نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان فرفری

رمان فرفری پارت35

4.3
(43)

صبح بلند شدم رفتم سرکار

دیگه مثل قبل حوصله ودل ودماغ ندارم

همش دلم میخواد بشینم تنبل شدم

سعی میکنم خودمو جمع کنم شاید دیشب پنجره باز بود سرما خوردم

برای اینکه حواسم پرت بشه یه آهنگ شاد گذاشتم

هم زمان باکار گاهی یه قر ریز هم میومدم
اینجوری هم حالم بهتر میشد مشغول بودم

دیگه کارو بیخیال شدم ومشغول قر دادن شدم

چشمام رو بستم وچرخیدم که گرومپ خوردم تو دیوار

_آخ ننه دماغ نازنینم شکست اینجا که دیوار نبود

همون جوری که داشتم دماغم رو میمالیدم یه چشمم رو باز کردم

وا دیوار چرا دکمه داره چرا سبزه دیوار آشپزخونه که سفید بود

هیییین این که دیوار نیست سریع اون یکی چشمم باز کردم سرمو بلند کردم دیدم

بله بازم سوتی در حد لالیگا ایشون آقا هست نه دیوار سریع پریدم عقب

_سلام صبح بخیر

خودمو مثلا زدم کوچه همسایه

_سلام صبح شما هم بخیر چه روز خوبی بشه امروز

بعد رفت نشست پشت میز فکر کنم به من تیکه انداخت

سعی کردم به کتفم باشه رفتم خانم هم صدا کردم

اومد نشست پشت میز صبحانه خوردیم

بعد از صبحانه آقا رفت سرکار خانم هم رفت نشیمن

عسل رو بیدار کردم صبحانش رو هم دادم

سوار سرویس کردم رفت مهد

منم بعداز جمع کردن آشپزخونه وسایل نظافت رو برداشتم

شروع به تمیز کردن خونه کردم

بعد از جاروبرقی مشغول گرد گیری شدم

خانم هم نشسته بود داشت کتاب میخوند

نشیمن وسالن غذاخوری تموم شد رفتم سمت اتاق ها

اتاق عسل رو تمیز کردم رفتم اتاق خانم که تمیز بود یه گردگیری کوچیک لازم بود انجام دادم

بعد نوبت اتاق آقا بود مشغول شدم جارو که کشیدم مشغول مرتب کردن وتمیزکاری شدم

فقط مونده بود میز کار بازم یه نقشه رو میز بود

چون عاشق نقشه هستم باز مشغول نگاه کردن شدم یکم که دقت کردمدیدم

باز ایراداتی توش هست منم یه گوشه مشغول نوشتن ایراد ها شدم

بعد میز رو مرتب کردم ورفتم بیرون

اتاق های دیگه رو هم مرتب کردم رفتم پایین

قبل از رفتن واسه نظافت آبگوشت بار گذاشته بودم

کارم که تموم شد رفتم پایین

یکم میوه وشیرینی دادم خانم

بقیه کار ناهار رو هم انجام دادم

تازه ناهار جا افتاده بود که آقا با عسل اومد

ناهار که خورده شد هرکس رفت اتاق خودش

منم موندم آشپزخونه خیلی خسته بودم

ظرفارو چیدم تو ماشین ظرفشویی

سرم رو میزگذاشتم یه چرت بزنم

یه دفعه با صدای کشیدن صندلی پریدم صاف نشستم

دیدم آقا با یه برگه تو دستش نشست پشت میز

یکم که دقت کردم دیدم همون برگه هست که من روش ایراد نقشه رو نوشتم

بعد نگاهم افتاد به اخم شدید آقا

از ترس آب دهنمو قورت دادم فکر کنم ناراحت شده

_تو اینارو نوشتی ؟

_اوووم اره ببخشید نباید تو کار شما دخالت میکردم

_چطور تونستی ایراد رو ببینی

_خب خب من عاشق نقشه کشی هستم ولی نتونستم درسمو ادامه بدم

داشتم اتاق رو مرتب میکردم چشمم افتاد به نقشه

یکم که دقت کردم دیدم یکم ایراد داره

_آفرین کارت عالی بود دفعه ی پیش دیدم یه یادداشت نوشته شده طبق اون نوشته پیش رفتم

دیدم نقشه واقعا مشکلش اون قسمته

امروز هم این نقشه رو خودم گذاشتم تا ببینم اون شانسی بود یا واقعا زیادی سرت میشه

پس فهمیده بود کار منه اینم خودش گذاشته بوده

_خب خیلی دقت میخواد بعضی ایراد تابلو بود ولی بعضی خیلی ریز بود

منم طاقت نداشتم ببینم وچیزی نگم

چون قراره با اون نقشه خونه ی مردم ساخته بشه

اگه اتفاق بدی بیفته چی

آقا با تحسین نگاهم کرد ورفت

خوبه اول اخمش رو دیدم قورخیدم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 43

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Fereshteh Gh

زندگیم از کجا شروع شد؟ شاید از وقت به دنیا اومدن ،شاید ازبعداز رفتن به مدرسه،یا شاید بعداز ازدواج،شاید وقتی مادر شدم
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x