رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۴۲

4.7
(181)

مطب دکتر خیلی شلوغ بود نمیدانست آن ها امیر را از کجا میشناختن که سریعا نوبتشان شد یعنی قبلا هم اینجا اومده ؟

فکرش را پس زد الان باید به خودش و حال خرابش فکر میکرد

دکتر داشت روی کاغذ چیزهایی را یادداشت میکرد از استرس به جان ناخن هایش افتاده بود

_گفتین چند روز ماهانه تون عقب افتاده؟

دهان باز کرد تا بگوید که امیر زودتر از او جوابش را داد

_ده روز

با دهانی باز بهش زل زد چرا انقدر لحنش سرد بود از آن اخم هایش معلوم بود که از این وضعیت راضی نیست

دکتر برایش آزمایشی نوشت

زانوهایش شل شده بود نمیتوانست قدم از قدم بردارد چرا انقدر میلرزید امیر متوجهش شد تازه دید دخترک چه حالی دارد

دست زیر شانه اش گذاشت و او را صاف
نگه داشت

رنگش عین گچ دیوار شده بود

_گندم خوبی ؟

انگار فقط منتظر این حرفش بود

با لبی لرزان نگاهش کرد چشمان پر آبش تیری بود بر قلبش

چنگی به موهایش زد

دستش را دورش حلقه کرد و زیر لب گفت

_الان حالت خوب میشه خوشگلم

نگاه خیلی ها رویشان بود بعضی ها با تعجب و بعضی ها هم از سر حسادت آن ها فکر میکردن چه شوهری هست که انقدر به زنش توجه دارد ولی خودش خوب میدانست که مردش در فکر چیز دیگری است

بالاخره آزمایش را داد مردش انقدر عجله داشت برای جواب که با پول کاری کرد تا دو ساعت دیگر جواب آزمایش را آماده کنند توی ماشین نشسته بودن هیچکدامشان حرف نمیزدن

به آب میوه نخورده توی دستش خیره شد قلبش انقدر تند میزد هر لحظه فکر میکرد میخواهد از سینه بیاید بیرون

آرنجش را روی شیشه گذاشت و دستی پشت گردنش کشید

نگاهش بهش افتاد و پوفی کشید

_گندم

انگار که در این دنیا نبود با صدایش
شانه هایش پرید بالا

_امیر ؟

چشمانش را با درد بست

_حرف نزن آب میوه تو بخور رنگ به رو نداری

برایش مهم بود ؟

اصلا میخواست ناز کند نازش را میکشید؟

_نمیخورم

نگاه غضبناکی بهش کرد

_یعنی چی با کی داری لج میکنی بخور بهت میگم

لبش را بهم فشرد

رویش را برگرداند شاید دارد اشتباه میکند شاید حامله نباشد ولی نه این فقط صورت مسئله را حل میکرد امیر کلا بچه دوست نداشت کاش میشد دلیلش را ازش بپرسد

همه لحظات انگار داشت مثل صحنه آهسته میگذشت اصلا نمیدانست دارند به کجا میروند چند جا سکندری خورد و اگر امیر نبود غش میکرد و میفتاد

دوست داشت به خواب عمیقی برود و این لحظات سخت را نبیند

در دل گفت یعنی همه زن و شوهرهای اینجا مثل او و امیر هستند؟؟ همه عاشق بچه دار شدنند ولی آن دو دعا میکردن که بچه ای در کار نباشد

لبخند دکتر گیجش کرده بود چرا نمیگفت !!

_تبریک میگم جوابتون مثبته مبارکتون باشه

گوشهایش زنگ زد مات به چهره دکتر و آن لبخندش خیره شد

جرئت نگاه کردن به امیر را نداشت دکتر با تعجب نگاهشان را بین آن دو رد و بدل کرد

_چیزی شده ؟

خنده کوتاهی کرد

_ باور نمیکنین نه ولی حقیقته جنین بیست روزشه اندازه یه لوبیا حالا مونده تا یه هلوی خوشگل و جیگر واسه مامان و باباش بشه

هیچ یک از حرف های دکتر را نمیفهمید فقط آن دو واژه مامان و بابا در ذهنش میچرخید

منظورش از مامان و بابا کیا بودن ؟

گردنش را کج کرد

صورتش از خشم قرمز شده بود رگ گردنش باد کرده بود یک دستش را روی پایش مشت کرده بود عصبانی بود مگر نه ؟

با هم از آن ساختمان بیرون زدن هیچکدام حرف نمیزدن سکوت امیر او را میترساند همش فکر میکرد الان با شنیدن جواب قشقرقی به پا میکند ولی او با آرامش داشت رانندگی میکرد

شاید این آرامش قبل از طوفان بود

بغض به گلویش چنگ انداخت مگر نباید الان هر دو خوشحال میشدن پس چرا اینگونه ماتم گرفته بودن !!!

جلوی در خانه توقف کرد

نیم نگاهی بهش کرد که همانطور نشسته بود و خیره به جایی زل زده بود

_پیاده شو

برگشت نگاهش کرد چرا انقدر لحنش
غریب و ناشناخته بود ؟!

_تو..تو نمیای؟

گره ابروانش کور شد

با دو انگشت پیشانیش را فشرد و دستی بر صورتش کشید

_نه جایی کار دارم زود میام

با اکراه از ماشین پیاده شد حتی نماند کامل در را ببندد گازش را گرفت و رفت

چرا اینطور شد حالا باید چکار میکردن
با وجود یک بچه !

با همان لباس های بیرون خود را روی کاناپه انداخت و هق هق گریه اش به هوا رفت

*********

جلوی در حجره زد روی ترمز

به کاغذ مچاله شده توی دستش خیره شد برگ برنده حالا توی دستش بود دیگر به هدفش رسیده بود

عینکش را به چشمش زد و از ماشین پیاده شد حاج رضا داشت با چند نفر که مشتری بودن صحبت میکرد با دیدنش سرش را برایش تکان داد

همانجا روی صندلی نشست باید از الان
نقشه اش را اجرا میکرد یک نقشه تر و تمیز که مو لای درزش نمیرفت

مشتری ها که او را میشناختن با گرمی باهاش سلام علیک کردن سری برایشان تکان داد

وقتی که رفتند نگاهش را به پدرش داد که مشغول ریختن چای در فنجان ها بود

_نمیخواد حاجی اومدم باهاتون کار مهمی داشتم زود میرم

سینی را روی میز گذاشت و روبرویش نشست

_خوش اومدی حالا چه عجلیه گندم خوبه ؟

با شنیدن اسمش همه چیز یادش آمد

خوب بود ؟ نه نبود

سعی کرد لبخندی بزند نمیدانست موفق بود یا نه

تکیه اش را از روی صندلی گرفت

_خوبه اومدم تا مطلبی رو بهتون بگم

ابرویش بالا رفت

_جان بفرما چی شده ؟

دستش را توی جیب شلوارش کرد و کاغذ تا شده را روی میز گذاشت

_بفرمایید خودتون ببینین کاش به پدربزرگ هم میگفتین بیاد

با تردید نگاهش را از او به داخل کاغذ داد

_این چیه امیر ؟

پا روی پا انداخت و با خونسردی گفت

_جواب آزمایش،دیگه بهونه ای ندارین که دارین؟

رنگ نگاهش عوض شد تعجب صورتش را
در برگرفت

_تو..تو راست…میگی پسر ؟

لبش را کج کرد

_آره دروغم چیه بیست روزشه

حاج رضا باورش نمیشد روی پا بند نبود از جا بلند شد و پسرش را در آغوش گرفت

_مبارکه پسرم قدمش خیر باشه حالا باید یه سور حسابی بدیم گندم کجاست اصلا همین امشب بیاین خونه ما ، به حاج عباس هم زنگ میزنم همه دور هم جمع بشیم ، همیشه خوش خبر باشی پسر

برخلاف پدرش فقط توانست یک لبخند تلخ روی لبش بنشاند

از کنارش بلند شد و گفت

_قبل از اینا باید قولتون رو ادا کنید

لبخند پررنگی روی لبش نشست

کنارش ایستاد و دستی بر شانه اش زد

_معلومه که ادا میکنم اصلا همین الان با هم میریم محضر تمام حق و حقوقتو به نامت میزنم

یک تای ابرویش بالا رفت

حاج رضا از شنیدن این خبر انقدر خوشحال بود که اگر لب تر میکرد هر کاری برایش میکرد

پوزخندی در دل زد این خوشحالیشان زیاد دوام نخواهد داشت

*******

بعد از مدت ها حس عجیبی داشت یک حس پیروزی حالا دیگر هر کاری که میخواست میتوانست انجام دهد

همین یکساعت پیش آن چیزهایی که میخواست به نامش شده بود همان هایی که به خاطرش نقشه ها کشیده بود تا برود آن زندگی که دلش میخواهد را انجام دهد

با حس سرخوشی کلید را توی در چرخاند و وارد خانه شد

سکوت همه جا را فرا گرفته بود

به سمت آشپزخانه رفت که نگاهش به
گندم افتاد

تازه یادش افتاد که گندمی هم هست یک
بچه ای هست حالا که به هدفش رسیده بود باید با گندم چکار میکرد ؟

نمیخواست طلاقش دهد به هیچ وجه هنوز از او سیر نشده بود دلش میخواست حالا حالاها در کنارش باشد ولی این بچه دست و پایش را میبست

کنارش نشست و دستش را روی بازویش گذاشت دخترک احمق لباسش را هم عوض نکرده بود

تند دستش را روی صورتش گذاشت

چقدر داغ بود !

از جا بلندش کرد و تکانش داد

_گندم بیدار شو

زیر لب ناله ضعیفش را شنید

سرش را روی شانه اش گذاشت و در آغوشش گرفت و از روی کاناپه بلند شد

دخترک فقط میلرزید و هذیان میگفت

آرام روی تخت گذاشت و موهایش را که به پیشانیش چسبیده بود را کنار زد

داشت توی تب میسوخت نفسش را در هوا فوت کرد و مشغول در آوردن لباس هایش شد

*****

با کرختی چشمانش را باز کرد چقدر دوست داشت بخوابد اصلا نمیدانست چه ساعتی از روز است با دیدن تاریکی آسمان از پنجره قدی اتاق فهمید که شب شده

غلتی در جایش زد که امیر را مقابل خود دید پلک هایش بسته بود و معلوم بود که خوابیده حتما لباس هایش را هم او عوض کرده بود

آهی کشید و روی تخت نشست

چقدر بیحال بود امروز وقتی مادرش بهش زنگ زد و گفت برو دکتر هیچوقت فکرش را نمیکرد حالا بعد از چندین ساعت حالش اینگونه شود

او حالا موجودی در بطن خود داشت خواسته یا ناخواسته بچه او و امیر بود ،

حالا باید چکار میکرد ؟

دوست داشت حداقل امیر سکوتش را بشکند و چیزی بگوید این بی تفاوتیش داشت او را نابود میکرد

دستش رفت تا در موهایش فرو رود و آن موهای پرپشت مشکیش را نوازش کند اما جلوی خودش را گرفت و دست مشت شده اش را روی تخت گذاشت

با صدای فین فین گریه ای چشمانش را باز کرد با دیدن گندم که خودش را گوشه تخت بغل کرده بود آهی کشید

تازه چشمانش گرم خواب شده بود

شقیقه اش را میان دو انگشتش فشرد و کنارش نشست

دستی بر پیشانیش کشید نفس راحتی کشید تبش پایین آمده بود

شانه های ظریفش را در دست گرفت

_چت شده داری گریه میکنی جاییت درد میکنه هومم؟

سرش را به چپ و راست تکان داد و لبش را بهم فشرد

پوفی کشید و چیزی نگفت

بینیش را بالا کشید و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد با تردید نگاهش کرد و سوالی که در دلش بود را بر زبان آورد

_حالا…حالا…با..باید..چیکار کنیم ؟

از گوشه چشم نگاهش کرد

دستی بر صورتش کشید بدون اینکه جوابش را بدهد تیشرتش را از روی تخت چنگ زد و از سر جایش بلند شد

بغضش را قورت داد و سرش را پایین انداخت این سکوتش را باید چه معنی میکرد؟

با صدای زنگ تلفن شانه هایش پرید بالا

امیر عصبی گوشه لبش را به دندان گرفت

نگاهش را از دخترک گرفت و گوشیش را برداشت مادرش بود

گندم با کنجکاوی داشت حرف هایش را
گوش میداد

دستی پشت گردنش کشید و برگشت نیم نگاهی بهش کرد

_نه مامان امشب نمیایم یه خورده گندم کسله بزاریدش واسه فردا اره اینجاست

قدم زنان به سمتش رفت

_بیا مامانمه میخواد باهات صحبت کنه

دستش را دراز کرد و آرام گوشی را ازش گرفت

صدای گرم و مهربان ریحانه خانم توی گوشش پیچید

_الهی دورت بگردم مادر چرا زودتر بهم نگفتی ؟

با تعجب نگاهش را بالا آورد

یعنی به این زودی خبرشان کرده بود !!

_عه..خب آخه ما هم تازه فهمیدیم

ریحانه خانم یکریز داشت قربان صدقه خودش و آن بچه هنوز از راه نرسیده میرفت چقدر صدایش خوشحال به نظر میرسید باید هم خوشحال میشد آخر اولین نوه شان بود آن هم نوه تک پسرشان

کاش او هم پا به پایش میتوانست خوشحالی کند ولی حس میکرد در یک برزخی گیر افتاده که نمیداند مقصدش بهشت است یا جهنم…

نظرتون در مورد این پارت ؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 181

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
63 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
الماس شرق
10 ماه قبل

عاالی
ولی چقد کم بود🥲

rasta 🤍
10 ماه قبل

بیچاره گندم😢
امیر خیلی در حقش داره نامردی میکنه🥺🥺

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

کیلیلیییی گندم حاملست🤣🤣🤣💔 . ممنون بخاطر پارت❤️ . راستی لادن میخواد پارتشو ارسال کنه اگه دوست داشتی بخونش😊

راه پله خونه گندم اینا ....
راه پله خونه گندم اینا
10 ماه قبل

شب امتحان فیزیک دارم به پهنای صورت به حال گندم اشک میریزم …. این وضعیت زشتهههههههه بدههههه
یکی بده من این امیرو پاره کنم … مردی که بی لیاقتِ یه لاقبا … خجالتم خوب چیزیه والا …
خوبه هرکس بر خلاف عقیده اش حرف میزنه … با آسفالت کوچه یکیش می‌کنه … ولی یه جو انسانیت نداره … نویسنده جون … خیلی خوب بود ولی کم بودااااا!!

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  راه پله خونه گندم اینا
10 ماه قبل

هوی هوی
حواست باشه درمورد دوست پسرم چی میگیااا
نزار اون روی سگم بالا بیاد

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

😎😎

راه پله خونه گندم اینا ....
راه پله خونه گندم اینا
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

🙄محض اطلاع دوست پسرِ گرامتون دهنِ دختر مردمو صاف کرده

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  راه پله خونه گندم اینا
10 ماه قبل

حقش بود

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

دیگه قضیه داره جدی میشه هااا🤣🤣 . آروم باشید😀

ساغر صدیقی
10 ماه قبل

قلمت زیباست ⁦👸🏼⁩💜

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

یه حسی بهم میگه امیر گندم و بچه رو ول میکنه کلا از ایران میره:)
حالا که این همه ارث بهش رسیده

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

منم همین حسو دارم 🤣💔🥲

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

هیچی دیگه
منو امیر از ایران میریم😎

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

🤣🤣🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

هعییی هعییی . دنیا خیلی خراب شده خواهر🤣. از الان به بعد باید مواظب شوهر نداشتت هم باشی که ندزدنش🤣🤣🤣

Arsalan
Arsalan
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

چشم سفید خوب گفتیاااا
‌کلا سحر اتیش بیار معرکه اس🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

خجالت نمیکشین شماها؟
ارسلان فقط دلم میخواد ببینمت….

Arsalan
Arsalan
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

سحر واسش مهم نیست رد میشه🤣🤣🥲

راه پله خونه گندم اینا ....
راه پله خونه گندم اینا
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

😂با آرزوی خوشبختی برای شما دو گل نوشکفته

بی نام
10 ماه قبل

ای بابا چه آدمیه این امیر بیشعورزنش حاملین ولی حتی نقشه ی نکبتیش هنوزم ازسرش نیفتاده… دلم گرفت نکن اینجوری توروخداامیر روزودسربه راه کن

بی نام
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

بابااین گندم اصلاسیاست نداره فقط گریه بلده مثل منه باگریه هم سربه راه که نمیشه هیچ فراری هم میشه😞جان من خودت یه حرکتی بزن ته این داستان اشک نباشه

fati
10 ماه قبل

زیبااااست 😍

آخخ فقط روزی ک امیر ب پای گندم بیوفته فقط اون روز ..

sety ღ
10 ماه قبل

یه حسی بهم میگه امیر گندم رو مجبور میکنه که سقط کنه😁😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

ممکنه🤔🤣

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

فقط یه خواهش اگه میتونی صبح پارت بده

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

😘 😘 ❤ ❤
درگیر امتحانام 🤦‍♀️ 😂
هر وقت فرصت کنم یه سری میزنم
اتفاقا منم پارت فرستادم 😂 😂

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط sety ღ
sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

💖 💖 😘 😘 💖 💖

Aida
Aida
10 ماه قبل

حس ششمم میگه امیر ول میکنه میره 😕
یه حس دیگمم میگه غلط کرده نمیره😂

Aida
Aida
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

بدجورر تا دیروز مغزم قاطی کرده بود امروز حس هام دیگه فردا چیم قاطی کنه خدا داند🤣

Arsalan
Arsalan
10 ماه قبل

سلام سلام سلام
به به به به ابجیا داداشیا همه هستن فقط ارسلانتون کم بود
اقا این دختره چشم سفید سحر کجاست؟؟؟
گوشیش خاموشه😒
میزنگم جواب نمیده

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  Arsalan
10 ماه قبل

استغفرالله📿🤨 ، سحر مگه تو با امیر ارسلان نبودیییی🤣🤣 . اینکه که ارسلانه نه امیر ارسلان💔🤣🤣.
یه سوال تو رمانی جز ارباب عمارت که اسم خودت توش بود میخونی🤨؟

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط 𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

عهه استیکر منو کپی نکن لیلااا🤣🤣
وگرنه میکشمتااا🗡🗡

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
Sahar Mahdavi
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

😂😂😂😂😂😂😂
دیگه دیگه
با دونفر در ارتباطم🤣
ن ارسلان فقط رمان ارباب عمارت رو میخونه چون اسم خودش توش بود

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

اره بابا😂
دیگه از طریق رمان ارباب عمارت باهم دوست شدیم
جالب اینجاست که همشهری مونه😂بابلسر زندگی میکنن
بیرونم رفتیم باهم🙄

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط 𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

امروز بیرون بودم توی ماشین نوشتم فرستادم🤣
دیگه نمیدونم از دست قادر سرمو به کجا بکوبم😐😂میاد نگران نباش

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
Sahar Mahdavi
پاسخ به  Arsalan
10 ماه قبل

😐😐😐😐😐
حالا من شدم چشم سفید؟؟؟

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
Sahar Mahdavi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

ارسلان بمیری ایشالله😂