نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان آتش

رمان آتش پارت 19

4.8
(12)

# مسیح

مادرم همیشه میگه”اونی که خیلی درد کشیده زیاد نمیخنده ! ولی وقتی میخنده ، خنده هاش خیلی قشنگه..”
خنده های هم آترا خیلی قشنگ بود.. اینو همون روز که راجب برادرش حرف میزد فهمیدم..
چال یه طرفه روی گونه سمت چپش بود؟؟ یا برقی که برای اولین بار توی چشماش دیدم؟؟ یا لبای قرمزش که دندونای مرتب و سفیدش رو قاب گرفته؟؟؟
نمیدونم کدوم یکی از ویژگی ها این دختر باعث شد تصمیمم قطعی شه برای کمک بهش..
تصمیم من قطعی بود.. من این دختر رو از پیله تنهایی خودش در میاوردم و اولین قدم رو سپهر با گرفتن تولد دوست دخترش برام برداشت..
دلیلم برای اینکار برای خودمم نامشخص بود.. محمد ها معتقد بودند من عاشق شدم اما خودم فقط یه جرقه احساس کردم.. شاید باید حرف بزرگترام رو قبول کنم..
وقتی با پسرا به دخترا راجب مهمونی سپهر تو رامسر گفتیم همه گفتن میان بجز آترا که با گفتن نه محکمی به اتاقش رفت..
و من منتظر یه فرصت مناسب برای راضی کردنش بودم..
فرصتش رو دو شب بعد از اعلام مهمونی به دخترا بوجود اومد ک همه عصر زوود تر تعطیل کردن و رفتن خرید کنن برای مهمونی جمعه..
ضربه ای به در اتاق زدم و با شنیدن صدایش در را باز کردم و وارد اتاق شدم.. نگاهم رو تو اتاقش ک با رنگاش سفید و طوسی دیزاین شده بود چرخوندم و بادیدنش تو تراس به اون سمت رفت.. خیره به ویوی خیره کننده جنگل رو به روش بود.. کنارش نشستم..
با صدایی آروم گفت: چی شده مسیح؟
– تولد دوست دختره سپهره.. وکیل شرکتم..
چشم هاش رو بست و نفسش رو محکم فرستاد بیرون..
+ یه بار پایین گفتی گفتم نمیام..
– چرا نمیای؟؟
+ دوست ندارم.. کلا از شلوغی خوشم نمیاد..
-دروغ میگی..
+ نه
– آره
+ نهه
– آرهه
+نهههه
– آرهههههه
+نهههههههههههه
-آرهههههههههههههههههه

به هم نگاه کردیم و یه دفعه هردومون از این بچه بازی ای که راه انداختیم زدیم زیر خنده.. چال سمت چپش عجیب خود نمایی میکرد و باعث میشد بخوام بار ها و بار ها ببینمش..
وسط خنده یهو ساکت شد و گفت: خیلی خرابه !
گفتم : چی ؟!
گفت : حالم ..
گفتم: چرا؟؟؟
نگاهش رو ازم گفت و فقط گفت: همه شون رفتن..
نمیدونست ک من خوب فهمیدم منظورش از اون همه شون خانواده اشه..حرفی که زد برام عجیب بود .. شاید اونم همون جرقه رو حس کرده بود که این حرف رو زد..
– میدونی بزرگترین درس پاییز چیه؟؟؟
سکوت کرد و با تعجب بهم خیره شد..
ادامه دادم: مامانم همیشه میگفت”بزرگ ترین درس پاییز اینه که .. بزاریم رفتنی ها برن !” اون موقع ها ک بچه بودم و اینو میگفت نمیفهمیدم.. بعدا سر قضیه خواهرم فهمیدم.. مهدیه خواهرم زیر بیست سالش بود که عاشق شد و ازدواج کرد.. اون روز ها دوازده سالم بودم و متوجه نمیشدم که قضیه چیه.. اما خواهرم پاشو کرد تو یه کفش و مامان بابام هم بهش گفتن مختاری.. پشتش رو خالی نکردن اما دیگه به مخالفت کردن ادامه ندادن..
آهی به حال مهدیه کشیدم: معلوم شد شوهرش معتاده.. یعنی ما نفهمیدیم هاا خودش فهمید اما صداش رو در نیاورد.. شوهرش زن صیغه میکرد و مهدیه یه جورایی فقط برده اش بود.. میگم برده چون نیاز های اولیه خودش و بچه هاش رو درست حسابی تامین نمیکرد.. مهدیه دم نزدهاا.. این ها رو بعد تر برام تعریف کرد.. آترا شاید باورت نشه اما طلاق نگرفت.. از حرف مردم میترسید.. همه تو شیراز حاج ابراهیم راد منش رو میشناسن و مهدیه نمیخواست با طلاقش بابا و داداشا بشن نقل دهن همه در صورتی که بابا بارها بهش گفته بود هر وقت بیاد قدمش رو چشماشه.. تهش دو سه سال پیش شوهرش اورد دوز کرد و مرد.. حرف مردمم پشتشه.. خواست فرار کنه از حرفا اما نتونست.. اجازه نداد همسرش بره اما تهش خدا ازش گرفت.. با سرنوشت نمیشه جنگید.. باید بزارین سرنئشت مسیرخودش رو طی کنه.. شاید تو هم باید رها کنی..
نفس عمیق کشید و بازدمش رو با آهی عمیق بیرون فرستاد..
+ خاطرات رو نمیشه رها کرد.. یاد بعضی آدم ها .. هیچ وقتِ هیچ وقت تمومی نداره !
-حق باتوعه.. خاطرات از درون نابودمون میکنن اما گفتنش باعث میشه سرعت این نابودی کم شه.. آترا انقدر تو خودت نریز خیلی بد داغون میشی.. من داداشایی دارم که باهاشون حرف بزنن..آدم باکسی حرف نزنه غمباد میکنه..
منتظر شدم..
منتظر شدم خودش پیشنهادی ک میخوام رو بده..
نمیخوام از سمت من مطرح شه تا رو توی رودربایسی قرار بگیره..
با چشمایی ک به خاطر رنگ سبر جنگل رو به روش به سبز متمایل شده بهم خیره میشه..
دودله.. از حرکت نوسانی مردک چشماش میفهمم.. آترا سعادت! تو اگه از کارن زبان بدن رو یاد گرفتی من برای جنگیدن و رسیدن تو تهران یادش گرفتم..
بالاخره به حرف میاد: پس بیا هر شب برای هم یه چیزی تعریف کنیم.. البته به شرطی ک خارج از اتاق هیچ حرف و اشاره ای راجبش نشه.. همه چیز بین خودم و خودت..
دمت گرم مسیح.. گل کاشتی پسر.. تیرت خورد تو هدف..
برخلاف خوشحال درونیم ظاهرم رو متفکر نشون دادم و بعدش گفتم: قبوله.. امشب ک من سهم خودم رو گفتم نوبت توعه..
چشاش و ریز کرد و گف: با اینکه کم گفتی و داری جر زنی میکنی اوکی..
نیشم رو کمی براش شل کردم..
لبخندی بهم زد و به درختای رو به روش خیره شد..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 12

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

sety

اے کــاش عــشــقـღ را زبــان ســخــن بــود
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x