رمانرمان عاصی

رمان عاصی پارت ۱

4.2
(67)

خسته بودم ، از این زنِ‌سعید بودن ، از این مصیبت واگیر دار ، از این بی شوهری و پر بودن شناسنامه ام

من هنوز در پی دخترکی شاد با لباس هایی رنگی بودم به اسم شبنم

اما حالا شبنم خانه‌ی سعید شده بودم نه آن خانه ی پدری …

آرام اشک هایم روی صورتم می غلتند و هایده با لیوان آبی قند بالای سرم می ایستد ، به در اتاق تکیه ای می دهد و به منی که روی تخت نشسته و زانوانم را بغل کرده ام خیره شده است

در نگاهش حزن است و یک دلگرفتگی ، برای عاقبت خواهرش حول کرده بود ….

با قاشق محتویات لیوان را هم می زند

با همان صدای زنانه می گوید : بسِته دیگه شبنم ، حالا هی بشین غصه بخور

هق میزنم : چطور این بی آبرویی رو تحمل کنم مگه ندیدی حاجی چی گفت ؟ مادرش نشنیدی چی گفت بهم

و بیشتر هق میزنم مثل اینکه نشنیده بود که می‌گفت آرام باشم

پوفی می‌کشد : شنیدم ولی واقعا تو برات مهمه اون ننه ی عفریتش چی بگه یا بابای نمونمون ؟

میگوید و با قاشق لیوان را هم می زند صدای خوردن قاشق به لبه ی لیوان با گریه ی من در هم آمیخته میشود

_ طلاقتو میگیرم !

ناگهان خشک میشوم

متعجب و هراسان نگاهش می کنم جیغ میزنم : متوجهی چی میگی هایده ؟ حالیته ؟

_ نه حالیم نیست ، مثه سگ داری جون میدی برای ی مردک علاف ، تو به زور حاجی با سعید ازدواج کردی ، فردا بدبخت بشی ….

وسط حرفش میپرم : نشدم ؟

کلافه می‌گوید : بدبخت تر از این بشی حاجی میاد جوابت بده ؟ کسی که تو عمرش ی بار پدری نکرد ، عامر هیچ وقت برای ما پدر نبود سمانه هم مادر نبود

حقیقت مثل پتک بر قلبم آوار میشود هایده دروغ نمی‌گفت اما هضم این قضیه اصلا کار راحتی نبود

با استین لباس کرمی ام اشک گونه ام را پاک می کنم

هایده چند قدم جلو می آید لیوان اب قند را به سمتم دراز می کند و منتظر لب می‌فشارد

_ نمی زارم تو این بدبختی و هلاکت بزارتت

لیوان را با دستانی لرزان از او می گیرم و روی تخت می گذارم هق هق کنان میگویم : میگی چه غلطی کنم ؟ اصلا معلوم نیست کجاست که بخوام غلطی کنم ….

پوزخند می زند : ی ایل و تبار ، خانواده ی عظیمی و فرهادی بسیج شدن برای پیدا کردن شازده دوماد ، مسخرست

دو دستم را روی چشمانم می گذارم و آرام گریه می کنم

_ نشنیدی نازیلا چی بهم گفت ؟

هایده عصبی داد میکشد ، دیگر کلافه شده و این را می فهمم او نگرانم است _ دِ به درک تو زندگیت رو هواست درگیر گفته های اون زنکی ، الآنم پاشو بیا خونه ی ما من مثه بابات بی غیرت نیستم

دستانم را بر می دارم و چشمانم را به چشم او می دوزم _ پیشنهاد بهتری نداری هایده ؟ اگه سعید سر برسه چی ؟

دست هایش را به کما می زند : چه بهتر تکلیف مونو مشخص می کنیم باهاش

اخم می کند و می توپد : آماده شو شبنم پدر و مادر بی غیرتت برات ارزش قائل نیستن خودت برای خودت باش ، بزار خواهرت برات باشه ، دیگه کمتر از این بی احترامی که داماد بعد شب عروسی صبح از خونه زده بیرون گم و گور شده دیگه ننگ تر از این ؟ الان دو روزه خونه ای خبریم از اون پسره ی **** نشده

بی ادب که میشد می دانستم عصبی است

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا : 67

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
5 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
8 ماه قبل

خیلی قشنگه رمانت عزیزم قلمت مانا😊👏🏼👌🏼

Yas
Yas
8 ماه قبل

قلمت فوق العاده اس فقط ژانر رمانت چیه عاشقانه اس؟ درامه؟ پلیسیه؟
آقا فقط خواهشا پایانش خوش باشه🥺🥺🙃🙃

حنا
حنا
8 ماه قبل

عالی فقط کمی بیشتر پارت بزار🌷🌹

دکمه بازگشت به بالا
5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x