نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان قلب بنفش

رمان قلب بنفش پارت بیست و دو

3.3
(14)

رمان قلب بنفش💜✨
#پارت_بیست و دو
《تیدا》
_به نفعته که سنجیده عمل کنی و دهن ات رو ببندی…اگر بفهمم کوچیک ترین شکی به نسبت به شما شده لحظه ای برای مجازات تون درنگ نمیکنم؛فکر کنم خودت توی این چند سال من رو شناخته باشی.
نفس ام رو با ترس و لرز بیرون دادم…کف دست هام حسابی عرق کرده بودن…
لعنت بهش!لعنت!
افتاده بودم قعر یک چاه و الان فقط برای زنده موندن تقلا میکردم…
با صدایی که سعی می‌کردم لرزش اش رو کنترل کنم گفتم
_ما داریم کارمون رو انجام میدیم…نیازی به مجازات نیست؛همونطور که قرار بود تموم اش میکنیم…
چه تمومی آخه چه تمومی؟!چرا حرفی میزنی که هیچ وقت قرار نیست عملی بشه؟قبلا فقط برای سالم موندن می جنگیدی اما الان…خودت هم میدونی که الان داری برای عشق ات میجنگی تیدا…
صدای توی سرم رو خاموش کردم که صدای نحس شایان دوباره توی گوش ام پیچید‌
_زبون ات هم که دراز شده…البته که به زودی قیچی اش میکنم.ولی حواست رو جمع کن…با کوچکترین اتفاق اول خودم ترتیب ات رو میدم بعد هم جنازه ات رو ميندازم رو دست آریانا.
صدای بوق ممتد داشت من رو کر میکرد…
نفس ام توی سینه حبس شد…خدایا نه!من رو بکش اما معصومیتی که کل عمرم رو برای حفظ کردن اش مجادله کردم رو ازم نگیر…
قطره های اشک یکی پس از دیگری از چشمام پایین می اومدن‌.
چرا بدبختی و بیچارگی من تمومی نداره؟!یه آب خوش تو زندگیم از گلوی من پایین رفته؟؟؟چرا هیچی تو این دنیا سر جاش نیست؟؟!عدالت برای امثال ما خیلی وقته که مرده…
حالم دوباره بد شد که اسپری ام رو از روی میز چنگ زدم و جلوی دهانم گرفتم…
آریانا با یه لیوان آب داخل اتاق اومد…بعد از اینکه آروم شدم قضیه ی تماس رو براش تعریف کردم…
همه چیز انقدر دردناک بود که حتی اون هم نتونست طاقت بیاره و پا به پای من گریه میکرد…
همونجوری کنار هم بودیم که دوباره گوشی ام زنگ خورد…
با تصور اینکه دوباره شایانه یکی زدم توی سر خودم…
اما اسم روی صفحه رو که دیدم همه چیز عوض شد‌…
تماس رو وصل کردم…
_سلام کوچولو!
بغض ام رو قورت دادم…
_سلام!
_صدات میلرزه…کی اشک دوست دختر آرتا رو در آورده؟!
طپش قلبم از تو دهانم حس میکردم…
خودم رو جمع و جور کردم و بعد گفتم
_نه نه؛چیزی نیست خوبم.
هووفی کشید
_شما دخترها چرا اینجوری هستین واقعا؟!الکی ناز میکنید بعد میگین چیزی نیست خوبم…انگار نه انگار الان به یه مرد قوی نیاز دارین که آرومتون کنه…
روی این رو سنگ پا هم نداشت والا…
_محض اطلاع ات من واقعا خوبم و حتی اگه بد هم باشم به هیچ مردی نیاز ندارم…بعدشم الان اون مرد قوی که ازش حرف میزنی خودتی دیگه؟!
_پس نه عمته…البته میدونی چیه تو حق داری…
لحنش رنگ و بوی شیطنت گرفت و ادامه داد
_تو هنوز جلوه های قوی بودن من رو ندیدی؛باهاشون آشنا میشی به زودی…
مرتیکه ی بی‌شعور…بزنم تو دهن ات آخه من؟!بی ادب نکبت…
_کوچولو زبون ات رو موش خورده؟!اصلا ول اش کن برای یه چیز دیگه زنگ زدم.
گلوش رو صاف کرد و ادامه داد…
_امروز دارم میرم پیش مادرم.این ایلدا هم که فقط بلده چرت و پرت سر هم کنه…رفته به مادرم گفته که تو با منی…اون هم گیر داده که الا و بلا میخوام تیدا رو ببینم…میای؟
چیییی؟!!!آخه ایلدا ماجرای ما رو از کجا میدونست؟؟!واقعا میخواست من رو به مادرش نشون بده؟؟من چه جوری باید این حال رو تحمل کنم؟؟؟همه چیز به گوش مادرش هم رسیده…من چه جوری میتونم از عشقم بگذرم؟!چرا هی بیشتر من رو وابسته ی وجودش میکنه؟؟؟
یادم افتاد که هنوز پشت خطه…
با تردید گفتم
_باشه!
_اوکی!پس من میام دنبالت امروز.فعلا.
_فعلا.
بعد از این که قطع کردم فقط با خودم کلنجار رفتم و همه اش خودم رو سرزنش کردم که چرا گفتم میام؟!جسارت رو به رو شدن با مادری که قراره پسرش رو بازی بدم رو دارم؟؟
با آریانا هم مشورت کردم…می‌گفت دیگه اتفاقی هست که افتاده و اگه نری بدتر شک میکنن.
بعد از کلی دو دو تا،چهار تا بلند شدم و رفتم که آماده بشم…
لباس های طوسی رنگ ام رو پوشیدم و آرایش ملایمی هم کردم…
یه دست گل هم خریدم و بعد جلوی گلفروشی منتظر آرتا شدم…
ماشین اش جلوی پام توقف کرد که در رو باز کردم و سوار شدم…
سلامی کردم که جوابم رو داد.
لباس آستین بلند طوسی ای پوشیده بود…از اینکه ناخودآگاه لباس هامون با هم ست شده بودن دلم یه جوری شد‌…
یه سوال توی ذهنم تکرار میشد که تصمیم گرفتم بپرسم
_آرتا؟ایلدا از کجا میدونسته که ما…..
نگاهم کرد و لبخند کجی زد
_ما چی؟بقیه اش؟؟؟
_عههه انقدر اذیت نکن…جواب من رو بده از کجا میدونست؟؟
_اون شب وقتی گلی من و تو رو توی اتاق دید…..
هییینی کشیدم که خنده اش هوا رفت…
رنگ صورتم سرخ سرخ شده بود
_زهر مار کجاش خنده داره؟؟؟همش تقصیر توئه…وای باورم نمیشه گلی رفته به ایلدا گفته…الان راجبمون چه فکری میکنن؟؟؟!!وااای دارم میمیرم من…
خیلی ناگهانی دستم که روی پام بود رو گرفت…
تب کردم ناجور‌…
دوست داشتم از خجالت آب بشم و برم توی زمین…
موذی گفت
_فرفری کوچولو عصبانی شدن نداره که…به هر حال من الان دیگه دوست پسرت ام…نیازی هم به این همه سرخ و سفید شدن نیست.
دستم رو عقب کشیدم…
_چه نیازی هست که توی همه ی جمله هات این رو یاد آوری کنی؟
_حتما نیازه دیگه…
من یکی اصلا حریف این نمی‌شدم…
دیگه سکوت کردم که جلوی در مشکی رنگ نگه داشت…
ریموت رو زد و داخل رفت…
یه آپارتمان دو واحده با یه حیاط خیلی بزرگ و گلکاری شده…
جای باصفایی بود و از درخت ها اش معلوم بود که قدیمیه.
پارک کرد و از ماشین پیاده شدیم…
زنگ زد و رفتیم طبقه اول…
در باز شد و یه خانم قد بلند و مثل آرتا و ایلدا چشم ابرو مشکی دم در اومد…
_خوش اومدی پسرم!
نگاهی به من انداخت و من رو محکم بغل گرفت…
_دخترم خیلی خوشحالم از دیدنت!بیاید تو دم در بده.
داخل خونه که کاملا با سلیقه چیده شده بود رفتیم…
ایلدا هم اونجا بود و با اون هم سلام علیک کردیم…
مادر آرتا با سینی چای اومد و کنارمون نشست…
گپ و گفت ساده ای کردیم و بعد هم رفتیم برای ناهار…
مادر آرتا خیلی زن مهربون و ساده ای بود…محبت هاش کاری میکرد که خیلی سریع به قلب آدم نفوذ کنه…
بعد از خوردن ناهار گوشی آرتا زنگ خورد که بلند شد و رفت توی اتاق…
بعد از چند دقیقه برگشت
_مامان من کاری برام پیش اومده باید برم…
چه کاری انقدر یهو براش پیش اومد؟!
_عه مادر تازه اومدی که…
_ببخشید.خیلی فوریه!برمیگردم بعدا.
_باشه پسرم!پس تیدا هم اینجا پیش ما میمونه تا تو بیای.
چشمام از تعجب گرد شد‌…
آرتا سوالی نگاهم کرد
_تا من بیام میمونی؟
مهتاب خانم گفت
_بمون دخترم!من و ایلدا هم تنها میشیم بمون عزیزم.
با اصرارهاشون بالاخره قبول کردم…
آرتا هم از خونه بیرون زد…
مهتاب خانم عین یه مادر باهام رفتار میکرد…خیلی زن خوبی به نظر می اومد.
رو به ایلدا گفت
_میبینی چقدر داداش ات خوش سلیقه اس ایلدا؟
به من اشاره کرد
_صورت اش عین یه تیکه ماه میمونه.
از خجالت گونه هام گل انداخت…
با لبخند گفتم
_زیبایی از خودتونه مهتاب خانم!لطف دارید.
_من همیشه عاشق دختر مو فرفری بودم…اما کلا تو ژن ما نبود‌…
ایلدا بامزه گفت
_دستت درد نکنه مامان!عملا داری میگی موهای من زشته داره حسودی ام میشه هااا…
_مادر من کی گفتم موهات زشته؟!موهای تو هم زیباست اما فرفری هم دوست دارم…حالا بگذریم.
ادامه داد.‌..
_پس همکار آرتا تو شرکت هم هستی؟
شرکت؟؟؟کدوم شرکت؟!نکنه…یعنی از ماجرای آرتا خبری نداشتن؟نباید خودم رو لو میدادم اما این قضیه ی شرکت بدجوری کنجکاوم کرده بود…
برای اینکه خودم رو لو ندم سری تکون دادم…بعد جور کنجکاو و شگفت زده شده بودم
_چند وقتی بود که متوجه شدم آرتا صد و هشتاد درجه عوض شده؛سال هاست که آرزو به دل موندم خنده ی از ته دل اش رو ببینم…
آه پر دردی کشید و ادامه داد
_خدا لعنت کنه اون اتفاق شوم رو!از اون روز بچه ام خیلی تغییر کرد…همه چیز رو می‌ریخت تو خودش و رفت و خودش رو با الکل و سیگار نابود میکرد…
بغض اش شکست…
_ولی الان کمتر میبینم که بره سمت این چیزها…انگار کاری که من نتونستم این همه سال براش انجام بدم رو تو توی این مدت کوتاه انجام دادی…نمیدونم من چه جوری باید ازت تشکر کنم دخترم…
من رو بغل کرد و من موندم و یک دنیا شوک…
از چه اتفاق شومی حرف میزد؟؟؟آرتا با اومدن من عوض شده؟!هیچی رو نمیتونستم هندل کنم و فقط گمراهی ام بیشتر می‌شد…
اشک های ایلدا و مادرش هم داشت حالم رو بدتر میکرد…چه اتفاقی افتاده بود که من تا این حد بی‌خبر بودم؟شرکت…رفتار آرتا…حرف های مادرش
با شک گفتم
_اتفاق شوم؟
_تو…..تو از گذشته خبر نداری تیدا جان؟؟!
××××
ادامه در پارت بعد…
به نظرتون اون اتفاقی که مادر آرتا میگه چیه؟!😁💕

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.3 / 5. شمارش آرا : 14

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Newshaaa ♡

نویسنده رمان قلب بنفش:)💜🙃
اشتراک در
اطلاع از
guest
22 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
11 ماه قبل

بری گمشی ایشالله خب چرا تو همین پارت نمیگی چیشدههههه؟🤣🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  Newshaaa ♡
11 ماه قبل

خب اشکال نداره این پارتی که ارسال کردم بدجور گذاشتمتون توی خماری🤣🤣🤣
نیوشا با در بیفتی سر آیینه شکسته میکشمت😌🤣

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
11 ماه قبل

ضحی بزه انقدر مقابله به مثل نکن😁😂😂😂
هرچی میشه میگه تلافیش رو سر ررمانم در میارم🤐🤐
بخدا گناه داریماااا
هم لیلا حرص میده هم نیوش هم غزل هم بقیه نویسنده های عزیز🤐🤐🤐
تو دیگه دقمون نده😂😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
11 ماه قبل

نه کاری به این پارت قلب بنفش هم ندارم ولی خب از قبل تو ذهنم بود بذارمتون تو خماری🤣🤣

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
11 ماه قبل

😑 😑

saeid ..
11 ماه قبل

عالی بود
ولی پارت بعدی رو زود بدهههه..میخوام بدونم چیه 😂

FELIX 🐰
11 ماه قبل

پارت بعد رو زود بزار وگرنه میام میکشمتتتت🗡🗡🗡🗡🗡🗡🗡🗡🗡🗡🗡🗡

sety ღ
11 ماه قبل

نیوش پارت بعدم بفرس

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
11 ماه قبل

نیوش تلگرامت و چک کن 😃
🤣🤣🤣🤣

Fateme
11 ماه قبل

پارت بعدو زود بده
عالی بودد

تارا فرهادی
11 ماه قبل

عالی بود نیوشی💋❤️
تو هم که رفته قاطی نویسنده های آزار دهنده 😂🤣

لیلا ✍️
11 ماه قبل

وای چه پارت زیبا و مرموزی بود کاش تیدا و آریانا همین الان همه چیو بگن مطمئنم اگه دیر بشه اخلاق آرتا و آراز عوض میشه چون انگاری یه بار قبلا هم شکست خورده بودن😟🤒🤕

دکمه بازگشت به بالا
22
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x