رمان آتش

رمان آتش پارت 15

# مسیح

حدود ساعت 5 عصر بود ک به عمارت و دنبال آترا رفتم..
سوار ماشین شد..چشمانش دو کاسه خون بود.. خوب این حالت را میشناختم..
مهدیه تا مدت ها پس از طلاقش این چهره را داشت.. چهره ای دلتنگ و غمگین و پر بغض..
در سکوت سوار ماشینم شدیم و حرکت کردیم..
کمی صندلی را خواباند.. امیدوار بودم اندکی خواب حالش رو جا بیاورد.. درسته ک در حالت معمولی اش هم چندان اهل خوش و بش و حرف زدن نبود اما این چهره اش برای من دردآور بود..
نزدیک رامسر بودیم ک صدای ناله اش توجه هم را جلب کرد..
صداش زدم اما جواب نداد.. دستم رو روی کتفتش گذاشتم تا تکانش دهم اما با گرمای غیر طبیعی ای که حتی از روی لباس حس کردم با نگران ماشین رو کنار جاده متوقف کردم و باز صداش زدم: آترا؟؟
چیزی را زیر لب زمزمه میکردو دمای بدنش بالا تر رفته بود.. دانه های عرق روی پیشانی اش به وضوح دیده میشد.. سرم را نزدیک تر بردم…
-سامی….نرو… کارن………. نکشش…………. علییییییییییی..
بی شمار کلمه زیر لب میگفت و از بین این بیشمار تا فقط همین چند تا رو تونستم تشخیص بدم..
تو همون خواب چنگی به سینه اش زد.. انگار ک قلبش درد بگیرد..
گیج بودم و نمیدونستم باید چی کار کنم.. هر چی صدایش میزدم و تکونش میدادم فایده نداشت.. یادمه دوستم ایلیا ک دانشجوی پزشکی بود یه بار دختری را ک دچار شوک عصبی شده و سرش را به دیوار میکوبید را گرفت و بوسید و گفت گاهی وقتا ک آدم دچار شک عصبی بشه تو هر حالتی که باشه تو همون حالت میمونه تا یه شوک دیگه بهش وارد شه.. البته بماند ک بعدا با همان دختر ازدواج کرد..
حس میکردم تو خواب دچار شوک عصبی شده.. داشتم فکر میکردن چه کاری کنم ک سینه اش شروع به خس خس کرد..
خدای من.. آترا تنگی نفس داشت..
کیفش را برداشتم و زیپش را باز کردم.. کل محتوای کیفش را روی صندلی عقب خالی کردم و اسپری اش را از لای وسایلش بیرون کشیدم..

نحوه کارکردن باهاش را بلد بودم.. آبتین پسر مهدیه دو هفته زود تر بدنیا آمد و ریه اش تکمیل نشده بود.. دکتر اون زمان نفهمید و وقتی یک سالش بود تنگی نفس گرفت.. دوسال بعد خوب شد و دیگر از اسپری استفاده نمیکرد..
یه پاف..
نفش بکش..
دو پاف..
کم کم تنفسش طبیعی شد و باعث شد نفسی از سر آسودگی بکشم..
لای چشمانش را به سختی باز کرد..
میتوانستم قسم بخورم تا بحال نگاهی به این غمگینی و ناامیدی در زندگی ام ندیده ام..نگاهش پر از پریشانی و ترس و سردگمی و ناامیدی .. نگاهی پر از حسای منفی و تلخ جهان.. نگاهش مثل کسی بود ک به آخر خط رسیده بود.. این دختر بیست و هشت ساله چه چیزی را پشت سر گذاشته بود؟؟
– حالت خوبه؟؟
دستی به پیشانی اش کشید و آرام نشست..
صندلی را از حالت خوابیده برایش در اوردم تا راحت باشد..
یک دستش روی سرش بود و دست دیگرش روی قلبش.. نگاهش به نقطه ای نامعلوم مانده بود..
آخ آرامی از میان لب هایش خارج شد..
شاید اگر انقدر با دقت نگاهش نمیکردم متوجه گفتنش حتی نمیشدم..
با نگرانیی ک برای خودم هم عجیب بود گفتم: آترا خوبی؟؟ چیزی میخوای؟؟
آرام زمزمه کرد :کیفم..
وسایل را از رو صندلی عقب برداشتم و درون کیفش ریختم و گفتم: ببخشید دچار تنگی نفس شدی و مجبور شدم دنبال اسپریت بگردم..
سری به نشانه مهم نیست تکان داد و از کیفی ک همچنان در دستم بود قرصی را خارج کرد.. قرصی ک برای بیماران قلبی تجویز میشد..
برخلاف اکثر مهندسا من علاقه زیادی به پزشکی داشتم اماا از آکادمیک خوندنش متنفر بودم.. دوست داشتم کاری که انجام میدهم زود به پول برسد نه اینکه هفت سال درس بخوانم و بعد تازه بخوام برای تخصص اقدام کنم.. برای همین دوست های دکتر زیاد داشتم و مطالعه زیادی هم در این موارد میکردم و تقریبا با بیشتر داروهای تجویزی آشناییتی داشتم و خوب میدانستم این قرص برای کسانی معمولا تجویز میشود ک یک سکته را گذرانده اند و باعث منظم شدن ضربان میشود..
– آترا این قرص رو با دستور پزشک میخوری؟؟
+ آره..
صدایش خش دار و گرفته بود..
– خوبی؟؟
+ خوبم مسیح.. دستت درد نکنه و ببخشید.. بریم..
نفسی کشیدم و راه افتادم..زندگی خوب بهم فهمونده بود همچین جواب هایی یعنی خفه شو و برات مهم نباشه..
من خفه شدم اما برام مهم بود..
دلیلش را نمیدانستم..
غم توی چشمانش بود یا رنگ خاصشان..
زیبایی چهره اش بود یا گوشه گیری اش در این یک هفته..
هر چه بود باعث شد اولین کارم زمانی ک به ویلا رسیدم رفتن پیش محرم اسرارش باشد..

4.7/5 - (15 امتیاز)

sety

اے کــاش عــشــقـღ را زبــان ســخــن بــود
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
mahan
mahan
1 ماه قبل

راجب آترا و گذشته اش حسابی کنجکاو شدمم😁😁😁😁
نویسنده جان لطفا زود تر پارت بعد رو بزار

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x