نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان انتقام خون

رمان انتقام خون پارت ۳۵

4.5
(197)

موهایم آزادانه بر روی شانه‌ام رها شده‌اند و میکاپ لایتی بر چهره‌ام نشسته است که چشمان آبی‌ام را زیباتر کرده است

تاج ساده و تل مانندی که مانند لباسم پروانه‌های سفید کریستالی دارد بر روی موهایم نشسته‌است و حتی سرویس طلایم هم با آنها ست است

با صدای آرایشگر که خبر از رسیدن آرمان میدهد از آینه دل میکنم و پس از خداحافظی با خاله و آرایشگر از آنجا خارج میشوم

قلبم تند می‌زند و لبخندی عمیق بر لب‌هایم نشسته‌است

با آسانسور به طبقه همکف میروم و با قدم‌های آرام به سمت در میروم

در را آرام باز میکنم و آرمان پشت به من ایستاده است و فیلمبردار دوربین را به سمت من گرفته است

آرمان با شنیدن صدای در قصد دارد به سمتم برگردد اما فیلمبردار به سرعت می‌گوید

فیلمبردار_برنگرد جناب داماد

آرمان پوف کلافه‌ای می‌کشد و مجدد همانجا می‌ایستد

از کلافگی‌اش خنده آرامی می‌کنم و منتظر می‌مانم

چند دقیقه‌ای می‌گذرد و آرمان کلافه می‌پرسد

آرمان_برگردم؟

فیلمبردار با لبخند می‌گوید

فیلمبردار_یکم صبر ک‌…………..

آرمان اما بی‌توجه به حرف فیلمبردار به سمتم میچرخد و با دیدنم خشک می‌شود

لبخندم عمق می‌گیرد و او با قدم های آرام به سمتم میآید

روبه‌رویم که می‌ایستد با لبخند و کمی شیطنت می‌گوید

آرمان_شما خانوم منو ندیدی؟

اینبار لبخندم پر از عشوه می‌شود و با ناز لب میزنم

_نوچ…………..خانومتو لولو برد

بی‌هوا دستم را می‌کشد که در آغوشش پرت میشوم و او لب‌هایش را بر روی لب‌هایم می‌گذارد

قلبم از بلندی سقوط می‌کند و ضربان قلبم بالا ميرود

بوسه عمیقی بر لب‌هایم می‌زند و با مکث کمی عقب می‌رود پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام تکیه میدهد

آرمان_عین فرشته‌ها شدی عمر من

با لبخند زمزمه میکنم

_همسر جذاب خودمی

دستم را بالا می‌برد و من چرخ آرامی میزنم

زمانی که می‌ایستم پنچه‌‌اش را قفل دستم می‌کند و بوسه گرمش بر روی پیشانی‌ام آرامش را به قلبم سرازیر می‌کند و چشمانم را میبندم

با مکث عقب می‌کشد و با لبخند جذابی که دل می‌برد ازم دسته گل را به سمتم می‌گیرد

دسته‌گلی از رز‌های سفید و صورتی کمرنگ

من هم لبخند میزنم و گل را آرام از دستش می‌گیرم

_مرسی

با صدای فیلمبردار به او نگاه می‌کنیم

فیلمبردار_عالی شد

با لبخند نگاهی به یکدیگر میکنیم

دستش پشت کمرم می‌نشیند و دوشادوش هم به سمت ماشین می‌رویم

گل‌های ماشین‌هم مانند دسته گلم از رز‌های سفید و صورتی‌است

آرمان در را برایم باز می‌کند و من با تشکر کوتاهی بر روی صندلی جای میگیرم

به سرعت ماشین را دور می‌زند و من تا لحظه ای که پشت فرمان جای بگیرد نگاهش میکنم

موهایش کمی بلند شده اند و به خواست من دیگر کوتاهشان نکرد

آن کت و شلوار مشکی به زیبایی بر تنش نشسته است و به جرعت امشب بهترین شب زندگی‌ام خواهد بود

●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●

آرمان

زمانی که او را پوشیده در آن لباس می‌بینم قلب بیقرارم ضربان می‌گیرد

پروانه‌های بر روی لباس و تاجش اورا شبیه به فرشته‌ها کرده است

او که داخل ماشین می‌نشیند ماشین را دور میزنم و پشت فرمان جای میگیرم

لبخندی به نگاه خیره‌اش میزنم و با روشن کردن ماشین راه میافتم

دستش را زیر دست خودم بر روی دنده می‌گذارم و سوالی که از صبح جانم را گرفته میپرسم

_هلما؟

به سمتم برمی‌گردد

هلما_جونم؟

با مکث کوتاهی می‌گویم

_بخشیدیم؟

لبخندی می‌زند و صدای آرامش آبی می‌شود بر روی آتش دلم

هلما_خیلی وقته بخشیدم

دستش را بالا می‌آورم و بوسه آرامی پشت دستش میزنم

از داخل آینه نگاهی به پشت سرمان می‌اندازم و با دیدن بنز مشکی رنگی که با فاصله‌ای از ما حرکت می‌کند  لبخندم خشک میشود و نگرانی بر دلم چنگ می‌زند

دوس دارم حرصتون بدم پس بمونید تو خماری تا پارت بعد😁😁😁😝

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 197

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Ghazale hamdi

غزل نویسنده رمان های دیازپام & قانون عشق🦋 کاربر وبسایت رمان وان🦋
اشتراک در
اطلاع از
guest
34 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Newshaaa ♡
10 ماه قبل

اولین کامنتتتت

Newshaaa ♡
10 ماه قبل

#حمایت از غزلیییی❤❤❤😂

sety ღ
10 ماه قبل

ببخشید غزلی بعد از مدت ها وسط روز یه دفعه خوابم بردش🤣🤦‍♀️🤦‍♀️

sety ღ
10 ماه قبل

یه پارت بزار اینا نفس راحت بکشن تورو خدا🤣🤦‍♀️

Fateme
10 ماه قبل

عالی بود
چقد عشقشونو دوست دارم🥹💚

لیلا ✍️
10 ماه قبل

خاااک این چه وضع تموم کردن پارته آخه حداقل باید آخر شبش رو هم نشون میدادی😂

الان من هی دلشوره دارم که نکنه یه بلایی سرشون بیاد😞

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

که صدرصد یه بلایی سرشون میاد که اگر نیاد باید دلشوره بگیریم🫡

saeid ..
10 ماه قبل

#حماااایت از غزلی😊🥰

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

بازم میخوای جدایی بندازی بینشون🫠
ستیی رمان منو تایید کن
زود تند سریع😂😂🥰

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

کدومو گذاشتی مائده؟

لیلا ✍️
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

بچه‌ها یه برنامه پی‌دی‌اف خوب معرفی کنید لطفا😊

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

#حمایت از غزلی😍

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

بچه راستی اگه خواستم رمان بعدیم رو توی رمان دونی بذارم حمایتم می کنین؟😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

ها

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

حتما این چه حرفیه خواهر🤗

saeid ..
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

معلومه😊

تارا فرهادی
10 ماه قبل

واییییییییییی خیلی قشنگ بود مرسی غزلی😍😛😛🥰🥰💞

دنیا
دنیا
10 ماه قبل

فکنم داداششه یا بازم اون آدم بدان اوف😒

خواننده رمان
خواننده رمان
10 ماه قبل

خدا رو شکر دستت خوب شده که نوشتی ممنون قشنگ بوذ

Tina&Nika
Tina&Nika
10 ماه قبل

عالی عزیزم🥰

میشه از قانون عشق و دیازپام بزاری لطفاا🥺🥺

دکمه بازگشت به بالا
34
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x