رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۳۸

4
(72)

گندم با نگرانی از توی ماشین به بیرون
نگاهی انداخت

با دیدن زن جوانی که از ماشین پیاده شد تعجب کرد فکر کرد راننده مرد باشد تعجبش بیشتر شد وقتی دید امیر با او بگو مگو میکند

چرا دستشو بلند کرده وا !!

سریع از ماشین پیاده شد

_چیکار میکنی امیر ؟

دستش در هوا مشت شد

_برو تو ماشین گندم

بی توجه به حرفش رو کرد به آن دخترک که با لبخند مسخره ای تماشایشان میکرد

_این چه وضع رانندگیه خانم کم مونده بود بکشیمون اونوقت نیشتم بازه ؟

امیر در دل قربان صدقه زبان درازیش رفت

برگشت سمتش و با لحن آرامی گفت

_چیزی نگو خوشگلم خودم حلش میکنم

دخترک پوزخندی زد

_جالبه تا حالا چند بار این کلمه رو به
دوست دخترات گفتی هان خوشگلم ، عسلم !

دندان هایش را بهم سایید

_دهنتو ببند

گندم با تعجب نگاهش کرد مثل اینکه این یک تصادف عادی نبود این دختر کی بود که امیر را میشناخت !

_خفه نشم میخوای چیکار کنی مثل دفعه قبل کتکم بزنی نه ولی اینو بدون این بار ساکت نمیمونم جناب کیانی

نیم نگاهی به گندم کرد و با لحن
تحقیر آمیزی ادامه داد

_فکر نمیکردم به خاطر یه دختربچه منو
دور بندازی ؟

یقه اش را در مشتش گرفت و از لای
دندان هایش غرید

_دهن کثیفتو آب میکشی اسم زنمو میاری فهمیدی ؟

به دنبال حرفش پوزخندی زد

_جات تو همون آشغال دونیه که گفته بودم من جایی واسه آشغال ها ندارم

از حرص دندان هایش را بهم فشرد

_خفه شو زنت میدونه چه جور آدمی هستی میدونه شب عروسیش به جای اینکه پیشش باشی اومده بودی پیش من ؟

_خفه شو حیوون

سیلی بهش زد که پخش روی زمین شد

گندم با بهت به امیر نگاه کرد که از خشم دستش میلرزید

انگشتش را جلویش تکان داد

_یه بار دیگه اینورا آفتابی بشی به یه سیلی
قانع نمیشم

نگاهش به گندم افتاد که با صورت رنگ پریده به آوا خیره بود

دستش را گرفت

_بریم گندم

_چرا زدیش ؟

ایستاد

چنگی به موهایش زد

_حقش بود بدو سوار شو

آخر جمله را تاکیدی گفت گندم هنوز هم نگاهش به آن دختر بود که خون از گوشه لبش جاری بود

به سختی از جایش بلند شد و خاک لباسش را تکاند

_زنت حق داره بدونه آقای کیانی

چشمانش را از عصبانیت باز و بسته کرد

راه رفته را برگشت و با لحن عصبی گفت

_دنبال چی هستی هان ، چی ؟
زنم همه چیو میدونه همه چیو بهش گفتم گندم این زنیکه همون هرزه ایه که راجبش بهت گفته بودم

گندم با تعجب نگاهش را بالا آورد

یعنی این دختر همان کسی بود که شب عروسیش را بهش زهر کرده بود !

اخم پررنگی روی پیشانیش نشست

رفت جلو همیشه دوست داشت ببیندش حالا جلویش بود دختری که چهره اش زیر خروار آرایش مخفی شده بود و قیافه عروسکی بهش داده بود

حالا با چه رویی آمده بود اینجا ؟

_هیچ فکر نمیکردم یک روزی ازنزدیک ببینمت

پوزخندی به قیافه خونسردش زد

_ امیر راجبت بهم گفته بود میدونی چه حسی اول گرفتم ؟

مکثی کرد و به او که با یک ابروی بالا رفته و با لبی کج شده نگاهش میکرد خیره شد

_از همنجس خودم بدم اومد از اینکه یک زن انقدر ارزش خودشو میاره پایین و دوست داره که تحقیر شه بدم اومد

قهقه خنده اش به هوا رفت

با تعجب نگاهش کرد حرف خنده داری زده بود !!

امیر عصبی و کلافه بود در سر این زن چه بود خدا داند آخ که اگر گندم نبود میدانست باهاش چیکار کند

خوب که خنده اش را کرد دستی بر لبش کشید که رد خون روی دستش افتاد

کینه در چشمانش شعله ور شد

چند قدم برداشت و روبرویش ایستاد

نیشخندی زد

_تویی که دم از ارزش میزنی چطور حاضر شدی زن یه همچین ادمی شی هان ؟

خونش به جوش آمد

_در مورد شوهرم درست صحبت کن تو کی هستی نمیبینی ازدواج کردیم باز دنبال یه مرد متاهل افتادی ؟

_میدونی شوهرت اون شب تا صبح پیش من بود

زبانش در دهان قفل شد

گیج سرش را تکان داد

نگاهش به امیر افتاد که بازویش را گرفت

_چرت میگه گندم من که بهت گفته بودم اون شب اومده بود دردسر درست کنه من توضیح داده بودم

سرش را تند تکان داد

_آره ، آره گفته بودی

آوا با تعجب و چشمان ریز شده نگاهی بینشان رد و بدل کرد

_دست از سر زندگیمون بردار نمیتونی با این چیزها زندگیمون رو خراب کنی امیر چیزی رو ازم مخفی نکرده

لبخندی از سر حرص زد

نگاه معنی داری به امیر کرد و رو به آن دخترک ساده و زبان دراز گفت

_عه پس میشناسیش از گذشته شاهکارش خبر داری ؟

مثل اینکه این دختر دوست داشت بمیرد

امیر به ضرب دستش را از بازوی گندم برداشت و جلویش ایستاد دستش را مشت کرد و نگاه وحشتناکی بهش کرد

_میکشمت هرزه ببند دهنتو تا پر خون نکردمش

یک ابرویش بالا رفت لبخندی زد و با لحن
پر عشوه ای گفت

_عه وا امیر جون اون موقع که شب تا صبح پیشم بودی عروسکت بودم حالا شدم هرزه ؟

یک طرف صورتش سوخت

گندم اما مات به این صحنه خیره بود

یعنی این دختر راست میگفت ؟
نه گندم میخواد حالتو بد کنه امیر همچین آدمی نیست

جلوی امیر را گرفت

_بریم ولش کن توام خانم بهتره سرتو از زندگیمون بیرون کنی من همه چیو درباره شوهرم میدونم

پوزخندی زد

_چرا فرار میکنی گندم جون اممم گفتی میدونی…پس اینم میدونی که شوهرت تا حالا چند نفر رو حامله کرده ؟

پاهایش لرزید بالاخره توانسته بود شوکش را بهش وارد کند اگر دست امیر دور کمرش حلقه نمیشد میفتاد روی زمین

صدای عربده اش توی گوشش زنگ زد

با زانو افتاد روی زمین نگاهش فقط به مردی بود که با بی رحمی داشت آن زن را زیر مشت و لگدش میکشت

نمیدانست چقدر ، چند دقیقه گذشت به خودش آمد دید تن لرزانش در آغوشش فرو رفت

سرش را بالا آورد این مرد امیر نبود برایش غریبه بود پس آن زن کجا رفت !

سوار ماشینش کرد و بخاری را تا ته زیاد کرد آخر گندم سردش بود پیشانیش را بوسید

_همینجا بمون الان میام از ماشین پیاده نمیشیا ؟

_ک..کجا…میخوای..بری ؟

چقدر صدایش ضعیف بود

نگاهش را ازش گرفت

_میرم این گندو جمعش کنم بوش داره حالمو بهم میزنه

از حرف هایش چیزی نفهمید انقدر حالش بد بود که سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست توی سرش هزار جور فکر میچرخید

امیر  با پوزخند نزدیک آوا شد

_کمک نمیخوای خانم صولت ؟

انگار نه انگار که داشت زیر کتکش جان میداد روی پاهایش ایستاد و با نیشخند نگاهش کرد

_خوشم اومد زن ساده ای گیرت اومده راحت میتونی کاراتو لاپوشونی کنی

دندان قروچه ای کرد

_تو دنبال چی هستی هان ؟

پایش لنگ میزد به کاپوت ماشین تکیه داد و نفس عمیقی کشید

_اول دنبال تو بودم اما میدونی الان برای چی اینجا اومدم ؟

با اخم چشمانش را ریز کرد تا ادامه حرفش
را بشنود

دستی بر لب پاره اش کشید

_انتقام آقای کیانی تو بدجور خوردم کردی وقتشه توام این درد رو بچشی

نیشخندی زد دستی بر صورتش کشید و یک قدم به سمتش برداشت

یک دستش را در جیبش کرد و با حالتی که از بالا ارباب گونه به طرف مقابلش نگاه میکرد نگاهش کرد

_خیلی بدبختی که دنبال این چیزایی

حرص و خشم در نگاهش موج زد

پوزخندی روی لب امیر نشست

_چی با خودت فکر کردی که اومدی جلوم ایستادی هان مثل اینکه باید به کامیار زنگ بزنم تا نسختو بپیچه

از حرص نفس نفس میزد

_تو اینکار رو نمیکنی توقع داشتی چیکار کنم بعد از رفتار اون شبت به بدترین شکل ولم کردی تو که میگفتی این دختره موقتیه کو پس چرا هنوزم باهاشی ؟

نگاهش تیز شد

_به تو ربطی نداره

سرش را جلو برد و با پوزخندی که انگار عضو جدانشدنی صورتش بود خیره اش شد

_ هنوزم نمیدونی که همه برای من موقتین دخترجون ؟

صاف ایستاد و هر دو دستش را در جیبش فرو کرد

_دنبال من موس موس نکن چیزی گیرت نمیاد

این را گفت و در مقابل نگاه بهت زده اش به سمت ماشینش رفت عین شکست خورده ها سرجایش میخکوب مانده بود

انتظار این برخورد را داشت ولی هیچ فکر نمیکرد با حرفهایش زنش را خام خود کرده باشد

گوشیش را در آورد و شماره ای گرفت

_الو هامون بیا دنبالم..نمیتونم…میگم نمیتونم آدرس میفرستم

دستش را به روی دستگیره ماشین گذاشت و به ماشینی که از جلوی دیدش گذشت خیره شد دستش را مشت کرد

_یه روزی میرسه به التماس بیفتی امیر کیانی

***********************************

دستش را پشت کمرش گذاشت و کلید را توی در چرخاند

انگار که به پاهایش وزنه وصل کرده باشن سرجایش مانده بود و تکان نمیخورد

_چرا اونجا وایسادی گندم بیا تو دیگه ؟

کنار در روی دیوار سرخورد و روی پارکت های سرد خانه نشست

دستی پشت سرش کشید و نفسش را در هوا فوت کرد

_ ببین گندم…

چشمان پر آبش را که دید حرفش را خورد

نگاهش را گرفت و پوفی کشید

از این مرد میترسید تا به اکنون او را اینگونه ندیده بود دید که چطور آن زن را کتک میزد خودش را بغل کرد و در خودش جمع شد هنوز هم حرف های آن زن در سرش زنگ میزد

《 اون شب امیر تا صبح پیشم بود 》

《 میدونی شوهرت تا حالا چند نفر رو حامله کرده 》

یک قطره اشک از چشمش چکید که سریع پاکش کرد زیر لب با خودش حرف زد

_دروغ میگه گندم ، دروغ میگه ؛ امیر همچین آدمی نیست میخواد زندگیتو خراب کنه

سیگار را روی میز له کرد و به سمتش رفت
شانه هایش را گرفت و تکانش داد

_گندم ، گندم آروم باش

اصلا نمیشنید در دنیای خودش غرق بود

صورتش را با دستانش قاب گرفت

_عزیزم به من نگاه کن ببین

نگاه عسلیش حالا پر از غم بود که دلش را به درد میاورد

بوسه ای به سرش زد

_حرفهای اون زنیکه رو باور نکن میخواد بین ما رو بهم بزنه من هر چی که لازم بود و بهت گفتم

حالش از خودش بهم میخورد که این دروغ ها را برایش سرهم میکرد

_گفت…گفت…حا..حامله..

جمله اش را کامل نکرد و دستش را روی دهانش گذاشت اشکهایش انگار که دکمه سرخود داشته باشن شروع به باریدن کردن

دندان هایش را با خشم بهم فشرد

_غلط کرد زنیکه تو به من اعتماد نداری هان؟

موهایش را که روی پیشانیش چسبیده بودن را کنار زد

_ جز تو هیچکس تو زندگیم نیست باور کن اون میخواد ذهنتو خراب کنه

_تو کتکش زدی چرا ؟

دستش بی حرکت در موهایش ماند

چشمانش ریز شد

_یعنی چی ؟ همینم کمش بود باید میکشتمش بهش اولتیماتوم داده بودم دور و بر زندگیمون نچرخه اما اون پا رو دمم گذاشت بدتر از اینا حقشه

خودش را عقب کشید هنوز هم آرام نشده بود

_چرا ، چرا میخواد زندگیمون رو خراب کنه چرا اون حرف ها رو میزد ؟؟

چیزهایی که شنیده بود عین خوره داشتن مغزش را میخوردن

امیر هر دو دستش را فرو کرد در موهایش و عقب فرستاد دخترک در خود میلرزید و نگاهش هم نمیکرد

_ببین گندم واضحه که برای چی اومده بود من که بهت گفتم اون میخواد میونه ما رو بهم بزنه تا به هدفش برسه

_ولی خیلی مطمئن حرف میزد

نگاهش تیز شد سرد شد

گوشه لبش را بین دندان هایش گرفت از بالای چشم نگاهش کرد

گندم این حالتش را دوست نداشت ترسناک میشد ؛ برایش غریب بود

نگاهش را پایین آورد بازویش اسیر دستش شد

_تو به من اعتماد داری یا حرف های اون هرزه

بازویش را از زیر دستش جدا کرد

اشکش را با پشت دست گرفت و با بغض گفت

_اون از اول هرزه نبوده شماها کردینش

گنگ نگاهش کرد

منظورش چی بود از این حرف!!

گندم کنترلی روی رفتارش نداشت از جا بلند شد و دستانش که میلرزیدن را مشت کرد

_اگه…اگه شما مردا نبودین که…اون زن اینجوری نمیشد که زیر مشت و لگد تو تحقیر…بشه

نمیفهمید این دختر داشت از آوا حمایت میکرد !!

روبرویش ایستاد چشمانش را تنگ کرد

_تو چت شده داری از اون دفاع میکنی ؟

با جیغ گفت

_دفاع نمیکنم حقیقته

توی صورتش فریاد کشید

_حقیقت اینه که اون زن هر شب تو بغل یه نفره تو حرف اونو باور میکنی؟؟

با هر کلمه ای که توی صورتش فریاد میزد یک گام به سمتش برمیداشت

سرش را به چپ و راست تکان داد و با صدای لرزانی گفت

تو…بغل تو هم بود اگه…اگه هرزه بود چرا رفتی سراغش چون تو هم مثل اون..

میخواست چه بگوید ؟

با پشت دست زد توی دهانش

خون از راه لبش جاری شد

با بهت دستش را روی دهانش گذاشت

به او سیلی زده بود ؟؟

نگاهش مات ماند

عین ببر زخمی نگاهش میکرد اخم وحشتناکی هم روی صورتش بود

انگشتش را جلویش تکان داد

_اینو زدم که از این به بعد بدونی چی از اون دهنت در میاد

پلکش لرزید این مرد همانی بود که تا چند دقیقه قبل داشت آن زن را کتک میزد حالا یک سیلی هم از او نوش جان کرده بود میخواست او را
هم بزند

همانطور عقب عقب رفت

سرش را به چپ و راست تکان میداد هنوز هم با خشم نگاهش میکرد بدون ذره ای پشیمانی ازش میترسید در راه سکندری خورد ولی نیفتاد پشتش را بهش کرد و با دو به سمت پله ها رفت

از خشم دستش میلرزید همان دستی که روی صورتش فرود آمده بود پنجه هایش را بهم قفل کرد و مشتش را کنار پایش گذاشت

دوست داشت آوا را با همین دست ها خفه کند که اینطور به زندگیش گند زده بود گندم ساده بود همانطور که دروغ هایش را باور کرده بود خام حرف های بقیه هم میشد

چنگی به موهایش زد تا از درد سرش کم شود نمیفهمید درکش نمیکرد چرا از آن هرزه دفاع میکرد این دختر کی بود چی بود با اینکه آوا چشم دیدنش را نداشت اما او به جای تنفر از آن زن داشت او را شماتت میکرد

باید به کامیار زنگ میزد

شماره اش را گرفت

شقیقه اش را بهم فشرد تا درد وحشتناکی که گریبانگیرش شده بود را کم کند

_به آقا امیر درست میبینم حاجی خودتی ؟

_حوصله ندارم کامی زنگ زدم حرف مهمی رو بهت بزنم

_اوه باز پاچه گرفتی زن گرفتی هنوزم اخلاق گندت عوض نشده !

_کامیار

از لحن دستوریش دست از مزه پرانی برداشت مثل اینکه کار دیگری داشت

_جان داداش بگو

_این دختره آوا بدجور سیریش شده دمشو قیچی کن

پیشانیش را فشرد تا یادش بیاید آوا کیست

_کدومو میگی من که اسماشون تو ذهنم نمیمونه یه نشونه ای چیزی

پوفی کشید

_همون دختری که تو جشن میعاد اومده بود قد بلنده روی بازوش تاتو مار داشت

تازه یادش افتاد

_آهان ، آهان خب بگو امر بفرما

گوشه لبش را بین دو انگشتش گرفت و فشرد

_نمیخوام دور و برم ببینمش فهمیدی از اول بهت گفته بودم بچه سال نمیخوام حالا بیا و جمعش کن

مثل اینکه آوا حسابی کلافه اش کرده بود

نیشخندی زد

_باشه حالا جوش نزن خوب حالاتو کردی الان کاسه کوزه ها رو داری سر من میشکنی

کامیار حق داشت ولی او در وضعیتی نبود که به این خرعبلات گوش دهد

_کاری که بهت گفتم رو انجام بده
تَق گوشی را قطع کرد

نفس عمیقی کشید و کنار پنجره قدی ایستاد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا : 72

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
38 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

شیوا کم بود آوا هم اضافه شد 😩🤣🤣. امیر ارسلان …. چرا میزنی به گندم جون😭🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

نمیدونم چرا…
ولی دلم خنک شد گندم کتک خورد…🙄

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

تا حدودی باهات موافقم گندم خیلی لوسه ایش ایش🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

گفتم که
از گندم خوشم نمیاددد🫤👌

fati
9 ماه قبل

آخه چرا اینقدر ساده است این دختر 😐

باید ولش میکرد میرفتااا

Aida
Aida
9 ماه قبل

اخی بد کتک خورد😕
کی میشه گندم بزنش
بدجور تو کف این لحظم😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

یه سوال من هر چی پارت ارسال میکنم . بعد از اینکه دکمه ارسال رو میزنم ، برام نمیاره مطلب شما با موفقیت ارسال شد . و برای ادمین هم چیزی نمیاد . باید چیکار کنم به نظرت؟

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

هیچی نمی نویسه

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

من یه موقعه هایی با صفحه ی ناشناس وارد میشم، اوکی میشه

راه پله خونه گندم اینا ....
راه پله خونه گندم اینا
9 ماه قبل

امیر نمونه بارز یه آدمیه که دلش میخواد هرکی جلوش اومدو پاره کنه ‌…
یکی نیس بش بگه مگه آوا دروغ میگه؟؟ حرف حق دردناکه !!!!
گندم ام که کله خر …
همش داره خودشو گول میزنه..

بی نام
9 ماه قبل

من خیلی رمانت رودوست دارم اولین بار هم هست واسه یه رمان نظرمیدم ولی توروخداآخرش خوب تموم بشه امیروگندم عاشقانه زندگی کنن

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  بی نام
9 ماه قبل

بی نام جون ، از این لیلا بعید نیست که این ها رو از هم جدا کنه خیلی دلتو خوش نکن🤣🤣.

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

خبیث کی بودی توووو؟؟؟🤣
ببین گلممم من که بالاخره میفهمم قضیه از چه قراره😏🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

آره، لادن کشت منو تا پارت اومد . همش حرص میخورد که چرا پارت نمیاد🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

قربانت❤️

بی نام
9 ماه قبل

توروخداانصاف داشته باش دلم من که بدمیشکنه اگه جدابشن

بی نام
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

فدات شم پیداست خیلی مهربونی دلت نمیاد دل بشکنی

بی نام
9 ماه قبل

ولی رمانت حرف نداره همینطورپرقدرت ادامه بده عزیزم

sety ღ
9 ماه قبل

تمام شور وذوقم رو کور کردی😑
امتحان امروزم رو با کلید چک کردم دیدم بیست میشم با شور و شوق اومدم دو خط رمان خوندن به خودم کادو بدم که کلا نابود شد😐
خیلی گندم لوس وچندش و رو اعصابمه
من اکثرا با شخصیت پسرا تو رمانا مشکل دارم اما مشکلم با گندم خیلی بیشتر از امیره
گفته بودی که چون دختر یکی دونه است و اینا این شکلیه که گفتم اوکی.. اما الان که خیر سرش ازدواج کرده و مسئولیت یه زندگی رو داره خیلی رفتاراش بچه گونه است..
نمیفهمم چرا باید از آوا دفاع کنه.. اینکه میگه اون از اول هرزه نبود مسخره ترین حرف جهانه..
من اهل قضاوت نیستم اما دیدم کسی رو که هرزه بودن تو ذاتشه اصلا..

ته داستانم دو تا اتفاق می افته..
یا گندم و امیر جدا میشن و گندم عاشق یکی دیگه میشه و ومیفهمه حسش به امیر عشق نبوده..
یا بعد از کلیییی اتفااااق بالاخره مثل آدم کنار هم می مونن

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

من کلا آدم درگیر بشویی نیستم😂😂
الان که اومدم پارت بعد رو بخونم همه چیز پارت قبل رو یادم رفته بود و مجبور شدم دوباره این پارتو بخونم😂😐
یا دچار آلزایمر شدم یا طبیعیه😂😑

دکمه بازگشت به بالا
38
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x