نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان رویای ارباب

رمان رویای ارباب پارت ۲

4.2
(125)

شب را در بیمارستان صبح کرد

صبح از نگین ادرس را گرفت و بعد از کلی سفارش، از بیمارستان بیرون رفت

تاکسی گرفت و ادرس را به مرد راننده داد، بعد از دادن پول از ماشین پیاده شد

زنگ در را فشرد و صدای بله از ایفون اومد

_سلام…اوم اومدم برای کار
از طرف نگین نریمانی

_بفرما

در باز شد و داخل خانه شد

یه خانه ی قدیمی، ولی با صفا!
وسط حیاطشان یک حوض بود که ماهی های قرمز در اب بودند
دور تا دور حوض هم گل بود
در باغچه هم پره گل های سرخ بود!

محو حیاط شده بود که صدای زنی به گوشش خورد

_بفرمائید تو خانوم

_سلام

_سلام عزیزم، بیا تو خونه

کفش هایش را در اورد و وارد خانه شد، توی خانه هم پر گل های اپارتمانی بود!

_ببخشید اقا جعفر هستن؟!

_بله عزیزم، برو بالا اتاق اولی

_چشم

از پله ها بالا رفت و روبه روی اتاق ایستاد، نفس عمیقی کشید و در زد

صدای مردی امد
_بفرما

دستگیره را ارام فشرد و وارد اتاق شد

_سلام…

یک لحظه حالش بد شد!
اتاق پر شده بود از دود سیگار، از بوی سیگار متنفر بود…

بزور خودش را سرپا نگهداشت

_از طرف نگین اومدی؟

_بله، برای کار

_چه کاری میتونی بکنی؟!

_هرکاری…
فروشندگی و کار تو شرکت…

حرفش را قطع کرد
_میتونی تو خونه مردم کار کنی؟

_نمیدونم…یعنی تاحالا خونه کسی کار نکردم!

_خونه یه پسره
مجرده و تنها زندگی میکنه، خیلی پسرخوبیه
به یک نفر نیاز داشت که توی خونش کار کنه و غذا درست کنه
اگه میتونی برو
چون پول خوبی میده!

باید بخاطر رها قبول میکرد…

_میرم!

مرد تک خنده کرد گفت
_افرین…مشخصه خیلی زرنگی
ادرسش رو بهت میدم امروز ساعت ۳ برو خونش
شماره تلفنشم بهت میدم
من خودم با خودش هماهنگ میکنم

فقط سرش را تکان داد

مرد روی برگه شماره تلفن و ادرس خانه را نوشت و به رویا داد

بعد از تشکر از خانه بیرون زد

یک نفس عمیق کشید….

از بوی سیگار متنفر بود!

***

به ساعت مچی اش نگاه کرد، ۲ نیم را نشان میداد، قرار بود ساعت سه به خانه ان مرد برود

سوار تاکسی شد و ادرس را به راننده داد

بعد از حساب کردن پول پیاده شد و چشم دوخت به خانه ی روبرویش……

دهانش از تعجب ۶ متر باز مانده بود، این خانه را حتی در خوابش هم ندیده بود!

کل بیرون خانه سفید و طلایی بود!

هیچ جای خانه رنگ دیگری بجز سفید و طلایی نبود!

دم در خانه پر از گل و درخت بود

واقعا خانه ی زیبایی بود!

اَه بسه دیگه رویا خودتو جمع کن

زنگ در را فشرد
بدون هیچ حرفی درباز شد!

وارد حیاط خانه شد و در را از پشت بست

چقدر حیاطش کثیف بود!

کف حیاط پر از سیگار بود…

اه پس اینم سیگاریه…ای لعنت بر سیگار

خواست کفشش را در بیاورد که…

_نیازی نیست درش بیاری!
با کفش بیا

سرش را بالا گرفت و چشم دوخت به مرد روبرویش…

با تیشرت سیاه و شلوارک سفید، موهای مشکیش بهم ریخته بود و کمی ته ریش داشت

_سلام

_سلام…خیلی خوش اومدین

چادرش را درست کرد و از پله ها بالا رفت

باهم وارد خانه شدن…

از تعجب چشمانش گرد شده بود!

روی مبل کلی لباس ریخته بود و روی میز هم کلی شیشه و خوراکی و پیتزا و….

روی فرش هم پر بود از اشغال و پوست تخمه

_کفشت رو اینجا در بیار و دمپایی بپوش

به گفته مرد عمل کرد و دمپایی رو پوشید

_اعم…ببخشید اینجا یکم بهم ریخته اس!

پوزخند زد!

یکم؟؟
واقعا به این همه وسایلی که اینجا ریخته بود میگفت یکم؟!

نفسش را بیرون فرستاد و سعی کرد ارامش خودش را حفظ کند

_شما اینجا بشینین من الان میام

روی مبل تک نفره نشست تا دید مرد با سینی که وارد شد
توی سینی لیوان شربت بود و شیرینی

روبروی رویا آورد

_بفرمایید

شربت و یک شیرینی برداشت

ای خاک تو سرت، خب یه چیزی بیار من اینارو بزارم توش دیگه

_عه عه وای ببخشید من بشقاب نیاوردم براتون

سریع از اشپزخانه یک بشقاب اورد و روی میز گذاشت

خودش هم روی مبل روبرو نشست

_شما از طرف اقا جعفر اومدین دیگه؟

_بله

_خب من آیدین افشار هستم
۲۵ سالمه و مجردم اینجام خونمه

_از اشناییتون خوشبختم

_شما نمیخواین خودتونو معرفی کنین!!؟؟

_رویای شفیعی…۱۹ سالمه و مجردم

_خوشبختم، فقط یه سوال داشتم

_بفرمایید

_تو همیشه چادر سرت میکنی؟!

_خب اره

_اوهوم….
تو خانوادت با اینکه شبا اینجا بمونی که مشکلی ندارن؟!

_خانوادمو از دست دادم

_ای وای…واقعا متاسفم رویا

رویا؟! چقدر زود پسرخاله میشه

_ممنون…
ولی چرا باید شبا اینجا باشم؟

_من برای خودت گفتم
اخه اینجا یکم ازشهر دوره، برات سخته
اگه دوست داری میتونی بری

فکر بدی هم نبود
میتوانست همینجا بماند، ولی نه
چرا باید پیشه یه پسر غریبه بماند!

_اگر از من میترسی…من کاری باهات ندارم
یه اتاق بهت میدم با کلیدش که دست خودت باشه
شبا هم درشو میتونی قفل بکنی
بازم میگم، اگه دوست داری برو
ولی خب خیلی خطرناکه واسه یه دخترجوون که نصفه شب توی خیابون باشه

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا : 125

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
90 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
10 ماه قبل

اولین کامنت😆
یعنی اربابه ۶۵ سالشه؟کاش بیست و پنج ساله می اوردی🤪

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
10 ماه قبل

یه سوالی ذهنم و درگیر کرده…چرا همه شخصیت های اصلی رمانت چشم رنگی ان؟با چشم قهوه ای ها مشکل داری ؟هوووم🤨

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

اما من چشم قهوه ای دوست دارم چون چشم های خودم قهوه ایه🤣🤣

لیلا ✍️
10 ماه قبل

اشتباه تایپی بود دیگه ؟ چون رویا بهش میگه پسره😂 خسته نباشی سحر‌جان😍🤗

HSe
HSe
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

حتما از اون ۶۵ ساله هاس که بهش نمیخوره ….😅

HSe
HSe
10 ماه قبل

خب خداروشکر آیدینه خوش اخلاقه 😅
نفس راحت بکشیم یذره …

،،،
،،،
پاسخ به  HSe
10 ماه قبل

آیدین هاهمشون خوش اخلاقن😜😜😜

،،،
،،،
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

اخه خودم یکیشودارم

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

اوووووو😛

،،،
،،،
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

چه عجب پیدات شد

،،،
،،،
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

ن باباپسرمه

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

🤣🤣

،،،
،،،
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

آره ولی برعکس این آیدینه مال من بورهستش چشاشم قهوه ای سوخته

،،،
،،،
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

تازه هشت سالش شده

،،،
،،،
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

۲۵سال

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

من عاشق کساییم که بورن
ولی من خودم همچیم قهوه ای تیره است🤣

،،،
،،،
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

پسرمن بورهستش ولی دخترم قهوه ای

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

خدا حفظشون کنه برات آیلین جون😍

،،،
،،،
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

ممنون جانیم خداتوروهم واس پدرمادرت حفظ کنه

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

🥰❤️‍🔥

،،،
،،،
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

شوهرم چشماش عسلیه همش میگم کاش بچه هابه تومیرف چشم رنگی میشدن پسرم به من رفته دخترم پوستش قهوه ای هستش چشماش سیاه

،،،
،،،
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

سحرنامزدت چن سالشه

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

۱۰ شهریور میره تو بیست و پنج سال
اطلاعاتمو مشاهده می کنین؟😁🤣

،،،
،،،
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

بی بی سی سایت هستی دیگه پس یه سال ازمن کوچیکتره😂😂😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

بله من زدم رو دیت بی بی سی
من ضحی سی ام🤣🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

شانس و می بینی خدایا من همه چیم مثل بابامه جز رنگ چشام
شانس ندارم که🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

والا چی میشد من مثل مامانم پوست روشن بود و موهام طلایی . مثل بابام چشام رنگی بود🐵

،،،
،،،
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

ضحی فک کنم توودخترم شبیه هم هستین

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

من پوستم سبزه است رو به گندمی . چشام قهوه ای خیلی خیلی تیره. موهام قهوه ای تیره مثل چشام . چشام درسته یکم کشیده است . مژه هام پره و بلند تقریبا تا ابرومه خداروشکر اینو از بابام به ارث بردم شاید باورتون نشه ولی بابام از مامانم مژه اش بیشتره . ابرومه هامم پهنه همین🤣🤣🤣

،،،
،،،
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

وای خداتوورژن بزرگ شده دخترمی این صورتش گرده موهاشم یکم ازتوروشن تر

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

من صورتم یه نمه زاویه داره گرد نیست🤣🤣.
آها البته من دماغم قوز داره دختر شما امیدوارم نداشته باشه😅. البته من خیلی از جلو قوزم معلوم نیست😁.
ولی خیلی شبیه هستیم پس😍

،،،
،،،
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

اره دخترخودمی دیگه😏😏😏

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

😍😍😍🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

نه زن خالشه استغفرالله😐

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

وای من تازه فهمیدم چشمام وحشیه زدم گوگل چشم مشکی وحشی شبیه چشمای من اومد

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

واقعا مبارکه😍😍🤣

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

مرسی😘

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

تقریبا چشای منم هست🤣

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

آره مال منم چون مشکیه بیشتر نمود پیدا میکنه😂

،،،
،،،
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

لیلاچراازترکی خوشت نمیاد

لیلا ✍️
پاسخ به  ،،،
10 ماه قبل

یه جوری گفتی انگار ازشون متنفرم 😂
نه خواهری فقط زیاد از لهجه‌شون خوشم نمیاد که این به سلیقه خودم بستگی داره وگرنه زبانشون واقعا قشنگه😊

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

خوشا به حالت😪 .

،،،
،،،
10 ماه قبل

مرسی سحرجان

،،،
،،،
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

سحری کی مائده میدی