رمان غلط انداز

رمان غلط انداز پارت 2

انگار تازه فهمیده باشم چی بگم که زبونمو محکم به دندان می گیرم
شل شدن دستاش از روی فرمون رو کامل متوجهم ، نگاه خیره اش که حالا مستقیم مستقیم زل زده تو چشمای من ، شاید به دنبال صداقت توی چشمام می گرده تا حرفمو تصدیق کنه

چشمای من زود همه چیزو لو میدن و این روز ها من ادم خیلی صاف و صادقی شدم …

می ترسم از گفتنش ، و اگه ادامه می داد دلی که بستی به کیه ؟ چه جوابی می تونستم جور کنم

با استرس به جلو خیره شدم و اون با دستای شل شده از روی فرمون و نگاهی خیره همه ی حواسش سمت منه …

محکم گوشه ی چادرمو میفشارم و چشمامو می بندم ، این روزا با خودم جنگ اعصاب دارم ، دلیلش خواستگاری ساعد از من نیست ، ساعد پسر خوبی بود ، ی خواستگار پیله اما مقبول … همه ی جوابی که برای رد شدنش تونستم پیش حاجی و مامان بهانه کنم نداشتن علاقه ی قلبی بود

وگرنه چه حاجی چه مادرم تاییدش می کردن !

چه از لحاظ اخلاقی و مسائل مذهبی و ….

ناگهان با صدای بلند بوق ماشینی به خودم میام اونم دقیق زمانی که محکم به سمت جلو پرتاب میشم و یکذره مونده تا سرم به شیشه بخوره

صدای ساییده شدن لاستیکای ماشین به زمین گوش خراش به گوش میرسه و بلافاصله توقف می کنیم

ساعد ترسیده به منی که دستمو روی قلبم گذاشتم و نفس نفس می زنم خیره میشه

با نگرانی لب میزنه : حالت خوبه یاسمن ؟

تند تند سرمو به نشانه ی بله تکان میدم ، دیگه منتظر حرفی از جانب من نمی مونه ، ترسان نگاهش می کنم که از ماشین پیاده میشه و تازه چشمم به جک پشت سرمون می خوره ، به خاطر این نزدیک بود تصادف کنیم ؟

چشمامو ریز می کنم ، از جنگ و دعوا می ترسم اما می دونم ساعد پسری نیست که به جنگ و جدال تن بده و مبادای ادابه

با این حال حرکات ساعدو زیر نظر می گیرم

به سمت جک سفید رنگ حرکت می کنه ، راننده در حالی که ماشینو متوقف نگه داشته از در ماشین بیرون میزنه ، پسری قد بلند و چهار شونه با شکمی تخت و بازوهای عضلانی و تیپش ….

نه اصلا خوب نبود ، زیادی جلف ، شاید جلف هم نه تابع مد امروزی

کفش های مارک ، شلوار تنگ طوسی که با رنگ چشم های پسر همخوانی داشت ، ی طوسی روشن روشن با تیغی که روی ابروش طرح انداخته بود

پیراهن سفید نازکی که به تن داشت و دکمه هایی که همه از دم باز بودند و سینه ی لخت عضلانیش رو به نمایش می گذاشت و ی گردنبند با طرح گرگ که توی سینه داشت

با شرم چشمامو از پسر می گیرم و دوباره به ساعد می دوزم

صداشون از اینجا قابل شنیدن نیست اما متوجه گفتگوشون هستم

ساعد با ملایمت حرف میزنه اما اون پسر …. به نظر مخوف میاد ، تند رو و خشن ….

کمی بعد صدای هر دوشون بالا میره طوری که لرزش قلبمو حس می کنم ، صدای درگیری هردوشون به طور واضح و ناواضح قابل شنیدنه

با هراس از ماشین بیرون می زنم و به سمت ساعد که در حال جر و بحث با اون پسرِ لات و لوته حرکت می کنم

_ خر کی باشی ت خ م ی ؟

با شنیدن حرفی که از دهان پسره بیرون میاد چند رنگ عوض می کنم ، چند قدم دیگه مونده تا به ساعد برسم اما پشیمون میشم اصلا دلم نمی خواد شاهد این فحش های قبیحانه باشم

می خوام راه رفته رو بر گردم که مشت محکم پسر رو روی بینی ساعد می بینم و پشت بندش صدای جیغ ناخودآگاه و بلندم

ساعد پر شتاب به اون طرف پرتاب میشه ، به سمت ساعد حرکت می کنم و با ترس و لرز کنارش می ایستم

با دستش دماغشو که ازش خون غلت میزنه گرفته ، با همون ترس و لرز با لکنت میگم : بیا بریم ولش کن اینو ….

با صدای آروم میگم اما پسر وحشی رو به روم میشنوه که میگه : سری بعد به شوهرت یاد آوری کن اندازه دهنش گوه بخوره

اینو میگه و با سرعت سوار ماشینش میشه و از کنار ما عبور می کنه

مسخ شده به راه رفته ی پسره زل میزنم ، نیم نگاهی به ساعدی می ندازم که جواب توهین قبیحانه ی پسر رو هم نداد

در حالی که نفس نفس می زنه دستشو به سمت ماشین دراز می کنه و میگه : ب … بریم برسونمت خونه دیر … شد

اره واقعا دیر دیر شد …. ***

3.8/5 - (18 امتیاز)
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا مرادی
6 روز قبل

ای وای من چه قشقرقی شد😧😧

مشتاقم اون پسره هم به زودی وارد داستان شه یاسمن گیر چه دیوونه ای میخواد بیفته😂🤭

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x