو از دست دادیم چون شما خواب موندید
دیروز هم که تشریف نیاوردید.کی قراره سیر خواب بشید.؟

با صدای لرزون و ترسیده میگم:من..من.واقعا معذرت….
نمیزاره حرفمو ادامه بدم:شما فعلا به جای معذرت خواهی تشریف ببرید حساب داری برای تسویه ی حساب بعد بفرمایید منزل و با خیال راحت بخوابید.البته که فکر نمی‌کنم تا الان هم غیر از این بوده باشه

با ترس و لرز ساختگی میگم:کجا برم؟تروخدا آقای افخم من به این شغل نیاز دارم.خواهش میکنم دیگه تکرار نمیشه.

اخم میکنه و میگه:اون آگهی رو دوباره بزارید توی سایت.به منشی جدید نیازمندیم

و بی توجه به من میره اتاقش و در رو قفل میکنه

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 19

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Fateme

نویسنده رمان بخاطر تو و تقاص
اشتراک در
اطلاع از
guest
14 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
10 ماه قبل

خیلی خوب بود😟
حسم میگه این پسر مالکی بلایی سر دلارام میاره🤒🤕

Fateme
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

پسر مالکی هم میتونه خطر ناک باشه
خود دلارام هم میتونه خطر ناک باشه

saeid ..
10 ماه قبل

خیلی قشنگ بود
ولی به خاطر دیروز همش میرستم چیزی بشه
زود پاااارت بعدی رو بده 😞

لیلا ✍️
پاسخ به  saeid ..
10 ماه قبل

شاید فکر کنی قوه تخیلم بیش از حد کار میکنع ولی یه حس دیگه‌ام میگه که آرش دستش با مالکی تو یه کاسه‌ست🤦‍♀️

سعیدی برو پیام ادمین رو زیر بوی گندم بخون

Fateme
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

بعید نیست

لیلا ✍️
پاسخ به  Fateme
10 ماه قبل

😁 ایشاالله که امیدجونم بفهمه و کنار دلی بمونه 🤒

Fateme
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

میمونه میمونه😂

Fateme
پاسخ به  saeid ..
10 ماه قبل

❤️😂هنوز زوده واسه اتفاقا
چشمم

Newshaaa ♡
10 ماه قبل

تورو خدااااا پارت بدههه باز🥺😂😂❤

Fateme
پاسخ به  Newshaaa ♡
10 ماه قبل

چشم چشم❤️

FELIX 🐰
10 ماه قبل

عالی بود
دوست دارم مالکی رو بکشم🗡🗡

Fateme
پاسخ به  FELIX 🐰
10 ماه قبل

مرسیی
همه دوست دارن بکشنش😂

تارا فرهادی
10 ماه قبل

پارت زیبایی بود فاطمه جان🧡🧡

Fateme
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

فدای شما تاراییی

دکمه بازگشت به بالا
14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x