نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان کوچه باغ

رمان کوچه‌باغ پارت ۱۱

4.4
(96)

دیگر طاقت شنیدن نداشت

 

 

حقیقت تلخ همه جا جلوی چشمش بود و او حالا خسته بود خسته‌تر از هر زمان

 

از روی سکو بلند شد و فقط دوید نمیدانست به کجا…از چه فرار میکرد، ولی فقط میدوید

دیگر مهردادی نبود که دنبالش بدود و مشت مشت آب به صورتش بپاشد… این دریا هم باهاش دشمنی داشت که میخواست آن روزها را برایش یادآوری کند

 

 

حالا به جای آب باید خاک بر صورت می‌ریخت به خاطر این سرنوشت بد و
بی‌رحمش….

 

 

تا کی میتوانست این صورتک خندان را بر چهره‌اش بگذارد و بگوید چیزیش نیست از این نقش‌بازی کردن‌ها خسته بود دلش کمی نوازش میخواست با دو تا گوش شنوا که زار زار غصه های دلش را برایش بازگو کند

 

 

این قوی بودن بیشتر از آنکه حالش را بهتر کند داشت بدنش را تحلیل میکرد

 

 

دیگر نفس کم آورده بود همان‌جا روی تخته سنگی نشست و دست بر گلویش گرفت

 

 

 

این چه بغضی بود که بعد از این همه ماه ریشه در وسط سینه‌اش کرده بود و دست از سرش برنمیداشت !

 

 

سرش را در دستانش گرفت و نفس سنگینش را بیرون فرستاد

 

 

صدای پایی به گوشش خورد سر بالا آورد که امیرعلی را مقابل خود دید

 

 

 

 

 

برای چه به دنبالش آمده بود نگرانش شده بود یا او هم مثل بقیه دلش به حالش سوخته بود ؟!

 

 

 

 

 

نمیخواست کسی در خلوتش باشد هیچ حوصله نیش و کنایه‌هایش را نداشت هنوز هم از برخورد رستورانش ازش دلخور بود اصلا چرا انقدر سر راهش سبز میشد !!

 

 

 

 

 

 

سکوت بدی گریبانگیرشان شده بود که هیچکدام قصد شکستنش را نداشتن

 

 

 

 

 

 

 

کنارش با فاصله روی تخته سنگ نشست و نفسش را در هوا فوت کرد

 

 

 

 

 

 

بدون توجه به حضورش آرام اجازه ریختن اشکهایش را به صورتش داد… دیگر مهم نبود جلوی او اشک میریخت او از خیلی وقت پیش رسوا شده بود برایش مهم نبود چه فکری بقیه در موردش میکنند

 

 

 

 

 

 

 

 

_فکر کردی با گریه و غصه چیزی حل میشه نه…فقط داری بیشتر از قبل خودتو عذاب میدی….نازنینی که من میشناختم انقدر
بی رحم نبود ؟

 

 

 

 

 

 

 

اخم محوی بین ابرویش نشست

 

 

 

 

منظورش چه بود ؟

 

 

 

 

 

چرا واضح حرفش را نمیزد… نگاهش پر از سرزنش بود و او با خود فکر میکرد تا جای کسی نباشی نمیتوانی قضاوتش هم کنی هیچکس درکش نمیکرد او تمام احساسش را باخته بود تمام آینده‌اش جلوی دیدش تیره و تار بود بعد از آن اتفاق چطور میتوانست به کس دیگری اعتماد کند ؟

 

 

 

 

 

اصلا تصورش هم برایش سخت بود مهرداد تنها کسی بود که برایش حکم همه چیز را داشت برای همین تمام احساسش را پایش گذاشته بود وقتی از کسی زیاد از حد انتظار داشته باشی نتیجه‌اش هم میشود این…

 

 

چه کسی حالش را میفهمید ؟…. او مثل یک ناخدای کشتی بود که با کلک و فریب اختیار زندگیش از دست رفته بود و حالا در قعر دریا فرو رفته بود….زنده بود، زندگی میکرد اما خوشحال نبود چیزی مثل یک حفره عمیق در قلبش به جا مانده بود که با هیچ مرهمی درمان نمیشد

 

 

 

 

 

 

امیرعلی با دیدن چهره بیحال و نزار دخترک آهی کشید و نگاهش را به دوردست داد

 

 

 

 

 

_گاهی آدما تو زندگیشون خطا میکنند که باعث میشه بقیه هم باهاش برن تو باتلاق…

 

 

 

 

با کمی مکث جمله اش را کامل کرد

 

 

 

 

 

_تو اشتباهی نکردی نازنین، فقط اسیر ندونم‌کاری یه نفر دیگه شدی حتما با خودت میگی مهره سوخته منم و اون طرف ککش هم نمیگزه….اما باور کن اونی که بیشترین ضرر رو کرده مهرداده نه تو…

 

 

 

 

 

متعجب به حرفهایش گوش میداد

 

 

 

 

 

تا حالا از این نظر به قضیه نگاه نکرده بود یعنی باید باور میکرد که مهرداد از نداشتنش عذاب میکشید ؟

 

 

 

 

 

امیرعلی جواب سوال ذهنش را داد

 

 

 

 

 

 

_اون الان متوجه دور و برش نیست ولی روزی میرسه که میفهمه چه خطای بزرگی تو زندگیش کرده…یه نگاه به خودت بنداز…اونی که باید شب و روزش پشیمونی و عذاب باشه اونه نه تو…تو که چیزی رو از دست ندادی گفتم بی رحمی چون داری با تنبیه کردن خودتو…عمرتو برای یه آدم بی ارزش هدر میدی

 

 

 

 

 

 

با غم چشمانش را بهم فشرد

 

 

 

 

 

حرفهایش درست بود اما چطور باید به قلب زخم خورده‌اش میفهماند هنوز هم که هنوز بود نتوانسته بود باور کند رفتنش را

 

 

 

 

صدایش از بغض و گریه میلرزید

 

 

 

 

 

_تو نمیتونی درکم کنی چون هیچوقت به جام نبودی….من رو همه زندگیم قمار کرده بودم

 

 

 

 

 

 

با پشت دست اشکهای مزاحمش را پاک کرد و ادامه داد

 

 

 

_حالام همه چیز رو باختم…یه عروسک شکسته دیگه پای بلند شدن نداره

 

 

 

 

 

نگاهش را بهش داد و غمگین لب زد

 

 

 

 

 

_دیگه دنیاش قشنگ نیست

 

 

 

 

 

 

در نگاهش کلافگی و خشم نهفته‌ای موج میزد

 

 

 

 

 

 

 

این ضعیف بودن دخترک روی مغزش بود باید چه حرفی یا چه کاری میکرد که به خودش بیاید ؟

 

 

 

 

 

 

 

سرنوشت به زور یک لباس کهنه و ناجور تنش کرده بود و او حق هیچ اعتراضی نداشت

 

 

 

 

 

 

 

امیرعلی میگفت وقتی خودت به خودت آسیب میزنی انتظار نداشته باش دنیا باهات خوب تا کنه

 

 

 

 

 

او بارها تلاش کرده بود…. سرش از این حرف‌ها پر بود تکرار کرد، تمرین کرده بود… اما چیزی که روشن بود این بود که قدرت مقابله با این دردها را نداشت

 

 

 

 

 

تا الان هم خودش را زده بود به کوچه علی چپ به گمانش با فرار کردن میتوانست فراموش کند اما حقیقت تلخ همیشه و همه جا با پتک بر سرش کوبیده میشد که دیدی آرزوهات رو باد برد…قرار بود همه چیز طور دیگری بشود

 

 

 

 

 

 

امیرعلی بهش میگفت زندگی همیشه اونطور که ما میخوایم پیش نمیره زندگی یعنی پر از اتفاقای تصادفی که باید خودمون رو براش آماده کنیم

 

 

 

 

 

 

 

دوست داشت سرش جیغ بکشد دست از این فاز روانشناسیش بردارد این حرف ها بیشتر از آنکه او را به خود آورد بیشتراز خود متنفرش میکرد

 

 

 

 

 

 

میشود از خودت هم متنفر باشی گاهی که فکر میکنی آن آدمی که باید باشی فرسنگ‌ها از تو فاصله دارد و تو سعی میکنی که این فاصله را با بد بودن بیشتر کنی حالت از خودت هم بهم میخورد

 

 

 

 

 

*****

 

 

 

 

 

 

نگاهش روی مرد روبرویش قفل بود

 

 

 

 

 

 

 

مثل اینکه این روزها از دست افکارش اگر بتواند فرار کند از دست این مرد بعید بود خودش را مخفی کند !

 

 

 

 

 

 

 

این موقع شب جلوی در ویلا چکار میکرد ؟

 

 

 

 

 

 

از تراس بیرون آمد و شالش را روی سرش مرتب کرد… کار و زندگی نداشت هر روز میامد اینجا ؟

 

 

 

 

 

کم کم دیگه بچه‌ها هم مشکوک شده بودن که نکند اتفاقی بینشان افتاده و آن ها خبری ندارن

 

 

 

 

 

 

این شش روز را از دستش در امان نبود پوف

 

 

 

 

 

 

 

با قدم هایی تند و آماده به حمله ، جلویش ایستاد و گفت

 

 

 

 

 

 

 

_میشه بفرمایید این وقت شب اونم اینجا چیکار میکنی….ببینم یعنی من موقع خوابم نباید از دستت در آرامش باشم ؟

 

 

 

 

 

پوزخندش اصلا به مزاقش خوش نیامد

 

 

 

 

تکیه‌اش را از کاپوت ماشینش گرفت و با خونسردی جلویش ایستاد

 

 

 

 

 

 

_پس چرا تا الان نخوابیدی خانم کوچولو ؟

 

 

 

 

 

 

 

خون خونش را میخورد

 

 

 

 

 

خواست بگوید به تو چه مگه ماموری که داری بازجوییم میکنی ؟…. ولی به جایش پوست لبش را جوید و با حرص گفت

 

 

 

 

 

 

_خانم کوچولو و کوفت….خانم کوچولو و درد میخوای سفرمو کوفت کنی…باشه به هدفت رسیدی همین فردا بار و بندلیمون رو جمع میکنیم و میریم…خیالت راحت شد ؟

 

 

 

 

 

 

موقعی که حرص میخورد تند تند حرف میزد و اصلا جلوی خودش را هم نگاه نمیکرد

 

 

 

 

 

 

 

به خود دید در آغوش گرمی فرو رفته

 

 

 

 

 

 

 

شکه چشمانش را باز کرد اصلا هیچ درکی از موقعیتش نداشت او اینجا چکار میکرد در آغوش یک مرد ؟!

 

 

 

 

 

 

 

در خلوتی بیرون ویلا در آن تاریکی برق چشمانش را میدید….انگار که داخل چشمانش عسلی بود نه قهوه‌ای

 

 

 

 

عین مسخ شده‌ها خیره صورتش بود که دقیقا چند اینچ بیشتر باهاش فاصله نداشت

 

 

 

 

 

_چرا انقدر تلخی نازی….قصد من اصلا اذیت کردنت نیست

 

 

 

 

 

اصلا نمیفهمید نه نگاهش را ، نه حرف‌های بی معنیش را …. جای او اینجا نبود هیچوقت هیچ مردی بهش جرئت نداده بود تا بغلش کند حتی مهرداد بعد از نامزدیشان هم اجازه نداده بود دستش را بگیرد حالا این پسرعمو چطور جرئت کرده بود خط قرمزهایش را دور بزند ؟

 

 

 

 

 

 

محکم هلش داد عقب

 

 

 

 

چون انتظارش را نداشت سریع رهایش کرد و با تعجب اسمش را خواند

 

 

 

_نازی !

 

 

 

 

 

 

سیلی به صورتش زد که دست خودش هم درد گرفت

 

 

 

 

 

فرصت حرف زدن را بهش نداد…زد روی تخت سینه‌اش و جیغ کشید

 

 

 

 

 

_اسممو تو دهنت نیار…تو کی هستی…با خودت چه فکری کردی که منو بغل کردی هان… نمیخوام ریختتو ببینم…چرا نمیفهمی ؟ حوصلتو ندارم ، چرا انقدر تعقیبم میکنی… چرا…چرا ؟؟

 

 

 

 

 

 

انگار امشب میخواست تمام سوالهایش را یک جا ازش بپرسد و مرد روبرویش حالا شرمندگی در نگاهش موج میزد

 

 

 

 

 

 

همانطور عقب عقب رفت و کلافه موهایش را از دو طرف در چنگ گرفت

 

 

 

 

 

_نازی داری اشتباه میکنی

 

 

 

 

 

 

جیغش رفت هوا

 

 

 

 

 

 

 

خوب بود در این موقع از شب همه خواب بودن وگرنه با صدای بلندش همه تا الان خبردار شده بودن

 

 

 

 

 

انگشتش را جلویش تکان داد

 

 

 

 

 

 

 

 

_دیگه دور و برم نبینمت…من نیازی به دلسوزی بقیه ندارم…نه تو و نه هیچکس دیگه

 

 

 

 

 

 

بدون اینکه فرصت حرف زدن بهش بدهد با سرعت از مقابل نگاه بهت‌زده‌اش گذشت

 

 

 

 

 

از دست خودش هم عصبی بود اگر سفره دلش را پیشش باز نمیکرد حالا اینطور جلویش پررو نمیشد

 

 

 

 

 

اصلا نمی‌فهمید قصدش چیست بعد از حرف‌های آن روز کنار دریا، کلا رفتارهایش مشکوک شده بود

 

 

 

 

 

 

صدای ماشینش را شنید که داشت دور میشد آمدنش به اینجا هم به نظرش نقشه بود باید میفهمید دور و برش چه خبر است..پسره نفهم

 

 

 

 

 

 

 

 

با یادآوری آن صحنه باز حرصش گرفت

 

 

 

 

 

چرا زود جلویش را نگرفت !

 

 

 

 

 

 

لیوان آبی برای خود ریخت دهانش از خشکی تلخ شده بود

 

 

 

 

 

آب را یک نفس سر کشید تا این عصبانیتش بخوابد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 96

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

نویسنده ✍️

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
25 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
saeid ..
10 ماه قبل

لیلا خودت با فاصله زیاد نوشتی؟

saeid ..
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

بد نیس
فکر کردم اشتباهی شده..گفتم لابد همیشه قراره این بشه 😞
ولی خوبه😁

Newshaaa ♡
10 ماه قبل

من برم بخونم😁الان منم یه پارت طویییل فرستادم امیدوارم امشب تایید شه خیلی زحمت کشیدم واقعا براش انگشتام درد گرفت🤦🏻‍♀️🥲😂

admin
مدیر
10 ماه قبل

عکس اپلود نکن تو جستجو اسم رمانتو سرچ بزنی عکس رمانت میاد
در ضم فاصله بین جمله ها خیلی زیاده

camellia
camellia
10 ماه قبل

پس چرا اینقدر کم بود?!!😥فقط,فاصله بینشون زیاد بود.ولی باز جای تشکر داره که خوش قولی و به نظرامون اهمیت میدی,تک تکشون رو جواب میدی.یه عالمه بوس.😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘❤💖💓

camellia
camellia
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

فدای تو عزیز دلم.❤

camellia
camellia
پاسخ به  camellia
10 ماه قبل

بد عادتمون کردی با” بوی گندم”…😅توقعمون بالا رفته.🙈

Newshaaa ♡
10 ماه قبل

خیلیی عااالی لیلایی فقط این فاصله ها رو کم کن دختر چشمم درد گرفت😂🤦🏻‍♀️❤❤❤

Newshaaa ♡
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

😂😂😂No problem

،،،
،،،
10 ماه قبل

دستت طلالیلایی ممنون راستی نازی جون اگ اومدی میشه بگی الان چه حسی داری که رمان زندگی نامته

Ghazale hamdi
10 ماه قبل

به نظرم حرف‌های امیر‌علی خیلی درست بود اما توقع زیادی هم از نازی داشت🥲
عالی بود لیلایی😘🥰

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

آره آجی خونه خالم بودم نت نداشتم🤕🤕🥺
😅😅

sety ღ
10 ماه قبل

عالی بود لیلا جونی
دلم واس امیر علی سوخت

تارا فرهادی
10 ماه قبل

عالی بود لیلی ژووونم🧡🧡

خواننده رمان
خواننده رمان
10 ماه قبل

مثل همیشه عالی بود تشکر 💋

دکمه بازگشت به بالا
25
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x