نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

یکی بود؛یکی نبود

رمان یکی بود؛یکی نبود!پارت سی ام

4
(108)

با نوک انگشتام چونم و لمس کردم و متفکر نگاش کردم،دبی؟خارج کشور!دور از مادری که هم عاشقشم هم در حد جنون ازش عصبانیم؟دور از بابام،بابایی که در نبودش سوختم!باید چی می گفتم؟؟می گفتم نه؟میگفتم نه تا همین فردا بشم زن یه پیرمرد با سه تا بچه،من جز قبول کردن چاره ای نداشتم!صدام گرفته بود،از بغض بختک مانند درچیهٔ گلوم،تلخ لبخند زدم،باید حفظ ظاهر می کردم برای مردی که یه زمانی اسمش و یدک می کشیدم..

_هاوش من ،من در حد تصمیم گیری نیستم،من جز انتخاب این ازدواج راه دیگه ای ندارم..پس هیچ مشکلی نیست.

نیم نگاهی بهم انداخت و بعد از چند مین از جاش بلند شد،به تابعیت ازش بلند شدم و کنارش هم قدم شدم،تلخ بود،خیلی تلخ بود حسی که الان داشتم،چشمامو بستم و باز کردم که خودمو وسط پذیرایی دیدم،چقدر درگیر بودم که نفهمیدم..

-هاوش جان به توافق رسیدید انشالله؟

هاوش تک لبخندی به پدرش زد و گفت:

_آره،سیران خانم خیلی بساز هستن.

پدرش لبخند مهربونی زد و سمت من پرسید:

-سیران دخترم،مشکلی نداری؟راضی بابا جان؟

لبخند زوری زدم و زیر حکم بدبختی خودم با تک،تک کلماتی که به زبونم جاری میشد امضاء کردم:

_مشکلی ندارم،راضی ام.

خواهرش لبخند عمیقی زد و با شوق زیادی گفت:

_پس مبارکه دیگه.

بیتا تک لبخندی زد و گفت:

-مبارکه‌.

هاوش روی مبل تک نفره نشست و رو به مادرم گفت:

_خانم توسل نژاد اگه که شماهم اجازه بدید فردا صبح بیام دنبال سیران خانم برای آزمایش و خرید های مربوطه،اخه باید تا آخر هفتهٔ بعد من از ایران رفته باشم،بعد از جواب آزمایش ها یه جلسه می گیریم برای تعیین تاریخ عقد و عروسی.

مادرم لبخند محوی زد و با لحن مهربونی گفت:

-انشا پسرم,خودتون می دونید.

هاوش رو به مادرش کرد و گفت:

_مادر اگه حرفی نیست رفع زحمت کنیم.

مامان سریع گفت:

-نه پسرم چه زحمتی؟رحمتید شما،بودید حالا.

مادر هاوش در حالی که از جاش بلند میشد لبخندی زد و گفت:

_ممنونم مهناز خانم جان, دیگه خیلی زحمت دادیم.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا : 108

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Hasti Haghighat.n

به امید آمدن فردایی که تمام دیروز ها در مقابل شکوهش زانو بزنند!
اشتراک در
اطلاع از
guest
11 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

خیلی قلم زیبایی داری عزیزم❤🙂
خسته نباشی

Kgorshid Haghighat
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

ممنونم مهربون:)

saeid ..
10 ماه قبل

قنشگ بود ولی چرا کم🥺🤦🏻‍♀️

Kgorshid Haghighat
پاسخ به  saeid ..
10 ماه قبل

به زیبایی رمان تو نمیشه،عاشق قلمتم😍

saeid ..
10 ماه قبل

ستی من رمانم رو فرستادم تایید کن

Fateme
10 ماه قبل

خسته نباشی عزیزم

Kgorshid Haghighat
پاسخ به  Fateme
10 ماه قبل

مچکرم گلم.

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

خیلی زیبا بود😍
ولی در عین حال کم🙃

Kgorshid Haghighat
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

مرسی و شرمنده:)))

دنیا
دنیا
10 ماه قبل

میشه لطفا هر روز پارت بدید 🙏

Kgorshid Haghighat
پاسخ به  دنیا
10 ماه قبل

احتمالا تا پسفراد یه پارت طولانی داریم؛مرسی دنبال می کنی:)

دکمه بازگشت به بالا
11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x