رمان طلوع از مغرب

رمان طلوع از مغرب پارت آخر

نگاهی به ساعت مچی اش انداخت..بالاخره خوابیده بود..بعد از آن همه بی صدا و بی حرف گریستن…سرش را روی سینه اش
فشرد و دانه به دانه اشک هایش را بوسیده بود…دخترک می خواست پیله اش را رها کند و پروانه شود…پروانه شدن که آسان
نبود…درد داشت…نه که بد باشد…نه که بترسد..اما دردی بود که باید حس میشد…باید می فهمید…
دستی به موهای عرق کرده اش کشید…امتداد دست هایش را تا گونه هایش رساند و معصومانه هایش را دوست داشت…آیلی که
قبولش میکرد…آن طور که باید،دیگر هیچ کس و هیچ چیزی مهم نبود…فکر کرد مگر کسی هم مانده…مگر جز خودش و آیلی و فلور خانواده ای مانده…؟
نگاهی به پانچوو بوت هایش انداخت که هنوز به تن داشت…خم شد کنار پایش و بوتش را بیرون کشید…
تکانی خورد و پلک باز کرد:داری چیکار می کنی..؟!
ابرو بالا داد:به نظرت دارم چیکار می کنم…؟!
مست خواب بود که پلک های خسته اش روی هم افتاد..زمزمه اش را شنید:جوراب و هم در بیار…
×××
چشم که باز کرد آیلی پشت کانتر ایستاده بود و سفره میچید:یه ساعت که اومدم…چقدر می خوابی…؟
کش وقوسی به تن خسته اش داد: سر صبح اینجا چکار می کنی…؟
ابروهایش را درهم کرد:خونه ی خودم…باید اجازه بگیرم..؟!
بدش نمی آمد اخم و لب برچیدنش را مزه مزه کند…دستی به صورتش کشید و پتو را عقب زد…
پووفی کرد و نگاهی به اطرافش انداخت تا شلوارش را ببیند…
ـ دنبال چی میگردی…؟!
به لحن خونسرد و شیطنت چشمانش خیره شد:شلوارم و تو برداشتی…؟!
ـ اوهوم..انداختم تو ماشین…
ـ تمیز بود…
ـ نبود…
ـ آیلین عزیزم…اول هفته پوشیده بودم…
لقمه ای پیچید و به دهان برد:ویهان عزیزم…با من بحث نکن…
این پرروئی هایش به هیچ عنوان تغییری نمی کرد…نیم خیز شد که بایستد:الان میام عزیزم…
آیلی با دست محکم جلوی صورتش را گرفت و جیغ زد:بی تربیت…برو یه چیزی بپوش…
سمت کمد دیواری کوچک رفت و گرمکنی بیرون کشید:عزیزم…بی ادب نشو..
غرید:عزیزم وکوفت…
خندید و داخل سرویس شد و مشتی آب به صورتش پاشید..فقط دو هفته از حرف هایشان گذشته بود و انگار هر دو نفرشان به وقت بیشتری نیاز داشتند…
باحوله نم صورتش را گرفت: امروز آخرییه…
اخم آلود نگاه دزدکی به گرم کنش انداخت و بعد به نیم تنه اش:آخرین چی..؟!
فنجانش را لب زد:امتحانت…اینم که سرد شده…برام گرمش کن…
شانه بالا داد: عزیزم..خودت بلند شو…
ایستاد و از پشت صندلی اش رد شد و قهوه ی تازه ای رخت:تو این دو هفته به جای پیشرفت پس رفت داشتی…الان باید می گفتی چشم عزیزم..
پوفی کرد:نه بابا…خیلی بهت خوش نمی گذره…؟
از پشت خم شد روی شانه اش و بوسه ی محکمی به گردنش نشاند:اینطوری شاید…شاید خوش بگذره…
هینی کرد…سرش را همانجا بالای سرش نگه داشت و نگاهش کرد:نظرت چیه…عزیزم…؟!
جوابی نداد…برگشت و روبرویش نشست ونگاهش کرد:بخور بریم برسونمت،دیرت نشه…؟
ایستاد و دستی به موهای فرخورده اش کشید:نه..نه..نمی خورم…من برم حاضر شم…
قبل رد شدن مچ دستش را گرفت:آیلی…
پا به پا شد:برم حاضر شم دیگه…
فشار کمی به دستش آورد و جلو کشیدش..نگاهش را از چشمان فراری اش گرفت و جلوتر کشیدش:ببین من و…
آیلی…؟!
لب زیر دندان فشرد:بله….
خندید:کوفت و بله…اون موقع که هیچی به هیچی بود می گفتی جانم…حالا میگی بله…؟ من از دست تو دیوونه نشم خیلیه…
برای اخم ابرویش شانه بالا داد:جوووونم…چیه…نگاه می کنی…دروغ می گم..؟
ـ تو..تو خیلی پررو شدی…فکر نکن حواسم نیست…
ایستاد و هر دو دستش را چسباند روی سینه ی برهنه اش و رها نکرد:مگه پرروها چه جورین…؟!
نگاه سرگردانش را که دید کمی جلوتر کشیدش…دستش را گذاشت پشت گردنش و موهای نرمش را نوازش کرد:نمی خوای عادت کنی…؟!
نگاه ماتش بالا آمد و به چشمانش زل زد:چه جوری…؟!
دلش برای آن همه مظلومیت چشمانش غنج رفت…پنجه اش را نرم میان موهایش برد و دست دیگرش را روی چانه اش کشید:
اینطوری…
سرش را جلو برد و لبش را درست جلوی لبش نگه داشت..نبوسید..فقط آنجا و آنقدر نزدیک که نرمی صورتش را حس کند…آنقدر نزدیک که نفس هایش را نفس می کشید…
آنقدر نزدیک که آیلی باور کند که یک چیزهائی مابین شان تغییر کرده…
ـ ویهان…!
پیشانی اش را چسباند روی پیشانی اش:هیش…فقط این بودن و حس کن…نیازی نیست بترسی…من اینجام…
اصرار بیشتری نداشت..دستش را دورش پیچید و تابی داد:امروز چشمات مثل یه مزرعه
ی گندم…زرد…طلائی…گرم..مثل تابستون…
شرم گونه هایش را دوست داشت…آیلی بی پروا حالا کنارش شرم را تجربه میکرد…زیبا بود…این همراه شدن قدم به قدمش را دوست داشت…پیله اش پروانه میشد…
برای اولین بار حس کرد زیر نگاه خیره ی فلور سختش شده…گوشه ی لبش را لمس کرد و سرش را بالاتر برد: من می تونستم
هیچی نگم…مثل همه ی این سالهائی که نبودی و من بودم و آیلی…اما الان حس می کنم لازمه بدونی…
ـ بهم گفتی هیچ چیزی بینتون نبود….
نفسش را داد بیرون:نبود….هیچی نبود…یعنی اونطوری که تو فکر می کنی نبود…
صحبت کردن راجع به آیلی سخت بود…آنهم برای زنی که ادعای مادری داشت…چنگی به موهایش زد:من دوسش دارم…
ـ ویهان مثل پسرهای هجده ساله ی نابالغ حرف نزن…چون دوسش داری باید با زندگی و آینده اش بازی کنی…؟
پسر بچه ی هجده ساله…؟! پر بیراه هم نمی گفت…داشت با آینده ی دخترک بازی می کرد…می فهمید..ریسکش را می دانست…
همین آیلی ممکن بود بعد از پنج سال از وجودش متنفر شود…شاید سرزنشش می کرد برای این بودن..
ـ ویهان…از این بچه بگذر…به خدا دستش و میگیرم میریم یه جای آروم زندگی می کنیم…چند سال بعد به احساس امروزش می
خنده…آیلی همه ی سال های حساس زندگی اش پیش تو بوده..حالا فکر می کنه اگه نباشی چه چیز مهمی و کم میاره…اما یاد
میگیره که بی تو زندگی کنه…
چرا یک ترس لعنتی به قلبش فشار می آورد..سعی کرد به خاطر بیاورد هجده سالگی خودش چطور گذشته بود…اما تصاویر
جسته و گریخته می آمد…در هجده سالگی دلش می خواست درسش را ادامه دهد اما شش ماه بعد آن رفته بود تا دور دنیا را
بگردد…از این شاخه به آن شاخه پریده بود…
فلور انگار به حرف هایش ایمان داشت که ادامه داد:برای آیلی بودن تو شده عادت…نبودنت هم عادت میشه…
صدای کلید انداختن آمد و بعد آیلی میان چهار چوب در ایستاده بود:سلام…
با مانتو ومقنعه ی سورمه ای کوچکتر ازهجده ساله ها به چشم می آمد…نفسی گرفت:سلام…
نگاه مشکوکش چرخی بین صورت برافروخته ی فلور و رنگ پریدگی احتمالی صورتش خورد:چی شده….؟!
می خواست کلمات مناسبی پیدا کند تا آیلی را به این کشمکش نیاورد اما فلور زودتر از او به حرف آمد:داریم راجع به توحرف می زنیم…
آمد جلو و کنارش نشست…دستش را گذاشت روی مچ بسته اش:خوب…؟
جلوی چشمان فلور مشتش را میان پنجه گرفته بود و خیره نگاهش می کرد: چرا ادامه نمی دید…فکر کنم حق من هم هست که
بدونم چی میگین…
ـ معلومه که حق داری بدونی…دارم به ویهان می گم بودنش برای تو شده عادت…نبودنش هم میشه عادت…می تونه تموم بشه…
اضطراب انگشتانش راحس می کرد…مشتش را باز کرد و پنجه اش را گرفت:عادت…تو از عادت چی می دونی…؟!
وقتی هر شب مشت مشت قرص می خوردی وبرای نبودن عماد گریه می کردی عادت بود یا دوست داشتن…؟!
وقتی مانی مرد و زندگی مون ریخت به هم تو کجای این زندگی بودی….
ـ باشه..باشه…هرچی بگی بهت حق می دم…اما تو فقط هجده سالته آیلین…تو اصلا متوجه هستی که می خوای چکار کنی…؟!
نمی خواست آیلی عصبی شود و داد بزند…مچ دستش را نرم فشرد:آیلی…
اهمیتی به صدایش نداد:بهم نگو این حس عشق یا عادت…زندگی خودم..می فهمی..مال خودم..می خوام کنار ویهان طی بشه..هر لحظه اش…
ـ آره زندگی خودت…اما فقط امروز و میبینی…تو همیشه قرار نیست هجده ساله باشی..وقتی بیست سالت بشه ویهان تو آستانه ی
چهل سالگی…اینارو می فهمی یا نه…
ـ مهم نیست…
ـ من نمی خوام اذیتت کنم ایلی…می دونم برات کم گذاشتم…اما کارتون درست نیست…این تصمیم اشتباهه..چند سال دیگه هر
دوتون پشیمون میشید…مثل روز روشن…
دوباره سینه اش درد شد…ممکن بود که آیلی اززندگی شان پشیمان شود…ممکن بود که روزی تنهایش بگذارد..؟
هووفی کرد…آیلی جیغ زد:من پشیمون نمی شم…
ـ تو اصلا می فهمی زندگی مشترک چطوریه…؟! می فهمی باید با این مرد…
آیلی..عزیزم…دخترم…تو می تونی برای این مرد بچه به دنیا بیاری…اینارو می فهمی…؟!
انگار فلور خوب می دانست کجا را نشانه بگیرد..سکوت ناگهانی آیلی می گفت که فکر نکرده…به خودش دلداری داد..هنوز
فرصت هست…فقط دو سه هفته از حرف هایشان گذشته بود..آیلی هنوز فرصت داشت که به تبعات دوست داشتنشان فکر کند…
ـ بچه دار نمی شیم…تا وقتی که بتونم باهاش کنار بیام…
فلور هم عصبی بود:کی…؟ اون فرصت چند سال قراره طول بکشه…وقتی ویهان پنجاه سالش شد…وای…چرا نمی فهمی…
جیغ زد:به من نگو نفهم…برام مهم نیست چی میگی….من نمی خوام ازش دور باشم..نمی خوام تنها باشم..نمی خوام با کسی که
نمی شناسم زندگی کنم…
نگاهش سرگردان شد…نمی گفت دوستش دارد..چرا نمی گفت..؟!
تنهائی را دوست نداشت…آدم های غریبه را دوست نداشت..ویهان را دوست داشت…؟!
ـ تو هنوز بچه ای…من نمی ذارم زندگی ات و خراب کنی…بهت اجازه نمی دم…
ـ من از تو اجازه نمی خوام…دیگه سنم قانونی شده می تونم هر وقت که خواستم برم و با ویهان زندگی کنم…
روی پاهایش ایستاد و انگار روی هوا بود…آیلی هم کنارش ایستاد:من باهات میام…نمی خوام اینجا بمونم…
فلور مقابلشان ایستاد:ویهان..این کارو نکن..این بچه است..تو عاقل شدی….تو می فهمی چی می گم…آیلی نمی تونه برای تو زن
باشه…می تونی همیشه دوستش داشته باشی..اما زندگی که فقط دوست داشتن نیست…
می فهمید..همه ی این حرف ها را…اما این دل لعنتی بند شده بود به دخترک…به بودنش..
صدایش می لرزید:اذیتش نکن..چی از جونش می خوای..وقتی هیچ کدوم نبودید وقتی تنها بودم…این مرد همه کس من بود….می
فهمی… برای من ویهان یعنی همه چیز…
دست آیلی میان انگشتان بلاتکلیفش حلقه شد:من باهاش می مونم…نه یک سال..دو سال..همه ی عمرم..همه ی عمرمون…
ـ آیلین…داری اشتباه می کنی..
ـ مهم نیست…اگه اشتباه هم باشه مهم نیست…
آیلی می رفت و دستش را می کشید…این پاها انگار هر کدام وزنه ای بودند که کش می آمدند و به سختی می رفتند…هق هق فلور را می شنید و لرزش دستان آیلی رامی
دید…کاش یکی هم میدید که همه ی جانش به درد آمده…
دلش کمی تنهائی می خواست اما تا نگاهش به آیلی می افتاد..وقتی سکوت پرحرفش را میشنید…دل دل می کرد و نمیشد که
برود…قهوه ای دم کرد و فنجانی دستش داد:پاش و لباست و عوض کن…
ـ ویهان…من دوست دارم..تو که باورم می کنی..؟
دستش را گذاشت روی دستش :باورت می کنم…
ـ من فقط یه کم می ترسم..می دونی هیچ ربطی به دوست داشتنت نداره..اصلا…فقط از شروعش می ترسم…من دلم می خواد
همینطور کنار هم باشیم…مگه چه ایرادی داره…
نفسی گرفت:آخر این رابطه به کجا می رسه…؟!
دستانش را مدام در هم گره میکرد:تو…تو دلت بچه می خواد…یعنی..برات مهمه…؟!
لبخندش هم درد داشت:نه قربونت برم…
لب هایش را باز و بسته کرد و گوشه ی ناخنش را زیر دندان گرفت:من..من می دونم که باید برای یه زندگی….زندگی زناشوئی
آماده بشم…می دونم ویهان…فقط یه کم فرصت می خوام…باشه…؟!
دلش می خواست بغضش را پس بزند…نفسی گرفت و گرفتگی گلویش را فرو داد:برای من مهم تر از تو هیچ چیزی تو این دنیا
نیست…نمی خوام اذیت بشی…نمی خوام چند سال بعد فکر کنی که این رابطه اشتباه بوده…آیلی من دارم به یه کم جلوتر از
امروز فکر می کنم…
چند لحظه ای در سکوت خیره اش ماند…صدایش بغض داشت و درد داشت: داری دروغ میگی..تو هم به دوست داشتنم شک
داری..
چنگی به موهایش انداخت…چرا زندگی آنقدر سخت بود…دلش این بودن را می خواست…نه ترس از حرف های فلور داشت و
نه اهمیتی به قضاوت دیگران می داد…تنها چیزی که مهم بود…که ارزش این تعلل را داشت..ارزش تمام دردهایش…فقط آیلی
بود…
باید از آیلی می گذشت برای آیلی…؟! نمی توانست…نمی شد…نگاهی به غم چشمانش انداخت….فقط هجده سالش بود و نمی
دانست زندگی مشترک چقدر بالا و پائین دارد…از خودش هم می ترسید…سی را تمام کرده بود و هیچ چیز مشترکی در دنیا
نداشت..با هیچ کس..فقط آیلی بود که به زندگی اش مشترک شده بود…
ـ عزیزدلم…من باورت دارم…تو کنار من بزرگ شدی…من می دونم تو قلبت چه خبره…همه ی این دلواپسی هام به خاطر خودت..
سر تکان داد:دروغ میگی…تو به دوست داشتن من شک داری…برای همین می خواستی بری ترکیه…می خواستی تنهام
بذاری…می دونی که بری می میرم…اینارو می دونی…تو نباشی من نفس هم نمی کشم…ویهان تو اینارو میبینی…؟!
ـ من نمی خوام تنهات بذارم..آیلی..نمی خوام بدون من بمیری…نمی خوام ..می فهمی..می خوام دوستم داشته باشی به خاطر
خودم..نه حمایت کردنم..نه تنها بودنت..اینا با هم فرق داره…چرا متوجه نمی شی…
چشمانش نم اشک داشت و سینه اش تند و تند بالا و پائین میشد:جور دیگه ای بلد نیستم دوست داشته باشم…من بلد نیستم…
با کف هر دو دست روی چشمهایش را فشرد…سرش درد بود و قلبش درد بود و…
ـ من باید چیکار کنم که باورم کنی…ویهان بگو چیکار کنم…؟!
نمی خواست صدای هق هق گریه اش را بشنود…نمی خواست صورت خیسش را ببیند…حتی نمی خواست فکر کند…
ـ باید کمک کنی تا یاد بگیرم…تا برات بشم زن…من بدون تو نمی تونم..از پسش بر نمیام…تنهام بذاری بهتر نمی شم…
ـ تنهات نمیذارم…
دستانش را گذاشته بود روی زانوهایش…چشم باز کرد و نگاهش کرد..موهایش از نظم خارج شده بود و صورتش رنگ پریده به
نظر می رسید: کمکم کن…بهم بگو چکار کنم…بگو چی رو عوض کنم…
دلش نمی خواست چیزی عوض شود…دلش می خواست بزند بر طبل بی عاری…کنار آیلی که بود کافی بود..می گشتند و زندگی
می کردند…اگر ویهان سال ها قبل بود همین کار را می کرد..اما امروز …اینجا از پسش بر نمی آمد…
نگاهش را داد به تیله های غمگینش: بزرگ شو…نه برای من…برای خودت…برای اینکه من هم گاهی بتونم بهت تکیه
کنم..گاهی من هم کنارت آروم بگیرم…می تونی…؟!
پیمان لیست خریدهای هفته را چک می کرد…هر بار که چیزی می پرسید باید تمرکز می گرفت تا جوابش را بدهد…
ـ داداش..حالت خوب نیستا…چت شده…؟!
دلش می خواست مثل خیلی های دیگر درد و دل میکرد…کمی حرف میزد تا سبک شود…اما نبود…نمی توانست حرف هایش را
برای کسی بگوید…سری تکان داد و به بسته ی سیگارش نگاه کرد…حتی میل به کشیدن و دود کردن نفس هایش هم نداشت…
چنگی بین موهایش زد:برای سفر آخر هفته می تونی جای من بری…؟!
ـ من برم ترکیه..؟
ـ آره…می تونی یا نه…؟
ـ خوب آره میرم…اما همیشه خودت می رفتی…
باید می گفت که کمی خسته است…هم جسمش…هم روحش…هم قلبش…؟
ایستاد و چنگی به بسته ی سیگار و موبایلش زد:یه کم کار دارم اینجا…تو برنامه ات و ردیف کن من برات لیستا خرید و
میارم…
ـ باشه…اما خودت بهتر میدونی چی بگیری…اگه خوشت نیومد چی..؟
ـ این همه سال تو این کاری و هنوز به انتخاب و سلیقه ی خودت شک داری…؟!
ـ باشه بابا…می خوام مطمئن باشم…
راه افتاد سمت بیرون:مطمئن باش…من دارم میرم…
پیمان زمزمه ای کرد که نشنیده گرفت…هوا تاریک شده بود…نگاهش از خیابان های شلوغ گذشت..حال و هوای بهار می آمد…
سعی کرد به خاطر بیاورد که چه تاریخی است…بیست و هفتم….هشتم…؟!
گردن دردناکش راماساژی داد و آیلی هنوز در سوئیت بود یا برگشته بود پیش فلور…؟!
شب قبل را مانده بود…روی تختش خوابیده بود و نفس های عمیق گرفته بود…دلش می خواست که آرامش کند اما حسی بود که
مجبورش می کرد دور بماند…نشست روی کاناپه و آیلی روی تخت مچاله شد و آه کشید و بغض کرد…
امروز هیچ تماسی نداشت…گوشی را پرت کرد روی داشبورد و سمت خانه راند…خانه ی هر کسی میشد محل آرامش…طی
سال ها قبل کمتر حسش کرده بود…اما با آمدن آیلی همه چیز آرامش داشت…حالا هر جا که آیلی بود آرامش هم بود و هم نبود..
….
کسی آرام پنجه می کشید میان موهایش…عطر دستانش را می شناخت…بوی دوست داشتنی رزهای سفید را نفس کشید
خلسه اش زیادی آرامش داشت و نمی خواست پلک باز کند….زمزمه کرد: آیلی..
ـ جانم…
جانش را نمی خواست اما جانم گفتن هایش را دوست داشت…دستش را گذاشت روی مچ دستش و کشیدش جلو…بی هیچ مقاومتی
سر به شانه اش چسبانده بود…لبخندی به لبش نشست و چشم باز کرد…میان نور ملایم دیوارکوب می توانست خطوط صورتش
را ببیند:دیر کردی…فکر کردم نم…
با جلو آمدن صورت آیلی جمله اش ناتمام ماند…عطر رزها روی لبش نشسته بود…نفسی گرفت و نفسی دیگر…قلبش تند نمی
کوبید..محکم میزد…خیلی محکم…
دستش را روی گردی چانه اش کشید و نگاهش را داد به چشم هایش…آیلی پیش قدم شده بود برای…نفس عمیق تری گرفت…
کف دست کوچکش را چسباند روی سینه اش…درست روی بوم..بوم قلبش…
چرا هیچ حرفی به ذهنش نمی رسید..هیچ حرفی به لب هایش نمی آمد…چرا قلبش زیر دست دخترک محکم ومحکم تر می کوبید…
زمزمه کرد:آیلین…
سرش را جلوتر کشید و مقابل صورتش نگه داشت:می خوام باور کنم هستی…
نفسش می رفت و می آمد و دستانش بالا آمد..تا روی بازوهایش
نگاهش را داد به لباس تنش…به بندهای نازک پیراهن شرابی اش…زیر نور کمرنگ دیوار کوب ها شرابش تیره و روشن میشد
شرابش رنگ می گرفت و نخورده مستش می کرد…نگاهش سنگین میشد روی خطوط تنش اما زل زد به چشمانش…
چانه لرزاند:من…به بودنت عادت کردم…اما به نبودنت عادت نمی کنم…من بزرگ میشم…من کامل میشم…وقتی تو..
تو..باشی…وقتی حست کنم…
صدایش بغض داشت…میان تاریک روشن اتاق هم می توانست رد اشک هایش را ببیند..از دو طرف چشمانش سر میخورد بین تار موهایش…مثل رودی که جاری میشد میان گندمزار…
دستش را روی سینه اش فشرد:قلبت داره تند می کوبه…مثل قلب من…گوش بده…
سرش را پائین کشید و روی سینه اش گذاشت…پیراهن شرابی اش سرد بود و پوست تنش سرد بود و دست هایش هم…
قلبش اما می کوبید…بوم…بام…بغض…اشک…
ـ ویهان…تو تنهام بذاری…تو بری…من نمی رم…من همیشه اینجام…توی قلبت…هر جای دنیا که باشی… برمیگردی…
مگه نه…؟!
تن یخ زده اش نوازش می خواست یا باور…؟
نمی دانست…زیر پیراهن شرابی اش،کهنه شرابی بود…زیر قرمزی موهایش شرابی بود که نخورده مستی داشت…
دلش جرعه ای نوشیدن می خواست…دل لعنتی می خواست…نه هورمون هایش…نه نیازش…فقط دلش…فقط ته قلبش می
خواست…این خواستن لمس تن دخترانه اش نبود…این خواستن ربطی به شرابی پیراهنش نداشت…
دست کشید روی اشک هایش…تن سرد و اشک های داغ…سینه اش درد شد و نفسش درد شد وقتی ایلی دست دور گردنش حلقه
کرد و هق زد: من نمی خوام جای من و هیچکی بگیره…این سینه..این قلب مال منِ…مال خودم…
ته سیگارش را چسباند به سیگار بعدی و کامی گرفت…بوی سیگار بود و عطر رزها و انگشتان لعنتی اش…نفسی گرفت و با
همین دست ها اشک های دخترک را پاک کرده بود و دلداری اش داده بود و فرصت داده بود تا بزرگ شود و کامل شود و
زندگی اش را خودش انتخاب کند و چه اهمیت داشت که قلبش درد میشد و کم طاقتی می کرد و تنهاتر از همیشه میشد..؟!
کام دیگری از سیگارش گرفت و تلخ خندی به روزهایش زد…آیلی برگشته بود به خانه…کنار فلور…این رفتن انگار با رفتن
های دیگرش فرقی داشت…از همان شب لعنتی که با پیراهن شرابی اش آمده بود و شراب و شرار زده بود به همه ی تنش..
انگشتانش لرزید و کلافه چنگی به موهایش زد…بهار آمده بود اما زمستان نرفته بود…این خانه سرد بود…آیلی و فلور به
سفر رفته بودند…یک مسافرت مادر و دختری…نفس دیگری گرفت…خودش فرصت داده بود…حق نداشت دلتنگ شود و دل
بزند و مبادا بغض کند…حق آیلی یک انتخاب با چشم های باز بود…حقش خواستن با همه ی وجودش بود…حق خودش هم
بود…بعد سالها تنهائی …سالها پناه بودن…تکیه گاه بودن…
میان تخت غلتی زد و نگاهش به پیراهن شرابی افتاد..از همان شب لعنتی…از همان شبی که قلبش آنطور محکم می کوبید..افتاده بود پای تخت…فکر کرد شب بود یا صبح که آیلی رفت…؟
وقتی از میان تخت رفت و پیراهنش را به یادگار گذاشت…؟ اینبار نه اشکی ریخته بود و نه حرفی زده بود…انگار یک شبه بزرگ شده بود و فهمیده بود که دوست داشتن…آنطور خواستن به تنهائی نمی تواند…می توانست…؟
چشم هایش را ببندد و با دخترک ..بخوابد…؟!آنوقت تمام میشد…به صرف خوابیدن…؟!
چنگ میان موهایش محکم تر شد…نمی شد…شاید باید کمی به خودش هم وقت می داد…برای باور این حس..که گاهی شعله
می کشید…می سوزاند..خاکستر می کرد اما خاموش نمی شد…هووفی کرد و نگاهش باز روی شرابی پیراهنش ثابت ماند…نه
دستی برای برداشتنش داشت و نه دلی برای دور انداختنش…آنجا…روی تیرگی پارکت شرابی اش بوی کهنه گی می گرفت و
ناب میشد و از یادش نمی رفت و به ذره ذره ی مغز و قلب و احساسش پیوند خورده بود…
ناگسستنی…پایدار…شاید از همان روزهای اول….وقتی حسش جز نفرت از عماد و دلسوزی برای فلور نبود…وقتی دخترک
آویزان پاهایش میشد و نگاهش ترسیده بود..شاید از همان زمان عاشق شده بود…کسی چه می دانست…مردها که رازشان را نمی
گفتند…حرف های ته قلبشان هم پیدا نمیشد…مثل اشک هایشان که کسی نمی دید…ندیدن که دلیل بر نبودن نبود…
پیمان به سر و وضعش خندید:خوب بیا بریم دیگه داداش…خوش می گذره ها…!
خندید..سالها بود که اینطور خیس باران نشده بود:حسابی خسته ام..یه دوش بگیرم و بخوابم…
ـ داداش فقط دو هفته است که میای باشگاه…تمرینات هم سخته…عادت می کنی…منتظر می مونم…لباست و عوض کن بریم…
دستی به نم موهایش کشید و نگاهش را از آپارتمان سر خیابان وچراغ های خاموشش گرفت: نه دیگه…میرم خونه…
پیمان هنوز داشت اصرار می کرد که کلید انداخت و داخل شد…دو هفته بود که می رفت باشگاه…پیمان حسابی اصرار کرده بود…حالا زمانی هر چند کوتاه مال خودش بود..
بی آنکه به کسی فکر کند…حال و هوای خوبی داشت…انگار کم کم زنده میشد..
زیر دوش ایستاد و تنش را به داغی آب داد…حوله دور کمرش گره کرد و قهوه دم کرد…نگاهی به یخچال انداخت…می توانست
برای شامش سالادی آماده کند..حالا که داشت سیگارش را کم می کرد حس بهتری داشت…
قهوه اش را ریخت داخل ماگ و نگاهش لحظه ای روی جای خالی ماگ آیلی ماند…جی خودش هم خالی بود..زیادی هم خالی
بود..اما قول داده بود که این فرصت را به هر دو نفرشان بدهد..همین شب قبل با دخترک حرف زده بود…روده درازی هایش را
می شناخت…پرحرفی می کرد تا دلتنگی و بغضش را نشان ندهد و سعی کرد همراهی اش کند… نزدیک به یک ماه
میشد که ندیده بودش..که سفرشان از دو هفته داشت میشد سی روز…سی روز…خیلی بود…برای او که عادت به بودن آیلی
داشت…به حضور وقت و بی وقتش….این نبودن دیوانه کننده بود…شاید اگر حضور هر لحظه ای پیمان نبود کم طاقت میشد…
گوشی اش روی میز لرزید و از همان فاصله هم تصویر آیلی را دید..لبخندی به لبش آمد و گوشی را برداشت:سلام..
ـ سلام ویهان…خوبی…رفتی باشگاه…؟
این روزها از حالش می پرسید..قبل تر ها همیشه دلتنگ بود اما این روزها دلنگرانش میشد…می پرسید..راجع به چطور گذشتن روزش..به ورزش و دویدن های اول صبحش…حس خوبی بود..اینکه بعد سالها یکی زنگ میزد تا راجع به خودش حرف بزند..
ـ خوبم قربونت برم…تازه اومدم خونه…یه دوش گرفتم و دارم قهوه میخورم…
ـ خواستم بگم بیای با هم چای و کیک بخوریم…
بیاید..کجا..؟!
ـآیلی…اومدین…آره…؟!
خندیدنش را دوست داشت…اصلا بی دلیل به لبش لبخند می آورد:بعله…الان هم به صرف چای و کیک دعوت شدین…
ـ دیوونه…چرا بهم نگفتی..اصلا کی رسیدین..؟!
ـ یه دو سه ساعتی میشه…بیا که دل من و مامان حسابی تنگ شده…شرط می بندم هنوز با حوله نشستی رو تخت…بیست دقیقه
وقت داری لباس بپوشی و بیای..اکی..؟!
پشت در واحدشان ایستاد و نفسی گرفت..از در نیمه باز هم می توانست عطر بودنش را حس کند…قلبش می کوبید…
محکم…انگشتان هر دو دست را فرو کرد داخل جیب جلوی جین سورمه ای اش…یک ترس شیرین نشته بود به جانش…
صدای بلند آیلی را شنید:ویهان..بیا تو دیگه…
داخل شد و نگاهش به لباس های بهاره اش افتاد که بی دقت پرتشان کرده بود روی کاناپه..دخترک شلخته..
ـ خوش اومدی..
سر برگرداند و فلور را دید:سلام…رسیدن به خیر…
جلوتر رفت و میل زیادش برای رفتن به اتاق آیلی را نادیده گرفت:خبر می دادید می اومدم دنبالتون…
دست فلور را فشرد و نگاهش را از موهای رنگ شده و چهره ی سرحالش گرفت:خوش گذشت…؟!
ـ خیلی..جات خالی…برای هر دومون سفر خوبی بود…آیلین..مامان کجا موندی…؟
رو برگرداند و زل زد به در اتاقش…آیلی ایستاده بود میان چهارچوب و نگاهش می کرد…مگر قلب آدم ها هم می لرزید…؟!
این لرزش بی امان قلبش…سرش را کمی بالا گرفت:سلام خانوم…
لبخندش پهن شد:سلام آقا…عیدت مبارک..
چند سال بود که کنار هم سفره می چیدند و تا سال تحویل شود سنجدهایش را تند و تند می خوردند…؟!
امسال تنها بود..نه سفره ای بود و نه سنجدی..خودش بود و خانه ی خالی و پیراهن شرابی اش… نگاهش را از موهای
خوشرنگ و پوست رنگ گرفته از آفتابش پائین کشید تا روی تونیک و شلوار سفید سنتی اش…لاغر شده بود…از همان فاصله
ی چند قدم هم می توانست گودی چشمانش را ببیند…سخت گذشته بود…می فهمید..مثل خودش…
دلش پر میزد برای بغل کردنش اما به دست پیش آمده ی آیلی هم قانع شد..دخترکش داشت می فهمید و یاد می گرفت و کمی درد داشت…
دستش را بین پنجه ی بزرگش نگه داشت:عید تو هم مبارک…
تیله هایش برق میزدند..اشک بود…می فهمید..اما لبخندی به لب آورد و خم شد و پشت دستش را بوسید:خوشحالم بهت خوش گذشته…
ـ بچه ها میاین تو تراس چای و کیک بخوریم…؟!
آیلی زودتر به خودش آمد..دست دور بازویش حلقه کرد:عالیه…دلم برای دود و دم این شهر هم تنگ شده بود…
روی صندلی فلزی مقابلش نشست و فنجانش را از چای پر کرد:لاغر شدی…
دستانش را محکم روی فنجان فشرد تا روی دستش نلغزد…آیلی هم می شناختش…نیازی نبود تا حرفی بزند…
ـ این کیک و هم من و مامی با هم پختیم..شکلاتی مخصوص تو…
به فلور می گفت مامان…نفسی از هوای بهاری گرفت:مرسی از هردوتون…پس شام امشب مهمون من…موافقید..؟
نگاه آیلی برگشت سمت فلور:امشب نمیشه..یعنی مهمون داریم..
بی اختیار اخم کرد:کی…؟!
ـ عموم با خانواده اش اومدن ایران…دیروز رسیدن…
سعی کرد مردی را به خاطر بیاورد که باعث بازداشت آیلی شده بود…نفسی گرفت و اخمش باز نشد:فکر می کردم دیگه قرار نیست ببینیمش…
آیلی کمی جلو کشید و برایش برشی کیک گذاشت:قرار به اومدنشون نبود…
نگاهی به چشم های نگرانش کرد…گوشه ی لبش را لمس کرد:من هم دعوتم امشب..؟!
نگاه فلور از روی صورتش به آیلی کشیده شد:البته..خیلی هم خوشحال میشیم…
همین که آنجا بود کمی خیالش را راحت می کرد…حالا از طعم چای و کیک شکلاتی چیزی می فهمید…
ـ ویهان جائی نرفتی نه…همه اش تنها موندی…
لبخند زد و امروز این لب ها مدام برای خندیدن کش می آمدند: فرصت خوبی بود برای ورزش کردن و ترک سیگار…
فلور مشتاق پرسید:جدی میگی ویهان…؟ چه کار خوبی کردی…
آیلی فنجان دیگری برایش پر کرد:چه عجب آقا…
می گفت آقا و ته دلش نرم میشد برای اینطور آقا گفتنش…صدایش میزد آقا و حس خوبی داشت از شنیدنش…
ـ بذار برم گوشی ام و بیارم..یه عالمه عکس گرفتیم…
آیلی که رفت فلور کمی جلو کشید: این فرصتی که به هم دادید خیلی خوب بود..آیلی داره این دوری و درک می کنه…
روی لبه ی فنجانش انگشت کشید:نمی خوام به دوری از من عادت کنه…می خوام خوب فکر کنه و بیاد…
ـ ویهان..بذار همین طوری پیش برین…چند سال بعد یادش میره…
باید می گفت کنار می کشید…؟! که آیلی بزرگ شود و راهش را پیدا کند و برود…؟!
دستش را گذاشت روی سینه اش: از یاد من نمیره…این فرصت و دادم که خودش با چشم باز انتخاب کنه..تا یه فرقی بین ویهانی که بزرگش کرد با اینی که دوسش داره ببینه…
آیلی با سر و صدا آمد و حوله ای روی شانه اش گذاشت:موهات وخشک کن…
صندلی اش را کمی نزدیک تر کشید:ببین..اینجا هتلی که موندیم..اینم دریاست…واای اگه بدونی چه کشتی های
خوشگلی داشت…این هم من و مامان وقتی دوچرخه سواری کردیم..ببین…مامان همه اش می ترسید که بیافته..
قیافه اش خیلی خنده دار شده بود…
برای رطوبت موهایش حوله آورده بود و اینطور خرج کردن محبتش عجیب به جانش می چسبید…بیشتر از هزارن بوسه…آنقدر عمیق که اگر هم می خواست نمی توانست ترکش کند..بودن آیلی اعتیاد شیرینی بود.
کنارش خندید و به فلور که آرام و ساکت نگاهشان می کرد نیم نگاهی انداخت:برای شام می خوای چیکار کنی…؟!
ـ زنگ میزنم رستوران…
ـ پس من میرم یه کم میوه وشیرینی میگیرم…اینطوری که خوب نیست…
فلور ایستاد:زحمتت میشه…
ـ نه…فقط اگه چیزی کم و کسر داری بهم بگو که یه دفعه خرید کنم…
ـ ممنونم..الان یه نگاه میندازم…
آیلی سرش را بلند کرد و نگاهش کرد…دلتنگ بود..این که نیازی به گفتن نداشت…دستا نش را پیچید دور سینه اش..تا بی قرار نشوند..
ـ از کلاسات عقب افتادی..حواست هست..
آیلی هم مثل اودست به سینه شد:آره..میرسم به بچه ها نگران نباش…به این سفر احتیاج داشتم…یعنی به یه سفر با فلور..
ـ صداش میزنی مامان…
لبخندش بغض داشت:آره…یه جای خالی از مامان نگفتن تو سینه ام بود..حالا داره پر میشه…نه که یادم بره چقدر به خاطر نبودنش عذاب کشیدم..نه..هیچ وقت یادم نمیره…اما حالا که هست می خوام کنارش باشم…نمی خوام دوباره نبودنش اذیتم کنه..
نمی خواست حال خوب آیلی به هم بریزد…دستی به موهایش کشید:باهام میای خرید یا می مونی کمک فلور…؟
نگاهی به صورتش انداخت: ترک کردن خیلی سخته…؟!
نفسی گرفت و هوا هم بوی رز گرفته بود:ترک کردن هر چیزی سخت…فقط اگه بدونی برای چی می خوای ترکش کنی یه کم تحملش آسون میشه…فقط یه کم…
ـ تو برای چی داری ترک می کنی…؟
آیلی از ترک سیگارش می پرسید…؟!
شک داشت به این لحن آرام و ملایم و کمی بغض دارش…سرش را روی شانه خم کرد و نگاهش کرد…نگاهش بی آنکه بخواهد
نوازشش میکرد..بی آنکه دست هایش پیش بیایند…
ـ برای اینکه نمی خوام یه شب که خوابیدم..یه روز که پشت ماشینم نشستم ..این قلب بایسته و دیگه نزنه..می خوام زندگی کنم…دلم می خواد یه فرصت داشته باشم…
ایستاد پشت میز آشپزخانه و کاهو خرد کرد…آیلی هم کمی آن طرف تر میوه ها را دستمال می کرد…فلور نگاهشان می کرد و
سر برمی گرداند و بعد دوباره و دوباره به اینهمه آرامششان خیره میشد..
ـ خیارا رو من پوست میگیرم…
با نوک کارد روی تخته کوبید:گوجه ها با تو…
ـ نه…تو که می دونی من به آب گوجه فرنگی حساسیت دارم..انگشتام به خارش می افته…
می دانست…مثل وقت هائی که گردو میخورد و می گفت نوک زبانش جوش می زند…
ـ اکی…گوجه ها رو رد کن بیاد…
به خیارهای پوست گرفته راه راه نگاهی کرد:الان پوست گرفتی…؟
خندید و برعکس ایستادنش ایستاد و تکیه داد به لبه ی میز:آره..اینا مدل پرچمی هستن…سالاد خوشگل میشه…
ابرو بالا داد:مدل پرچمی یا مدل تنبلی…؟!
جوابی نداد و نگاهش را به دست هایش داد: تو…تو که حالت خوب بود این یک ماه…همه اش نگرانت بودم…
کمی جلو کشید و سنگینی اش را داد لبه ی میز: نگران من نباش جوجو…
ـ چرا…؟!
فلور داشت صدایش زد:آیلین…یه لحظه بیا مامان..
با ابرو به بیرون اشاره کرد:بدو برو…
تخته را شست و کنار سینک گذاشت و نگاهش روی جای خالی نقاشی های روی یخچال افتاد…روی جای خالی خیلی چیزها…
مثل لیوان هاشان…مثل عکسی که روی دیوار سالن بود و حالا نبود…لب روی هم فشرد و زمزمه کرد:آیلی هست..هنوز هست..
باقی چیزها مهم نیست…
ـ ویهان…
سربرگرداند:جانم…
نفسی گرفت:جانت بی بلا…میای مبلا رو برام جا به جا کنی جارو برقی بکشم…؟!
جلوتر رفت و مقابلش ایستاد:من می کشم..تو برو حاضر شو..
ـ نه…تو هم خسته ای…می مونم کمکت کنم…
کمک کردنش هم حس خوبی داشت…وقتی با هم وسایل را کمی عقب کشیدند..وقتی شیشه ی لاک بنفشش را زیر یکی از مبل ها
پیدا کرد و لنگه ای از جوراب خودش را زیر مبل دیگری…
آیلی خندید:دیگه نمی تونی ادعا کنی که من ریخت و پاش می کنم…
کوسن ها را نشانش داد:بر منکرش لعنت…اینارو مرتب کن…من برم خونه یه دوش بگیرم و بیام…
ـ دوش چی…سرما می خوری…
ـ لباسم خوبه…؟!
نگاه خریدارانه ای پر خنده نثارش کرد:اوهوم…سورمه ای بهت میاد…ارزون بگو مشتری شیم آقا…
دلش بد جور هوس کرد محکم بغلش کندو جیغش را در بیاورد اما دست هایش را محکم دور سینه پیچاند: شما که مشتری ثابتی
خانوم…
صدای قهقهه اش بلند شد:ای جنس خراب…
نگاه دوباره ای به شومیز چهارخانه ی خوشرنگش انداخت…کمی نازک بود و وقتی می نشست کمی بالا می رفت و قسمتی از
شکم سفیدش را نشان می داد…
کلافه نفسی گرفت و رو به فلور که ظرف شیرینی را مرتب می کرد پرسید:با خانم و بچه هاش میاد…؟
ـ خانمش که چند سال قبل فوت شده..با دختر و پسرش میاد…
دوباره پرسید:بچه هاش چند ساله ان…؟!
فلور متعجب نگاهش کرد:دخترش چند سالی ازت کوچکتره..اما پسرش هم سن و سال آیلین…شاید یک سالی بزرگتر…دقیق نمی
دونم….
ـ اه…نگفته بودی مامان…لابد خوش تیپ و پولدار هم هست…؟!
فلور نگاهش کرد:کی…؟!
خنده اش بلند شد:پسر عموی گرامیتون…
مثل خودش خندید..خنده هایشان به هم شبیه بود:آهان…نمی دونم…من که ندیدمشون…
رو به آیلی که با شیطنت نگاهش می کرد پووفی کرد و غر زد:خوش تیپ و پولدار باشه…تو رو سننً…؟!
دوباره خندید:همین طوری پرسیدم…
بی حوصله نگاه از صورتش گرفت و گوشی اش را برداشت و ایستاد…
ـ کجا…؟!
دستی به گوشه ی لبش کشید:یه کم قدم می زنم…
کنارش ایستاد: ویهان باهات شوخی کردم…من چکار پسر مردم دارم…
دستش را رساند به بازی بلوزش و لبه اش را گرفت:این و عوض می کنی..؟
نگاه دخترک سرگردانی میکرد میان انگشتانش روی بلوز و چشم هایش:عوضش کنم…چرا…خوب نیست…؟
اخم افتاد به ابرویش: یه کم نازک…میشینی خط شکمت مشخص میشه…
دستش را گذاشت روی سینه اش و عقب کشید:متوجه نشدم..الان عوضش می کنم…
داشت می رفت سمت اتاقش که دنبالش راه افتاد:آیلی..
ایستاد و برگشت سمتش: جانم…
ـ میرم تا خونه و میام..کادوی عیدت و هم میارم…
ـ واااو…فکر کردم امسال که نبودم از کادو هم خبری نبود…داشتم تو دلم بهت بد و بیراه می دادم..
خندید:غلط کردی…تا حاضرشی منم رسیدم…
از مقابل فلور گذشت و اهمیتی داشت که حرف هایشان را شنیده…؟
ـ خوب نامرد حداقل بگوچی گرفتی…تا بری و بیای که من دق می کنم…
دستی به موهایش کشید:نترس قربونت..دق نمی کنی…
جیغ زد:ویهان…!!!
وسوسه شد یکی از آن جووون ها را خرجش کند…غلیظ و پررنگ…اما لب فرو بست و بیرون رفت…
نفسی که میان خانه در سینه حبس کرده بود را بیرون داد…این آیلی فقط کمی شبیه به ان آیلی بود..نه که بد
باشد…اما نمی خواست دخترک اینطور تغییر کند…که کمی غریبه باشد با آغوشش

نمی خواست اینطور بزرگ شود…دلش کمی همان آیلی سر به هوا را می خواست…انگار حالا که دخترک تغییر می کرد و
رفتارش دیگر شبیه قبل نبود چیزی می ترساندش..چیز که نیازی به دیدنش نبود اما آنجا بود…حس میشد..
دستی به گردنش کشید و نفسی گرفت…دلش سیگارش را می خواست…فکر کرد باید با وسوسه ی سیگار هم بجنگد..با داشتن
آیلی هم بجنگد..پس کی قرار بود آرامش بگیرد…؟!
کی قرار بود سرش را بگذارد روی بالشش و فکر کند که همه ی آن تنش ها تمام شده…؟!
دستش را داخل جیب شلوارش فرو برد و خیابان را قدم زد و رفت تا انتها….
بی توجه به آسانسور پله ها را بالا می رفت…جعبه ی کادو پیچ را یکبار دیگر برانداز کرد…روبان پر زرق و برق قرمزی
روی سفیدی ساده ی کاغذ خودنمائی میکرد…هنوز چند پله ای به در ورودی مانده بود که صدای گرفته فریاد آیلی را شنید:بهش
بگو از اینجا بره بیرون…
قدم هایش سرعت گرفت و محکم کوبید روی در چوبی:آیلی…آیلی…
فلور داشت پچ پچ میکرد اما می شنید:آیلی جیغ نزن..کسی با تو کاری نداره..آیلی مامان…
محکمترکوبید:فلور…این در لعنتی و باز کن…فلور…
به محض باز شدن در ورودی داخل شد..نگاهش از روی صورت مهمانان فلور چرخید و رسید به آیلی که ایستاده بود گوشه ی
دیوار:چی شده..آیلی عزیزم…
-چیزی نیست ویهان..من برات توضیح میدم…
نگاهش از عموی فلور گذشت و رسید روی پسر جوانی که عصبانی ایستاده بود و نگاهشان میکرد…کمی آن طرف تر…درست
کنار ورودی اتاق آیلی یکی بود که می شناختش…خوب هم چهره اش را به خاطر داشت…
فلور دست روی بازویش گذاشت: ویهان جان…
شقیقه اش نبض گرفت:اینجا چه خبره فلور….این دختره اینجا چی کار می کنه…؟
ـ گلاب دختر من…
چنگی میان موهایش زد و رو برگرداند:دختر توئه…؟!؟ دختر تو…؟!
ـ آقای رستگار اگه آروم بشینین با هم حرف می زنیم…
هووفی کرد:حرف می زنیم…؟!
میدونی دخترت با زندگی برادر من چیکار کرده…؟ می فهمی با اون مانی پست فطرت چه بلائی سر این بچه آوردن..می دونی چه شکنجه
ای و به من و این بچه تحمیل کردن..آره…اینا رو می دونی و می خوای آروم باشم..؟! همه تون دیوونه شدین..؟ فلور اینا تو این خونه چه غلطی می کنن…؟
ـ بهتره مواظب حرف زدنت باشی…
قبل از آنکه دهن باز کند پدرش توپید:تو ساکت باش امیر…
سرش درد بدی داشت…دستش را روی پیشانی اش فشرد…آیلی قدم تند کرد:ویهان…ویهان…
نالید:لباسات و بپوش بریم…
ـ ویهان…!!
با حرص سمت فلور برگشت:برو خدا رو شکر کن که دستم روی زن بلند نمیشه…شنیدی…؟!
ـ آقای رستگار خواهش می کنم…حال دخترم خوب نیست…
ـ منم خوب نیستم..آیلین هم خوب نیست…من به این زن اعتماد کردم..اومد تا مواظب فلور باشه..اما بهش داروی خواب آور می
داد…دیوونه اش کرد…کاری کرد که عماد تو یه خونه خرابه بمیره…حالا اومدی که بگی حالش خوب نیست..؟!
ـ آقای رستگار…
نگاهش را با نفرت داد به گلاب:با چه روئی پات و گذاشتی تو این خونه…یادت هست طبقه ی پائین اون خونه بهم چی
گفتی…یادت هست..؟!
می توانست از همان فاصله هم اشک هایش را ببیند…دستانش می لرزید..مشتش را محکم کرد:آیلی اون موقع فقط نه سالش بود…چطوری تونستی با یه بچه همچین کاری کنی…مانی که رفت تو هم می رفتی..برای چی اومدی اینجا…؟!
آیلی دست دور بازویش پیچاند:ویهان…
نگاهش را داد به چانه ی لرزان و چشمان خیس و سرخش:خوبم..
ـ نیستی…داری میلرزی..بیا بریم…
ـ آیلین…مامان جان…
ـ چی از جون من می خوای…؟! دست از سر من بردارین…مشکلات شما…زندگی نکبتی شماها به من هیچ ربطی نداره…
فلور هم هق هق میکرد:اون بچه چی میشه آیلین…اون بچه چه گناهی کرده…
جیغ زد:برام مهم نیست…
جلو کشیدش و به سینه فشرد…هق هق می کرد روی سینه اش:من و از اینجا ببر…دارم دیوونه میشم…
فلور کنارشان ایستاده بود…گریه اش هق هق پر صدائی شده بود:من هیچی نمی دونستم ویهان…باور کن نمی دونستم..مانی و
گلاب یه پسر دارن..یه پسر شش ماهه… بچه ای که میشه..نوه ی من…
باید می گفت لعنت به عماد یا خودش….یا این زندگی…نمی دانست…افتاده بود بین خانواده ای که هیچ میلی برای دیدنشان نداشت
شده بود حلال مشکلات کسانی که زندگی اش را زهر کرده بودند…
دستش را گذاشت پشت کمر آیلی و نوازشش کرد: برو خونه تا من بیام…باشه…؟!
سر از روی سینه اش برداشت…با چشم های خمار و اشکی نگاهش کرد:نمی خوام تنهات بذارم…
پلک روی هم فشرد و چشم باز کرد:زود میام…اینجا اذیت میشی…برو…
گلاب تند و بی وقفه حرف میزد…از این شاخه به آن شاخه می رفت..گاهی لبخند داشت اما اشک هم می ریخت…سعی کرد به
خاطر بیاورد که قبل تر ها چگونه بود..تصویر ته ذهنش دختر زیبائی بود پشت در خانه اش…دختری بود که روی بالکن دیده بودش…دختری که دل می سوزاند…برای فلور…آیلین…
اما ته همه ی این تصاویر..ته ته همه شان…یادش بود که با سر و صورت کبود..یک طبقه پائین تر از خانه ی
عماد دیده بودش…که محکم کوبیده بودش به دیوار..
فلور هق هق میکردهمه اش به خاطر من احمق…اگه مانی ونگه می داشتم..اگه کنارم بود و نمی ترسیدم…الان این مشکلات و نداشتم…
دستی به گردنش کشید:وقتی کاری از دستت بر نمیاد راحت ترین راه مقصر جلوه دادن خودت میشه…نه..؟!
فلور سر بلند کرد…چشمانش وقتی رنگ اشک می گرفت چشم های آیلی را تداعی می کرد…نفسی گرفت و رویش را گرفت
سمت مردی که پدر گلاب بود و آنطور صبور و ساکت گوش می داد…انگار تا بحال هزار دفعه از عشق دخترش به مانی
شنیده باشد…
ـ گلاب حال روحی و جسمی خوبی نداره…هنوز تحت درمان…
باید دل می سوزاند برای دختری که همه ی زندگی اش را وقف مردی کرده بود که همه ی زندگی اش وقف بی فکری مادرش شده بود…؟!
نفسی گرفت و هوای خانه بی حضور آیلی هوا نبود…نفس نمی شد…سینه اش تنگ میشد برای نبودن دخترک…دلش می خواست
فلور و زندگی اش را بگذارد و برود…دلش می خواست دست آیلی را می گرفت و می رفت یک گوشه ی دنیا و زندگی می کرد
فکر کرد دلش خیلی چیزها می خواهد که وجدانش زیر بار نمی رود..که مسئولیتی که نخواسته و ندانسته به شانه هایش تحمیل شد نمی گذارد…
یادش می آمد که قبل ترها هیچ مسئولیتی نداشت…روزهایش همان طوری می گذشت که می خواست…اما چند سال بود که دیگر
ویهان سابق نبود…نمی شد..آن ویهان رفته بود..حتی اثری کم رنگ هم به جا نمانده بود..خودش مانده بود و وجدان لعنتی
مزخرفش…
نمی توانست فلور را بگذارد به خال خودش…نمی توانست..این نتوانستن ربطی به عماد هم نداشت…فقط حس می کرد این زن
زیادی بی پناه شده…روزهای خوشبختی زندگی اش با عماد را هنوز می دید..لبخندهاشان…مانی…خوشب خت بودند…نبودند…؟!
تاریکی سوئیت نشان می داد آيلی ساعات بدی را گذرانده…می توانست جسم مچاله اش را سر تخت ببیند…چرا کسی یادش نبود که این دختر روزهای سختی را گذرانده…پدر گلاب نگران دختری بود که زندگی همه شان را جهنم کرده بود…فلور نگران نوه ی شش ماهه اش بود…اما آیلی…تنها..خودش…تنها…
رفت و سر تخت نشست…دستانش را گذاشت دو طرف سرش و شقیقه هایش را مالید…درد بودند…
ـ رفتن…؟
صدایش گرفته بود و بلند وکوتاه میشد…دستش را گذاشت روی پیشانی اش و پس کشید:نه…گلاب حالش بد شد…مامانت نذاشت برن…
ـ اون..اون بچه..اونجا بود..تو اتاق من روی تخت من…
دستش را گذاشت زیر بازویش و بلندش کرد: می ترسی…؟
سر تکان دادنش را در تاریکی هم دید..کمی جلو کشید و نیم تنه اش را بغل کرد…این بچه ی ترسیده را دوست داشت…بی حد و مرز و اندازه…فقط دوستش داشت…
سرش راسمت سقف بالا گرفت و دلش یک نخ سیگار می خواست…فقط یک نخ لعنتی: درست میشه..اینم یه گوشه از زندگی آدم هاست…
ـ ویهان…
لبش را گذاشت روی موهایش…دلش بوسیدن تار به تار موها را می خواست…دلش تنگ بود برای دخترکی که همین جا بزرگ شده بود و سرنوشتش شبیه سرنوشت پسرک شش ماهه بود…
ـ من گلاب و دوست داشتم…باهام مهربون بود…اذیتم نمی کرد..اما اون ..اون وقتی که مانی من و برده بود..اونجا نیومد…من تنها بودم..می ترسیدم از تاریکی…عماد داد میزد و من می ترسیدم..من دلم نمی خواد دوباره بیاد تو
زندگی ام…نمی خوام بچه اش تو اون خونه بزرگ بشه…
می فهمیدش…دخترک نمی خواست خاطرات بد آن روزهایش برگردد…بیاید و دوباره تکرار شود…
ـ من بچه ها رو دوست ندارم…
گره ی دستی که دور شانه اش گذاشته بود را محکم تر کرد…حرفی برای گفتن نداشت..این تصمیم آیلی بود که پسر مانی را کنارفلور قبول کند یا نه…این یکی کاملا به خودش ربط داشت…
ـ گلاب داره می میره…
می دانست…پدرش گفته بود که گلاب بیمار است..روحش..جسمش…چه کسی باید تاوان آن همه بدبختی نسل به نسلشان را می داد…خسروخان..عماد یا پدر مانی…؟!
بوسه ای روی موهایش نشاند:می خوای برگردی خونه…؟
سر تکان دادنش را حس کرد…روی شانه اش به مالش افتاد:الان نه…وقتی رفتن می رم..میشه…میشه امشب اینجا بمونم…؟!
قبل ترها اجازه نمی خواست…نمی پرسید…نمی دانست برای تغییراتش خوشحال باشد یا نگران…
نفسی گرفت:آره…
سرش را بیشتر به گردنش فشرد:ممنونم…
لبخندش را بین موهایش جا گذاشت:برای اینکه اجازه دادم بمونی…؟
دستش را سراند میان پنجه اش و محکم گرفت:برای اینکه هستی…تو تنها کسی هستی که توی این دنیا برام ارزش داره..برات ارزش دارم…هر جا که کم بیارم تو هستی…همین جا…برای بودنت ممنونم…
دلش خیلی چیزها می خواست، بگوید این ماندن انتهایش کجاست…نه که ناراضی باشد..آیلی که بود مهم نبود کجا زندگی کند و چه بخواهد…همین بودن راضی اش می کرد…
اما گاهی..کمی…ذره ای..دلش خانواده می خواست…همان چیزی که نه خودش داشت…نه آیلی…
دلش یک خانه می خواست…بدون هیچ چمدانی برای رفتن…دلش دسته کلید خانه ی خودشان را می خواست…
میز صبحانه شان..لیوان هاشان..حتی مسواک های جفتی…دلش بازیگوشی میکرد و جوان میشد و یادش می رفت که موهای سرش سفید شده اند و دیگر خیلی جوان نیست…
کمی..ذره ای می ترسید…که آیلی یک روز همه ی جفتی هاشان را بیاندازد دور و برود…
این ترس لعنتی به خاطر بی اعتمادی اش به آیلی نبود..فقط از تفاوت سن هایشان می ترسید…شاید روزی میشد که بهار را بیشتر از پائیز دوست می داشت…آنوقت چه میشد…؟!
زمزمه اش را شنید:کادوی من و نیاوردی…؟
لبخندش باز گم شد میان موهایش:گذاشتمش تو کمد اتاقت…
ـ توش چی بود…؟!
حلقه ی دستانش محکم تر شد و دلش نمی خواست لحظه هایش بی آیلی بگذرد: فردا میری و میبینی…
سکوتش را زمزمه ای شکست:آره…فردا میرم…
آیلی دست به سینه و بغ کرده گوشه ی کاناپه کز کرده بود…نفسی گرفت و سعی کرد صدای گریه های خفه ی نوزاد را نشنود..
ـ آیلی…عزیزدلم…
ـ با من حرف نزن…تو هم می خوای مجبورم کنی اون بچه رو تو این خونه قبول کنم…می دونم…
ـ اینطور نیست…هر تصمیمی که بگیری من پشتت هستم…اما این چه جنگ اعصابی که تو و فلور راه انداختین…این چه وضعیه که برای خودتون درست کردین…؟!
اینبار فلور بود که بغ کرده کنارشان نشست:من چطوری از یه بچه ی شش ماهه بگذرم…
ـ همون طوری که از من گذشتی…
ـ من ازت نگذشتم..من…
کلافه صدا بلند کرد:بس کنید…سه روزه همین برنامه رو دارین…
دید که آیلی سر روی زانویش فشرد و ساکت ماند…سه روز بود که بین دو خانه می رفت و می آمد و هیچ چیزی عوض نشده بود…
فلور اشک پای چشمش را پاک کرد:من می دونم خیلی کم گذاشتم…برای مانی…برای تو..برای پدر این بچه…من می خوام جبران کنم…
ـ برای کی جبران کنی..برای بچه ی گلاب و مانی…؟ اصلا من و میبینی…؟!
ـ آیلین…!!
ـ آیلین و چی…؟ می خوای اون بچه رو نگه داری که چی بشه…اگه قصدت جبران کردن من هنوز یه دنیا کمبود دارم..می تونی برام جبرانش کنی…می تونی اون روزها رو بهم برگردونی…!؟
گوش دادن به هق هق های فلور دیگر کار آسانی نبود…دستی بین موهایش سراند:قراره کی از این جا برن…؟!
ـ تا..تا الان باید می رفتن…گلاب حالش خوب نیست…اما به خاطر سهند موندن…
اسم پسرک سفید روی لاغر سهند بود…اولین چیزی که در صورت بچه توجه اش را جلب کرد کرک های نرم قرمز رنگ موهایش بود…فکر کرد آیلی هم وقت دنیا آمدن همین شکلی بود…
ـ آیلین..مامان…سرنوشت این بچه شده مثل زندگی مانی…مثل تو..وقتی بدون مادر و پدر بزرگ شدی..دلت برای تنهائی و بی کسی سهند نمی سوزه مامان…؟فقط یه ذره دلت بسوزه..اگه من قبولش نکنم..اگه تو نخوایش..کی می خواد مواظبش باشه…؟!
حالا اشک آیلی هم راه گرفته بود:چرا باید برای من مهم باشه…چرا دلم بسوزه…مادر و پدر این بچه زندگی من و جهنم
کردن…خودت…عماد..خسروخان.ویهان تا کی باید برای من جای شماها رو پر کنه..من خجالت می کشم..از خودم متنفر میشم وقتی می بینم بار مسئولیتم این همه سال روی شونه های این مرد بوده و هر کدوم دنبال زندگی خودتون بودین…
نگاهش را داد به تیله های اشکی اش…دلش می خواست کنارش بنشیند و دستش را دور شانه اش بپیچد…کمی آرامش کند…
ـ اگه قبولش کنی من از اینجا میرم…شنیدی ..من نمی مونم…
ـ آیلین…
صدای فلور التماس داشت و بغض…درکش می کرد…وضعیت سهند یادش را می برد به آیلی نه ساله که کسی را نداشت…
وقتی که خسرو خان برایش نسخه پیچیده بود…
روی خط ساحل قدم بر می داشت…جا پای قدم هایش راموج های کوچک پر می کرد…انگار هیچ ردی از رفتنش نمی ماند…
کمرنگ میشد و محو میشد و انگار هیچ کسی روی این ساحل قدم بر نداشته بود…
نفسی گرفت و نگاهش را داد به نارنجی خورشید که میان موج های دریا پائین می رفت و غروبش نزدیک بود…
بیشتر از دو ماه بود که آنجا غروب روزهایش را می شمرد…هر روز طلوع..هر روز غروب و بعد تمام میشد..روزهایش هم مثل خط قدم هایش لب ساحل زیر موج مدفون میشد و انگاری که نبود…
مسیر رفتنش را برگشت و دوبار قدم هایش جا انداخت و موج زد و محو شد..کاش بعضی خاطرات هم محو میشد…نه اثری به جا می ماند و نه یادی…
دلش می خواست سیگاری آتش کند و باقی راه تا رسیدن به ویلا با خیال راحت دودش را بدهد بیرون و نگران دردهای گاه و بیگاه قلبش نباشد…که گاهی نفسش تنگ میشد و هوا هم کم…گاهی شب ها که ارسطو پاپیچ ماندنش نمی شد و تنها بود میان تختش می نشست و دستش را می گذاشت روی قلبش و تپش هایش را می شمرد…یک..دو…سه…
مثل شروع یک زندگی..که بگوید یک…دو..سه و آغاز شود…
می توانست از همان فاصله هم زن همسایه را ببیند که بساط کباب ماهی اش را براه می کرد…لبخندی روی لبش نشست..باد خنکی می وزید…دو طرف پیراهن مردانه اش را به هم رساند و یکی از دکمه هایش را بست…
دستی برای گونل و تعارفش تکان داد و از پله ها بالا رفت…صندل هایش را روی پادری تکاند و داخل شد…همزمان که سمت اتاقش می رفت تا دوش بگیرد دستش را کشید روی قاب عکس با نمکی که آیلی و سهند را کنار هم نشان می داد..
پسرک بامزه دندان درآورده بود و میل بی حدی به گاز گرفتن داشت…آیلی هر بار که تماس می گرفت شکایت وروجک را می کرد…چهره ی تخس و با نمکش بی اراده به لبش خنده می آورد…بی آنکه به مانی و گلاب فکر کند…
حوله اش را دور کمرش محکم کرد و لیوانی آب پرتغال برای خودش آماده کرد..قالب های یخ را داخلش انداخت و لبی تر کرد…ارسطو منتظرش بود…اگر بار خوش آب و رنگ و نوشیدنی هایش را فاکتور می گرفت شام خوبی میشد…
لیوان خالی را گذاشت روی کانتر و به اتاق برگشت تا لباس بپوشد…
امشب را تنها می ماند…قدم میزد حوالی ساحل و ماهی دودی میخورد و بر می گشت…شاید تماسی هم با آیلی می گرفت…شاید هم می گفت که دلتنگی دارد کلافه اش می کند…شاید خیلی حرف های ناگفته رو می شد…شاید هم نه…
آیلی امروز خیلی درک بیشتری از زندگی داشت…از همان وقتی که برای قبول کردن سهند پای مانی را برای همیشه از زندگی شان برید…پای گلاب را هم…
فلور روحیه ی بهتری داشت…روزهایش را با نوه اش می گذراند و آیلی گاهی در روزهایشان شریک میشد…
آنهمه مسئولیت دخترک را تحسین می کرد…اینکه برای زندگی و آینده ی پسرک موقرمز دوست داشتنی از همان سن و سال برنامه ای چیده بود…
خودش با حضور آیلی بزرگ شده بود و حالا این آیلی بود که با پسرک رشد می کرد و کامل میشد…

چنگی به موهایش انداخت و نفسی گرفت..آن همه دویدن نفسش را به شماره انداخته بود…روی زانو خم شد و نفش را فوت کرد بیرون…هر روز صبح ساعتی را می دوید و در این دویدن ها گاهی زن جوان همسایه هم بی دعوت همراهی اش می کرد…
گاهی آب میوه ای تعارفش می کرد…گاهی کنارش می نشست و از پسر چهارده ساله اش می گفت و از مشکلاتی که این روزها با نوجوانی اش داشت…
خودش هم این روزها را گذرانده بود…آیلی هم چهارده ساله شده بود و به بلوغ رسیده بود و خانوم شده بود…
دعوت گونل را برای قهوه رد کرد و دوید سمت خانه…آیلی صبح ها قبل رفتن به دانشگاه تماس می گرفت و چند دقیقه ای حرف میزدند…گوشی اش زنگ می خورد..لبخندی به لبش آمد..دخترک وقت شناس…
با دیدن شماره ی فلور اخمی به ابرویش افتاد:الو…
ـ ویهان…
صدایش نگرانی داشت..از همان فاصله هم حس می کرد:چی شده فلور…؟!
ـ آیلی رفته…من..من صبح بیدار شدم میبینم نیست…
رفته بود..سعی کرد به خاطر بیاورد که امروز چند شنبه است و شاید کلاس داشت…
ـ یعنی چی که رفت..شاید رفته دانشگاه….بهش زنگ نزدی…؟!
ـ چرا..گوشی اش خاموش…امروز کلاس نداشت…دیشب حالش خوب نبود..
بیشتر نگران شد و تکیه داد به ستون چوبی جلوی ورودی:برای چی حالش خوب نبود..چرا درست حرف نمی زنی چی شده…؟!
ـ دیروز مادر یکی از هم کلاسی هاش تماس گرفت و اجازه خواست بیاد اینجا…انقدر اصرار کرد که مجبور شدم قبول کنم..
اومد خونه و فهمید دیوونه شد…
دستش را کشید دور دهانش: مادر همکلاسی اش اومده بود اونجا چیکار…؟!؟
چند بار نشسته بود روی پله و چند قدم راه رفته بود…نمی دانست…؟چندمین سیگارش را دود کرده بود را هم نمی دانست…
چنگی میان موهایش کشید ته سیگارش را زیر پا فشرد و ایستاد..
ـ د آخه لا مصب…از صبح تا حالا تو کدوم خراب شده ای رفتی که آنتن نداری…؟! من از دست کارای بچه گونه ی تو باید چیکار کنم آیلین…؟ فکر می کردم بزرگ شدی…خیال می کردم این بچه بازی و قهر و آشتی ها رو گذاشتی کنار…
ـ قهر نکردم..
پووفی کرد:به خدا اگه اینجا بودی…اگه اینجا بودی حالیت می کردم این کارا یعنی چی…
ـ ویهان…می فهمی فلور چیکار کرده…؟!
ـ آره می فهمم…به مامان هم کلاسی ات اجازه داد بیاد تو خونه و ببینتت….
صدایش پر طعنه بود:مثل اینکه برات مهم نیست که مامان نیما کاویانی اومده بود خواستگاری من…
دستش مشت شد و نشست روی زانویش:بحث من این نیست…من می خوام بدونم بدون اینکه خبر بدی کجا گذاشتی رفتی…
ـ دیدن نیما…
هووفی کرد تا نفسش باز شود: که چی بشه..؟!
سکوتش را دوست نداشت…صدایش بی اراده بالا رفت:میگم پیش نیما چیکار داشتی که از سر صبح زدی از خونه بیرون…
ـ دو ماه شده که رفتی ترکیه و انگار نه انگار که من اینجام…نه میذاری بیام دیدنت…نه خودت میای…الان نبودن من باعث
نگرانی ات شده..رفتنم پیش نیما باعث سوالت شده…چرا..؟!
صدایش خشم داشت و بغض داشت و دلتنگی مگر چیز بیشتری بود…؟!
ادامه داد:چرا برنمی گردی…چرا نمی ذاری کنارت باشم…به خاطر سهند…؟!
نفسی گرفت:آیلی…می فهمی که وقتی ازت دورم نگرانی ام صد برابر میشه…؟!می فهمی دیوونه میشم وقتی تماس میگیرم و گوشی ات و بر نمی داری…؟!
ـ تو می فهمی وقتی دلم تنگ میشه یعنی چی…؟؟! می فهمی که وقتی یکی میاد تو خونه و به اسم خواستگار میشینه چه حالی میشم… اینارو می فهمی…؟!
لب روی هم فشرد:چرا گریه می کنی…؟!
می توانست هق هق خفیفش را بشنود…می توانست حس کند که دستش را روی دهانش گذاشته تا صدای گریه هایش را نشنود…
ـ آیلی…
میان بغضی که سنگینی اش را از پشت خط تلفن هم حس میکرد پرسید: تودوستم داری یا نه…؟!
سرش را بالا گرفت و چقدر دور بود از آیلی :کجائی الان…؟!
ـ بگو دوسم داری یا نه…؟!
ـ آیلین…
جیغ زد:دوستم داری یا نه…می خوای من کنارت باشم یا نه…؟! می خوای این فاصله ها تموم بشه یا نه…؟!
میخواست…؟! نمی دانست…خواستن آیلی عادت زندگی اش بود…فکر کرد برای داشتن یک زندگی به چیزی بیشتر از خواستن نیاز است…؟!
دوست داشتن آیلی که چیز تازه ای نبود…سال ها میشد که دوستش داشت…خواستنش هم…
ابروهایش درهم شد و نگاهی به ساعتش انداخت: کجائی الان…؟!
بی مکث جواب داد:فرودگاه…
قدم هایش او را می کشاند سمت ساحل..آفتاب باز روبه غروب بود و کسی چه می دانست طلوعش را می بیند یا نه..
(بگو بیام تا با اولین پرواز کنارت باشم…بگو دوستم داری…دوست داشتن من عادت هم که باشه….برات شده باشه یه اتفاق روزمره…بازم برام کافیه…بازم می خوام که کنارت باشم..اگه تو بخوای…اگه هنوز هم بخوای…)
حرف های آیلی را مرور میکرد بی آنکه بخواهد…پاهایش کنار موج های ساحل خیس میشد و دلش تنگ میشد و قلبش درد…
نشست روی ماسه های مرطوب و دست هایش را گذاشت پشت سرش وبه آنها تکیه داد…بعضی اوقات کسی نبود و خودت باید تکیه گاه خودت میشدی…چه فرقی میکرد که زن باشی یا مرد…
آیلی حالا از فرودگاه برگشته بود خانه…؟! وقتی بی هیچ حرفی گوشی را قطع کرده بود، دخترک را رنجانده بود…؟!
فکرش مدام پر میشد و خالی میشد و نمی دانست کدام طرف سنگینی میکند…خاطراتش یا واقعیت زندگی اش با آیلی…
آیلی هنوز می پرسید که دوستش دارد…لبخندی بی رنگ آمد به لبش…دخترک احمق نمی دانست که دوست داشتن برای او کم است…نیازی نیست که تکرار مکررات شود…مگر خورشید از آسمان جدا میشد…؟
باران از پائیز…
گل ها از بهار…
گندم زار از طلائی آفتاب…
مگر میشد که دوستش نداشت….اما گاهی این دوست داشتن درد هم داشت..گاهی وادارت می کرد کمی عقب بمانی و خوشبختی اش را دعا کنی…گاهی ترسو میشدی و پذیرفتن آن چه که باید سخت میشد…گاهی نمی دانستی آخر داستان
تو و اوکجاست..گاهی فقط دلت می خواست سیگاری دود کنی و زندگی تمام شود…
گاهی …شاید…کمی…عاشق میشدی بی آن که بخواهی…
گاهی …شاید…کمی…مردانه می شکستی تا پا بگیرد…
گاهی جای خالی دستانش دور گردنت زجری دائمی میشد اما…
اما…از شایدها می ترسیدی و انگار هر چه بیشتر پا به سن می گذاشتی بیشتر می ترسیدی…
نفسی گرفت و به پشت روی ماسه ها دراز کشید…نگاهش به آسمان پر ستاره افتاد…از جائی دور صدای آهنگی می شنید…
مگر مهم بود که به چه زبانی خوانده میشد…دل که می لرزید هر گلی رنگی عاشقانه داشت و هر آهنگی….
خندید…صدای خنده اش میان صدای امواج می پیچید…به خودش می خندید..
ـ دیوونه شدی ویهان…شاعر نبودی که اونم شدی…دستش را گذاشت روی قلبش و تپش هایش را شمرد…یک…دو…سه…
پلک باز کرد…آفتاب می تابید روی تخت خوابش..لعنتی نثار بی فکری خودش کرد…اینکه شب قبل یادش رفته بود پرده را بکشد…
غلتی خورد و خودش را رساند به آن طرف تخت…آنجا که هنوز گاهی بوی رزها را میشد احساس کرد…دستش را سراند روی پا تختی خاک گرفته و ساعتش را برداشت…
کمی از نه می گذشت…نشست و کش و قوسی به خودش داد…این شب گردی ها حسابی خسته اش می کرد…
پر کردن اجباری این تنهائی ها داشت کلافه اش می کرد…
نفس عمیقی برداشت…بوی نمک و دریا…از تخت پائین آمد و دستی به سرش کشید…یاد حماقت چند روز قبلش افتاد….وقتی با ماشین به جان موهایش افتاده بود و حالا…
جلوی آینه ایستاد و نگاهی به چهره ی تازه اش انداخت…زیادی غریبه بود…ته ریشش را لمس کرد و فکر کرد اگر آیلی بود حسابی به سرش هوار می کشید…
از پله ها دوید پائین و سمت آشپزخانه رفت…قهوه یا آب پرتغال…مردد به هر دو نگاه کرد..عادت هایش را ترک می کرد و به چیز تازه ای معتاد میشد…اصل زندگی انگار همین بود…لیوانی آب پرتغال ریخت و دم پنجره ایستاد…دل لعنتی پس کی می خواست به این دوری عادت کند..؟!
انگار غیر ممکن بود…دور از آیلی و خاطراتش ماندن کار دلش نبود…نفسی گرفت و حجم سینه اش را پر کرد…
باید کمی می دوید…برگشت بالا تا لباس ورزشی اش را بپوشد…
گوشی موبایلش زنگ می خورد..دیگر عادت کرده بود به تلفن های گاه و بی گاه فلور…از آیلی می گفت و درس هایش و سهندی که راه می رفت و به آیلی می گفت الی…
ـ الو..
ـ ویهان…
ـ چی شده..؟!
ـ آیلی بازم رفته…یعنی صبح که بیدار شدم دیدم تو تختش نیست…
دستش را گذاشت پشت گردنش و نفسش را بیرون داد:باز چی شده…؟!
ـ فکر کنم بدونم کجاست…
بر خلاف تصورش فلور اصلا نگران نبود…کلافه تر شد:یه چی بگو من هم بفهمم چی شده…یعنی چی که تو تختش نیست و تو می دونی کجاست…پس چرا زنگ زدی به من..؟!
ـ فکر کنم داره میاد پیش تو…
ساکت ماند…آیلی می آمد کنار او…آیلی می آمد…!!
ـ تو..تو از کجا مطمئنی…؟!
ـ چمدونش نیست…
بی هیچ اراده ای لبخند نشست روی لبش…بی هیچ قراردادی قلبش محکم تر کوبید…
محتاط پرسید:شاید رفته باشه یه جای دیگه…
ـ فکر کنم دم صبح زده بیرون…
نگران شد که فلور اشتباه کند…مگر میشد که آیلی قهرش را بشکند و بیاید…؟
ـ فلور تو این چند روز اتفاق تازه ای نیافتاده…؟!
ـ نه…حالش خوب بود…دیشب زود خوابید…
ـ باشه…اگه بیاد اینجا بهت خبر می دم…نگران نباش…
ـ ویهان…
ساکت ماند تا فلور حرفش را ادامه دهد….
ـ دوسش داشته باش…
ـ فلور….
ـ می دونم…شاید این کار شما اشتباه باشه..شاید خیلی زود بفهمید که من چرا مخالفت می کنم…اما…تا اون روز..روزی که شاید هرگز پیش نیاد دوسش داشته باشه…
زمزمه کرد:دارم…
ـ می دونم…می دونم که دوسش داری…اما مثل یه مرد که زنی رو دوست داره دوسش داشته باش…
گوشی را گذاشت روی تخت…مرد بود و باید زنی را دوست می داشت…آیلی برایش زن بود..؟!
دستش را کشاند دور دهانش و فکر کرد که می تواند باشد…آیلی می توانست زنی باشد که کنارش می ماند..آرامش کند..روزها را شب کند و از بودن با او آرام بگیرد…؟!
شاید…شاید…شاید…میشد…
صدای باز شدن در ورودی را می شنید…صدای کشیدن چمدانی روی کف سالن…صدای قدم هایش را هم…
انتظار تمام شده بود.
منا معیری
بهمن ۹۲

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن