نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان در پرتویِ چشمانت

رمان در پرتویِ چشمانت پارت۷۷

4.4
(17)

از پله محضر پایین می آیند و سوار ماشین می شوند.
سنگینی این مدت از دوشش برداشته شده بود.

سوئیچ را می چرخاند و می گوید:

– عروس خانوم ساعت چنده؟

آتوسا نگاهی به ساعتش می کند و جواب می دهد:

– ده!

– خوبه

سمت جیگرکی می راند و در حین رانندگی شروع به صحبت می کند:

– الان خیلی حس خوبی داری نه؟
میدونی چقدر دختر انتظار این لحظه رو می کشن؟
البته به طرف مقابلشونم بستگی داره!

آتوسا کلافه گفت:

– خسته نشدی انقدر از خودت تعریف کردی؟
بنظر من که شما پسرا باید خوش خوشانتون باشه بلاخره بعد مادرتون هرکسی مسئولیت خطیر نگه داشتنتونو به عهده نمی گیره!

و با قیافه حق به جانبی خیره جلو می شود.
می خندد و باشه ای کوتاه می گوید.

شاید حق با او بود!
بلاخره بعد از مادر، همسر تنها کسی است که مثل پروانه به دور پسر می گشت!

راهنما زد و وارد کوچه شد.
جگرکی در همین کوچه بود.

ماشین را پارک کرد و وارد جگرکی شد.

بوی محوطه هوش از سرش برد!

رو به پسر پشت میز کرد و شش سیخ جگر سفارش داد.
دوغ و بسته سبزی را داخل پلاستیک گذاشت و پسر جگر هارا لای نان سنگک تحویلش داد.

داخل ماشین نشست و گفت:

– کجا بریم عروس خانوم؟

آتوسا کمی فکر می کند و جواب می دهد:

– بزن به جاده یه جایی پیدا میشه بشینیم دیگه!

– نگرفتمت که ببرمت هرجایی…تو فقط یه جا میتونی باشی!

آتوسا گنگ نگاهش کرد.

ادامه داد:

– که اونم رو چشممه!

لبخند، ذره ذره مهمان لب های سرخ عروسش می شود.

آتوسا آرام لب می زند:

– شاید به اندازه تو ابراز علاقه نکردم ولی…ولی اینو بدون هیچکسی تو نمیشه!
تو فرق داری با آدمایی که تا الان دیدم!
با تر کردن لبش اضافه کرد:
– اومدنت به زندگیم باعث شد دنیام خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی عوض بشه!
احساسی که به تو دارم یه حس زودگذر یا حتی زودرس نیست!
حسم یکسال شده داره بزرگ و بزرگ تر میشه!
حسم به تو یک چیزیه که هر روز قوی تر میشه برام

– یک قولی بهم میدی؟

اوهومی در جوابش دریافت می کند.

می گوید:

– اگر یک روزی من مردم قول بده با یکی ازدواج کنی که مثل من باشه…باشه؟

آتوسا – رهام الان وقت این حرفا نیست!

خندید و گفت:

– خانوم من گفتم مثل من!
خب معلومه مثل من دیگه پیدا نمیشه!

خنده ها در هم ادغام می شود.

شاد ترین لحظه هارا ازین قرار بود باهم رقم بزنند.
در غمناک ترین اوقات، کنار هم باشند.
با وجود سخت ترین مشکلات، پشتوانه گرم یکدیگر شوند.
تعریف عشق جز این نبود که یک روح در دو بدن باشند!

بالاخره کنار جاده، زیر انداز پهن کردند و جگر هارا خوردند.

البته هیچ نفهمیدند چون در طی خوردن دائماً حرف زدند و خندیدند.

به پیشنهاد او، کاغذهای کوچکی بر می داشتند و روی آن عنوانی می نوشتند.
آتوسا از میان برگه های تا شده یکی را برداشت و گفت:

– چیزی که قراره بشی در آینده؟

با حیرت می گوید:

– حاج صفی بهت گفته؟

آتوسا- چیو؟

– اینکه قراره از حسابداری بشم انبار دار شرکت داداشش!

آتوسا پوکر نگاهش می کند.

گفت:

– آها در آینده که حتما همسر خوبی برات میشم و هستم …شایدم…منظورت پدرِ؟
لبخند خجول آتوسا، درستی حدسش را اثبات می کند.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 17

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨

ای آن که جز او امیدی نیست...💚🌱
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x