نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمانرمان برای تو

رمان برای تو پارت 1

3
(4)

شاید در آخر
عشق با شکوه و سر و صدا به زندگی یک شخص راه نیابد
شاید آن به سوی شخصی بخزد درست مانند دوستی قدیمی
شاید در نثری مناسب خودش را آشکار کند
شاید … شاید … عشق به طور طبیعی از یک دوستی زیبا شکل گرفت
همانطور که گل رز طلایی از غلاف سبز خود می لغزد.

بسمه تعالی

با وحشت از خواب بلند شدم دوباره اون خواب های لعنتی رو دیدم برای بار چندم بود دوم، سوم،دهم…
نمیدونم ….
دلیل این خواب های تکراری چیه !؟چرا همیشه این صحنه ها رو میبینم ….
لحاف رو از رو خودم بر میدارم و از جام بلند میشم نگاهی به ساعت گوشیم میندازم…3صبح لعنتی
به کلی خواب از سرم پریده بود حولمو برداشتم و بسمت حمام اتاقم رفتم شیر آب گرم رو باز کردم و منتظر شدم آب گرم بشه لباسمو با یه جست از تنم در اوردم و زیر دوش رفتم و به خواب های نامفهومی که میدیدم فکر میکردم
زمانی به خودم اومدم که آب یخ شده بود شیر آب رو بستم و حولمو پوشیدم و بیرون رفتم …
موهامو با حوله خشک کردم و حوله کوتاهی رو به دور کمرم بستم به سمت گوشیم رفتم و اونو گرفتم
صفحه ی گوشیمو روشن کردم دیدم یه پیام از شماره ای ناشناس دارم…
آرشا میدونم تو هم عین من خوابت نمیبره به امید روزی که کنار هم بتونیم به این بیخوابی ها غلبه کنیم دوستدارت H
با تعجب به گوشیم زل زدم کی میتونه باشه سریع شماره اش رو گرفتم
مشترک مورد نظر در دسترس….
گوشیو قطع کردم لعنتی همینم کم بود که بفهمم این پیام از کیه‌….
خودمو روی تخت انداختم و بدون اینکه بفهمم چیشد خوابم برد

توی عالم خواب و بیداری بودم که باصدای جیغ بنفش سها از خواب بیدار شدم

چشامو باز کردم و نگاهی بهش انداختم و از رو تخت بلند شدم بدون اینکه بفهمم چطور و باچی خوابیدم از جام بلند شدم سها جیغ کشان از اتاق خارج شد
گیج از اینکه دلیل فرار سها چی بود قدم برداشتم و احساس سبکی عجیبی میکردم یه نگاهی به خودم انداختم دیدم چیزی بغیر از یه لباس زیر تنم نیست
از دست سها عصبانی شدم که بدون اجازه وارد اتاق شد و همچین صحنه ای رو دید لباسی از توی کشو برداشتم و به تنم کردم
بسمت سشوارم رفتم و موهامو سشوار کشیدم و بهش حالت دادم با برداشتن گوشیم و سوییچ ماشینم از اتاق خارج شدم
و بسمت راه پله رفتم که بسمت اشپزخونه برم صدای کلکل کردن سها و بابا میومد با پایین رفتن دیدم سها یجورایی خودشو رو بابا انداخته و با ادا و اصول ازش چیزی میخواد و بابا قهقه زنان گفت که نمیشه سها تا خواست جیغ بکشه با دیدن من سرخ شد و چیزی نگفت بابا نگاه سها رو دنبال کرد و با دیدن من اخمی کرد و روشو برگردوند نیشخندی زدم و بسمت میز رفتم سها سرشو پایین انداخته بود و با گوشه لباسش بازی میکرد مامان از تو آشپزخونه بیرون اومد و لبخندی بروم زد و صبح بخیر عزیزمی گفت و پشت صندلی نشست

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا : 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

roya hedayatiii

- پناهنده به دنیایِ خیالی . . . !️
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x