رمان مرسانا

رمان مرسانا پارت پانزده

از حرکتم عصبی شد ولی نامزدم نیشاش تا بناگوش باز شد کلی هم سر ب سرم گذاشت

منم بیخیال هردو فقط حرف خودم رو میزدم

ـ خندیم توضیحت کامل بود شیرین جان

شیرین با صدای بلند قهقهه زد

ـ عزیزم بد کردم بدون واو انداز همه چیز رو گذاشتم کف دستت

ـ نه عزیزم دستت درد نکنه

ـ دستم نه ولی فکم آره حالا هفته آینده مشخص می شه باهات تماس می گیرم شرمنده کلاسم شروع شده کاری نداری

ـ نه گلم ممنون مزاحم نمی شم

خدا حافظ خبری شد تماس می گیرم

به ساعت نگاه میکنم ساعت سه بعد از ظهر شد ه اما نه خبری از بابا بود نه مامان روی تخت دراز کشید م فکرم در گیر حرفهای شیرین شد که صدای در حیاط آمد سریع بلند شدم پرده را کنار کشیدم بالاخره بابا آمد از اتاق بیرون رفتم که بابا هم داخل آمد با صدای بلند سلام کردم بابا با خستگی جواب داد از بالای اوپن چشمش به قابلمه های روی اجاق گاز افتاد

ـ مرسانا بابا ناهار خوردی ؟
سرم را به معنی نه تکان دادم و در همان حال به طرف آشپز خانه رفتم
ـ دختر گلم تا من دستهامو می شورم توهم میز و بچین
ـ چشم بابا
زیر قابلمه ها را روشن کردم تا میز را آماده کنم غذا هم گرم بشه

وقتی کارم تمام شد دیس و کاسه خورشت سبزی را رو میز گذاشتم و خودم پشت میز ناهار خوری رو بروی بابا نشستم بابا که آمد غذا را شروع کردیم کمی که غذا خورد بشقاب را با دست کنار کشید دست رو میز گذاشت و بلند شد در همان حین هم تشکر کرد و به پذیرایی رفت با عجله غذام رو تمام کردم میز را جمع کردم و ظرفها را در سینک گذاشتم از آشپز خانه بیرون آمدم روی مبل کنار بابا در پذیرایی نشستم بابا ظاهراً نگاهش خیره به تلویزیون بود اما اصلاً حواسش به آن نبود آرام آن را خاموش کردم هنوز خیره صفحه سیاهش بود با ناراحتی دستی بر روی شانه بابا گذاشتم که کمی تکان خورد

ـ بابا الان قرار بود در مورد مامان حرف بزنید

سرش رو ب سمتم چرخاند وپرسید

چرا این همه اصرار داری چی میخوای بدونی

از حرف بابا ناراحت شدم بلند شدم برم که گفت:

بزار اخبار نگاه کنم بعدا با هم صحبت می کنیم باشه دخترم

به تلویزیون اشاره کردم

کدوم خبر شبکه یک یا شبکه خبرآخه باباجون تلویزیون که خاموشه

با تعجب برگشت ونگاهی به تلویزیون کرد

ـ کی خاموش کردی که من…..و بقیه حرفش را خورد بعد لبخند تلخی کنج لبش نشست نگاهم کرد سری تکان داد همینکه قصد بلند شدن داشت فورا گفتم :

ـ بابا چرا جواب منو نمی دی

بابا بلند شد و ایستاد

ـ اگه نیاز شد مامانت خودش بهت میگه

منم هم بلند شدم و مقابلش ایستادم

ـ بابا منم گفتم نگرانم دلم شور مامان رو می زنه

اخم های بابا در هم رفت از کنارم گذشت در اتاق را باز کرد و به سمتم برگشت

ـ نمی خواد نگران شی مامانت خودش می دونه چکار می کنه

داخل رفت و در رو پشت سرش بست

نمی دونم چرا بابا ی جواب درستی به من نمی ده خدایا چکار کنم کاش حداقل این دلشوره دست از سر م بر می داشت
روی مبل دراز می کشم به مامان فکر می کنم آنقدر به مامان فکر کردم که بخواب رفتم صدای مامان را در حال خواب و بیداری می شنوم اما اینقدر گیج خواب بودم که توانایی باز کردن چشمهام رو نداشتم صبح با سرو صدایی که از آشپز خانه می آمد از خواب بیدار شدم پتویی که رویم انداخته شده بود را کنار زدم تنها بابا رو در حال صبحانه خوردن در آشپزخانه دیدم به اطراف نگاه کردم مامان را ندیدم بابا از صدای قدمهام که به اوپن نزدیک می شدم سرش را بلند کرد پشت اوپن ایستادم کمی خم شدم کف هر دو دستم رو روی لبه اوپن گذاشتم

ـ سلام صبح بخیر
ـ سلام دخترم
ـ بابا مامان رو نمی بینم

بابا کلافه استکان چای را روی میز گذاشت صندلی را عقب کشید و از آشپز خانه بیرون آمد همنجور ب سمتش چر خیدم پشت ب اوپن جای دستهام رو عوض می کنم

بابا در چشمهام خیره شد اما بدون حرفی از کنارم گذشت با نگاهم دور شدن او را دنبال می کنم با باز و بسته شدن در خانه و بعد زده شدن در حیاط می فهمم اصرار زیاد جز ناراحت و کلافه کردنش نتیجه ای نداره به سمت سرویس بهداشتی می روم دست و صورتم را می شورم و برای لحظه ای در آینه با غصه خیره به خودم میشوم و با استرسی که ب جانم افتاده بود خواندم
من خیره به آینه و او گوش به من داشت

گفتم که چه سان حل کنی این مشکل مارا
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن، چه بگویم که شکستی دل مارا

نگاه خیره ام را از آینه می گیرم و به سمت آشپزخانه می روم صندلی را عقب می کشم و به صبحانه دست نخورده و چای نیمه خورده خیره می شوم نمی دانم چه چیز از درون بابا را آزار می دهد و این ندانستن مرا حسابی کلافه کرده میلی به خوردن صبحانه ندارم مگر می شود با خیال نا آرام چیزی هم خورد میز را جمع می کنم و لیوانی نسکافه برای خودم درست می کنم لیوان به دست بر روی تختم می نشینم نسکافه ام را روی میز مطالعه می گذارم به صندلی تکیه می دهم انگشت سبابه ام را دور لبه ی لیوان می چرخانم صدای پیامک گوشیم می شنوم گوشی را در دست می گیرم و قفل صفحه را می زنم پیام تبلیغاتی از عصبانیت گوشی را به سمت تختم پرت می کنم و با بی حواسی لیوان را یکباره سر می کشم گلویم می سوزدپارچ آب را از یخچال در می آورم و با عجله سر می کشم آب از گوشه لب و لوچه ام سرازیر می شود کمی آرام می شوم از یخچال قالب یخی در می آورم خوردش می کنم و یکی یکی در دهان می گذارم تا از درد تورم گلویم کم شود وقتی آرام می شم به فکر درست کردن ناهار می افتم اما نمی دونم چی درست کنم کباب تابه ای با برنج کته که بابا خیلی دوست داره رو درست می کنم پس از تمام شدن کارم دست بر سرو روی خانه می کشم و خسته و بی حوصله روی مبل می نشینم تلویزیون را روشن می کنم صدای تلویزیون را کمی زیاد می کنم سرم روبه پشتی مبل تکیه می دهم در همان حال سرم را به سمت راست می چرخانم نگاهی به صفحه روشن تلویزیون می کنم دلم شوره مامان را می زند با اینکه بابا جوری برخورد کرد که خیال منو از بابت مامان آسوده کنه اما نمی دونم چرا حس می کنم قراره اتفاق بدی برا مامان بیفته با شنیدن صدای باز و بسته شدن در حیاط بلند می شوم…..

4.5/5 - (76 امتیاز)
اشتراک در
اطلاع از
guest
16 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
saeid ..
1 ماه قبل

عالی بود.
خسته نباشید

نسرین احمدی
نسرین احمدی
پاسخ به  saeid ..
1 ماه قبل

🌹

خواننده رمان
خواننده رمان
1 ماه قبل

ممنون که طولانیتر نوشتی

نسرین احمدی
نسرین احمدی
پاسخ به  خواننده رمان
1 ماه قبل

🥰

الهه
الهه
1 ماه قبل

یعنی چه اتفاقی برای مادرش افتاده ؟
چرا باباهه چیزی به دخترش نمی گه؟

نسرین احمدی
نسرین احمدی
پاسخ به  الهه
1 ماه قبل

انشاالله پارتهای بعدی متوجه می شی

Ghazale hamdi
1 ماه قبل

#حمایت از نویسندگان

نسرین احمدی
نسرین احمدی
پاسخ به  Ghazale hamdi
1 ماه قبل

من با امتیاز حمایت میکنم

saeid ..
پاسخ به  نسرین احمدی
1 ماه قبل

کامنت ها انرژی میدن 😁

نسرین احمدی
نسرین احمدی
پاسخ به  saeid ..
1 ماه قبل

باشه از این ب بعد برا شما فقط کامنت می‌زارم خوبه

saeid ..
پاسخ به  نسرین احمدی
1 ماه قبل

اره عالیه 😁
منتظر کامنت های شما هستم 😊😄

Fateme
1 ماه قبل

خیلی قشنگ بود

نسرین احمدی
نسرین احمدی
پاسخ به  Fateme
1 ماه قبل

نویسنده رمان ماهرخ شما هستید چون هم نامید ومن اونجا امتیاز دادم

تارا فرهادی
پاسخ به  نسرین احمدی
1 ماه قبل

نويسنده رمان ماهرخ تو رمان دونی ریحانه نیاکام هستش فاطمه اصلا رمان نمینویسه فقط ادمین و رمان ها رو توی سایت قرار میده
این فاطمه هم ا صلا اون فاطمه ی رمان دونی نیست

نسرین احمدی
نسرین احمدی
پاسخ به  تارا فرهادی
1 ماه قبل

آها ممنون

Fateme
پاسخ به  نسرین احمدی
1 ماه قبل

نه عزیزم من نویسنده ی رمان بخاطر تو هستم

دکمه بازگشت به بالا
16
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x