نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان برای تو

رمان برای تو پارت ششم

4.3
(4)

پارت ششم

گفتم: بزار اینطوری شروع کنیم آرشا هستم و میشه گفت مسبب این حال الانت …

♡هانا♡

گیج و منگ به پسری که خودشو آرشا معرفی کرده  بودنگاه کردم …هرچی به ذهنم فشار می اوردم نمیدونستم کی هستم تا منم بهش افتخار آشنایی بدم دستمو با تردید تو دست آرشا گذاشتم تا اومدم از آشناییت باهاش اظهار خرسندی کنم نگاهی به آستین لباسی که بالا رفته بود کردم به نوشته ی روی دستم خیره شدم دستمو زود از دستش در آوردم و نگاهی  اجمالی  به دستم انداختم آرشا هم با تعجب نگاهی گنگ بهم انداخت و گفت چیشده آستینمو بالا بردم و با دیدن نوشته ای که تاتو شده تقریبا تونستم هویت گمشده خودمو پیدا کردم
آرشا دستمو تو دستش گرفت و نگاهی بهش انداخت زیر لب هانایی زمزمه کرد با گفتن اسمی که مطمئنا متعلق بمنه از زبون آرشا بدنمو به مور مور کردن انداخت  و حس اینکه لپ هام گل انداختن، دست داد….

آرشا●بالاخره ی معما حل شد با فهمیدن اسم تو خیلیم عالیزیاد فسفر سوزندیم الاناس که غذایی که سفارش دادم بیاد بهتره بری حموم دوش بگیری تو اتاق بالا سمت راستی میتونی لباس برای خودت بگیری
اول منظورش رو متوجه نشدم و بسمت بالا رفتم وقتی در کمد رو باز کردم فهمیدم با چه آدم منحرفی طرفم انواع و اقسام لباس زنانه که اینجا تلنبار شده بود پوست لبمو جوییدم و قبل اینکه به حمام برم در اتاق رو قفل کردم و بسمت حموم رفتم قبل اینکه لباسم رو دربیارم با فکر به اینکه نکنه اینجا مجهز به دوربین باشه سریع از تو کمد لباسی برداشتم و داخل حموم بردم برام جالب بود که داخل حموم وان دارن سریع آب رو باز کردم و انواع و اقسام شامپویی که اونجا بود برداشتم و داخل ریختم لباسمو درآوردم و آروم پامو توش گذاشتم از گرمای آب لذت بردم و دراز کشیدم و چشامو بستم و زیر لب اسم خودمو زمزمه کردم تو سرم یه صداهایی میشنیدم هانا نرو هانا بزار توضیح بدم ولم کن لعنتی تو منو دزدیدی ولم کن هانانرو هانااا چشامو باز کردم سرم شروع کرد به تیر کشیدن سرمو ماساژ دادم و باخودم گفتم یعنی چی،،، چه اتفاقایی افتاده که من الان به این حال و روز گرفتارم …خودمو گربه شور کردم و بیرون اومدم لباسمو پوشیدم و روی سرم حوله گذاشتم تا موهام خشک بشه بوی غذا به مشامم رسید و تازه اونموقع بود که فهمیدم که چقدر گرسنه هستم به سمت پایین رفتم و بوی غذا رو دنبال کردم به سمت آشپزخونه ی دنجی که از بالاس سرت میتونستی ستاره ها رو تماشا کنی رفتم آرشا با دیدن من نیمچه لبخندی زد و گفت اومدی بالاخره بشین غذاتو بخور درسته درست حسابی نیست و به یه آدمی که تازه از بیمارستان مرخص شده نباید همچین چیزی داد ولی خب بهتره از هیچیه سری تکون دادم و نشستم برام چنتا تیکه ناگت مرغ گذاشت و شروع کردم به خوردن
شاممون رو در سکوت کامل خوردیم بعد خوردن شام تشکری کردم و ازجام بلند شدم و بسمت هال رفتم و روی مبل نشستم و تا اومدن آرشا باناخنم بازی میکردم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

roya hedayatiii

- پناهنده به دنیایِ خیالی . . . !️
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x