رمان مرسانا

رمان مرسانا پارت ۲۱

رمان مرسانا : پارت بیست و یک

لرزش شانه های مردانه ی بابا و صدای آرام گریه اش قلبم را شکست کنار بابا روی تخت نشستم آرنج بابا رو گرفتم و از روی چشمهاش برداشتم بابا صورتش را بر گرداند تا اشکاش و نبینم لبخند تلخی زدم

ـ بابا گر بیننی ناکسان بالا نشینند صبر کن روی دریا کف نشیند قهر دریا گوهر است بابا جونم اگه صبور باشیم خدا خودش به موقعش به دادمون می رسه بابا به سمتم برگشت …

ـ با امروز دو روز ه که مامانت آنجاست خدایا سر در گمم نمی دونم سر کدوم کلاف بگیرم تا گره مشکل باز بشه من فردا صبح مرخص میشم باید برم شرکت مرخصیم تمام شده نمی دونم با تمدید مرخصیم موافقت میشه یا نه

ـ بابا شما باید فردا آزمایش بدید دکتر ببیند

ـ فردا صبح آزمایشها رو میدم تو نگران من نباش

ـ مرسانا بابا برو خونه استراحت کن که این چند روزه خیلی خسته شدی برو عزیزم

خداحافظی کردم و سریع از بیمارستان بیرون آمدم سوار تاکسی شدم و رفتم خونه وارد خونه ی سوت و کور که شدم دلم گرفت نگاهم به باغچه افتاد یاد مامان اشک به چشمهام آورد سرم رو بالا گرفتم خودم رو سرزنش کردم گفتم دیگه بسه گریه و زاری بسه کنار شیر آب نشستم آبی به دست و صورتم زدم خنکی آب جان تازه ای به من داد کتری آب را پر کردم و روی اجاق گاز گذاشتم لباسهایم را با یک بلوز و شلوار عوض کردم و روی تخت نشستم نمی دونستم دقیقاً این خانم بخاطر چه بیماری بستری شده حرفهای پلیس توی ذهنم تکرار شد ، به سرِ پیره زنه ضربه خورده ……مادرت تنها پرستارش بوده ……. فعلاتنها مظنون پرونده مادر شماست دیوانه وار دست میان موهام می برم و می کشم خدایا دارم دیونه می شم خودت یک راهی رو به من نشون بده صدای صوت کتری بلند شد رفتم لیوانی نسکافه درست کردم لیوان را روی میز گذاشتم و روی مبل دراز کشیدم صدای مهره های کمرم بلند شد خسته پلکهام را بر ای لحظه ای بستم.

صبح با صدای بابا بیدار شدم بابا جون مرسانا چرا اینجا خوابیدی پاشو دیگه ساعت 8 شد با صدای بابا چشمهام یکمرتبه باز شد میشینم و با دست کمی موهام رو صاف می کنم دست و صورتم می شورم به سمت آشپز خانه می رم بابا رو آنجا می بینم سلام می کنم و در حین صبحانه خوردن بابا میگه :

آزمایش دادم با مرخصیم موافقت کردند باید برای ملاقاتی مامانت برم

بعد خوردن صبحانه سریع ظرفها رو جمع کردم اول زنگ زدم به شیرین که سریع برداشت گفت ساعت
9:30 شرکت باشم

بعد از تمام شدن تماسم ب پذیرایی رفتم بابا منتظر من نشسته بود کنارش نشستم

بابا امروز من باید برای مصا حبه ب شرکت آرین برم

باشه موفق باشی برا ناهار هم ی چیزی از بیرون میگیرم تو حواست ب کارت باشه بلند می شه خب من دیگه باید برم
با بسته شدن در منم تاساعت 9 کارهای خانه رو انجام دادم که صدای زنگ آیفون بلند شد لباسهام تنم کردم کیف و موبایلم را برداشتم.

در حیاط رو که باز کردم صاحبخانه با اخم های در هم گفت :

ـ بابات بگو بیاد کارش دارم

ـ شماره حساب بدید الان پول رو بحسابتون بریزم

با تمسخر گفت :

طرف حساب من شما نیستی باباتِ بهش بگو دیگه مهلت نمی دم باید تخلیه کنه

ـ طرف حساب شما پولِ وگرنه قرارداد که قبلا بسته شده ….

با عصبانیت گفت:

ـ آره اما طرف قرارداد من باباتِ نه شما

ـ خیلی خب کدوم بنگاه آدرس بدید….

اخم در هم کشید مردمک چشماش رو باریک کرد وگفت:

ـ یعنی حرف حالیت نمی شه بچه در ضمن اگه بابات قراره بیاد خودش هم آدرس داره که بیاد

ـ شما آدرس بدید من میام ب بابام هم زنگ میزنم ک بیاد

ـ خیلی خب چه بهتر آدرس و دادو رفت

من هم درو بستم شماره بابا رو گرفتم

ـ سلام بابا

ـ….

ـ الان صاحبخانه اومد اینجا بود من دارم میرم بنگاه برای قرارداد شما هم بیا

ـ…..

ـ نه باباجون گفته یا تخلیه یا باید امروز پرداخت شه بابا لطفاً گوش بده من پنجاه تا دارم با بیست تا ی شما میشه هفتاد تا
دستم را برا تاکسی بلند کردم و سوار میشم

ـ…

ـ اشکال نداره خودم می تونم بابا فقط من اونجا تک انداختم شما تلفنی صحبت کنید بقیه کارها رو بسپار ب من باشه تماسُ قطع کردم یک بار دیگه آدرس رو نگاه کردم و گفتم :

آقا همین جا نگهدار ……..

4.6/5 - (122 امتیاز)
اشتراک در
اطلاع از
guest
15 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
28 روز قبل

لطفا یکم طولانیتر بنویس ممنون

نسرین احمدی
نسرین احمدی
پاسخ به  خواننده رمان
28 روز قبل

ممنون از نظرتون چشم اگه شد باشه

saeid ..
28 روز قبل

خیلی قشنگ بود لطفا زودتر پارت بعدی رو بدین😊

نسرین احمدی
نسرین احمدی
پاسخ به  saeid ..
28 روز قبل

ممنونم که خوندی وپسندیدی ببینم میرسم بنویسم وتایپ کنم اگه شد چشم حتماً 🥰

لیلا مرادی
28 روز قبل

بدبختی پشت بدبختی کاش که آرامش به زندگیشون بیاد طفلک مرسانا خیلی تنهاست🤒😟

خسته‌نباشی نسرین‌جان بابت این پارت زیبا👌🏻✨

نسرین احمدی
نسرین احمدی
پاسخ به  لیلا مرادی
28 روز قبل

آره لیلا جون واقعاً طفلک مهرسانا تنهاست ممنونم عزیزم از نگاه قشنگت ،❤️

الهه
الهه
28 روز قبل

تواین بدبختی صاحبخونه هم وقت گیر آورده آدم طمعکار حالا می خواد با صاحبخونه چکار کنه؟😬

نسرین احمدی
نسرین احمدی
پاسخ به  الهه
28 روز قبل

پارت بعدی رو بخون فکر کنم ی مقدار از عصبانیت کم بشه،🌹

Sahar mahdavi
28 روز قبل

نسرین جون شما چندسالته؟ 🥰

لیلا مرادی
پاسخ به  Sahar mahdavi
28 روز قبل

خدایی چندین بار پرسیدیم جواب نمیده کلک🤣

off ?
پاسخ به  لیلا مرادی
28 روز قبل

سن خانوما که رو نمیپرسن گلممممممممممممممممم😂😂😂😂

لیلا مرادی
پاسخ به  off ?
28 روز قبل

آخه ما که همه دختریم چه اشکالی داره یکی بزرگتر باشه یا کوچکتر

off ?
پاسخ به  لیلا مرادی
28 روز قبل

نمیدونم دیگه در هر صورت گفته باشم
سن خانوما رو نمیپرسن گلم🤣🤣

Fateme
28 روز قبل

حالا تو این اوضاع این صابخونه از کجا پیداش شد💔
خیلی قشنگ بود نسرین جان مخصوصا اونجایی که گفت قعر دریا گوهر است من خیلی دوستش داشتم

nushin
nushin
28 روز قبل

مثل همیشه عالی بود نسرین جان🩶

دکمه بازگشت به بالا
15
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x