نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان به وقت شب

رمان به وقت شب پارت ۱

4.7
(20)

کرونا بیشتر شده بود تعداد مرگو میر زیادتر، ولی نمیتونستم نرم دانشگاه رو سلول هایی که کار میکردم ممکن بود خراب بشن مجبور بودم از اول کار کنم روشون و این اصلا خوب نبود
تلوزیون که اخبار نشون میداد خاموش کردم
همانطور که به طرف اتاقم میرفتم مامان رو صدا زدم که اومد جلو در اتاقم و گفتم که میخوام برگردم به همدان امروز

مامان_ت که تازه ۳ روزه اومدی میخوای بری باز ۱ماه دیگه بیای هلیا ؟ حالا چرا امروز بمون فردا برو الان بری میخوری به شب

لبخند زدم همونطور که وسایلم رو تو چمدون میچیدم رومو کردم سمته مامان فاطمه:

_سعی میکنم حالا زودتر بیام ،نگران نباش
مامان من امروز نتونستم غذا بزنم از داخل سایت میتونی برام کتلت درست کنی بزاری توظرف شب رسیدم گشنه نمونم؟ کنجکاو نگاهش کردم

مامان فاطمه_نه نمیشه

از لحن محکمش خندم گرفت .

_ اصلا درست نکن میرم اونجا از بیرون غذا میخرم

میدونستم از غذای بیرون متنفره برای همین قبول کرد که کتلت درست بکنه از اتاق بیرون رفت نمیدونستم اگر شب برسم کسی هست از بچه ها داخل خوابگاه یا نه یعنی شب تنهام ؟ خیلی ترسناکه که ، یه خوابگاه قدیمی بزرگ وسط یه باغ که کلا ۲تا نگهبان داشت اونم دور از خوابگاه .
سرم رو تکون دادم که این سوالات از سرم بیرون برن حاضر شدم ۱ساعت گذشته بود دیگه باید برم
مامان غذام رو گذاشت داخل کیفم همو بغل کردیم از خونه زدم بیرون و سوار تاکسی شدم راه افتاد سمته عوارضی جاده ساوه و همدان اونجا توقف میکرد اتوبوس …

چند ساعت بعد …
از اتوبوس پیاده شدم حرکت کردم طرفه خوابگاه داشت ساعت ۷ شب میشود به مغازه هایی که از کنارشون رد میشودم نگاه میکردم که ویبره گوشیم شنیدم تماس رو وصل کردم بهار بود هم اتاقیم

بهار_الو سلام هلیا خوبی کجایی ؟

هلیا_سلام خوبم ت خوبی؟ من دارم میرم خوابگاه ت کجایی؟

بهار_منم خوبم ، وای جدی؟ من خوابگاهم کسی نیست تو خوابگاه جز مسئول اینجا من دارم سکته میکنم زودتر بیا

هلیا_باش الان میرسم فعلا

(راوی)

هلیا هرطور بود خودش رو به خوابگاه رساند خوابگاهی که ۳ طبقه بود و خیلی قدیمی هلیا وارد اتاق میشود بهار به استقبالش میاید .

بهار_چه خوب شد اومدی شام خوردی؟

هلیا_نه نخوردم مامانم کتلت درست کرده بیا باهم بخوریم زیاده.

هلیا سفررا رو زمین انداخت وسایل رو چید بهار را که سرش داخل گوشی بود صدا زد چشمش گرفت از گوشی بلند شد اومد نشست
بهار_دستت طلا، ت نبودی باید از گشنگی میمردم

هلیا_به لطف مامانم یک عدد گشنه رو نجات دادم پس ،کی اومدی ؟

بهار_وای یادم نیار دیروز اومدم دیشب داشتم سکته میکردم یک صداهایی عجیب میومد خدا ترو رسوند برام خدایی اینجارو باید خراب کنن اینجا یکم دیگه نگه دارن میریزه خدایی

هلیا_چه صداهایی؟ یعنی یک نفرم نیست تو خوابگاه که بری پیشش؟

بهار_هی برق خاموش میکردم خوابم میبرد بیدار میشدم میدیدم برقا روشنه صدای راه رفتن تو اتاق میومد مثله دویدن داشتم میمردم زنگ زدم مسئول اومد اتاق کلی غر زد منو برد اتاقه خودش تا صبح بیدار بودم اونم مثله چی خرو پف میکرد
چبدونم والا من اومدم از دیروز فعلا کسی نیومده حقم دارن میترسن از کرونا

همینطور داشت صحبت می کرد داشت هلیارا میترساند که یهو صدای در زدن اومد تق تق در بلند شد هم زمان نگاهشان برگشت سمت در

ادامه دارد …

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 20

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Faezeh 💕

غرق در افکار بی انتها امّا بسی زیبا ...🕊️🤍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
25 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
saeid ..
11 ماه قبل

قشنگ بود..منتظرم ادامه اش رو بخونم 😊

لیلا ✍️
11 ماه قبل

خسته‌نباشی عزیزم ادامه بده تا ببینیم در آینده چی میشه😊

تارا فرهادی
11 ماه قبل

موضوع جالبی داشت فائزه جان منتظر ادامش هستم😊🧡

Newshaaa ♡
11 ماه قبل

#حمایت🥲💙

Fateme
11 ماه قبل

خسته نباشی مشتاقم که ادامه اش رو بخونم

یه آدم
یه آدم
11 ماه قبل

اخیشششش
اینقدر رمانای این سایت رفتن تو فاز عاشقانه ک دیگه داشتم تبدیل میشدم به لیلی بدون مجنون

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  یه آدم
11 ماه قبل

والا داستان کوتاه جنایی منم عاشقانه نیست🤦‍♀️🤣

یه آدم
یه آدم
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
11 ماه قبل

راستش دیدم توش قتل داره ادامه ندادم بخونم

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  یه آدم
11 ماه قبل

والا اسمش روش بوده جنایی بعد با توجه به روحیه لطیف من حتما قتل هم توش هست🤣🤣

یه آدم
یه آدم
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
11 ماه قبل

🤣
قتل با روحیه من نمی سازه
بیشتر ترسناک رازالود رو دوس دارم
میدونی من روح و جن و به قاتل ترجیح میدم🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  یه آدم
11 ماه قبل

اوکیه داستان کوتاه بعدی در این باره می نویسم🤣

saeid ..
پاسخ به  یه آدم
11 ماه قبل

🤣🤣🤦🏻‍♀️

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
11 ماه قبل

واااای بالاخره یه رمان ترسناک اومد.
آفرین عزیزم پر قدرت ادامه بده😉

𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉🕸
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒉
پاسخ به  𝓗𝓪 💫
11 ماه قبل

بله عزیزم خوشحال شدم دوست داشتی

FELIX 🐰
11 ماه قبل

خیلی قشنگ👏👏
منتظر پارت بعد هستم

Kim Liyana
11 ماه قبل

خیلی خوب بود پور گودرت ادامه بدههه 😌🚶🏻‍♀️روحم نیاز به یه رمان ترسناک داشت ممنانم

دکمه بازگشت به بالا
25
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x