نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان مائده...عروس خونبس

رمان مائده…عروس خونبس پارت ۲۱

4.7
(119)

_امشب زنگ زدم دخترام بیان اینجا شام باهم باشیم

_عه چه خوب

در باز شد و مصطفی خان و پدر مهیار داخل شدند

بعد از سلام علیک، همه در هال نشسته بودند

همه از اینکه مائده را در خانه میدیدند تعجب کرده بودند، او که همیشه در انباری بود!

بینشان سکوت مرگباری بود…
هیچ کدامشان انگار حرفی برای گفتن نداشتن!

ولی با امدن خورشید، این بحث دوباره باز شد!

_پسرم…من یه دختر خوب برای نوه ام سراغ دارم…

لبخند روی لبهای رضا جا گرفت(اسم پدر مهیار رضاست)

_به به چه خوب که محمد علی هم داره داماد میشه

لبخند روی لب های خورشید ماسید!

_برای مهیار گفتم!

_مهیار؟!

_اره دیگه، چرا باید علاف باشه بچم؟ بره زن بگیره بره سرکار

مادر مهیار دیگر طاقتش طاق شده بود

_مادر جان میشه بیخیال پسر من بشی؟
اگه خیلی پسرمو دوست داشتی میزاشتی با الهه ازدواج کنه!
خودتون دستور دادین که باید با مائده ازدواج کنه
دیگه نمیزارم برای پسرام زن انتخاب کنین

_میبینی رضا؟ اینم از زنت…

مهیار بلند شد روبروی خورشید ایستاد

_لطفا فکر ازدواج کردن منو از سرت بیرون کن
وگرنه دست مائده رو میگیرم میرم از اینجا که دیگه دست هیچ کدومتون بهم نرسه…
میدونی که این کارو میکنم!

سمت مائده رفت و دستش را کشید و در اتاق خودش برد و او را پرت کرد روی زمین

خودش هم در را محکم بست و پشت در نشست

صدا های دعواهایشان تو اتاق می امد….

با دست محکم گوشش را گرفت تا نشنود، خسته شده بود!
شده بود بازیچه ی دست خورشید…

نگاهش را داد به مائده که یه گوشه در خود جمع شده

به سمتش رفت در چشمان عسلیش زل زد

یکهو سرش را روی سینش گذاشت و ارام هق زد!

تاحالا هیچ مردی جلویش گریه نکرده بود!

دستش را روی موهای مشکیش گذاشت و ارام نوازش کرد

_از من متنفری نه؟

_نه

سرش را بالا گرفت نگاهش کرد

مگر میشد متنفر نباشد!؟

چشمانش سرخ و اشکی شده بود

_شنیده بودم مردا گریه نمیکنن!

_چرا!؟ مگه مردا دل ندارن؟

_دارن…ولی

_ولی نداره!
اگه اینجوریه پس من مرد نیستم!

_نکنه دختری!

هردو باهم خندیدن

ولی مهیار دوباره اشکش امد!

_چند چندی با خودت!؟ میخندی بعد گریه میکنی؟؟

لبخند زد

_بجز من باز کی پیشت گریه کرده؟!

_هیچ کس!

_خب پس برای اولین بار گریه ی یه مرد رو دیدی

با دستانش اشک هایش را پاک کرد

_گریه نکن
خدابزرگه، همه چی درست میشه!

_مائده

_بله؟

_یه چیز بگم منو نمیزنی؟

_شاید زدم…ولی خب تو بگو

لب گوشش گفت
_من خیلی دوست دارم بچه داشته باشیم!

اب دهنش را قورت داد…
_بچه؟ الان؟ زود نیست!!

_شاید اگه بچه دار بشیم، خورشید بیخیالمون بشه
من میدونم خورشید تا کار خودشو نکنه بیخیال من نمیشه!

_من…من

_من چی؟ دوست داری هوو داشته باشی!؟

_نه ولی

_ولی چی؟

_من خجالت میکشم خب

بدجنسانه خندید
_مثل اینکه یادت رفته زن و شوهریم!
باید زودتر دست بکار میشدیما
همین الانم دیره

_اره
ولی من با بقیه ی عروسا فرق دارم

اخم ریزی کرد گفت
_کی گفته فرق داری

_خودت گفتی

_من گفتم؟ ببخشید
جوونی کردم

خندید

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 119

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
53 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
،،،
،،،
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

مائده بده انشالله همیشه به شادی عزیزم

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

رویای ارباب اونم طولانی پارت بده همیننن😁😃

saeid ..
10 ماه قبل

#حمایت

Fateme
10 ماه قبل

اولین کامنت
مهیار چقد خوب شده باهاش خداروشکر❤️
عالی بود سحر جان

تارا فرهادی
10 ماه قبل

سحررررررررر میکشمت جای حساس تو اتاقی بود چرااااا تمومش کردی😭😭
سحررر بخدا پارت کم بود یه پارت دیگه لطفا یا فردا پارت بده حداقل طولانی
سحررررر جووونم😭😭🧡🧡🧡🧡😘😘🙂😘🙂

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

خدانکنه🥺😘

،،،
،،،
10 ماه قبل

مرسی سحری مهیارخیلی عجله داره ها😂😂😂

FELIX 🐰
10 ماه قبل

سحر تو اتاقی بزاریاااا

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

سحر سفرمون اینطوری شد که میایم شهر نور😆😆

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

احتمالا ۴ شهریور حرکت میکنیم 😊
ماموریت مامانم افتاد اونجا🤣
بعدم میریم لاهیجان 😉

saeid ..
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

اتاق
اتفاق های اتاق که قراره بیافته
مائدع و مهیارر
گرفتی چی میگم 😂

saeid ..
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

من با حیا هستم 😌
فقط ترجمه کردم 😂

Kim Liyana
10 ماه قبل

به نام خدا تا پارت بعد بچه اول تولید میشود احساسم میشه مهیار سه تا بچه داره 😂🍄

Kim Liyana
پاسخ به  Kim Liyana
10 ماه قبل

احساسم میگه *

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

پس چنتا

تارا فرهادی
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

سحر شیرینی خبر خوبت
رمان مائده بده🥺🥺

saeid ..
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

۵تا

تارا فرهادی
پاسخ به  saeid ..
10 ماه قبل

واقعا؟؟

saeid ..
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

نه بابا شوخی کردم 😁

تارا فرهادی
پاسخ به  saeid ..
10 ماه قبل

🤣🤣

Kim Liyana
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

قبول نیس اون بچه دوست داشت که بگو یکی دیگه هم بساز 😂🤰🏻

لیلا ✍️
10 ماه قبل

مهیار خیلی خوبه حسابی از دست خورشید کفریم ولی🤬

تارا فرهادی
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

بیخیال بابا مهم الانه که شرش کنده شده🤣

لیلا ✍️
پاسخ به  تارا فرهادی
10 ماه قبل

آره ولی خب روزای سختی رو گذروندن

𝓗𝓪 💫
10 ماه قبل

بالاخره پارت جدید اومد

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
10 ماه قبل

پارت جدیدی و دادی یوهووووو☺️

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

شانس و ببین 🥲
سحر رمانم منم بخون خوو🤣🥲🥲🥲

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

بدجنس 🥲
دیگه دوست ندالم🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

سحر بروووو
برو که دیگه دوست ندالم
به جز شکلانم یکیو نداریم که موهام و کوتاه کنیم عصبی شه🤣🤣
سحر برو پیش همون شوهر مظلومت
اگه جلو چشمم باشی میکشمت میدونی سابقه قتل هم دارم

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

مرسی گلم🩵
ببینم چی بشه. شاید بشه شاید نشه ..

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

ولی مهیار هم خوب منحرفه هااا🤑
در عجبم که سحر چجوری مثل عموش منحرف نیست🤔🤣

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

سحر پارت ندادی پ شیرینیت کو🥺🥺

دکمه بازگشت به بالا
53
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x