نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان دختر سرکش

دختر سرکش پارت ۶

4.3
(4)

#part_۶
#دختر سرکش
💞💞💞
💕💕
💖
_میتونم گوشیمو بزنم شارژ؟
حسام _اره اشکال نداره .
_رفتیم بستی فروشی بعد خوردن رفتم تو ماشین تا حساب کنه بیاد‌،گوشیو چک کردم به مامان پیام دادم که شاید یکم دیر بشه چون باید برم لباسام بردارم لباسایه دختره اقایه معتمدی پس بدم شما بخوابید
حسام نشست ماشین روشن کرد
_میگم اقا حسام الان پدر مادرتون خوابن؟
حسام_اره باید برن سره کار فردا خوابیدن تا الان چطور
_اها همینطوری خواستم برم لباسم بردارم لباس هانارو بدم پس باشه واسه یک روزه دیگه
بقیه راه تو سکوت بود منو رسوند جلو درمون خدافظی کردم رفتم بالا اروم‌درو باکلید باز کردم رفتم تو اتاقم لباسام عوض کردم گرفتم خوابیدم .

یک روز بعد ……………………….

صبح یچیزو رو صورتم احساس کردم زدم کنار باز اومد اه چشمامو باز کردم دیدم پارم دیوونه خودمه بلند شدم نشستم چشمامو مالیدم‌فکر کردم دارم اشتباه میبینم وای قربونت برم من خوب شدی ؟
پارم_ارع بهترم پاشو ببینم خوابالو بپوش بریم دیرمون نشه
_ای کوفت بگیری بزنم تو ملاجت وایستافرار نکن
پارمیس_بلندشدم راست زود رفتم طرفه در اتاقش.
_هوی نبینم دیگه از اون قرصا بخوریا بچه بازی درنیار تو اگه تنها هم باشی منو داری عروسی کردم ترو رو جاهازیم میبرم ولی بمون همیشه کنارم مثله یه خواهر
پارمیس_دستمو حالت تسلیم اوردم بالا باشه باباشه
_ لباسام پوشیدم زودی صبحانمو خوردم
_مامانم مامانه خوشگلم لباس هانارو بنداز لباسشویی اتو کن شاید بیان لباسای منو بدن اینم بده بهشون یکم چپ چپ نگام کرد ولی قبول کرد
پارم_بدو بریم دیگه
بابا_کجا کجا خودم میرسونم شما ۲تا شیطونو هواهم سرده برین تو ماشین
پارم_قبول کردیم رفتیم تو ماشین . اهنگو زیاد کردیم جلو مدرسه پیاده شدیم
چندساعت بعد
…….
رفتیم خونه غذامونو خوردیم لباسامون عوض کردیم لباسه هانارو هم برداشتم بدم زشته پیشم بمونه رفتیم شرکت کارامونو انجام دادیم سرم پایین بود باید کاغذارو چک میکردم هرکی میومد سوال میپرسید منم راهنماییش میکردم
ببخشید اقایه معتمدی هستن؟
_بله اتاقشونن
_تماس بگیرین بگین پسرشونم میزارن برم داخل ؟
_پسرش.؟ سرمو بلند کردم عه حسام بود یکم خندید . … اقایه معتمدی الان جلسن
حسام_اها باشه اینم لباست هانا داد بیارم بدم بهت . لباسو گرفتم تشکر کردم لباسه هانارو دادم بهش
من میرم اتاقم پس ؛ فعلا
_اتاقش؟ مگه اینجا کار میکرده پس نگوهمون اتاق خالیس که کسی توش کار نمیکرد تلفن زنگ خورد برداشتم حسام بود عجبا
حسام_خودت بیا اتاقم بگو برامون قهوه بیارن
_معلوم نیست چیکارم داره هعی/.‌.
رفتم اتاقش گفت پرونده هارو براش ببرم چندتا نقشه که ناتموم مونده براش ببرم خودمم بشینم پرونده هارو مرتب کنم
چندمین بعد .. حسابی سرم شلوغ بود فکر پی کار بود اخماش توهم بود چشامو گرفتم طرفه ساعت ۱ساعت دیگه باید میرفتم خونه پرونده هارو مرتب کردم تکیه دادم به مبل یه دستی به موهام کشیدم شالمو مرتب کردم موهام کم بیرون بود. جلو موهام حالت موجی هم گرفته بود یکمش از شالم میفتاد بیرون پارم میگفت اینطوری بهتره
_اقا حسام من کارم تمومه کاری ندارین
حسام _چرا کار دارم
_ای پرو
حسام_چیزی گفتی
_من نه هیچی هه هه
حسام_بیا اینجا
_ رفتم کنارش پشته میز گفت اینو کی کشیده ؟ اسمشو گفتم گفت بگم بیاد اتاقش یکم دقت کردم گفتم اگه میخواید دعواش بکنین این کارو نکنین چون طرحش درسته این یک جا ایراد داره اینو باید از بالا ….. توضیح دادم دستشو گذاشت رو چونش گفت درسته چون خم شده بودم توضیح میدادم حواسم نبود به نقشه نگاه میکردم
حسام_برگشتم طرفش که دیدم خم شده صورتش کنار صورتم ولی حواسش نبود یکم تکون خوردم
_چرا اینهمه تکون میخوری بزار ببینم چه خاکی ریختن توش
حسام_جان؟برگشت طرفم به خودش اومد زود رفت کنار یه ببخشید گفت خندش گرفت معلوم بود خودشو نگه داشته تا نزنه زیر خنده. خب حالا دیگه کار ندارم میتونی بری.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Faezeh 💕

غرق در افکار بی انتها امّا بسی زیبا ...🕊️🤍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x