نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان آتش

رمان آتش پارت 57

4.8
(24)

***

# نفس

شب شده بود.. تازه به تهران رسیده بودیم و قرار شد به رستورانی برویم و شام بخوریم و بعد به سمت جواهر ده ادامه دهیم..

داشتیم با مسیح سر رفتن به چه رستورانی بحث میکردیم که تلفنم زنگ خورد..

شماره ناشناس بود..

اولین حدسم همان مرد مشکوک بود..

– الو؟

+ سلام.. خانوم سعادت؟؟

صدایش صدای آن مرد نبود..

– بفرمایید خودم هستم..

+ از زندان تماس میگیرم..

قلبم تند تر تپید.. زندان یعنی سامیار..

– برای سامیار اتفاقی افتاده؟؟

سکوت کوتاهی کرد و گف: متاسفانه ایشون همین چند دقیقه پیش چاقو خوردند و به بیمارستان… منتقل شدند..

نفسم رفت.. با بهت به روبه رویم خیره شدم..

سامیارم.. برادرم.. تنها عوض خانواده ام..
یعنی اورا از دست میدادم؟؟
من که جز او کسی را نداشتم..
خدا نامرد نبود؟؟
بس نبود انقدر از من اطرافیانم را گرفت؟؟
کافی نیست برایش عذاب دادن من؟؟
اگر سامی را دیگر نبینم چه؟؟؟
بدون اون باید چی کار کنم؟؟؟
تو این سال ها دلم خوش بود که در گوشه ای از این شهر درندشت نفس میکشد و حالش خوب است…
بخاطر همین من هم سعی کردم حالم خوب شود…
اما اگر دیگر برنگردد…
اگر دیگر نفس نکشد چه؟؟؟
هنوز هم تصویر لبخند روی لبانش در ذهنم پر رنگ است…
اگر بردیگر لبخندش را نبینم چه؟؟
نفهمیدم کی مسیح تلفن را از دستم گرفت..
کی به سمت بیمارستان حرکت کرد و کی محکم زیر گوشم زمزمه : داداشت زنده میمونه..

وقتی به بیمارستان رسیدیم تازه سامیار را اتاق عمل بیرون اوردند..

دکترش گف یک کلیه اش را از دست داده..

و من همان جا خشک شدم..

مسیح به کارن و ساناز با گوشی من خبر داد..

و من..

من مثل آدم های خشک شده روی صندلی نشسته بودم و امیدوار بودم برادر عزیز تر از جانم به کما نرود..

در ذهنم تنها شعر مورد علاقه مادرم از ابی چرخ میخورد… مادرم عاشق ابی بود… بارها به شوخی میگفتیم او اول عاشق ابی شد بعد عاشق بابام… حتی بخاطر کنسرت ابی بار ها به سفر خارج از کشور رفتیم….

کسی که به حبس می بره آدم و
نمی دونه دلواپسی می گیره
یه مادر که دلتنگ فرزندشِ
نبینه جگر گوشه شو می میره

در آن لحظه پر از حسرت بودم.. مادرم نبود.. پدرم نبود.. سامیار هم من نذاشتم باشه..
اگه مامان بود…
آخ اگر بودند…
مامان حتما با شنیدن خبر چاقو خوردن سامی سکته میکرد و بابا…
بابا حتما در سکوت موهایش سفید تر میشد…
اصلا حتی شنیدن زندانی شدن سامیار هم میتوانست این بلا را سرشان بیاورد…
چی میشد اگر خدا بیخیال من و خانواده نصفه ام میشد؟؟؟
چرا بیخیال ما نمیشد؟؟؟ چرا؟؟؟

کسی که به حبس برده این عاشقو
نمی دونه چشم های تو پشتمه
با ایما اشاره رسوندن به تو
که جرمم گره کردن مشتمه

یادمه هروقت مامان این آهنگ رو میذاشت سامیار تو این تیکه با ایما اشاره بهمون میفهموند داره ما دوتا رو میگه..
لب میزد: تو و مامان نباشین من نیستمااااا…
آخ برادر عزیزم که بشدت عاشق مامان بود…
اصلا عشق اولش مامان بود و عشق دومش دلی….
یه وقتایی هم در گوشم میگفت “ببین منو تو تا ته دنیا پشت همیم..”
او که پشت من بود..
آیا من پشتش بودم؟؟
جواب تک کلمه درد ناک “نه” است…
چه خواهر بدی ام پس من…

روزهایی که وقت مـلاقـاتـیـه
یه شیشه ضخیم کرده این دوری
و تو از پشت شیشه نگاهم کنو
منم دست می ذارم رو‌ دست های تو

ای کاش میرفتم به ملاقاتش..
شاید دیدنش از پشتش شیشه درد داشت اما بازم میدیمش..
من عاشق سامیار بودم.. سامیار جان من بود و من جان سامیار بودم..

تو گوشی رو وردار و
چیزی بگو ،
بگو کـوچه مـون
رو به آزادیــه
بـــگـــو
دلخوشم کن به راست و دروغ
خرابه بگو رو به آبادیه

سامیار با آن صدای گرمش همیشه بلد بود امید دهد..
همیشه میتوانتست نفس بریده را برگرداند..
سامیار من را مثل کف دستش بلد بود..

چه دیواری افتاده بین منو تو و آدمایی که پیش منن
همه لیلیها مثلِ تو نیستن خیلی ها قید مجنون و این تو زدن

یادمه یبار به شوخی به دلارام گف:” دلی من اگه برم زندان چیکار میکنی؟؟”
دلی باخشم گفته بود:”اولن تو گه میخوری بری زندان.. دوما انقدر صبر میکنم تا آزاد شی تا خودم به گه خوردن بندازمت”
جزو معدود دفعادتی بود که دلارام انقدر عصبی شده بود.. دلی به قولش عمل کرده اما من..

شبیه یه تنهایی واقعی
تو فصلِ بهارم گله کاشیه
می خوام حس کنی درد این آدمـــو
که از متن رفته توی حاشیه

سامیار هیچ وقت برای من توی حاشیه نرفته بود اما قطعا با توجه به رفتار های من این حس را داشته نداشته؟!

من در حقش بد کردم..

چه درد هایی کشیده بود اون تو؟؟؟

روزای تنهاییش من هم تنها گذاشتمش..

بخدا قسم اگر سامیار برگردد لحظه ای رهایش نمیکنم..

چطور توانستم را نمیدانم..

یه روز اگر سامیار بخاطر پروژه ای به شهر دیگری میرفت من از دلتنگی دیوانه میشدم اما من ده سال و بیشتر ندیده بودمش..
چطور زنده ام؟؟ چطور؟؟

مسیح دست روی شانه ام گذاشت و من را از فکر بیرون کشید: بهوش اومد نفس..
ناخوداگاه بود که خودم را در آغوش مسیحپرت کردم….
با شنیدن این خبر انگار نفسم تازه بالا آمد…
پس سامیارم را از دست نمیدادم…
میتوانستم بازم ببینمش و بغلش کنم…
این بار دیگر نمیذاشتم هیچ چیز و هیچ کس مرا از او جدا کند…
و همان جا درآغوش مسیح من از هوش رفتم…

**

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 24

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

sety ღ

اے کــاش عــشــقـღ را زبــان ســخــن بــود
اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
arghavan H
1 سال قبل

خیلی قشنگ بود 😍 ❤
سامی رو یه وقت نکشیااااا🥺🥺🥺🥺

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

آخی نفس الهی 🤣🥲❤️
ممنون ستی خوشگله❤️

دکمه بازگشت به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x