رمان گسلایت پارت 3
♡گسلایت پارت ۳♡
نمیخواهم همچین روزی را گریه کنم چشمانم را میبندم و نفس عمیقی میکشم با لبخند ساختگی به سمت جمع میروم مادر با مریم بانو در حال صحبت است پدر هم با آقای معتمدی، نازنین هم با بچه اش مشغول است نیما هم شلوارش را عوض کرده بود با صدای پدر حواس همه به سمتش کشیده میشود همگی به من توجه کنید، این مهمونی درسته که یه دورهمی ساده بود ولی در اصل برای موضوع مهمتری دور هم جمع شدیم همگی به جز آقای معتمدی با تعجب به او چشم میدوزیم راستش نه من و نه نادر (همون آقای معتمدی ) دیگه سنی از مون گذشته و ترجیح میدیم یه مدت طولانی به خودمون استراحت بدیم من تصمیم گرفتم سهام خودمو به نام باران بزنم و نادر آقای معتمدی ادامه میدهد و من هم تصمیم گرفتم حالا که نیما موندگار شده سهامم رو به نامش بزنم امید وارم مثل پدر هاتون شرکای خوبی بشید
جمع به سکوت عمیقی فرو میرود شاید اگر مسئله انتقامم نبود هیچوقت قبول نمیکردم ولی اگر با هم همکار میشدیم به راحتی زجرکشش میکردم بلخره نیما به صدا در میاید پدر چجور میتونید قبل از اینکه به من و باران چیزی بگید واسه خودتون میبرید و میدوزید من هنوز موندنم به ایران قطعی نشده من تموم زندگیم پاریسه با این حرفش سریع به طرفش میچرخم حتما منظور از تمام زندگیش عسل است پوزخندی به او میزنم و بعد از ۳ سال با او حرف میزنم خوب چرا تمومه زندگیت رو به ایران نمیاری گنگ نگاهم میکند منظورت چیه؟
_منظورم خیلی واضح مگه منظورت از تموم زندگیت همسرت نیست؟
غضبناک نگاهم میکند و میگوید طلاقش دادم باورم نمیشد به گوش هایم شک میکنم بدون اینکه کنترلی بر روی زبانم داشته باشم میگویم چی گفتم طلاقش دادم انگار که فقط من از این موضوع بی خبر بودم چون همه اشان خونسرد به من زل زده بودند من نمیفهمم یعنی چه که طلاقش داده بود مگر بخاطر عسلش از من نگذشته بود مگر به خاطر عسلش بدانه اینکه حتی به من بگویید همه چی بینمان تمام شده است از زبان مادر شنیدم که نیما دارد ازدواج میکند نفهمیدم آن زمان چهمیگوید با لرزش مشهود صدایم رو به مادر گفتم مامان داری شوخی میکنی آخه نیما رو چه به ازدواج آن زمان حتی به خاطر کلمه نیما بدون آقا تشری به من زد آخه دختر من چرا باید سر ازدواج آقا نیما با تو شوخی کنم بدان اینکه چیزی بگوییم سریع به اتاقم هجوم بردم و به سرعت شماره ی نیما را گرفتم و صدای نحس آن زن را شنیدم دستگاه مشترک مورد نظر خاموش بار دوم دستگاه مورد نظر خاموش میباشد و بارها و بارها با او تماس گرفتم و بی جواب ماندم خسته از این سوال های بی جوابی که در ذهنم جولان میداد با تمام توان به سمت پله ها دویدم مامان مامان _مامانو یامان دخترهی خیره سرچته صداتو انداختی پس کله ات این آدم یه صدا بزن تا جواب بشنوی بی حواس با بغض گفتم مثل آدم جواب خواستم جواب نداد مثل آدم دلیل خواستم جواب نداد تو بگو من چی کنم_ مادر که با تعجب و چشمایی که از این گردتر نمیشد گفت چی میگی دختر دیونه شدی_ تازه متوجه گندی که زده بود شد لبخندی از سر دستپاچگی زد هیچی خواستم سر به سرت بذارم با ملاقه به دنبالش افتاد_ مگه من بچه کوچیکتم که سر به سرم میزاری پا به فرار میگذارد نه سلطان تو تاج سر مایی _منم خر تو شدم بچه_ اینقد حالش بد بود که حوصله کل کل کردن با مادرش را هم نداشت سعی کرد صورتش را عادی نشان دهد _میگم مامان این پسر معتمدی چی شد اینقد یه دفعه ای خیلی سریع میخواد ازدواج کنه به نظرت عجیب نیست اصلا کی نامزدی گرفتن که ما نفهميديم _چرا مادر عجیبه والا ولی از چند نفر شنیدم که خیلی وقته با هم بودن و قبل از اینکه ازداوجی صورت بگیره دسته گل آب دادن _با صدای ضعیفی که نای حرف زدن ندارم میپرسم یعنی چی مامان دسته گل چی _ وا مادر تو هم گیرایت پاینه ها خوب خیلی واضح گفتم یعنی دختر رو حامله کرده البته حرفه مردم دیگه مردمم که کارشون حرف در آوردن پشت بقیه است_ دیگر از جمله ی دختر رو حامله کرده بقیه جمله های مادرش را نفهمید گوش هایش داغ میکند حس میکند قلبش از کار افتاده است
حس میکند تمام دیوار های رویاها و خاطرههایی که با نیما ساخته است بر روی زندگی اش آوار میشود بر روی زانو هایش سقوط میکند با دستش قلبش را چنگ میزند چشمانش را میبندد و از ته دل جیغ میزند.
به قول محمد همایون:
تمام دردها را حس کردیم
ما دیگر نمیمیریم مرگ ما ،رقص زندگیست…!
(🦋نظرتون در مورد خیانت نیما وبه نظرتون چرا باید این کارو بکنه
بقیه ی شخصیت ها رو هم بعدا میزارم🦋)
شخصیت ها خیلی خوب بودن😘😍
دلم برای باران میسوزه و یکم از نیما بدم میاد😒🙄
خیلی خوبه که از همین اول لاشی بودن نیما رو نشون دادی و عین رمان سحر نشد که تمام تصوراتم رو پوکوند😒🙄🥲
هییی😢😭
بسیار عالی حالا که سر راه هم قرار گرفتن بهتر شد آخر انتقام گرفتن باران منتهی میشه به عشق و یه زندگی دوباره😊
تارا جان قلمت خیلی خیلی خوبه فقط یه اشکال ریز داره اونم اینه که بغل هر دیالوگ
اینو 👈[ _ ] بزار بقیه چیزا عالی
سلام تارا جان امروز رمانت رو خوندم خیلی خوشم اومد😍از این به بعد حتما دنبالش میکنم😘
کاملا قلم اول و حس و حالش رو درک میکنم چون قلب بنفش هم قلم اول منه😊
اما به شدت قلمت رو دوست دارم و به نظرم رمانت خیلی قشنگه حتما ادامه بده❤