رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۳۵

4.9
(574)

_گندم ببینمت دختر !

از حالتش فهمید که کنارش درازکشیده

ملحفه را از رویش کنار زد

_نگاش کن ، نگاش کن گندم ؟

ای بی گندم شی دست از سر من گیج بردار اصلا چرا با من ازدواج کردی !

امیر دیگر تحمل نداشت او را به سمت خود برگرداند چشمانش را جوری بهم فشرده بود که نگو اخمهایش هم در هم بود اوه عین دختربچه های تخس و لجباز شده بود

لبش را به صورتش چسباند

_میخوای مامان شی آره ؟

این دیگر چه حرفی بود !!

با وحشت چشمانش را باز کرد

با لذت نگاهش کرد

_جون مگه نمیخوای ؟

_امیر !!

_جون دلم

_عه اذیتم نکن

با دستانش صورتش را پوشاند

همانجا را بوسید

_گندم خجالت نکش به من نگاه کن

با غیض نگاهش کرد

_من خیلی ساده ام اصلا چرا باهام ازدواج کردی؟

موهایش را از جلوی پیشانیش کنار زد خودش را بالاتر کشید حالا کامل رویش بود

_تو متفاوت ترین دختری هستی که دیدم ازت ممنونم گندم تو اولین تجربه زندگیم بودی

جمله متفاوتش معنی نهفته ای در پس آن داشت هر چه که بود حس شیرینی در دل گندم روان شد

دروغ که نگفته بود تمام دخترانی که باهاشون بود هیچکدامشان دختر نبودن ، همه شان از قبل با یکی بودن البته این به میل خودش بود نمیخواست دخترانگی کسی را بگیرد ولی دیشب با دیدن آن لکه دلش رفت

هم خوشحال بود هم عصبی حس غروری داشت که اولین مرد زندگی گندم بود که کسی جز خودش آن تن ابریشمیش را ندیده بود اما حس بدی داشت این دختر نباید قربانی خواسته هایش میشد

نگاهی به چشمان بسته اش کرد پیشانیش را بوسید چقدر آروم خوابیده تو کجا بودی دختر یهو از کجا افتادی وسط زندگیم ؟

با صدای بی صدا مثه یک کوه بلند
مثه یک خواب کوتاه یه مرد بود یه مرد

با دستهای فقیر با چشمهای محروم
با پاهای خسته یه مرد بود یه مرد

شب با تابوت سیاه نشست توی چشمهاش خاموش شد ستاره افتاد روی خاک

فیلتر سیگار را خالی کرد و سیگار دیگری روشن کرد هیچ کدامشان را کامل نمیکشید نصفه خاموش میکرد

سایه ش هم نمیموند هرگز پشت سرش غمگین بود و خسته تنهای تنها

با لبهای تشنه به عکس یه چشمه
نرسید تا ببینه قطره قطره

قطره ی آب قطره ی آب..

نگاهی به کف دست باندپیچی شده اش کرد با شیشه مشروب بریده بود خودش با دستان خودش ، این دست دیشب دخترانگیش را گرفت آرزوهایش را ، بیش از این حقش نبود ؟

در شب بی طپش این طرف
اون طرف می افتاد تا بشنفه

صــدا صـــدا صدای پا صدای پا

************************************

یکماهی از اون روز میگذره آن روز نپرسید که  چرا دستش زخمی شده خودش هم چیزی نگفت زندگیش از این رو به آن رو شده بود امیر عوض شده بود شب ها زودتر میامد خانه و بیشتر وقتش را با او میگذراند

حالا حس میکرد خوشبخت ترین زن دنیاست فقط هنوز هم آن اخلاق های گندش را داشت آن روز را فراموش نمیکند که ریحانه خانم خبر خواستگاری دریا را بهش داد

وای که چه قشقرقی شد هیچ فکر نمیکرد امیر انقدر غیرتی باشد خون به پا کرد با هزار زور و دعوا و مرافه در شب خواستگاری حاضر شد اونم چه حاضر شدنی

خانواده داماد دهانشون باز مانده بود از این شرط و شروط های برادر عروس

یکدنده بود دیگر حرف ، حرف خودش بود نمیخواست خواهر کوچکش را دست هر کسی دهد دریا از نظرش بچه بود هنوز خوب و بد را تشخیص نمیداد نباید از سر احساسات
بچگانه اش تصمیم میگرفت و در دام اینجور ادما میفتاد همجنس های خودش را خوب میشناخت

گندم هم از این منطقش حرصش میگرفت بعضی وقت ها بهش میگفت تو خودت اومدی خواستگاریم مگه من چه شرطی گذاشتم تازه همه چیو خودت بریدی و دوختی اصلا گذاشتی من حرف بزنم والا !

امروزم جشن نامزدی دریا بود آقا چپیده تو اتاق هنوز حاضر نشده

پوفی کشید و به طرف اتاق راه افتاد

پشت بهش جلوی آینه داشت کرواتش را درست میکرد

_بابا دیر شد ساعت ۱۰ عقدشونه دیر میکنیما

_یه کمی منتظر بمونن بد نیست من هنوزم چشمم آب نمیخوره این پسره آدم درستی باشه

دیگر کفرش را داشت در میاورد از نظرش همه بد بودن جز خودش

_وای امیر گیریا بابا پسر به این خوبی دکتره خونواده داره عاشق خواهرتم هست تو دیگه چی میخوای ؟؟

چشم غره ای برایش رفت

_ خب دیگه چی ؟

لبش را کج کرد و ادایش را در آورد

_ دکتره

چشمانش گرد شد

_ ازش خوشم نمیاد پاستوریزه ست

_وای دیوونه شدی آخه این چه منطقیه تو داری خواهرت باید خوشش بیاد که اومده

_بیخود کرده دریا بچه ست نمیفهمه

_پوف از دست تو امیر اون اخماتو باز کن تا همه رو سکته ندادی دریای بیچاره چه گناهی کرده که روز عقدش باید استرس بیفته به جونش تو تنها برادرشی باید امروز سربلندش کنی دریا باید بدونه تو پشتشی تا دلش گرم شه که تو مشکلات کمکش میکنی بیا زود بریم اون انتخابش رو کرده بابا اینا هم تاییدش کردن انقدر فکر منفی نکن

کمی آرام شد فقط کمی این دختر خوب بلد بود نرمش کند ،  دستش را دور شانه اش حلقه کرد و با هم از خانه بیرون رفتن

عقد و جشن قرار بود در باغ برگزار شود
مهمان های زیادی اومده بودن حاج بابایش را دید که کنار حاج فتاح نشسته بود دستش را از دور بازوی امیر برداشت و با لبخند به سمتشان رفت

این دختر یک ذره هم سیاست زنانه نداشت
به جای اینکه همراهیش کند برای خودش میرفت

حاج عباس از دیدن دخترکش لبخند پررنگی روی لبش نشست این روزا از همه بیشتر خوشحال بود حاج فتاح با رضایت به نوه و عروسش خیره شد معلوم است که سرش به سنگ خورده

حاج رضا از دور میامد دستی به شانه
امیر زد و به شوخی گفت

_بالاخره از پیله ات در اومدی پسرجون

تا خواست جواب دهد گندم پیش دستی کرد و گفت

_وای پدرجون انقدر گفتم تا اومد ،
راضی نمیشد که…

همه با خنده نگاهش کردن

_بازم به معرفت تو عروس گلم

امیر نگاه چپکی حواله گندم کرد و رفت تا با بقیه هم سلام علیک کند

چه بهشم بر میخوره آقا خب با زور
آوردمت دیگه

کم کم باغ شلوغ شد کنار مادرش و مهتاب نشست سمیه روزهای آخر بارداریش بود و دکتر هم بهش استراحت مطلق داده بود طفلک علی هم تنهایش نگذاشته بود و پیشش بود

گلرخ خانم موشکافانه دخترش را برانداز کرد حسابی آب زیر پوستش رفته بود و از همیشه خوشگل تر شده بود

او که موهایش را در آسیاب سفید نکرده بود در گوشش آهسته گفت

_صورتت تپل شده خبریه دختر ؟

_خبر ، چه خبری ؟

دستش را به صورتش کشید و ادامه داد

_ مگه لاغر بود صورتم که تپل شده وا حرفا میزنیا مامان ؟

به دنبال حرفش تیکه ای از سیب را در دهانش گذاشت

_آره تپل بودی ولی الان حس میکنم تپل تر شدی الکی چشماتو واسه من درشت نکن هان ؟  قراره نوه دار شم بگو خجالت نکش

میوه در گلویش گیر کرد سرفه اش گرفت گلرخ خانم سراسیمه چند ضربه بر پشتش زد

_چیشد دختر خب آرومتر بخور

_بسه مامان بسه خوب شد

نفسش برگشت هوففف

با اخم به مادرش نگاه کرد چه حرفها میزد پوفف که از دست این کنجکاوی های مادرش داشت کلافه میشد میخواست از همه چیز سر در بیاورد ولی او که چیز مخفی نداشت

_حاملگی چیه مامان شما هم فقط بهم استرس بده

_وا استرس چی شما جوون ها هم فقط بلدین بگین استرس دارم استرس دارم قدیما ما چند تا بچه میزایدیم نمیدونستیم استرس چیه بعد الان…

با حرص نگاهش را گرفت

گیر داده من حامله ام بابا نیستم یعنی خودم خبر ندارم وا !!!

بالاخره عروس و داماد اومدن وای که دریا مثل عروسک شده بود با اون چشمهای  طوسی براقش و موهای رنگ شده بلوطیش خیلی زیبا شده بود لباس براق صدفی رنگ دنباله داری هم پوشیده بود که حسابی هم بهش میومد

داماد هم کت و شلوار مشکی تنش بود که
برازنده اش میکرد رفت جلو تا بهشون تبریک بگه کنار امیر ایستاد و سه سکه ای که برای عقدشان کادو خریده بودن رو سمت دریا گرفت

_بهت تبریک میگم عزیزم ایشاالله
خوشبخت بشی

همدیگر را در آغوش گرفتن

_وای عسل بانو مرسی

زیر گوشش آهسته گفت

_ مرسی که داداشم رو راضی کردی

لبخند زد و به امیر که داشت با اشکان صحبت میکرد خیره شد

بنده خدا کپ کرده بود اینجوری بهش لبخند زده ‌

_تبریک میگم آقای دکتر این دریای ما تحویل شما نبینم خم به ابروش بیادا

اشکان با متانت سرش را پایین انداخت

_دریا خانم رو سر ما جا دارن

گندم با شیطنت به دریا نگاه کرد
و چشمکی بهش زد

دریا با خنده گفت

_بیشعور آقای دکتر چیه آخه هی میگی ؟

شانه اش را بالا انداخت

_خب چیکار کنم اینجوری راحت ترم

مشت آرامی به بازویش زد

_حالا حتما باید انقدر به خودت میرسیدی ببین میتونی کاری کنی امشب به جای اینکه من بدرخشم همه تو رو نگاه کنند
مگه عروسی توعه !!!

با خنده به حرص خوردن هایش خیره شد

_تو که خیلی خوشگل شدی عزیزم میخوای آقای دکتر رو بیشتر از حالا عاشقت کنی ؟

دریا با ذوق از حرفهایش لبخند بزرگی روی لبش نشست

_عروس و خواهر شوهر چی در گوش هم
پچ پچ میکنین چشم منو دور دیدین

سرش را برگرداند

_ساحل تویی ؟

_نه پس عممه ؟ واه واه واه خوشم باشه کجا آرایشگاه رفتی ورپریده

چشمانش درشت شد تا خواست جوابش را بدهد دستی دور کمرش حلقه شد و به خودش چسباند

_زن من نیازی به این آت و آشغال ها نداره همینجوریشم خوشگله

ساحل و دریا با حرص نگاهش کردن و اما گندم هر چه شیرینی روی میز بود را انگار در دلش آب کرده باشن

با عشق به چشمان وحشیش که خیره اش بود نگاه کرد از نگاهش آتیش گرفت

با صدای سرفه ای به خودش آمد

_اَهم اَهم این کاراتون رو بزارید واسه خونه اینجا یه دختر مجرد و یه تازه عروس وایساده ها

از خجالت گونه هایش گل انداخت

امیر با لذت تماشایش کرد دلش میرفت آن
لپ هایش را از جا بکند امشب زنش عین مروارید میدرخشید یک لحظه هم نباید تنهایش بگذارد در آن لباس سبزرنگ و موهای موج دارش که عین ابشار دورش ریخته شده بود مثل یک تابلوی نقاشی بود که باید ساعت ها بهش زل میزدی

دستش را گرفت و به دنبال خودش پشت باغ کشید

_کجا میری امیر وایسا

_هیچی نگو گندم تا برسیم

دامن لباسش را گرفت تا با این سرعت امیر نیفتد با دیدن منظره پشت باغ لبخندی زد چقدر قشنگ بود انگار یک تیکه از بهشت را آورده بودن اینجا

با دیدن یک عکاس که به سمتشان میامد ابروهایش بالا رفت

_نمیخوای بهم بگی برای چی اومدیم اینجا ؟

لبخندی گوشه لبش نشست دستش را میان انگشتانش قفل کرد و فشرد

_الان میفهمی

با اشاره عکاس روی تاب نشست هنوز هم برایش گنگ بود یعنی برای عکاسی آورده بودتش اینجا امیر پشت سرش ایستاد فکر کرد میخواهد تابش بدهد اما وقتی که لبش روی صورتش نشست تعجب کرد

تا خواست چیزی بگوید نور فلش دوربین به چشم هایش خورد

_عالی بود تا حالا زوجی مثل شما ندیدم خیلی طبیعی شده عکستون

لبخندی روی لبش نشست

زن با تعجب گفت

_وای خدا چه چال هایی داری دختر باید یه عکس ازت بگیرم برای کارم حسابی کولاک میکنه

لب پایینش را گاز گرفت یه عکس تکی هم ازش گرفت

_میشه عکس رو ببینم

_البته عزیزم آقای کیانی بهتون تبریک میگم خانمتون مثل ستاره میدرخشه

در جوابش فقط سر تکان داد

به گندم خیره شد زنش ستاره بود ؟
نه یک چیز دیگر بود شبیه هیچ چیزی نبود او فقط خودِ خودش بود گندم بود

با حلقه شدن دستی دور گردنش از فکر بیرون آمد‌‌

_وای امیری اینجا خیلی قشنگه ببین عکسهامون رو

دستانش را دو طرف صورتش گذاشت باز هم آن نگاه سوزانش رویش چرخید از چپ به راست و از راست به چپ انگار داشت صورتش را وجب میکرد

_عکس میخوام چیکار وقتی خودش
جلوم وایستاده

نم اشک در چشمانش نشست این روزها مردش احساساتش یکجور دیگر شده بود

_امیر ارسلان

لبش را به چال گونه اش چسباند

_جان دل امیر ارسلان میدونی تو تنها کسی هستی اسممو کامل میگی ؟

به دنبال حرفش گاز ریزی از چالش گرفت

مگر خوشبخت تر از این هم میشد مردی که عاشقانه دوستش داشت و هر بار یک جوری او را غافلگیر میکرد زندگی با این مرد پر از هیجان و احساس بود پر از ماجراجویی

خدا را برای هزارمین بار شکر کرد بابت این عشقی که در دلش به وجود آمده بود حالا میفهمید که عشق خیلی هم شیرین است دیگر مزه اش تلخ و گس نبود با یک نگاه و آغوش گرم زندگیش شیرین میشد با قفل دستهایشان بهم دیگر از چیزی نمیترسید همین که کنار هم بودن می ارزید به هر چیزی.

💛 یعنی به نظرتون امیر عاشق گندم شده !
اگه گندم حامله شه به نظرتون چی میشه ؟ 💚

💗منتظر نظرای قشنگتون هستم💖

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.9 / 5. شمارش آرا : 574

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
29 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Aida
Aida
9 ماه قبل

اینم مثل بقیه پارت ها عالی بود ❤
تو بیشتر رمانا اینجوریه دختره باردار میشه میفهمه واسه چی پسره باهاش ازدواج کرده میزاره میره یه شهر دیگه بچشو به دنیا میاره بعد چند ماه پسره پیداش میکنه میگه غلط کردم اشتی میکنن یه زندگی دوباره 😂
هر چی غیر از این بنویسی عالیه 😂
انقدر رمانا تهش اینجوری بوده همه شده تکرار در تکرار😑

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

من میگم اینا عاشق هم میشن بعد امیر ارسلان میمیره 😂😂

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

خدانکنه بمیره🫡

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

امیر ارسلان رو مخ 😂😂 . بهم بگو عاشق چی امیر ارسلان شدی؟😂😉

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

اگه نقشه اش رو بزار کنار خیلی خوب میشه دیگه 😁
ببین اصلا تو این تیکه آخر که اسمی از نقشه اش نیاورد انقدر ذوق کردم براشون که😂
تنها شرطش اینه که لیلا امیر رو آدم کنه😂😂😂

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

دلِ دیگه
عاشق میشه
دست خوده ادم که نیست🌚👌

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

جووون🤣🤣🤣 . الان گندم جون با ماهیتابه میاد رو سرت هاااا🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

😂😂😂😂

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

آخه چرا باید بیمیرهه
من تازه داره ازش خوشم میاد😂😂

fati
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

اگ مرد ک دیگ داستان مزه نداره
خدا قوت نویسنده جان مثل همیشه زیبا

بارتیس
بارتیس
9 ماه قبل

عشقم ممنون بازم عالی بود دستتون درد نکنه

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

لیلا دارم بهت میگماااا
بلایی سره امیر ارسلانم بیاری…یه بلایی سرت میارم مرغ های اسمون به حالت گریه کنن…
پس دیگه حواست باشه

ولی دور از شوخی بگم واقعا اگه امیر یه چیزیش بشه، واقعا چرت میشه داستان…من یکی که دیگه نمیخونم رمانتو اگه امیر نباشه

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

بابا حالا من یه چیز نگفتم شاید اصلا نمیره و سال های سال با گندم جون زندگی کنن🤣 . والووو😂🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

آخ آخ از دست من که اینقدر تاثیر گذارم و هیچکس قدرمو نمیدونه🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

هییی من و لادن باید بریم امتحان بدیم خدایااا چرا؟🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

💕

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

😎😎😎

دکمه بازگشت به بالا
29
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x