نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان انتقام خون

رمان انتقام خون پارت ۴۰

4.5
(135)

نگاه کوتاهی به سمتم می‌اندازد و با مهربانی میگوید

مامان_نه عزیزم تو برو بشین منم الان میام

چشم کوتاهی می‌گویم و آرام از آشپزخانه خارج میشوم

داخل پذیرایی بر روی مبل تک‌نفره‌ای مینشینم

میترسم با حرف‌هایی که زدم آرامش زندگی‌ام را به‌هم بزند

امیدوار هستم که واقعا بیخیال زندگی من بشود

با شنیدن صدای زنگ در از فکر و خیال بیرون می‌آیم

از جایم بلند می‌شوم و با صدای تقریبا بلندی می‌گویم

_من باز میکنم مامان

به سمت اف اف میروم و با دیدن تصویر آرمان در را باز میکنم

جلوی درب ورودی منتظرش میمانم

از حیاط میگذرد

جلود درب درحالیکه کفش‌هایش را از پا درمی‌آورد می‌گوید

آرمان_سلام بانو

لبخندی میزنم و از جلوی در کنار میروم

_سلام………….چی جا گذاشته بودی اداره؟

وارد میشود و در را پشت سرش می‌بندد

دستش را دور کمرم حلقه می‌کند و بوسه محکمی بر گونه‌ام می‌زند

دسته گلی که در دستش است را به سمتم می‌گیرد

آرمان_اینو جا گذاشته بودم

گل را از دستش می‌گیرم

اخم کمرنگی بر پیشانی مینشانم و با لحن بچه‌گانه‌ای می‌گویم

_دولوغ گفتی؟

تک خندی می‌زند و فشار آرامی به بدنم میدهد

بوسه آرامی بر گونه‌ام می‌زند و می‌گوید

آرمان_بخدا مجبور بودم اگه نمیگفتم نمیزاشتی برم

پشت چشمی نازک میکنم

_میبخشمت ولی دیگه تکرار نشه

خنده آرامی میکند

سرش را جلو میآورد تا لب‌هایم را شکار کند که عقب میکشم

_زشته آرمان یکی میاد میبینه……….بیا بریم تو خیلی اینجا موندیم

لب‌های آویزانش باعث خنده آرامم می‌شود و همراه هم وارد خانه می‌شویم

آرمین از اتاقش بیرون نمی‌آید و نگاه‌های معنادار مامان فرشته خجالتم میدهد

به احتمال زیاد ما را دیده است که اینگونه لبخند می‌زند

آرمان احوال‌‌پرسی کوتاهی با مادرش می‌کند و جعبه شیرینی که در دست داشت را به او میدهد

مامان فرشته متعجب می‌پرسد

مامان_شیرینی برای چیه؟

آرمان لبخند عمیقی بر لب‌هایش می‌نشیند

آرمان_بابا بیاد میگم

مامان فرشته می‌گوید

مامان_باشه عزیزم………….تا بابات بیاد برو یکم استراحت کن

لبخندش عمق می‌گیرد و نگاه کوتاهی به سمتم می‌اندازد که فقط من شیطانی بودنش را میفهمم

آرمان_چشم

به سمت اتاقش میرود و در همانحال می‌گوید

آرمان_هلما بیا کارت دارم

هوف کلافه‌ای میکشم و دنبالش روانه میشوم

به اتاق که می‌رسیم در را باز می‌کند و کناری می‌ایستد تا اول من وارد شوم

هنوز کامل وارد نشده‌ام که سریع در را می‌بندد و مرا به در می‌چسباند

میفهمم که دستش را پشت کمرم می‌گذارد تا به در برخورد نکند

فرصت واکنش نمی‌دهد و لب‌هایم را شکار می‌کند

عمیق می‌بوسد و من با فرو بردن دستهایم بین موهایش با تمام وجود همراهی‌اش میکنم

بعد از دوماه همچنان اینها برام تازگی دارد که ضربان قلبم را بالا می‌برد

دقیقه‌ای بعد با نفس‌تنگی دستهایم را بر روی شانه‌اش می‌گذارم که آرام عقب می‌کشد

هردو نفس‌نفس میزنیم و سرم را آرام بر روی سینه‌اش می‌گذارم

بوی عطرش را عمیق به ریه‌هایم میکشم و آرام زمزمه میکنم

_دخترم دلش واسه باباش تنگ شده بود…….از صب بغلمون نکردیا

بوسه محکمی بر روی موهایم می‌نشاند دست زیر زانویم می‌اندازد

دستهایم را دور گردنش حلقه میکنم و سرم را بین شانه و گردنش پنهان میکنم

آرمان_من قربون تو و دخترت برم؟

مرا بر روی تخت می‌گذارد و آرام بر رویم خیمه می‌زند

اخم کمرنگی بر پیشانی‌ام مینشانم

_هنوز نیومده داره جای منو میگیرها

تک خندی می‌زند و درحالی که موهایم را از روی صورتم کنار می‌زند می‌گوید

آرمان_هیچی نمیتونه جای تورو واسه من بگیره عمر آرمان

لبخندی میزنم

_قول؟

بوسه کوتاهی بر لب‌هایم می‌زند

آرمان_قول قول

کمی پایین تر می‌رود و بوسه محکمی بر روی شکمم می‌زند

اولین بار نیست که این‌کار را می‌کند اما هربار چیزی در قلبم فرو میریزد

کنارم بر روی تخت دراز میکشد و مرا در آغوشش حبس می‌کند

سرم را بر روی سینه‌اش می‌گذارم و عمیق بو میکشم

متوجه لبخندش میشوم و او آرام چند دکمه اول پیراهنش را باز می‌کند

در این مدت بیشترین چیزی که میخواستم عطر تنش بوده و هست

آرمان چرت کوتاهی می‌زند و من در تمام مدت با خود فکر میکنم که چقدر از بهم خوردن آرامش زندگی‌ام میترسم

خود را لعنت میکنم برای حرف‌هایی که زدم و اینکه نتوانستم عصبانیتم را کنترل کنم

می‌گویند از هر چیزی که بترسی سرت میاد اما امیدوارم که برای من اتفاق نیافتد

حمایت؟🥺😥

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 135

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Ghazale hamdi

غزل نویسنده رمان های دیازپام & قانون عشق🦋 کاربر وبسایت رمان وان🦋
اشتراک در
اطلاع از
guest
170 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
saeid ..
10 ماه قبل

#حمایت حمایت 🥰🥺

Saha Mahdavi
Saha Mahdavi
10 ماه قبل

خیلی داری طولانیش میکنی غزل حالمون بهم خورد اه اه

saeid ..
پاسخ به  Saha Mahdavi
10 ماه قبل

جان جدت بس کن

saeid ..
پاسخ به  Ghazale hamdi
10 ماه قبل

با اسم تو زیر رمان سحر پیام گذاشته
مطمئن نباش غزل جان 😏

saeid ..
پاسخ به  Ghazale hamdi
10 ماه قبل

مائده ای که جدید گذاشته

saeid ..
پاسخ به  Saha Mahdavi
10 ماه قبل

کی هستی خدایی همش اسم‌ فیک میزنی ها؟!😡

... ....
... ....
پاسخ به  saeid ..
10 ماه قبل

عه سعید سلام من ضحی ام باز این اومده🤨

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  ... ....
10 ماه قبل

🤣🤣🤣🤣
وای خدا مردم از خنده🤣🤣
خانم ضحی میدونستید اون پنج تا نقطه بود و چهار تا نبود؟🤣
و انگار یکمم دیلی داری ضحی جون و نام کاربری چند روز پیش و گذاشتی عزیز دلم🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  ... ....
10 ماه قبل

این پیامه🤣

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

تازه دیدینش فکر کردم دیدین نخواستین چیزی بگین

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  ... ....
10 ماه قبل

خب پس نتیجه اینه که این نازی الکی هم نیست🤣

saeid ..
پاسخ به  Saha Mahdavi
10 ماه قبل

اسمی که بالا میاره رو دیدم!
کناره جایی که مثلا پروف هست فشار بدید
اسم بالا میاد!!

saeid ..
پاسخ به  Ghazale hamdi
10 ماه قبل

دیدی اسم رو؟

FELIX 🐰
پاسخ به  Saha Mahdavi
10 ماه قبل

فکر کنم دیگه باید به قادر بگیم اینطور نمیشه

saeid ..
پاسخ به  Ghazale hamdi
10 ماه قبل

کاری نکرده اون حالا
ولی سه تا کاربری برای یک نفر هستش که اسم فیک گذاشته
اسم اصلی کابری که موقع ورود باید یک بار به سایت داده بشه یکی هستش
متاسفم واست

Newshaaa ♡
10 ماه قبل

#حمایت از غزلییی💚

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

بچه ها این فردی که داره به جای هممون پیام میده یکیه که قصدش اول بهم زدن دوستی ما
و دوم که حالا ما فهمیدیم چه دغل کاریه حرص دادن و خراب کردن اعصاب ماست🤣
پس ولش کنین و بذارین هر شر و وری که میخواد بگه
ما که میدونیم سحر یا غزل و یا لیلای واقعی کیه🤣🤣
پس دیگه براتون ذره ای اهمیت نداشته باشه😊

خواننده رمان
خواننده رمان
10 ماه قبل

ممنون غزل بانو قشنگ بود پارت پایانی دیازپام هم خیلی قشنگ بود خسته نباشی گلم امیدوارم بازم رمانای زیبا ازت ببینیم💖🌹

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

خانوما
با دوتا ایمیل انگار پیام میده
یکی که همون کوثر حسینی
یکیم که مثل اینکه قبلا اومده نظر داده با ایمیل الهه اسماعیلی

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  Ghazale hamdi
10 ماه قبل

نام کاربری ایمیل الهه اسماعیلی ،الهه هست
ایمیل کوثر حسینی یکی لیلا مرادی هست یکی علیرضا مهدوی😂🤦‍♀️

... ....
... ....
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

داداشت بد تحقیق کردهاااااا
من همونیم که خوده تو بهم کلی تهمت زدی الان خوشحالم که تونستم کاری کنم بقیه بهت شک کنن

sety ღ
پاسخ به  ... ....
10 ماه قبل

باشه من باور کردم تو نازی ای😒😒😒

saeid ..
پاسخ به  ... ....
10 ماه قبل

توکه همون آدم فیکه هستی🤣🤣
کاربریت همونه
فکر کردی من خرم🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  ... ....
10 ماه قبل

عزیزدل
فامیلی علیرضا مهدوی نیست رسولیه
عوض کن بیشتر از این لو نری

sety ღ
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

سحر بسه

FELIX 🐰
10 ماه قبل

ضحی تل

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  FELIX 🐰
10 ماه قبل

حالُم نی🤣

FELIX 🐰
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

بیا مهمه

Fateme
10 ماه قبل

بچه ها این شخصی که میاد زیر پستا با اسم‌های مختلف کامنت میزاره فقط یه جمله داره که خیلی طولانیش کرده
یعنی حتی نمیتونه یه ایراد از رمان هایی به این قشنگی بگیره
هر کی هست مطمئنا آشنا نیست یعنی فکر میکنم یه مدت خواننده ی خاموش بوده دیدا شماها چقدر باهم دوستید و خب از لحاظ روانی مشکل خاصی داشته شاید که خواسته خراب کنه
نمیگم زیاد اهمیت ندید نه ولی انقدرم بزرگش نکنید برا خودتون فقط ذهنتون الکی درگیر میشه و به هم بس اعتماد میشید

Fateme
پاسخ به  Ghazale hamdi
10 ماه قبل

دقیقا

saeid ..
پاسخ به  Fateme
10 ماه قبل

هیچ ایرادی نمیتونه بگیره و این جوری عقده اش رو خالی می‌کنه 😏😏