نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان قلب بنفش

رمان قلب بنفش پارت چهل و چهار

3.7
(102)

رمان قلب بنفش💜✨
#پارت_چهل و چهار
《راوی》
دم دم های صبح بود که از خواب پرید.

نیم خیز شد و نگاهی به کنارش انداخت…

ابروهایش را کمی در هم کشید…
آریانا کنارش نبود…

اسم اش را صدا کرد اما جوابی نشنید…

از اتاق بیرون آمد و راهرو را نگاه کرد؛آنجا هم نبود.

_آریانا؟
آشپزخانه و پذیرایی را هم نگاه کرد اما اصلا پیدایش نبود…

کلافه دستی به صورت اش کشید…
این دختر کجا رفته بود؟!آن هم این وقت…
چرا متوجه نشده بود؟!

تلفن را پیدا کرد و شماره را گرفت…
_مشترک مورد نظر شما خاموش…..
قطع کرد و آن را عصبی روی مبل کوبید…

نگران بود…
چطور ناگهانی غیب شده بود و تلفن اش هم خاموش بود؟!تا همین چند ساعت پیش که در آغوش اش غرق خواب بود…

سوئیچ ماشین را برداشت و از خانه بیرون زد…

شاید به خانه ی خودشان برگشته بود…
اما باید خبر میداد…
با سرعت بالا رانندگی میکرد و در راه هم دوباره چند بار زنگ زد اما باز هم خاموش بود…

جلوی مجتمع شان که رسید نگه داشت و از ماشین پیاده شد…
آیفون را زد…
یک بار…
دو بار…
سه بار…
اما هیچ جوابی دریافت نکرد…

هر لحظه نگران تر و در عین حال عصبی تر میشد…
با پاهایش روی زمین ضرب گرفت…
سعی می‌کرد خودش را کنترل کند…
چشمان اش را محکم به هم فشرد…
با خودش زمزمه می‌کرد
_کجایی تو آریانا؟کجایی….

بار دیگر زنگ را زد…
انگار کسی آیفون را برداشت…
از جا پريد و جلو آمد…
_بله؟
صدای زنی آمد…اما آریانا نبود!
ابروهایش در هم گره خوردند…
او دیگر که بود؟
شاید زنگ را اشتباه زده…
_ببخشید خانم…فکر می‌کنم اشتباه زدم…واحد هشتاد و یک؟
_خواهش میکنم؛درست زدید هشتاد و یک…
از تعجب چشم هایش گرد شد…
پس چرا این صدا نه به آریانا و نه به تیدا شباهتی نداشت؟
_پس…..پس خانم آژند اونجا هستن؟
زن کنجکاو گفت
_خانم آژند؟!ایشون رو نمی شناسم آقا.شاید مستاجر قبلی بودن…ما امروز اومدیم اینجا.

مات ماند…
امکان نداشت…
×××××××××
_از همکاری با شما خوشحالم آقای سهیلی!
_همچنین.
دستی داد و پایان جلسه را اعلام کرد…
بعد از اینکه همه رفتند؛کت اش را پوشید و بعد از برداشتن وسایل اش از اتاق جلسه بیرون آمد…

_آقای سهیلی!تشریف می‌برید؟
_بله خانم حسینی.اتفاقی افتاده؟!
منشی بلند شد و گفت
_راستش آقای فرهمند تماس گرفتن،خواستن اگر میشه امروز شما رو ببینن…البته من گفتم از شما بپرسم بعد خبر بدم بهشون…اگر وقت دارین بگم بیان امروز؟

تیدا در خانه منتظر بود…گفته بود زود برمی‌گردد اگر فرهمند می آمد کارش خیلی طول می‌کشید…امروز وقت نداشت میخواست زودتر به خانه برود…جلسه ی امروز خودش به اندازه ی کافی کسل کننده بود…
آراز هم که نیامد و خودش و سینا حضور داشتند…
الان هم فقط دل اش میخواست زودتر برود و خستگی اش با دیدن تیدا از تن اش بیرون بیاید.

_بهشون بگید امروز وقت ندارم…اولین فرصتی که بتونم خبر میدم.
_چشم.خداحافظ…
سری تکان داد و از شرکت بیرون آمد…
سوار آسانسور شد و دکمه ی پارکینگ را فشرد…
ماشین را روشن کرد و سمت خانه راهی شد…

هنوز به سر خیابان نرسیده بود که دختربچه ی گل فروشی کنار ماشین ایستاد…
_عمو!عمو!
شیشه را پایین داد…
به صورت اش خیره شد…
_بله؟!
دختر با شیرین زبانی گفت
_کار داشتم باهاتون.
آرتا ابروهایش را بالا انداخت و با کنجکاوی پرسید
_چه کاری؟
به گل های سرخ اش اشاره کرد
_اول اینکه،یه دونه گل میخری؟
چهره ی بانمک و موهای بور کودک دل هر کسی را می‌برد…
با لبخند سری تکان داد
_یه دونه چرا؟!همه رو بده…
با ذوق گفت
_واقعا؟؟؟؟
_آره!
دسته ی گل را با خوشحالی به سمت آرتا گرفت…

دسته ای پول از داشبورد بیرون آورد و دست بچه داد…
_پول اش انقدر نمیشه ها…خیلی زیاده بقیه اش رو میدم.
_نه خانم خوشگله!درسته…برای خودت.
از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید درآمد مدت زیادی کار کردن اش هم انقدر نمی‌شد…
_چقدر تو مهربونی عمو!خوش به حال خانمت که براش گل گرفتی…
آرتا بلند زد زیر خنده…
دختربچه ها همیشه دل اش را می‌بردند…
_این رو هم باید بدم به شما…

پاکتی را بالا آورد و روبرویش گرفت…
از دست اش گرفت و نگاهی انداخت…
روی پاکت اسم اش نوشته شده بود و فلش کوچکی هم رویش چسبانده شده بود…

با تعجب گفت
_این…..این چیه؟از کجا این رو آوردی؟
_تو همین خیابون بودم یه آقایی اومد گفت این رو بدم به شما…
_کی بود؟
_نمیدونم…
نگاهی به دور و برش کرد…
ذهن اش درگیر شده بود…
سر فرصت در خانه بازش می‌کرد…
_خداحافظ.
دختر این را گفت و رفت…
پایش را روی پدال گذاشت و راه را ادامه داد…
تمام مدت داشت فکر می‌کرد که محتوای آن فلش و بسته چه بود…

کلید را در قفل در چرخاند…
به محض اینکه به خانه وارد شد صدایش زد
_تیدا؟
هیچ جوابی دریافت نکرد…
دسته گل را روی میز آشپزخانه گذاشت…
به نشیمن رفت و بار دیگر صدایش کرد…
هیچ صدایی نیامد.
شاید خوابیده بود…
پله ها را بالا رفت و وارد اتاق خواب شد‌…
در را باز کرد.
با دیدن تخت مرتب شده و فضای خالی دستی به موهایش کشید…

این سرکشی هایش اذیت می‌کردند…
مگر نگفته بود که صبر کند تا بیاید؟!
_فقط گیرت بیارم تیدا….
دستمال سر مشکی اش را روی پاتختی پیدا کرد…
جلوی بینی اش برد و مشام اش را با عطر او پر کرد…
در همان حال موبایل را از جیب کت در آورد و شماره اش را گرفت…
_مشترک مورد نظر شما در دسترس نمی‌باشد……
عصبانی شده بود…
چه معنی داشت این که بی خبر رفته و حالا هم از دسترس خارج شده؟!
عصبی پیامی برایش نوشت و فرستاد…
شاید پیش آریانا برگشته بود اما دلیلی نداشت بی خبر از او برود…
با اخم از پله ها پایین آمد…

ممکن بود موبایل یا چیزی را جا گذاشته باشد…
چیزی پیدا نکرد و چشم اش به پاکت افتاد…

انقدر عصبی شده بود که هنوز فرصتی پیش نیامده بود که بازش کند…
فلش را از رویش کند و لپتاپ روی میز را روشن کرد…
فلش را وصل کرد…
پوشه ای که باز شد تنها حاوی چندتا صدا بود…
آخر این دیگر از طرف کی به دست اش رسیده بود؟!
کی بود که حتی خودش نیامد که بدهد…

فایل اول را گذاشت

با شنیدن صدایی که پخش شد،خون در رگ هایش منجمد شد…
×××××××××××
بچه ها پارت جدید رو براتون گذاشتم بالاخره😊
ببینم به نظرتون پاکت از طرف کیه؟آرتا صدای کی رو شنیده؟و توی بسته چی هست؟؟؟🤔
خماری رو نگید لطفا خوب کردم تو خماری گذاشتم😂😈بدجنس هم خودتونید!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا : 102

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Newshaaa ♡

نویسنده رمان قلب بنفش:)💜🙃
اشتراک در
اطلاع از
guest
36 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
sety ღ
10 ماه قبل

من دیگه نه پارتای هیچ کدومتونو تایید میکنم نه براتون کامنت میذارم😪😪😪🤦‍♀️
قهرم با همه تون
من تو شرایط حساس روحیم بعد شماها هی منو میذارین تو خماری اه🔪🤦‍♀️

sety ღ
پاسخ به  Newshaaa ♡
10 ماه قبل

باشه دیگه نیوش خانوم
نوبت ماهم میرسه😎

sety ღ
پاسخ به  Newshaaa ♡
10 ماه قبل

چیزی نگفتم ک
خو بالاخره منم تنبلی رو میذارم کنار و پارت گذاریم رو ادامه میدم و یه جاهایی تصمیم میگیریم حدستون رو بدونم😂😎😎

Ghazale hamdi
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

حالا قهر نکن من دلم میخواست یکم حرص بدم😃😂😂😁🥺

تارا فرهادی
10 ماه قبل

یوهووو چقدر پارت دارم برا خوندن😍😍

تارا فرهادی
پاسخ به  Newshaaa ♡
10 ماه قبل

سرم شلوغ بود خدایی🥺🥺
نه نخوندم
انقد خوشحالم که نگو از هر رمان یه عالمه پارت دارم😍😍🤣🤣

saeid ..
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

شاه دلم بخون 🥺🥺

تارا فرهادی
پاسخ به  saeid ..
10 ماه قبل

اونو خو طرفدار پرو پا قرصشم🤣🤣🤣😍

لیلا ✍️
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

اون رمانایی که بهت معرفی کردم خوندیشون؟😂

تارا فرهادی
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

آره در حال خوندنم رخنه رو قبلا نصفشو خونده بودم الان ادامش🤣🤣

saeid ..
10 ماه قبل

نداشتیم دیگه 🥺🤦🏻‍♀️
منو میزاری تو خمااااری🤣😡

sety ღ
پاسخ به  saeid ..
10 ماه قبل

شاه دلو نمیدی🔪🔪🔪🔪

saeid ..
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

ننوشتم ستی جونم🥺
شاید دیر بشه امروز نرسم
ببخشید

sety ღ
پاسخ به  saeid ..
10 ماه قبل

من با همه تون قهرمممم😭😭😭

sety ღ
پاسخ به  Newshaaa ♡
10 ماه قبل

نیوش خسته ام اومدم اینجا حال و هوام عوض شه یا گذاشتینم تو خماری یا مث سعید سنگ دل شدین🤦‍♀️
حق ندارم قهر کنم آیا؟؟!

sety ღ
پاسخ به  Newshaaa ♡
10 ماه قبل

باید راجبش فک کنم😂😂

saeid ..
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

خودااا
ببخشید ستی جونم
باور کن ندارم آماده وگرنه من اصلا طاقت نمیارم که نزارم 🥺

saeid ..
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

بیا پارت فرستادم برو تایید کن
صبح تایید کنی قهر میشم
به خصوص که بره آخر🥺

saeid ..
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

یا آخر شب یا صبح زود

Ghazale hamdi
10 ماه قبل

#حمایت از نیوشییی✨️🤍😃

Fateme
10 ماه قبل

هر بار که رماناتونو میخونم یه بار اشکم درمیاد از این همه تو خماری گذاشتن بعد به خالت عادی در میام
بابااا ماهم ادمیم🥲😂😂
ولی دور از شوخی مثل همیشه عالی بود نیوشا جونم

Tina&Nika
10 ماه قبل

عالی ولی خیلی بده تو خماری میزارین

لیلا ✍️
10 ماه قبل

وای چه قشنگ بود قلمت اینطوری بهتر جلوه میده دیدی چند تا تغییر ریز چه تاثیری داره

دلم واقعا برای هردوشون سوخت ضربه بدیه آراز هم بچم احساسیه🤒🤕

FELIX 🐰
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

لیلا ی سر پی وی رو نگاه میکنی؟

دکمه بازگشت به بالا
36
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x