نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان هیاهو

رمان هیاهو پارت ۱۰

3.7
(111)

رمان هیاهو

پارت ده

انقدری از ظهر پا برداشته بود که حتی نفهمید
کجاست؟
و چقدر بد بود برای یک دختری به این سن که اینطور در افکارش غرق باشد…
با تنه ای که به کتفش اصابت کرد دست از افکارش از برداشت و نگاهش افتاد به سنگ فرش و درخت های رشیدِ خیابانی که در آن ایستاده بود
نام این خیابان را نمی دانست ولی حس خوبی از همه چیزش دریافت می کرد .
از آن مردی که با کلاه افتابی بادکنک های رنگاوارنگش را می فروخت .
و بچه هایی که هر کدام طلب یک چیز می کردند …
یکی بستنی، یکی اسباب بازی و یکی هم بادکنک های مرد را …
روی صندلی کنار خیابان نشست تا بهتر همه چیز را بنگرد ..
می شنید دغدغه های مردم را،
یکی از پول کم دم می زد و یکی از نبودن دوستش در سرقرار ، یکی هم با هنذفری قدم می زد..
دلش می خواست اسمِ‌ این خیابان پر شور که بافتِ معماری خوبی هم داشت بداند ولی فعلا اسمی دستیگرش نشده بود

_ آره آره من تو ارمم . روی یکی از همون صندلی ها نشستم فقط زود بیا!

نیم نگاهی به دخترِ مو بنفشی که کنارش جا گرفته بود انداخت . مقنعه مشکی رنگش دورِ گردنش افتاده بود و گوشیِ مشکی رنگش را در دستش می فشرد…
از صحبت های دخترکِ مو بنفش فهمیده بود اینجا خیابان “ارم” است و چه زیبا بود این محله از شهرِ راز

*******

_ مامان بیا یه چیزی بخور حداقل ! رنگ به رو نداری !

رقیه بی توجه به  نگرانی دخترش ، زیر لب هیوا را نفرین می کرد و یکدفعه از جا می پرید و بلند بلند می گریست ..
گهگداری هم  برای ماهسان لعنت و نفرین می فرستاد …
جامه ی مشکیش پر از ردِ اشک بود . اشک از سرنوشتِ شومی که پیش رویش بود …

_ دایی از صبح هی حالش بد میشه و گریه می کنه

انگار رقیه نمیخواست نبودنِ طلا ها و اموالش را باور کند  .انگار شمشیر بسته بود از قانع شدن

_ رقیه ! رقیه

انقدر رقیه رقیه در فضا پیچید که تحملِ رحیم هم به مرزش رسید و دستش روی گونهِ خواهرش نشست . و صدای مهیبِ سیلی در فضای خانه پژواک شد ..

_ رقیه به خودت بیا زن . الان اون کثافت پولاتو و برده مهم نیست . مهم اینه که الان پیداش کنی تا با اردلان ازدواج کنه ! چون بعد از ازدواج اونا بالاخره اون اموالت گیرت میاد . حتی بیشترش..

رحیم راست میگفت..
الان باید بر می خاست و مو به موی این روستا و اطرافش را به دنبالِ هیوا می گشت …
این درستش بود…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا : 111

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Zoha ...

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
39 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

خییلییی
ویو ها که اصلا عالی!

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

اگه فردا پارت بدم گاوم😑

Newshaaa ♡
10 ماه قبل

اوووللییننن

Newshaaa ♡
10 ماه قبل

یعنی آشغال تر از رقیه گاو تر از رقیه تو زندگیممم ندیدم من🤬

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

سعی میکنم😂🤬

sety ღ
10 ماه قبل

چقدر رو مخن همه تو رمانت ضحی😂🤦‍♀️🤬

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

روی همون اسمی که با هم انتخاب کردیم؟😂🤣

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

راستی دست پسرت اوف شد پانسمان کردی براش؟🤣🤣🤣🤣

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

برو ماچش کن بگو بزرگ شدی یادت میره🤣
یکی هم بزن تو دهنش از طرف من

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

برووو بابااا پسرت نهایت واکس کفشمه😏😏🤣

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

بیا جلو با لشکرت همه رو جوری گاز میگیرم🤣😂😏

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

نوشمک دقیقا همین قدر وحشی🤣😂😂
بخوام گاز بگیرم به هیچ کس رحم نمیکنم🤣🤣

saeid ..
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

میشه بیایی تایید کنیییی
حالا ی روز زودتر پارت دادما🤣🥺

sety ღ
پاسخ به  saeid ..
10 ماه قبل

همین بیست مین پیش دادی ک😂😂

لیلا ✍️
10 ماه قبل

خسته‌نباشی موچتری الان دستم بنده بعد میخونم نظرمو میگم

تارا فرهادی
10 ماه قبل

عالی بودش بزه خودم 😘💜
خسته نباشی😍😘

لیلا ✍️
10 ماه قبل

زنیکه عفریته حیف اسم مادر که روش باشه😑😤

Ghazale hamdi
10 ماه قبل

حالم از رقیه بهم میخوره😡🤢
زنیکه بیشعوررررر🤬
بیچاره هیوا دلم واسش میسوزه😥🥺
عالی بوددددد✨️🤍😃

saeid ..
10 ماه قبل

زیبا بود خسته نباشی

admin
مدیر
10 ماه قبل

سلام
نویسنده عزیز لطفا عکس آپلود نکنید همون عکس اول گذاشته میشه

دکمه بازگشت به بالا
39
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x