رمان آتش

رمان آتش پارت 53

4.7
(25)

****

فرهود پسر عمویشان گیر داده بود مسیح بخواند…جوان تر ها روی تخت چوبی درون حیاط نشسته بودند و سن دار ها بخاطرسرمای هوا به درون خانه رفته بودند…

نفس سعی داشت شیلان و آن تلفن عجیب را فراموش کند و از بودن کنار این خانواده لذت ببرد…

مسیح پر از حس تنفر بود نسبت به شیلان و انگار این حس قرار نبود از بین برود…

ترسیده بود.. از ازدست دادن نفس ترسیده بود… نفس برای او همه چیز بود…

وقتی فرهاد و فرشته خواهر برادر های فرهود و بقیه عموزاده ها و عمه زاده هایش به جمع مشتاقان شنیدن صدای مسیح اضافه شدند مسیح به ناچارداخل خانه رفت و گیتارش را آورد…

میخواست برای اولین بار قطعه ای رابرای کسی و با منظور بخواند…

گیتار زدن را بلد نبود اما صدای خوبی داشت…

فرهود که در کار موسیقی بود بارها به او گفته بود خواننده شود و حتی برای تولدش گیتار خریده بودتا تشویقش کند اما مسیح نتوانست بنوازد… شاید هم نخواست که بنوازد…

گیتار را دست فرهود داد و فرهود طبق معمول غری بابت اینکه مسیح دارد استعدادش را حرام میکند زد…

نفس در کنجکاوی زیادی دست و پا میزد…

مسیح میخواند؟؟؟
این را نمیدانست…
حتی نتوانست از مهدیه بپرسد صدای مسیح چقدر خوب است…
امیدوار بود مسیح قبول کند بخواند تا صدایش را بشنود…
شنیدن صدای مسیح چه حسی خواهد داشت؟؟؟
بی صبرانه منتظر شنیدن صدای مسیح بود و این انتظار انگار شیره جانش را می مکید..
به پسرک وراجی که داشت راجب حیف کردن استعداد میگفت در دل فحش میداد…
بالاخره دستان فرهود روی سیم های گیتار حرکت کرد و این انتظار را به پایان رسانید…
به دهان مسیح خیره شده…
انگار میخواست کلمه به کلمه صدای او را ببلعد…

مــــالــِ مــنــــے
بـذار نــگـات کـنم تـــو رو
تــــورو یه عــــالــــمــــه!
هــر چـــے صـدات کـنم
تـــورو بـازم کـمـــــه!
بـا ایـنکه مـیـدونـم تـــهـش بـرام غــمــــه….
مــــالــِ مــنــــے
دچـــارشـــم دچـــارمـــه نـمـیـدونـــــه!
کـمـش بـرام یـــه عــالــمــــه نـمـیـدونـــه…
کـه چـرا ازش سـوالـمــه نـمـیـدونـــــــــه!

مسیح با تمام احساسی که در خودش سراغ داشت میخوند…
خیره در چشمان چند رنگ پری ای که او را افسون کرده بود میخواند…
اصلا راه فراری از این چهره دوست داشتنی و حسش به او نداشت…
داشت؟؟؟!!!
نفس نمیدانست…
نمیفهمید..
گیج شده بود…
مسیح یه جوری خیره در چشمانش گفت “”مال منی”” که احساس کرد واقعا متعلق به اوست!!!
مسیح وقتی گف”دچـــارشـــم دچـــارمـــه نـمـیـدونـــــه!” نفس همان جا دانست…
همان جا دانست بی مسیح دیگر سر نمیشود..
همان جا فهمید مسیح برایش فراتر از همه آدم های زندگی اش است…
اصلا مسیح آمده تا مثل اسمش جان ببخشد و بشود همه کس دختری بی کس…
مسیح آمده بود و شده بود نفسِ نفس…
نفس دچارش بود…
خیلی وقت بود که دچار این مرد شده بود…
فقط انگار نیاز داشت کسی بگوید که تو دچارشی تا او باور کند این دچار بودن را!!!!
صدای مسیح یه جوری او را سحر کرده و متن آهنگ اورا جوری تسخیر کرد که حتی نفهمید که کی مسیح بخشی از آن را خوند درحالی که نفس یه کلمه اش را درک نکرده بود…

اگـه دلــت پیـشـم آرومــه نــــــرو!
حالا که تو خیـابونـا پـــره بــارونــه نــرو!
اگـه دیـــدے حـــالــــم داغـــونـــه نـــــرو!
قـسـمم اگه جـــون هـردوتـامـونــــه نــــــــرو!
( بخشی از آهنگ مال منی معین زند)

در صدای مسیح یه التماس کم رنگی موج میزد…
هوای شیراز او را عاشق تر کرده بود…
بهش فهمانده بود نمیتواند بدون نفس…
هوای شیراز به مسیح فهمانده بودچقدر اسم نفس برازنده دخترک است…
آخر دخترک خیلی راحت نفسش شده بود…
نفس اما اگر خودش هم میخواست دیگر نمیتوانست برود…
اصلا مگر میشد از این مرد پر از احساس که کاری کرده بود دیروز از یاد ببرد سالگرد خانواده اش را و بعد از ده سال در شب یلدا برایش خاطرات بیاد ماندنی رقم بزند بگذرد؟؟!!
نمیشد…
دلش میتوانست پیش مسیح آرام نباشد؟؟؟
اصلا دست خودش نبود اینکه کنار مسیح انقدر حالش خوب و آرام است…
او مال مسیح بود… او دچار مسیح بود…
مسیح مثل اسمش بود.. اورا نجات داده بود.. اورا زنده کرده بود…
اصلا مگر میشود آدم عاشق همچین مردی نشود؟؟؟!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 25

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

sety ღ

اے کــاش عــشــقـღ را زبــان ســخــن بــود
اشتراک در
اطلاع از
guest
16 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
9 ماه قبل

بسیار زیبا👏👌

خیلی قشنگ و رمانتیک بود 🤗😍

حس ششمم ممیگه این شیلان عوضی یه کاری میکنه😠😑

آخرین ویرایش 9 ماه قبل توسط نویسنده ✍️
......
......
9 ماه قبل

ای کاش هیچ وقت از هم جدا نشن🥺🥺
قلمت خیلی زیباست نویسنده جان❤

mahan
mahan
9 ماه قبل

آخه من چقدر مسیح رو دوست داااارمممم😍😍😍❤❤❤
چند تا پارت دیگه مونده تا تهش؟؟

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

مال منی….بزار نگات کنم تورو، تورو یه عالمه… 🥹💖
(واسه لادن خوندمااا، رو عکسش کراش زدم😂😂)

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

😄❤️
چی؟😂
رو من؟😂😂
😂😂😂😂

آخرین ویرایش 9 ماه قبل توسط 𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

اره…زنم میشی🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

ای خدا😂😂😂
در حد کراش زدن نیستم آخه😂😂😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

😂

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

عه عشقم، این چه حرفیهه
زیباترینی تو🥹💖

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

جونمی❤️❤️
ممنونم سحر جان ، خودت هم خیلی زیبایی🌸💗

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

قربونت شم

دکمه بازگشت به بالا
16
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x