رمان پسر خوب – پارت ۱۹
دم ظهری خانه مریم نشسته بودم و چای مینوشیدم. داشتم برایش از مهمانی روز قبل، در خانه خانواده محبیان میگفتم.
مریم دستبند جدیدم را نگاه میکرد: «ولی تو هم آخرش بخت خوبی قسمتت شد. هم خانواده خوبی هستن هم وضعشون خوبه»
من: «آره فکر کنم»
مریم: «اون سپهر چی بود مهرداد همش اصرار میکرد؟ خیالم از بابتت راحت شد»
ماجرای دیروز را برایش نگفته بودم. فقط شب قبل برای فرداد تعریف کرده بودم، که حالا پایین منتظر آمدن مهرداد نشسته بود تا به خدمتش برسد. خودم فعلا درگیریهای ذهنی دیگری داشتم. آمده بودم به طور نامحسوس از مریم راهنمایی بگیرم.
من: «یه سوال؟ پریا یه خواستگار داره…»
مریم: «جدید؟»
من: «آره. یعنی یه مدته. پسره همه چیشم خوبه فقط یه مشکلی هست»
مریم: «چه مشکلی؟»
من: «خب پسره… چند سال پیش نامزد داشته که بهم خورده. پریا میخواد سر این موضوع باهاش حرف بزنه اما گفت نمیدونم چی بپرسم»
نگاه کردم ببینم باورش شده یا نه، به نظر که مشکوک نمیآمد.
کمی فکر کرد: «بپرسه هنوز به دختره فکر میکنه یا نه، یا اصلا چی شد که بهم خورد»
من: «میگه دختره بهش خیانت کرده»
مریم: «چرا؟»
من: «نمیدونم. خب خیانت کرده دیگه»
مریم: «خب مثلا… تحقیق کرده ببینه راست میگه؟ بعدشم طرف مشکل نداشته باشه»
من: «همین، از چه نظر؟»
مریم: «از نظر… چیز دیگه. میدونی چی میگم؟»
مطمئن نبودم منظورش چیست. نگاه کرد ببیند حواس مهرسام کجاست، داشت چندتا ماشین اسباب بازی را بهم میکوبید و صحنه تصادفی را بازسازی میکرد.
مریم سرش را آورد جلو: «از نظر اون مسائل… مرد هست؟»
از خجالت مردم: «مریم! این چه حرفیه؟»
مریم: «خب بعضیا مشکل دارن، طرف میره سراغ یکی دیگه»
من: «پریا چجوری اینو بپرسه؟»
مریم: «مهمه دیگه. نمیگم دلیل میشه واسه خیانت، اما زیاد پیش میاد»
من میمردم هم چهارشنبه چنین چیزی را از اهورا نمیپرسیدم. همینم مانده بود!
مریم ادامه داد: «بپرسه هنوز اون طرف رو دوست داره یا نه؟ البته که همه میگن نه، ولی باید تو رفتارش بفهمه»
من: «چجوری؟»
مریم: «معلومه دیگه»
چطور معلوم بود؟ چرا کسی به من جواب درست نمیداد؟ باید میرفتم در نینی سایتی جایی تحقیق میکردم. فعلا که چند روز وقت داشتم تا سوالاتم را طرح کنم. باز انگار اهورا شاگرد کلاسم بود.
شهریور داشت تمام میشد.
یکشنبه عصر، پایم را از آموزشگاه گذاشتم بیرون. گوشی دستم بود و لبخند روی لبم. داشتم جواب پیامهای اهورا را میدادم. چند روز دیگر ترم به پایان میرسید. تا آغاز ترم جدید، کمی تعطیلی داشتم و خوشحال بودم. بچه هایم آن روز از ذوقشان برای آغاز مدرسه میگفتند و از نگرانی برای امتحان پایان ترم. سوالات امتحان را طرح کرده بودم و باید میرفتم خانه که اصلاحش کنم.
تازه چند قدم رفته بودم، تازه دکمه ارسال را زده بودم، تازه سرم را آورده بودم بالا که با قیافه عصبانی سپهر مواجه شدم. نزدیک بود به او برخورد کنم. جا خوردم و عقب عقب رفتم اما او آمد جلو. درست مقابل آموزشگاه بودیم، چند قدمی درب ورودی، بین یک عالمه بچه و بزرگسال. خواستم راهم را عوض کنم و در بروم که محکم بازوی چپم را گرفت.
هنوز هیچی نشده نگاهها داشت به طرف ما برمیگشت.
گفتم: «چیکار میکنی؟ ولم کن»
گفت: «کارت دارم»
خشمگین بود و از بین دندانهایش حرف میزد. میخواست معرکه بگیرد و من نمیدانستم باید چه کنم. داد و بیداد راه میانداختم؟ او بدتر میکرد. از کسی کمک میخواستم؟ جز یک سری بچه و مادرشان کسی آنجا نبود. مغزم قفل شده بود. هیچ راهی به ذهنم نمیرسید.
سپهر بازویم را بیشتر فشار داد و مرا کشید بالا. از زور زیادش دستم درد گرفت.
دوباره گفتم: «ولم کن حیوون»
سپهر: «ولت کنم؟ نشونت میدم»
خدایا چرا بیخیال من نمیشد؟ باید چه میکردم؟ همینطور مرا میکشید سمت خودش و من مقاومت میکردم، اما در برابر قد و هیکلش بی فایده بود.
دورمان داشت خالی میشد. مادرها به سرعت فرزندانشان را کنار میکشیدند و گوشهای به تماشا میایستادند. اینور و آنور شاگردهای خودم را میدیدم که وحشت زده نگاهم میکنند.
سپهر این بار هم لبخند میزد اما دیگر حال بهم زن نبود، این بار فقط ترسناک بود: «پول منو میخورید آره؟ بلایی سر تو و اون داداش کلاه بردارت بیارم که مرغای هوا به حالتون گریه کنن»
یخ کردم.
صدایش کمکم بالا میرفت: «منو بگو فکر میکردم چه دختر سر به زیریه! نمیدونستم واسه یکی پولدارتر نقشه کشیدی. کی هست این پسره؟ معلوم نیست باهاش کجاها رفتی و چیکارا کردی که حاضر شده بیاد یه بی سر و پایی مثل تو رو بگیره»
نه، نه. اینجا نه. هر جهنمی جز اینجا. مرا بردار ببر یک جای دیگر حرفت را بزن. جایی که کسی مرا نشناسد. فقط اینجا جلوی این همه آدم نه. حتی مردم توی خیابان و مغازه داران آن اطراف داشتند برای تماشا جمع میشدند.
سپهر داد میزد: «واسه همین ناز میکردی، سرت جایی گرم بود! یه بچه پولدار ساده گیر آوردی، چند بارم باهاش خوابیدی که بیاد بگیرتت، آره؟ دختره خراب هرجایی!»
کاش میمردم. کاش مرا میکشت ولی جلوی بچههایم اینطور نمیگفت. نگاهها رویم بود و اشک چشمانم را پر میکرد.
سپهر اما تمامش نمیکرد: «به اون داداش بی همه چیزت میگی، یه هفته فرصت داره پول منو جور کنه. حالا از راه هرزهگری خواهرشه یا هرچی. فقط یه هفته. پول منو داد، داد. وگرنه روزگار تک تکتونو سیاه میکنم»
کنارم تفی انداخت روی زمین: «دختره بی همه چیز»
پرتم کرد عقب و من محکم خوردم به دیوار پشتم. گوشی از دستم افتاد و صدای بلند شکستنش، معرکه سپهر را کامل کرد. پچ پچ ها دور و برم شروع شد.
ماتم برده بود. دست و پایم میلرزید و هیچ نمیفهمیدم. خیره مانده بودم به سپهر که داشت سوار ماشینش میشد. گرمای اشک را روی صورت یخ زدهام احساس میکردم.
کسی صدایم زد: «خانم شریف؟»
با وحشت برگشتم سمت در. مدیر آموزشگاه با عصبانیت نگاهم میکرد: «تشریف بیارید تو دفتر من»
…
یادم نمیآمد هرگز چنین حال خرابی را تجربه کرده باشم. هرگز اینطور آبرویم نرفته بود. پشت هم حرفهای سپهر یادم میافتاد. جلوی آن همه آدم… جلوی بچههایم…
قلبم آرام نمیگرفت. مردم در مورد من چنین فکری میکردند؟ فکر میکردند اینطوری حاضر شده بیاید خواستگاری من؟ به خودم میگفتم نه، فقط حرف سپهر است، نه واقعیت دارد نه اهمیت. اما وسط سینهام از ناراحتی میسوخت. اینها چه بود گفت… آنطور پرتم کرد توی دیوار… هنوز از ترس میلرزیدم.
گوشی روشن نمیشد. نمیشد زنگ بزنم فرداد یا مهرداد لعنتی. تاکسی دربست گرفتم به تنها مقصدی که به ذهنم میرسید. یک جایی که نزدیک بود. میترسیدم بروم خانه، نکند سپهر آن اطراف منتظرم باشد.
مقابل ساختمان بلندی با نمای شیشهای، با چشم گریان به راننده گفتم پیاده میشوم. سر بلند کردم تا تابلوهای سردر ساختمان را ببینم. تعدادش کم نبود، اما نام شرکت آقای محبیان را پیدا کردم. هفته پیش سرچ کرده بودم ببینم شرکتشان کجای شهر است، فکر نمیکردم به این زودی راهم به اینجا بیافت.
خواستم بروم داخل که نگهبانی نگهم داشت و پرسید با کی کار دارم؟ با آن سر و وضع آشفته و گریان حتما حق هم داشت. گفتم شرکت فلان، با تردید گفت بفرمایید.
باید میرفتم طبقه دوم. یادم نمیآمد این ساعت اهورا کجاست و چه کار دارد. فقط میخواستم یک آشنا ببینم. رفتم داخل.
دفتر شرکت خلوت بود. تنها یک منشی پشت میزی نشسته بود و با ابروی بالا رفته مرا نگاه میکرد که جلو میرفتم. پرسیدم: «مهندس محبیان هست؟ اهورا»
صدایم میلرزید و ناواضح بود.
با اکراه پرسید: «امرتون؟»
گفتم: «نامزدشم»
حس میکردم باید قسم بخورم که راست میگویم. کمی صاف ایستادم و مقنعهام را کشیدم بالا. من با این ریخت و قیافه اصلا به آقای مهندس میآمدم؟ توهینهای سپهر یادم افتاد و از تلخیاش چشمانم بسته شد.
منشی یک لبخند مصنوعی زد و گفت: «ببخشید به جا نیاوردم. مهندس تشریف ندارن»
من: «برادرش چی؟»
منشی: «خیر ایشونم نیستن»
کلافه برگشتم و روی یکی از صندلیهای چرمی گوشه سالن نشستم. منشی نگاهم میکرد. دلم میخواست زار زار گریه کنم. دستم را گرفتم مقابل صورتم و چشمانم را پوشاندم. کاش هیچ نمیگفت. کاش بیرونم نمیکرد. کاش اصلا کاری به کارم نداشت و وانمود میکرد وجود ندارم. حتما او هم داشت فکر میکرد اهورا چرا با این بی سر و پا نامزد کرده است.
صدای پاشنههای کفش منشی آمد. خدا خدا میکردم چیزی نگوید، اما از کنارم عبور کرد و رفت. در اتاقی باز شد و صدایش را شنیدم که آهسته به کسی میگوید: «آقای مهندس یه خانمی اومدن، میگن عروستون هستن. حالشونم خوب نیست»
پدرش اینجا بود؟ آخر به او چه میگفتم؟ میگفتم چه شده؟
صدای احمد آقا خیلی زود از کنارم آمد: «ترانه بابا؟»
سرم را بلند کردم. چشمانم پر از اشک شد. با نگرانی پرسید: «چیزی شده؟ حالت خوبه؟»
من: «نه من… الان… ببخشید اومدم اینجا»
در اتاق دیگری باز شد و کسی بیرون آمد. آقایی با کت و شلوار و قیافه خیلی مرتبی، با دیدن ما دم در متوقف شد. تو رو خدا ترانه گریه نکن، بیشتر از این آبروی خودت را نبر. آبروی اهورا و پدرش را نبر. خواهش میکنم.
آقای محبیان دوباره صدایم زد: «ترانه چی شده؟ بیا بریم تو اتاق من. خانم یه لیوان آب بیارید»
دستم را گرفت و بلندم کرد. در اتاقش روی مبل آجری رنگی نشستیم. حداقل از نگاههای بیشتر نجاتم داد. چند بار اصرار کرد تا به حرف آمدم، آن هم تازه بعد از نوشیدن آبی که منشی آورد.
گفتم: «یکی مزاحمم شد»
خودم هنوز گیج بودم و نمیفهمیدم چطور این همه اتفاق افتاده است. چندتا دستمال کاغذی از روی میز مقابلم برداشتم و صورتم را پاک کردم. ریمل ریختهام دستمال را سیاه کرد.
گفتم: «جلوی آموزشگاه داد و بیداد میکرد. خیلی بد شد، خیلی…»
پرسید: «کی بود؟ از کجا پیداش شد؟»
نمیخواستم همه ماجرا را بگویم. فقط گفتم: «خواستگار سابقم. مدیرمون گفت دیگه لازم نیست برم، اخراجم کرد. گفت چند روز دیگه برم تصویه حساب»
تلاش کرد آرامم کند و قول میداد به همین راحتی نمیشود کسی را اخراج کرد. اما من حالم خراب بود. من دیگر به هیچ وجه پایم را آن اطراف نمیگذاشتم. تا آخر عمر از آن خیابان گذر نمیکردم.
دوباره معذرت خواهی کردم: «ترسیدم برم تو محل منتظرم باشه. فکر کردم اهورا اینجاست»
گفت: «اهورا تازه رفت جایی جلسه داشت. خوب کردی اومدی، اشکالی نداره»
گفت خودش مرا به خانه میرساند که خیالش راحت شود. باز در آسانسور به من اطمینان میداد چیزی نیست. ولی او که نمیدانست… نمیدانست امروز به من چهها گفتهاند…
احمد آقا در راه نگران اما آرام بود. سعی میکرد حال و هوای مرا عوض کند اما سوال هم داشت. پرسید: «کیه این خواستگارت؟ اهورا میدونه؟»
گفتم: «آره میدونه»
سپهر چطور توانسته بود؟ جلوی بچه ها… آن همه آدم… باز چشمانم بسته شد که خاطرهاش را دور کنم. بازویم درد میکرد.
احمد آقا: «شما که نامزد کردی، دیگه چی میخواد؟»
من: «نمیدونم»
میدانستم. پولش را میخواست. میخواست آزار برساند. تلاش میکردم بغضم را تا خانه کنترل کنم.
احمد آقا: «میخوای اسم و آدرسشو بده من برم صحبت کنم؟»
همینم مانده بود آقای محبیان هم آن حرفها را بشنود.
گفتم: «نه، نمیخوام شما درگیر بشید»
احمد آقا: «خب میرم ببینم حرفش چیه، منطقی باهاش حرف میزنم»
انگار که سپهر منطق میفهمید. من دنبال بیشتر شرمنده شدن آن هم جلوی خانواده اهورا نبودم.
ولی اصرار میکرد: «من برم بهترهها. به اهورا بگی یه وقت قاطی میکنه بلایی سر طرف میاره. بعد باید بیافتیم دنبال دادگاه و پاسگاه»
داشت به حرف خودش میخندید که قیافه مرا دید. با نگرانی از دهانم بیرون آمد: «از دستم عصبانی میشه…»
اما پدرش گفت: «بیخود کرده، شما که کاری نکردی. نگران نباش»
در محل با دلهره هر گوشه و کنار را نگاه کردم اما خبری از سپهر یا ماشینش نبود. دم در ما که متوقف شدیم احمد آقا گفت: «دیگه گریه نکن دخترم، به اهورا زنگ بزن…»
من: «گوشیم ضربه خورد، روشن نمیشه»
احمد آقا: «خیلی خب خودم بهش زنگ میزنم. کارتم برو صحبت کن. مگه میشه تو دختر گل رو به همین راحتی اخراج کنن؟ تقصیر تو که نبوده»
گفتم چشم ولی احتمالا نمیرفتم. حتی رو نداشتم برای تصویه حساب بروم. همه شنیده بودند؛ بقیه معلم ها، مدیر، شاگردهایم، والدینشان. آخر دوباره برمیگشتم سر کلاس به بچه های هشت نه ساله میگفتم چه شد؟ حتما همه داشتند در خانه پشت سر من حرف میزدند. داشتند برای دیگران هم تعریف میکردند.
رفتم بالا. کیفم را پرت کردم یک گوشه. با همان لباسها نشستم وسط خانه خالی. سرم را گذاشتم روی زانوهایم و شروع کردم از ته دل گریستن.
…
دو ساعت بعد دیگر اشکهایم خشکیده بود. دیگر صدای بلندِ گریه کردنم در خانه نمیپیچید. مثل یک جنازه افتاده بودم روی مبل و خیره مانده بودم به گلدان گل مصنوعی کنار میز تلویزیون. گهگاهی یاد داد زدنهای سپهر در صورتم میافتادم و دوباره هق هق کوتاهی سر میدادم.
گوشی لعنتی را هر کاری کردم روشن نشد. احمد آقا به اهورا زنگ زد؟ میامد سراغم را بگیرد؟ میآمد چه میگفت؟ باید آن حرفها را تحویلش میدادم؟ دیگر فقط دلم میخواست تمام شوم. به کما بروم و وقتی همه شاهدان اتفاق امروز را فراموش کردند بیدار شوم.
دلم میخواست بمیرم.
اهورا که رسید، کت و شلوار تنش بود و کیف لپتاپش را در دست داشت. انگار مستقیم آمده بود خانه ما. چیزی بین نگران و عصبی بود و با وحشت، به کبودیهای روی بازویم نگاه میکرد: «این چیه؟ کی این کارو کرده؟»
با دست دیگرم جای مانده از فشار انگشتان سپهر را مالیدم. دهانم وا نمیشد که حرف بزنم. دوباره تن بی حسم را انداختم روی مبل. صدایش میخواست بالا برود اما کنترلش میکرد: «کار همون یاروعه؟ حرف بزن ببینم»
تو رو خدا تو دیگر سرم داد نزن. من نمیتوانم. حالم خوب نیست. دلم میخواهد سرم را بگذارم زمین و بمیرم. لعنت به من که فقط گریه کردن را بلدم.
اهورا: «ترانه…»
با صدای بی جانی پرسیدم: «بابات چی گفت؟»
اهورا: «گفت رفتی شرکت دنبالم. گفت یکی مزاحمت شده، گوشیتو شکستن»
با سختی مختصری از ماجرا را تعریف کردم. همه را نگفتم، نه توهین هایی که کرد. نه اینکه از نظرش من چگونه دختری هستم. نمیخواستم آن حرفها را درباره خودم تکرار کنم. بین حرف زدن صدایی مثل ناله از گلویم خارج میشد. کاش اهورا دیگر کاری به کارم نداشت.
خشم صدایش را کنترل میکرد. حتما پدرش گفته بود با من عصبانی نباشد. سوال میپرسید و من با صدایی توخالی جواب میدادم. بدنم انگار کوفته و گرفته بود. حس میکردم روح و روانم در حال فروپاشی است.
اهورا بلند بلند حرف میزد: «بیخود کرده، من میدونم با این عوضی. مگه دیروز به مهرداد زنگ نزدم؟ باز این چه وضعیه؟»
نمیدانستم چه وضعی است. مهم هم نبود. تو رو خدا داد نزن. تو رو خدا تو دیگر ولم کن.
پاشد کتش را دربیاورد: «حالیش میکنم. چیه اسمش؟ آدرس ازش داری؟»
جواب ندادم. زانوانم را بغل گرفتم و سر سنگین و دردناکم را رویش گذاشتم. دیگر نمیتوانستم بالا نگهش دارم. آخ، جلوی آن همه آدم…
اهورا گفت: «همین امشب تکلیفت رو روشن میکنم»
سر روی زانو، نگاهش میکردم. صدایم میلرزید: «من آخه… کاری نکردم…»
نچی کرد: «نه عزیز من. به تو چیکار دارم؟ میخوام ببینم این یارو دردش چیه»
روی بازوی کبودم دست کشید: «درد میکنه؟»
من: «نه»
پشت پرده اشک، تصویر اهورا غیر واضح بود.
یادم افتاد عمو و زن عمویش آمده بودند اینجا، خانه و زندگی ما را دیده بودند. همین فکرها را کردند؟ رفتند به فامیل بگویند یک دختره اهورا را گول زده؟ حتما هزارتا کار هم کرده؟ قلبم گرفت. اهمیت نده ترانه، به حرف سپهر کاری نداشته باش…
صدایم زد: «ببینمت ترانه»
نفس کم داشتم. رفت برایم آب آورد و به زور به خوردم داد. بلندم کرد و برد روشویی که به صورتم آب بزنم. پریشانی من انگار عصبانیت را از یادش برد.
اهورا: «میخوای بگم مریم خانم بیاد؟»
من: «نه، نه. مریم هیچی ندونه»
مرا نشاند کنارش و حرف میزد که آرام شوم: «دیگه گریه نکن، درست میشه. خیلی هم بیجا کردن اخراجت کردن…»
من: «اهورا؟»
اهورا: «بله؟»
من: «نمیدونی چیا بهم گفت…»
صدایم شکست. جلوی بچهها… جلوی همه…
دوباره عصبی شد: «چی گفت؟ چی بهت گفته که انقدر بهم ریختی؟»
نمیشد بگویم، از دهانم در نمیآمد. خودش شاید حدسهایی زد که اخمش آنطور غلیظ شد. بد و بیراه ناجوری نثار سپهر کرد. آن وسط پدرش زنگ زد بپرسد کجاست و حال من چطور است. اهورا سرسری جوابی داد و قطع کرد.
مرا چرخاند سمت خودش و مقابلم نشست: «منو ببین. ترانه خانم؟ هرچی گفته بیخود کرده. واسه حرف یه لات عربده کش با خودت اینطوری میکنی؟»
من: «خیلی خجالت کشیدم، خیلی»
اهورا: «میدونم. ولی گریه نکن، تو رو خدا»
پسر دوم خانم محبیان، که معلوم نبود چجوری آمده من بی سر و پا را گرفته، دستم را گرفته بود و خواهش میکرد به خاطر ریختن آبرویم اشک نریزم. موهای پریشانم را هم از صورتم میزد کنار. نه شاید سپهر حق داشت. مرا چه به این بچه پولدار؟ فرداد هم همان اول گفت، برادر خودم. آدم متشخص را چه به من؟ با خودم چه فکری کرده بودم؟
حالم داشت بدتر میشد. دلم نمیخواست دیگر بیدار باشم. دست میکشید روی صورتم، که میدانستم از گریه متورم و قرمز است. میدانستم حالا خیلی زشتم. مغزم انگار کند شده بود، حرف که میزد طول میکشید تا بفهمم.
اهورا: «چیزی نمیخوای؟ غذا میخوری؟»
من: «نه»
یک لحظه به خودم آمدم، فکر کردم شاید خودش گشنه و تشنه است. خواستم برخیزم: «ببخشید. الان یه چیزی میارم…»
اما اجازه نداد برخیزم: «تو بشین. خودم یه املتی چیزی درست میکنم بخوریم»
پاشد و به آشپزخانه رفت. دراز کشیدم و سرم را گذاشتم روی کتش که جا گذاشته بود. چشمانم را بستم. کت بوی خودش را میداد. بویی که همیشه ماشینش را پر کرده بود. بوی لباسهایش هر بار که نزدیکم مینشست. بوی صورتش آن چند باری که مرا بوسیده بود. عطر تنش را نفس کشیدم. به طور گریه آوری، حس آشنایی و آرامش میداد.
سر و صدایی از آشپزخانه آمد. یادم نمیآمد چندتا تخم مرغ داریم. بالای قوطی رب هم احتمالا کپک زده بود.
صدایش باز از آن نزدیکی آمد: «نون دارین؟»
گفتم: «تو فریزر هست»
دوباره رفت. قلت زدم و سرم را در کتش فرو کردم.
پسر دوم خانم محبیان که تا چند ماه پیش به هیچ دختری محل نمیداد، داشت برایم املت درست میکرد. برایم غیرتی میشد. پسر دوم خانم محبیان دوستم داشت؟ احتمالا نه. شاید هم آره. الهه درست حسابی را از دست داده و من بی همه چیز گیرش افتاده بودم. حالا داشت توی فریزر قدیمی یخ زده ما، دنبال نان میگشت.
من آنطوری بودم؟ مردم در موردم آنطور فکر میکردند؟ در و همسایه میدیدند دارم سوار ماشینش میشوم و فکر میکردند چه کردهام که سراغ یکی مثل من آمده؟ نه، حرفهای سپهر مزخرف بود. نمیخواستم واقعیت داشته باشد. جلوی عالم و آدم هلم داده بود، انگار که هیچی نیستم…
صدای جلز و ولز روغن بلند شد. آن تابه قدیمی را برداشته بود که چند سال پیش روکش نچسبش رفت. صدای لق زدن دستهاش را میشناختم. اگر میگشت هم تابه روکشداری پیدا نمیکرد. فرداد عادت داشت همه را قاشق بزند و خط بیاندازد. من هم طی سالها، همه را سابیده و سفید کرده بودم.
من اگر زن این میشدم، چی باید جهیزیه میبردم؟ در این وضعیت بدهیهای مهرداد و بی کس و کاری خودم، کی میخواست پولش را بدهد؟ دست خالی میرفتم توی خانه آقای مهندس که ماشینش از تمام زندگیام گران تر بود و میگفتم چه؟ چرا از اول فکرش را نکرده بودم؟ میرفتم مینشستم در خانهای که نه یک دانه قاشقش مال من بود، نه مردش مرا دوست داشت. حتی دیگر کار هم نداشتم که بگویم خرج خودم را میدهم. من میمردم هم دستم را جلوی این دراز نمیکردم. هر چقدر هم که شوهرم میشد، یا عطر تنش آرامم میکرد. هر چقدر که میخواست برایم غیرتی شود.
جلوی بچه ها گفته بود… حالا حتما داشتند از مادرشان میپرسیدند هرزه یعنی چی؟ خراب یعنی چی؟ مثل هزار تا چیزی که میشنیدند و از خودم میپرسیدند. آخ دیگر نمیدیدمشان، آخ دلم برای صورت های کوچکشان تنگ میشد. دیگر حتما دوستم نداشتند. حتما مادرشان حرفهای سپهر را برای هر که میشناخت تعریف میکرد و میگفت معلم بچهاش چگونه آدمی بوده است.
من چرا فکر نکرده بودم؟ حتی اگر دوزار خرج خودم را هم میدادم، ته تهش اهورا صاحب همه چیز بود. خانه، زندگی، ماشین، من. تهش همین بود دیگر، نه؟ گفته بود یک زندگی راحت به تو میدهم، به شرط چی؟ یادم نمیآمد… فرقی نداشت. تهش داشتم زنش میشدم. تهش نه دوستم داشت، نه به هم میآمدیم. فاصلهمان از این سر تا آن سر شهر بود. تهش به من زندگی میداد که کنارش بخوابم. همه چیز مال او بود، حتی تن و بدنم. حق اعتراض هم نداشتم. تهش من هیچی نداشتم، هیچی. هیچی نبودم.
دستی سرم را نوازش کرد: «ترانه؟»
چشمانم را باز کردم. گفت: «بیا بریم یه لقمه غذا بخور»
دستم را گرفت و منِ بی حس را با خودش برد. پشت میز کنارم نشست.
اشتها نداشتم. میخواستم بروم بمیرم. اما برایم لقمه گرفت و وادارم کرد بخورم. نان را روی در تابه گرم کرده بود، از گرمای مرطوبش میدانستم. فرداد همیشه این کار را میکرد و من بدم میآمد. داداشم کجا بود؟ داداش عزیزم را میخواستم.
چند لقمه دیگر برایم گرفت. بی صدا نان و املتم را خوردم.
هیچوقت برای الهه خانوم هم املت درست کرده بود؟ برایش لقمه گرفته بود؟ هیچوقت دست کشیده بود به موهایش؟ چهارشنبه قرار داشتیم بروم این ها را بپرسم.
شیشه ترشی را هم آورده بود سر میز. یک قاشق بزرگ داخلش انداخته بود.
پرسید: «ترشی میخوای؟»
جواب ندادم. یک گل کلم درشت درآورد و برایم گذاشت گوشه ماهیتابه. یک لبخندی هم زد.
هیچوقت به الهه خانم ترشی تعارف کرده بود؟
گفت: «انقدر ناراحت نباش. من درستش میکنم»
برای الهه خانم چیزی را درست کرده بود؟ اه، بس کن دیگر ترانه.
پرسید: «خوبه؟»
گفتم: «چی؟ آره ممنون»
گفت: «ببخشید دیگه. زیاد آشپزی بلد نیستم. در حد املت و نیمرو و سیب زمینی آبپز»
پسر دوم خانم محبیان نشسته بود کنارم، نان بربری دو هفته پیش را که یخش نصفه نیمه وا شده بود میزد توی املت و با ترشی میخورد، شوخی هم میکرد. آقای مهندس احتمالا ماشینش از در خانه ما داخل نمیآمد. من زن این میشدم که چی؟ که هر روز یادم بیافتد چه آدم بدبختی هستم؟ کنارم نفس هم که کشید، بپرسم کنار الهه هم نفس میکشیدی یا نه؟ من دق میکردم، ذره ذره آب میشدم. من حسود و احساساتی بودم. قرار بود تا آخر عمر حنانه با آن شوهرش جلوی چشمم باشند و از غصه بخت بد خودم بمیرم.
خودش میز را جمع کرد. همانجا نشسته بودم و با فکر و خیال به قلب خودم خنجر میزدم.
اهورا: «خوبی ترانه؟»
من: «سرم گیج میره»
دستم را گرفت و بلندم کرد: «میخوای بری اتاق دراز بکشی؟»
چرا دیگر عصبانی نبود؟ حتما پدرش گفته بود. آقای مهندس پسر خوب خانواده بود، به حرف پدرش گوش میداد. مبل را نشان دادم و مرا برد آنجا. باز مثل جنازه افتادم. تا خواستم سرم را بگذارم روی کتش، آن را برداشت: «بذار اینو بردارم، زیاد تمیز نیست»
مهم نبود. من همان را میخواستم. ولی برداشت.
پای مبل، روی فرش قرمز کهنه نشست. تلویزیون را روشن کرد، مثل همیشه روی کانال سه بود و فوتبال داشت. دوتا تیم خارجی بودند، بازی چندان مهمی نبود.
کاش مادرم هیچوقت مرا به دنیا نمیآورد. خودش را به کشتن داد، مرا هم بدبخت کرد. میماند بالای سر همین دوتا برادر بیچارهام و بزرگشان میکرد. شاید بدون وجود من همشان زندگی بهتری داشتند. شاید بابا هم انقدر زود نمیرفت. شانزده سال تنهایی کشید، صدایش هم درنیامد. یک عمر سرش را انداخت پایین و زندگی کرد، که آخر دخترش بی سر و پا شود… کاش پدرم زنده بود. کاش او را داشتم. به جای این مرد هفت پشت غریبه، بابای خودم میگفت کمکت میکنم. نمیگذاشت هیچکس اذیتم کند، نه سپهر، نه مهرداد، نه اهورا. نمیگذاشت به خاطر گندکاری پسرش این همه حرف بشنوم. نمیگذاشت از سر ناچاری با یکی ازدواج کنم که حتی دوستم ندارد.
اهورا برگشت نگاهم کرد: «دیگه چرا گریه میکنی؟»
پسر دوم خانم محبیان، دوستم داری؟ اگر نداری آنطوری نگران نگاهم نکن، به من اهمیت نده، مواظبم نباش. دل من کوچک و کم طاقت است، دوام نمیاورد. دوتا فحش بده بذار برو، اما موها را از صورتم کنار نزن. اشکهایم را پاک نکن. تو رو خدا، جان مادرت، حال مرا بدتر نکن.
اهورا: «پاشو ببینم»
مرا بلند کرد و آمد کنارم نشست. کم کم داشتم اعصاب آقای مهندس را بهم میریختم.
اهورا: «الان واسه چی گریه میکنی؟ بهت میگم درست میشه، این کار نشد یه کار دیگه. حساب این سپهرم میرسم. دیگه چی میخوای؟»
گفتم: «دلم واسه بابام تنگ شده»
ساکت شد.
مبل سمت چپی را نشان دادم: «بابام همینجا رفت. غروب از مدرسه اومدم خونه… همینجا نشسته بود فوتبال ببینه، تموم کرده بود»
آن روز آنقدر گریسته بودم که چشمانم درد میکرد. ولی نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. خسته شده بودم، از این زندگی، از مشکلاتم. از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیآمد. از اینکه هیچوقت نمیدانستم باید چه کنم.
سردرگم نگاه میکردم به این مردی که مقابلم نشسته بود و اشک ریختنم را تماشا میکرد.
خواهش کرد: «گریه نکن ترانه. به خدا گریه میکنی نمیدونم باید چیکار کنم»
چقدر ساده بود که همین را هم نمیدانست. فکر کردم دیگر برایم اهمیتی ندارد. آن روز چیزی از غرورم باقی نمانده بود که برای حفظش تلاش کنم. با صدایی که درنمیامد گفتم: «بغلم کن»
لحظه کوتاهی نگاهم کرد، شاید کلامم را نفهمید. اما بعد آغوشش را برایم باز کرد، مرا کشید سمت خودش و میان بازوانش جا داد. دستانش دورم محکم شد، سرم چسبید به سینه گرمش. در عطر تنش غرق شدم. آخ، چرا حالم خرابتر شد؟
من چه کار کرده بودم؟ هیچی، به خدا هیچی ترانه. دوباره به آن حرف ها فکر نکن. به بچه ها فکر نکن. به هیچی فکر نکن.
فکر کردم: «دلم میخواد بخوابم»
سر انگشتانش لای موهایم در حرکت بود. یادم میآمد که سرم را بوسید. همین، همین آخرین چیز بود. چشمانم رفت. مغزم خاموش شد. تمام شدم.
لعنت به سپهر نامرد طفلکی ترانه 😢
ولی اهورا داره عاشق میشه
ممنون وانیا خانم دست گلت درد نکنه خسته نباشی😍
🙌🏻
الهیییی عزیزمممم ممنون گلم 💙🩵💙🩵❤️
خیلی خوشگل بود خیلی گلم فقط بند که نوشته شده بود پسر دوم آقای حببیان یه کوچولو تکرار شده بود میدونم برا تجسم در ذهن خودش بود اما کمتر بود که حرف نداشت به نظرم هرچند که میدونم خودتون استادی وانیا جون الهی دستت طلا، افکارت زیبا و نگار خوش نویس باشه گلم مثل همیشه
میخواستم دراماتیک بشه 😄😂
خیلی خب گلم ایشالله کتابت چاپ بشه عزیزم