نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۴

3.7
(115)

داشت اتاقش را مرتب میکرد که تقه ای به در خورد به سمت در اتاق رفت و بازش کرد که پدرش را پشت در دید
:سلام باباجون عه چقدر زود اومدین
حاج عباس با مهربانی دستی بر سرش کشید و وارد اتاق شد:داشتی چیکار میکردی بابا گندم لباسهای تا شده را درون کمد جا کرد و گفت:داشتم کمدم رو مرتب میکردم چیشده که انقدر زود از بازار اومدین؟
حاج عباس روی تخت نشست و دستی به ریشش کشید:امشب قراره عمت اینا بیان اینجا برای همین زودتر اومدم با تعجب نگاهش کرد
:واقعا پس چرا مامان چیزی بهم نگفت !!

:دیگه یهویی شد بیا اینجا میخوام باهات حرف بزنم سرش را تکان داد و کنار پدرش نشست دوست داشت بداند پدرش میخواهد از چه حرف بزند به نظر توی فکر میامد

:حاج بابا نمیخواین حرفتون رو بزنید
با صدای دخترکش به خودش آمد آخ که اینگونه حاج بابا صدایش میکرد دلش برایش ضعف میرفت این ته تغاریش را خیلی دوست داشت عریزکرده خانواده شان بود نفس عمیقی کشید و گفت:عمت اینا امشب میخوان از ما جواب بگیرن ابروهایش بالا رفت جواب چه جوابی مگر همان شب جواب منفیش را نداده بود حالا بعد از دو هفته قرار است دوباره چه بشنوند:اما باباجون من که گفته بودم :آره دخترم میدونم اما مهدی دلش خیلی گیر توعه نمیتونه قبول کنه:یعنی چی مگه الکیه بچه که نیست باید بفهمه این وصلت سرانجامی نداره حاج عباس به اخم ریزی که میان ابروانش نشسته بود خیره شد از همان اول میدانست دخترش به مهدی علاقه ای ندارد جدا از آن تفاوت های زیادی داشتن که ممکن بود به مشکل بربخورن ولی از آن طرف به مهدی اعتماد کامل داشت هم به خودش هم به خانواده اش همیشه دوست داشت دخترکش با یک آشنای قابل اعتماد ازدواج کند ولی حالا نگران گندمش بود او فکرهایش زمین تا آسمان با خواهر زاده اش فرق داشت وصلتشان اشتباه بزرگی بود دستش را روی شانه دخترکش گذاشت و با لحن مهربان پدرانه اش گفت:تو اونقدری بزرگ شدی که بفهمی کدوم آدم مناسب زندگیته منم همیشه از اول تو رو جوری بزرگ کردم که بتونی خودت تصمیاتت رو بگیری ولی من و مادرت به عنوان بزرگترت تو تصمیاتت بهت کمک میکنیم ما خوشبختی تو رو میخوایم دختر با لبخند به حاج بابایش نگاه کرد:الهی من قربونتون برم که انقدر خوبید خب معلومه من به کمک شما همیشه نیاز دارم شما که بهتر از من میفهمید بگید مهدی برای من مناسبه یا نه ؟ یک تای ابرویش را بالا انداخت:بهش علاقه ای نداری؟ سرش را با خجالت پایین انداخت با پدرش صمیمی بود ولی نه در آن حد که در مورد اینجور مسائل صحبت کنند سختش بود گفتنش :خب.. خب نه پدر مهدی اونی نیست که من بخوام برای زندگیم بهش فکر کنم چشمانش را بست بالاخره گفته بود حاج عباس از جایش بلند شد و دستی روی شانه اش زد :خب که اینطور من جوابم رو گرفتم تو نگران چیزی نباش خودم جواب رو بهشون میگم با لبخند به پدرش زل زد واقعا وجود همچین پدری نعمت بزرگی بود پدرش مثل بقیه حاجی ها سنتی و زیادی متعصب نبود به علایقش احترام میزاشت محدودش نمیکرد و این باعث شده بود که روابط صمیمی
با هم داشته باشن

******&
پایش را با حرص تند تند تکان میداد گوشه لبش را میان دو انگشتش گرفت و به مادرش خیره شد ریحانه خانم با اخم کمرنگی بهش نگاه کرد و گفت:بس کن امیر به فکر خودت نیستی به فکر ما باش تو اصلا با عصبانیت حرف مادرش را قطع کرد:بسه مامان فقط بلدین بگین آبرو اعتبار یعنی من اختیار زندگی خودمو ندارم حاجی داره منو بازی میده ولی من به این سادگیها کوتاه نمیام اینو بفهمید :یعنی چی پسر کدوم بازی بده به فکرتیم تو خودت دوست داری حرفت نقل زبون این و اون باشه تو همه چیز تمومی میتونی یه زندگی خوب برای خودت درست کنی چرا انقدر ما رو خون به جگر میکنی پوزخندی زد:ههه خون به جگر یکی اینو باید به شما بگه کاری نکنید برگردم کانادا و قید همه این مال و منال رو بزنم اونوقت دیگه آرزوتون بشه منو ببینید بغض به گلوی ریحانه خانم نشست این پسر چی با خودش فکر میکرد داشت تهدیدشان میکرد همه دار و ندارشان بدون اما و اگر برای بچه هایشان بود داشت از چه ارثی حرف میزد یعنی نمیفهمید پدرش برای آینده اش این حرف ها را میزند او که نمیدانست ولی ریحانه خانم خوب از حال دل شوهرش خبر داشت او میترسید امیر برگردد کانادا و همانجا ماندگار شود برای همین تصمیم داشت سر و سامان بدهدش تا سرش گرم اینجا شود آخ که این پسر نمیفهمید اصلا به فکر پدر و مادرش بود؟! فقط خودش را میدید خودش . شب بود که حاج کیانی بزرگ پدربزرگ امیر برای شام به خانه شان آمدن میتوانست حدس بزند برای چه کاری مسئله مهم این روزهای خاندان کیانی زن گرفتن نوه عزیزشان بود تنها نوه پسری حاج فتاح :چه خبرا از شرکت امیر جان کار و بار خوبه پا روی پا انداخت و بی تفاوت جواب حاج فتاح را داد:خوبه حاجی همه چیز طبق رواله برای این حرف ها که نیومدین حرف اصلیتون رو بزنید نگاه تیز حاج رضا رویش نشست پوزخندی زد رک بودن هم یکی از اخلاقیاتش بود حوصله مقدمه چینی و این بازی ها را نداشت خانم بزرگ مادربزرگش که کنارش نشسته بود با مهربانی نگاهش کرد و گفت:اومدیم برای امر خیر …پسرم
راست میگه،، حاجی حرف اصلیت رو بزن حاج فتاح نگاهی به زنش کرد و با همان جذبه همیشگیش به پشتی مبل تکیه داد:حالا که همه دور هم جمع هستیم میخوام پیشنهادم رو اینجا اعلام کنم همه با کنجکاوی به حاج فتاح زل زدن به جز امیر که با بی تفاوتی به پدربزرگش خیره بود

:دیروز رفتم پهلوی حاج صادق باورم نمیشد رضا من فکر کردم تموم دختراشو شوهر داده نگو یکی دیگه هم داره دختره عین قرص ماه میمونه خانوم تحصیل کرده دختر زرنگیم هست دیروزم اومد دم حجره کارای حساب کتاب حاج صادق رو تو خونه انجام میده میگن حسابداره پوزخندی روی لبش نشست حتما آن تیکه را میخواستن برایش بگیرن خانم بزرگ در ادامه حرف های حاج فتاح گفت:آره حاجی راست میگه منم دخترشو دیدم حتی عکسشم دارم الان نشونتون میدم دیگر داشت مخش سوت میکشید این خاله زنک بازیا چه معنی داشت از روی کاناپه بلند شد همه با تعجب نگاهش کردن حاج رضا با اخم کمرنگی به پسرش زل زد و گفت:چیشده امیر داریم حرف میزنیم :آره حرف میزنیم پوزخندی زد نگاهی به خانم بزرگ که عکسی در دستش بود کرد دستش را دراز کرد و آن عکس را از میان دستان خانم بزرگ کشید بدون اینکه نگاهی بهش کند چند بار تکانش داد و با صدای
کنترل شده ای گفت: این کاراتون چه معنی میده هر روز عکس های دخترهای مردم رو میارید نشونم میدین که چی مگه میخوام ماشین انتخاب کنم حاج رضا با عصبانیت از این همه گستاخی پسرش دستش را بالا آورد و حرفش را برید:تو دیگه خواهشا حرف از دخترهای مردم نزن انگار یادش رفته هر ماه با دخترهای رنگ و وارنگ میچرخید :اون فرق داشت بابا این بار بحث زندگی منه انگشتش را در هوا تکان داد من نمیزارم زندگیمو خراب کنید :بسه ساکت هر دو به حاج فتاح که با خشم بهشان زل زده بود خیره شدن:شما پدر و پسر خجالت نمیکشین بشین امیر هنوز حرفم تموم نشده گوشه لبش را جوید و سرجایش نشست چنگی به موهایش زد و گفت:چه حرفی حاجی یک ماهه خونمو کردین تو شیشه آقا من اصلا نه ارث میخوام نه چیزی خودم اونقدر دارم زندگیمو بچرخونم حاج رضا دیگر نتوانست خوددار باشد از جایش بلند شد و در حالی که از خشم میلرزید گفت:ساکت شو پسر تو یا نمیفهمی یا خودتو زدی به نفهمی میخوای بری دنبال زندگیت که بیشتر از این بری تو منجلاب تاسف میخورم به حالت من چه خبطی تو زندگیم کردم که تو اینجوری شدی بحث میانشان بالا گرفت ساحل و دریا گوشه ای نشسته بودن و به حرف های همیشگیشان که آخر سر به دعوا ختم میشد نگاه میکردن دریا نمیدانست طرف کی باشد از یه طرف حق را به پدرش میداد امیر دیگر پا را فراتر گذاشته بود اما خب پدر و مادرش بد راهی را انتخاب کرده بودن مگر میشد با اجبار ازدواج کنی اونم بدون علاقه بیچاره آن دختری که قرار است با اخلاق گند امیر سر کند ساحل هم همانطور که به بحث شان توجه داشت به این فکر میکرد که واقعا تبعیض بین زن و مرد خیلی زیاد است مثلا همین خان داداشش هزار جور خرابکاری توی زندگیش کرده آن وقت میخواهند یک دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده به ریشش ببندن حالا اگر خودش یکی از کارهایی داداشش را انجام میداد چی میشد مطمئنا باید فاتحه خودش را میخواند یا در بهترین حالت به یکی از خواستگارهایش جواب مثبت میداد حالا برادرش جوری طاقچه بالا میزارد که حرصش میگرفت با اون همه کثافت کاری حقش بود یکی از همان ها را میگرفت برادرش را میشناخت آخر او را چه به این دخترها مطمئنا خون دخترک را تو شیشه میکرد پشیمان شد از اینکه گندم را بهش پیشنهاد داد درست بود که گندم دختر خشک مذهبی نبود اما واقعا حیف بود مسلما اگر از گذشته برادرش بویی میبرد دیوانه میشد با صدای گریه مادرش به خودش آمد امیر کجاست دریا هم داشت گریه میکرد و به بابا اصرار میکرد قرصش را بخورد کنار مادر نشست و شانه هایش را ماساژ داد برادرش داشت این پدر و مادر بیچاره را سکته میداد سیگار را نصفه از شیشه پرت کرد بیرون و با سرعت بیشتری راند آنقدر عصبانی بود که رگ های پیشانی و گردنش باد کرده بودن دو دکمه بالای پیراهنش را باز کرد از درون در حال انفجار بود دیگر نمیدانست باید چه کاری کند خانواده اش اصلا به فکر او بودن؟ اویی که در قید و بند ازدواج نبود !!! دیگر داشت دیوانه میشد حتی حوصله رانندگی هم نداشت پایش را روی پدال ترمز فشار داد و ماشین را گوشه ای نگه داشت که همان لحظه صدای جیغ دخترکی به گوشش رسید انگار داشت ناله میکرد چنگی به موهای مشکیش زد و از ماشین پیاده شد همینش کم بود دخترک بیچاره از درد صورتش جمع شده بود و زانویش را فشار میداد تا از دردش کم شود زیر لب هر چی بد و بیراه بود به صاحب ماشین گفت کور بود ندید آدم به این گندگی آخ پام الهی دستات بشکنه عوضی :حالت خوبه دختر نگاهش را بالا آورد که چشمش در یه جفت تیله مشکی قفل شد یا خدا چقدر ترسناک نگاه میکنه نزدیک تر آمد که چشمانش گرد شد هیععع این که برادر ساحل و دریاست اینجا چیکار میکنه او هم تعجب کرده بود این دختر این وقت شب بیرون چیکار میکرد نفسش را فوت کرد مگر فلج شده بود که پا نمیشد:ببین دخترجون الکی ننه من غریبم بازی در نیار وسط خیابون چیکار میکردی با تعجب نگاهش کرد او داشت چی میگفت: ب… ببخشید شما دیدین یه از خدا بی خبر با ماشینش منو زد مرتیکه کور بود ندید ابروهایش بالا رفت این دختر داشت چی میگفت یعنی نمیدانست راننده آن ماشین خودش هست به صورتش که حالا از حرص قرمز شده بود خیره شد لبخند کجی از این گیج بازیش روی لبش نشست :مثل اینکه به جای پات مخت آسیب دیده با چشمان گرد شده به صورتش خیره شد پوزخندش روی مخ بود :یعنی چی اصلا این راننده کو فرار کرده لحنش جدی شد:اون راننده منم دخترجون به تندی برگشت سمتش ناباور بهش زل زد خاک بر سرش کنند با این گیج بازیش کم کم رد اخم روی صورتش نشست: شما منو ندیدین آقا معلوم نیست کی بهتون گواهینامه داده نگاه غضبناکی بهش کرد :من حوصله چرت و پرت هاتو ندارم زود باش بلند شو پاهات که قطع نشده بدون حرف بهش خیره بود حتی دیگر زانویش را فشار نمیداد این مرد چرا انقدر تلخ حرف میزد یه چیزم طلبکار بود ناخوداگاه بغض بر گلویش نشست:شما کی هستین که اینطوری با من حرف میزنید جای عذرخواهیتونه با تعجب به چشمان پر آبش خیره شد اخمی میان ابروهایش نشست دستش را دراز کرد و گفت:میتونی خودت بلند شی گندم بی توجه به دست دراز شده اش به سختی از جایش بلند شد لبش را از درد بهم فشرد زانویش خیلی درد میکرد نکند شکسته باشد :پات لنگ میزنه سوار شو ببرمت دکتر :نه خوبم نیازی نیست فکش از خشم منقبض شد این ناز کردن ها چه معنی داشت رفت جلو و بازویش را گرفت و در ماشین جلو را باز کرد:پات لنگ میزنه اونوقت میگی نیازی نیست خودم زدمت خودمم میبرمت دکتر با ترس از این لحن و نگاهش بازویش را از دستش درآورد اصلا به چه حقی به او دست زده بود :من… من خوبم باید برم خونه دیر شده با اخم نگاهش کرد:اونوقت این وقت شب چرا بیرون بودی خانوادت نگران نمیشن؟؟
با حرص نگاهش کرد:اول اینکه به شما مربوط نیست دوما رفته بودم خونه دوستم فکر نمیکنم برای چند قدم راه خونوادم نگران باشن لبخندی به حرص خوردن های دخترک زد که تند تند کلمات را ردیف میکرد :باشه حالا اگه اینجوری بری خونوادت نگران میشن هومم تو که اینو نمیخوای بیا سوار شو ببرمت درمونگاهی جایی بالاخره تو دوست خواهرامی با تعجب نگاهش کرد چطور شد یکهو انقدر مهربان شد ولی حق با او بود اینجوری نمیشد سوار ماشینش شد و به درمانگاه سر خیابان رفتن خدا رو شکر نشکسته بود و کمی کوفته شده بود موقع برگشتن وقتی که میخواست از ماشین پیاده شود سرش را به سمتش برگرداند چراانقدر اخم داشت

:ممنونم ازتون آقای کیانی

یک تای ابرویش بالا رفت

:خواهش میکنم از این به بعد مراقب خیابون باش دختر
چرا انقدر راحت باهاش صحبت میکرد لبش را گزید و سرش را پایین انداخت ناخوداگاه لبخندی روی لب امیر نشست چقدر خجالتی بود آدم دوست داشت آن گونه های پر و صورتیش را بکشد با سنگینی نگاهش سرش را بالا گرفت چرا اینجوری بهش خیره شده بود لبخند هم بلد بود بزند چقدر بهش میامد وای چی میگی گندم با دستپاچگی از ماشین پیاده شد و گفت:ام.. خداحافظ لبهایش کش آمد یک دستش را روی صورتش گذاشت و با یک دست فرمان را گرفت تا موقعی که وارد خانه شود خیره اش بود با صدای زنگ گوشیش نگاهش را گرفت با دیدن اسم دریا اخمی روی پیشانیش نشست دیگر چه از جانش میخواستن ریجکت کرد ماشین را به حرکت در آورد که دوباره گوشیش زنگ خورد اعصابش خورد شد دکمه سبز را لمس کرد و با داد گفت:هان چیه دیگه چیشده با صدای داد خواهرش ساکت شد :دیوونه حال بابا بده بیا بیمارستان باورش نمیشد ساحل داشت چی میگفت :معلوم هست داری چی میگی کدوم بیمارستانین ساحل با گریه گفت:بیمارستان اخشاب امیر اگه بابا با عصبانیت گوشی را قطع کرد نمیخواست ادامه حرف های ساحل را بشنود پدرش به خاطر او اینجوری شده بود اوفففف خدا سریع خود را به بیمارستان رساند تو راهرو همه بودن به سمت مادرش رفت و گفت:چیشده حال بابا چطوره ریحانه خانم با حرص و عصبانیت به سمتش برگشت:برای چی اومدی اینجا برو دیگه برو فکر کن نه پدری داری نه مادری پوفی کشید و چنگی به موهایش زد حاج فتاح که داشت با دکتر حرف میزد نگاهش به نوه اش افتاد با همان قدرت و صلابت همیشگیش به سمتشان گام برداشت:بسه دیگه اینجا هم میخواین دعوا بگیرید ریحانه خانم اشکش را با گوشه چادرش گرفت و روی صندلی نشست حاج فتاح به امیر زل زد و گفت:شوک عصبی بهش وارد شده بیشتر از این پدرتو اذیت نکن امیر با ناباوری به پدربزرگش زل زد و به دیوار تکیه داد شوک عصبی هوفف قبول داشت زیاده روی کرده بود ولی آن ها هم حق نداشتن او را در این منگنه قرار بدهند وقتی پدرش را مرخص کردن و آوردند خانه رفت تو اتاقش دوست داشت تنها باشد این موضوع باید تمام میشد تصمیمش را گرفته بود نمیدانست درست است یا نه ولی میتوانست آتیش این دعواها را بخواباند دیگر خودش هم حوصله این همه کشمکش نداشت فردای آن شب میخواست سر میز ناهار این موضوع را بگوید حاج فتاح هم بود اینجوری بهتر بود حاج رضا هنوزم با امیر سرسنگین بود او همه حرمت ها را شکسته بود قاشق خالی را در ظرف رها کرد و سرش را بالا گرفت :اگه میشه چند لحظه به حرفهام گوش بدین همه دست از غذاخوردن کشیدن خانم بزرگ با اخم گفت:اگه میخوای دوباره بحث کنی بدون وقت خوبی رو در نظر نگرفتی دستانش را روی میز گذاشت و گفت:نه میخوام این بحث ها همین الان تموم بشه به پدرش خیره شد که بدون اینکه نگاهش کند داشت با دستمال دور دهنش را پاک میکرد

نفس عمیقی کشید
:من میخوام ازدواج کنم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا : 115

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Leila Moradi

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x