رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۶۲

4.8
(182)

از خستگی نا نداشت، از صبح تا الان برای چاپ کتابش بیرون رفته بود این یکسال شعر نوشتن انقدر سخت نبود که در این یک روز کشیده بود

آدم را به غلط کردن مینداختن ، صحبتش با ناشر تمام شد قرار شد بعد از یک هفته جوابش را بدهند و کتاب برای چاپ آماده شود

حس خوبی داشت یه حس تازه و شیرین انگار باری از روی دوشش برداشته شده بود باید امروز را جشن میگرفت

سر راه یک جعبه شیرینی خرید و به راه افتاد امشب برادرهایش هم با همسرانشان به
خانه شان آمده بودن

پارسا با دیدنش پرید بغلش و با لحن شادی گفت

_سلام عمه کجا بودی ؟

صورتش را بوسید

_کار داشتم خوشتیپ عمه بیا دهنتو شیرین کن

با ذوق یکی از شیرینی ها را برداشت

مهتاب از توی ایوان صدایش را بلند کرد

_خیر باشه…خبریه داری شیرینی میدی ؟

لبخندی زد همه توی ایوان جمع بودن

سلام بلند بالایی داد و شیرینی را جلوی همه گرداند

_بله شیرینی چاپ کتابمه…تا هفته دیگه قراره کتاب شعرم چاپ بشه

گلرخ خانم سرش را به سمت آسمان گرفت و زیر لب خدا را شکر کرد

همه با به به و چه چه مشغول شیرین کردن دهانشان شدن

حاج عباس با لبخند رضایتمندی نگاهش میکرد

با دیدن آرش دلش ضعف رفت از بغل مادرش گرفت و محکم گونه اش را بوسید که صدایش در آمد

_وا گندم…صورت بچه رو کندی این چه وضعشه آخه !

لب‌هایش آویزان شد

همه به این حالتش خندیدن حتی آرش هم
پا به پایشان میخندید

علی در آغوشش گرفت و گفت

_خب لپ داره دیگه… یا باید بکشی…یا ببوسی

چشمانش درشت شد

_هوی لپ های بچه منو مسخره نکنا

چپ چپ نگاهش کرد

_بشین بینیم بابا…کی خواست مسخره کنه

همینطور داشتن با هم کل کل میکردن که گلرخ خانم میانشان آمد و آرش را از آن مهلکه نجات داد

_وای چتونه شماها…بچه دارین…اون‌وقت هنوزم مثل قدیما عین سگ و گربه به جون هم میفتین

مثل بچه های مظلوم سرشان را پایین انداختن ، یکهو شلیک خنده بقیه به هوا رفت

هر دو متعجب سرشان را بالا آوردن

سبحان با تاسف سرش را تکان داد

_یعنی خدایی دو تا خنگول بودین رو دست ما هنوز هم عوض نشدین

صدای اعتراض علی بلند شد

حالا دو برادر با هم کل کل میکردن

لبخند پررنگی روی لب نشاند و وارد خانه شد تا لباس هایش را عوض کند

متوجه مادرش شد که داشت لباس های آرش را عوض میکرد

ابرویش بالا رفت و جلوی در ایستاد

_چیکار میکنی مامان…بچه گرمشه تو این لباس

_نه مادر…بیرون هوا میخوره مریض میشه… توام لباستو عوض کن…برات ناهار گذاشتم

بدون اینکه لباس‌هایش را عوض کند به سمت مادرش رفت

_ما که قرار نیست بریم بیرون…چرا این
لباس ها رو تنش میکنی ؟

گلرخ خانم دستی به پیشانیش کشید و گفت

_امروز آخر هفته ست….قراره امیر بیاد دنبالش یادت رفته مادر !!

آب دهانش را قورت داد

وا رفته روی تخت نشست

گلرخ خانم نگاهی به حال و روزش کرد و آهی کشید

آرش را در بغلش گرفت و گفت

_بریم پسرم…مامانت فعلا حالش خوب نیست

به تندی سرش را بالا آورد

_مگه اومده ؟

نگاهی به ساعت روی دیوار کرد

_نه ولی الاناست که میاد…نگران نباش دختر شب میارتش

نمیدانست چرا عین بچه ها شده بود

آرش را در بغلش گرفت و صورتش را بوسه باران کرد

گلرخ خانم دلش خون شد تا کی این وضعیت میخواست ادامه پیدا کند

پسرکش چقدر آرام و مظلوم بود امروز لجبازی نمیکرد

موهایش را مرتب کرد و با صدای بچگانه ای شروع کرد باهاش حرف زدن

_امروز میری پیش بابایی…تو رو بغل میکنه حسابی قربون صدقه ات میره

پسرک انگار میفهمید حرفهایش را که با لبخند نگاهش میکرد

محکم به خود فشارش داد

_تو رو دوست داره….میبینی آرش… به خاطرت هر چی هم بشه خودشو میرسونه… فراموش نمیکنه بابای توعه…آسمونم زمین بیاد نمیتونه ازت متنفر باشه

صدایش از بغض میلرزید

_ از من دلخوره آرش…خیلی باهاش بد حرف زدم…تو با بابایی حرف بزن…بگو مامان گندم رو ببخش خب ؟

دیوانه شده بود ، این دیگر چه حرف هایی بود که به طفلکش میگفت !

صدای ماشینش را شنید میشناخت خودش بود

آخرین نگاهش را به آرش داد دوست نداشت ازش جدا شود

دلش برای پسرکش سوخت از همان اول زندگی نمیتوانست پدر و مادرش را کنار خود همزمان داشته باشد ، این موضوع چقدر میتوانست در آینده بهش آسیب بزند

او همیشه پدر و مادرش کنارش بود ولی حالا آرشش مگر چه گناهی داشت که پدر و مادرش انقدر ظالم و خودخواه بودن

وقتی که مادرش پسرک را با خود برد اشکهایش شروع به باریدن کرد

از همین حالا دلش تنگ میشد

میتوانست همیشه تحمل کند !!

در دل گفت گندم تو از هفت روز هفته شش روز داریش اون بنده خدا فقط یک روز قراره پسرشو داشته باشه، یکم دل رحم باش

پوف حتی یک دقیقه هم زیادش بود دلش طاقت دوری از طفلکش را نداشت

پرده را کنار زد و از پشت پنجره توی کوچه را نگاه کرد

مادرش آرش را به سمتش گرفته بود

دستش را روی دهانش گذاشت از همینجا هم خنده آرش را میدید

دلش ریخت

به همین زودی دلبسته پدرش شده بود !!!

خون خون را میکشید همین بود دیگر

آرش را به بغل گرفت و بوسه ای به سرش زد

_شب خودم میارمش با اجازه تون دیگه باید برم

سری تکان داد

_به سلامت

در ماشین را باز کرد آرش را جلو نشاند و کمربند مخصوصش را بست

ناخواسته نگاهش را بالا برد که چشمانش قفل صورتش شد

دخترک تا نگاهش را دید سریع پرده را کنار زد

پوزخندی گوشه لبش نشست

_ببینم تا کجا میخوای ازم فرار کنی دختر حاجی

ماشین را دور زد و پشت فرمان نشست

آرش با چشمان درشت شده به دور و اطرافش نگاه میکرد

اخم شیرینی کرد

_پدر سوخته به چی نگاه میکنی…با اون چشمات؟

پسرک از لحن پدرش تعجب کرده بود

دلش برایش ضعف رفت ماشین را به حرکت در آورد و آفتابگیر را زد تا نور اذیتش نکند

یک هفته ای میشد او را ندیده بود این روزها میفهمید که پدر بودن چه حس شیرینی است اینکه باعث میشود جانت هم برای بچه ات بدهی برای این کوچولو برنامه ها داشت ، کم کم باید شروع میکرد

صدای ضبط را بالا برد و نگاهی بهش انداخت

آهنگ شادی در حال پخش بود و آرش
مشت های کوچکش را بالا آورده بود و لبخند میزد

بوس هوایی برایش فرستاد که صدای غش غش خنده اش بلند شد

_جان…قربون اون خنده هات

ماشین را در حیاط پارک کرد و پیاده شد

آرش در بغلش دست و پا میزد و صداهایی از خودش درمیاورد

وروجک تازه شیطانیش گل کرده بود

از پله ها بالا رفت و در را باز کرد اولین کاری که کرد کولر را روشن کرد

آرش را روی تخت نشاند و خودش هم رفت سر وقت کمدش ، همزمان حواسش هم بهش بود

با نگاهی خیره به پدرش چشم دوخته بود

چشمکی بهش زد و تیشرتش را برداشت

_چشاتو درویش کن بچه…تو کی بی حیا شدی

از حالت صورتش دلش ضعف رفت مظلوم سرش را پایین گرفته بود ، آخ که هوس کرده بود بچلانتش

لباسش را عوض کرد و به سمتش رفت

بوس محکمی از لپش گرفت که صدای گریه اش بلند شد

هول کرد چیزی از بچه داری که بلد نبود

در بغلش گرفت و مشغول قربان صدقه رفتنش شد

_پسر بابا که انقدر مامانی نمیشه…پسر من قویه گریه ، بی گریه

مشغول قلقلک دادنش شد حالا گریه اش قطع شده بود و خنده های شیرینش در آمده بود

ته ریشش را به صورتش کشید

_بابای…کی‌ام من….هوم ؟

پسرک ساکت مشتش را بالا گرفته بود

سوالش را تکرار کرد

_بابای کی‌‌ام ؟

بوسه ای بر پیشانیش زد و خودش جواب داد

_بابای‌‌‌.‌‌‌..آرش…عشق دل امیر..همه کس من..

پسرک صدای نامفهومی از دهانش خارج شد خوشش میامد اینطور پدرش نازش را میخرید

با دست های کوچکش سعی میکرد ته ریشش را بکشد

اخمی کرد

_توام که عین مامانتی ، ول کن بچه

از لحن پدرش به خنده افتاد و پاهایش را تکان میداد

_پدر سوخته میخورمتا

به دنبال حرفش سرش را توی شکمش فرو کرد

یه بچه پنج ماهه چطور شکم داشت !!

هیچ فکر نمیکرد روزی یک بچه اینطور زندگیش را دگرگون کند حالا تمام فکر و ذکرش خانواده کوچکش بود

تا ساعاتی باهاش مشغول بود انقدر که پسرک حالا خسته شده بود و سرش را به گردن پدرش چسبانده بود

دلش یک‌جوری شد مثل گندم حالا آرام شده بود و خوابش گرفته بود

بازویش را زیر سرش گذاشت و همانطور بیدار بالای سرش ماند ؛ سیر نمیشد از دیدنش یک بچه از وجود خودش شبیه به او

بینیش را در گردنش فرو برد و عمیق بو کشید بوی تن گندم روی لباس پسرک مانده بود

چشمانش را با درد بست و نفهمید کی به خواب رفت

با صدای گریه ای از خواب بلند شد چند لحظه زمان برد تا از دور و برش با خبر شود

با دیدن آرش که تیشرتش را در مشت گرفته بود فهمید که مثل روزهای گذشته در خانه تنها نیست

در آغوشش کشید و صورتش را غرق بوسه کرد

_جون دلم…داشتی بابا رو بیدار میکردی ؟

پسرک گشنه اش بود به سمت آشپزخانه رفت و از داخل کابینت شیر خشک را برداشت

بلد نبود درست کند از روی برشورش طریقه آماده کردنش را فهمید

آرش را روی میز نشاند و دست به کار شد اول باید آب را جوش میاورد

پسرک از دیدن حرکات پدرش تعجب کرده بود تمام آشپزخانه را به گند کشیده بود و بیشتر وسایل ها از داخل کابینت بیرون آورده شده بود

معرکه ای بود برای خودش

هر که میدید فکر میکرد انگار دارد برای مهمانی غذا درست میکند فقط یک شیر ساده بود !!

بالاخره آماده شد

شیر را داخل شیشه ریخت داغ بود مشغول تکان دادنش شد و همزمان آرش را در بغل گرفت که یکسره در حال نق زدن بود

پسرک بیحوصله و خسته شده بود

روی کاناپه نشست کمی از شیر را روی دستش ریخت این یکی را توی فیلم ها دیده بود

آرش لجبازی میکرد لبش را بهم چفت کرده بود و نمیزاشت شیر وارد دهانش شود

کلافه پوفی کشید

_بخور دیگه پسرم…بیا ببین چه خوشمزه ست

خودش کمی ازش خورد

با چشمان درشت به پدرش زل زد

شیشه شیر را آرام به لبش نزدیک کرد پسرکش دیگر تقلا نکرد و آرام آرام شیر را میخورد

چیزی عین سنگ راه گلویش را بست دلش برای این بچه میسوخت

بوسه ای به سرش زد

_جونم بخور….نفس بابا…دلت مامانی رو میخواد نه ؟

اشکش روی صورت بچه اش ریخت

_خوب بلده از تو مراقبت کنه…مثل من نیست غذای خوب بهت میده…واست لالایی میخونه…

صدایش تحلیل رفت

چنگی به موهایش زد و آه غلیظی کشید

پسرک میان شیر خوردن انگشت پدرش را در مشتش گرفته بود

بوسه ای به سرش زد و در بغلش نوازشش کرد

************

دلشوره امانش را بریده بود

هوا تاریک شده بود و خبری از آوردن بچه اش نبود، هر چی هم به گوشیش زنگ میزد خاموش بود

حاج بابا رفته بود دنبال آرش

تا آمدنش مرد و زنده شد عین مرغ سرکنده دور سالن میچرخید

گلرخ خانم لیوان آبی دستش داد

_بیا اینو بگیر دختر…اینطوری که نمیشه…الان بابات میارتش…بیخودی استرس به خودت نده

روی مبل نشست و جرعه ای از آب را نوشید

_نمیدونم مامان…دست خودم نیست…اگه بچمو بدزده چی ؟

لبش را گزید

_پناه بر خدا… چه دزدی ! خودش گفت شب میارتش

_خب پس چرا نیاورده تا الان، گوشیشم خاموشه…وای حالا چیکار کنم

سرش را در دستانش گرفت هیچکس حالش را نمیفهمید دلش فقط با بغل کردن پسرکش آرام میگرفت

ساعت ها برایش به کندی میگذشت

گلرخ خانم به ریحانه خانم هم تلفن زد آن ها اصلا خبر نداشتن حالا نگرانیش بیشتر شد

دلش گواه بد میداد امیر دنبال انتقام بود میخواست او را بترساند آخ که بد راهی را انتخاب کرده بود

*******

پسرک انقدر گریه کرده بود که صورتش سرخ شده بود

نمیدانست چش بود

گرسنه که نبود، پوشکش را هم عوض کرده بود ؛ اصلا نمیفهمید دردش را

در آغوشش کشید و مشغول تکان دادنش شد

همزمان شومینه را هم روشن کرد

هوای داخل کلبه هنوز سرد بود

گریه آرش دلش را به درد میاورد

_جانم بابا…چی میخوای تو…

پسرک دلش برای آغوش مادرش تنگ بود با بغض انگشتش را میمکید و با چشمان اشکی به دور و اطرافش نگاه میکرد

عصبی چشمانش را بست

_چیکار کنم بابایی…مامانت راه دیگه ای واسم نزاشته

. روی تخت نشست و گوشیش را روشن کرد

نیشخندی زد گندم تا الان کجاها را داشت به دنبالشان میگشت !

شماره اش را گرفت انگار که منتظر بود سریع جواب داد

صدای جیغ و فریادش را از پشت گوشی شنید

_عوضی پسرمو کجا بردی…کدوم گوری هستی لعنتی ؟

گوشی را از گوشش دور کرد و پوزخندی زد

_خونسرد باش گندم محتشم ، جای آرش پیش باباش امنه

جیغ هیستریکی زد

_دیوونه…دیوونه بچمو کجا بردی ؟

صدایش تحلیل رفت و به گریه افتاد

_اون نمیتونه بدون من….بچم کجاست ؟

اخمی کرد و بوسه ای روی سر آرش زد

_تو بغل باباشه…اگه دلت واست تنگ شده…بیا همون جایی که بهت میگم

با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و نفس جانسوزی کشید

_کجا…کجا با پلیس میام…فکر کردی میتونی پسرمو ازم بدزدی ؟

از لای دندان های کلید شده اش غرید

_انقدر پسرم ، پسرم نکن آرش بچه منم هست اگه دلت میخواد ببینیش…باید خودت بیای تنها…وگرنه تضمین نمیکنم هیچوقت دستت بهمون برسه

گوشی در دستش خشک شد

حس کرد هوا برایش کم است

چنگی به سینه اش زد دهانش را باز کرد اما مثل ماهی فقط باز و بسته شد

پدرش به سمتش دوید

_چیشده با کی صحبت میکردی ؟

همانجا دو زانو روی آسفالت افتاد

پسرکش، پسرک کوچکش دور از او کجا بود

بدون او گریه میکرد آن مرد که نمیتوانست آرامش کند ، این دیگر چه کابوسی بود که گریبانگیرش شده بود

حاج رضا وقتی فهمید با عصبانیت ماشین را روشن کرد

_خودم حقشو میزارم کف دستش پسره احمق

به خودش آمد به تندی از جایش بلند شد و به سمت ماشین دوید

_نه…نه خودم باید برم….

سبحان از پشت دستش را گرفت

_کجا با این حالت خودمون آرشو میاریم

جیغ زد

_نه پسرمو با خودش میبره…خودم فقط باید برم

همه با بهت بهش خیره بودن و نمیدانستن چه کاری باید برای آرام کردنش کنند

حال او فقط با دیدن آرش خوب میشد

ترس از دست دادنش عین خوره داشت جانش را میگرفت

حاج عباس شانه هایش را گرفت

_کجا میخوای تنها بری…اصلا میدونی کجاست ؟

شالش را مرتب کرد

_آ…آره…خودم باید برم…زیاد دور نیست

دروغ گفته بود که به دنبالش نیایند

آدرس جایی خارج از شهر بود

از وحشت و ترس دستانش میلرزید ولی به خودش باید مسلط میشد

حاج فتاح جلو آمد

_اینطوری که نمیشه اون پسره چی بهت گفته که انقدر ترسیدی ، تهدیدت کرده هان ؟

آخ که امیر همه‌شان را شرمنده روی این دختر و خانواده کرده بود

ریحانه خانم که باز فشارش بالا رفته بود و دریا و ساحل او را به خانه برده بودن ، حاج رضا روی پله های خانه نشست و سرش را میان دستانش گرفت عقلش به جایی قد نمیداد نمیفهمید در فکر آن پسر چه میگذرد که این چنین حال عروسش را خراب کرده بود ؛ لعنت بهت امیر لعنت

بند کیفش را محکم میان انگشتانش گرفت و عقب عقب رفت

_تنها باید برم…اینجوری آرشو بهم میده…تو رو خدا دنبالم نیاین

گلرخ خانم با گریه بر پایش کوبید

_آخه این دیگه چه مصیبتی بود…خدا ازش نگذره…سبحان تو برو با خواهرت…مگه میشه تنهایی…بچمو سیاه بخت کرد بس نبود…حالا بچشو هم میخواد ازش بگیره

خواست مخالفت کند که سبحان با تشر نگاهش کرد و سوار ماشینش شد

دستپاچه به دنبالش رفت با این حالش مگر میتوانست رانندگی کند

حرف های امیر توی سرش تکرار میشد

《 _تنها میای اگه قصد دور زدن منو داشته باشی آرزوی آرش رو به دلت میزارم 》

قلبش ریخت عرق سرد بر روی کمرش نشست

دلش برای پسرکش پر میکشید چقدر میتوانست سنگدل و بی رحم باشد که پاره تنش را ازش جدا کرده بود

چقدر ساده بود که میخواست او را ببخشد این مرد هیچیش عوض نشده بود فقط گرگ تر برگشته بود

به هیچکس و هیچ چیز رحم نمیکرد برای
هدف هایش هر کسی را نابود میکرد حتی دلش برای آن طفلک هم نمیسوخت

طفلکی که آرام نمیشد بی وقفه گریه میکرد

از گریه به نفس نفس افتاده بود

موهایش را چنگ زد و کشید

لعنت بهت امیر بچت داره از دست میره

گریه اش حالش را خراب تر میکرد

با دستمال عرق صورتش را پاک کرد

_جونم بابا…بسه دیگه

بچه بیچاره نمیتوانست دردش را بگوید و فقط با جیغ و گریه بیقراری میکرد

شیشه شیر را به لبش نزدیک کرد

_بخور پسرم

لجبازی میکرد و سرش را برمیگرداند

اخمهایش درهم رفت

کلافه لبهای کوچکش را از هم باز کرد میخواست به زور شیر را به خوردش دهد که نگذاشت و کمی شیر از دهانش پایین ریخت

بچه اش از ترس گریه اش شدت گرفته بود

در بغلش گرفت حالا هر دو گریه میکردند

_جان دلم…ببخشید باباتو…ببخش

سر و صورتش را غرق بوسه کرد

_یه خورده تحمل کن الان مامان گندمت میاد

🐝 نظرتون در مورد این پارت ؟ 🐝

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 182

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
66 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Setareh
Setareh
10 ماه قبل

واییی خدا😭
مرسی لیلا جون

لیکاوای قدیم آنتونی جدید
لیکاوای قدیم آنتونی جدید
10 ماه قبل

واییییییییییی توروخداااا یه پارت دیگه بدهههههههه
لعنتی کم مونده بود گریه کنم (سر صحنه های امیر و آرش…..)
این گندم هم زیادی لوسه هاا
امیر بابای آرش حداقل باید یه کم بهش اعتماد داشته باشه

mahoora 🖤
10 ماه قبل

خسته نباشی لیلا جان😘

ترو خدا پارت بعد رو زودتر بزار🥺🥺

Ghazale hamdi
10 ماه قبل

داشت اشکم در میومد 🥺😭

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

خیلی نامردی🥺
چرا گریمون رو درمیاری ما گناه داریم😭🥺

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

نمیبخشم😁😅😅😁😁

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

شوخی میکنم بابا😘😜
ناراحت نشو😘🥺

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

🥲🥲🥺

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

نمیدونم امروز کلا رفتم تو فاز گریه🥲

از‌کدوم؟

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

نمیدونم🤷‍♀️😮‍💨
چرا امروز از هر دوش میزارم

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

خصوصیت رو چک میکنم لطفا😘

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

منظورم این بود لطفا چک بکن

الماس شرق
10 ماه قبل

سلام لیلا جون چطوری؟
من چن وقت نبود چقد پارت دادی🥲
اول همین پارت تازه رو خوندم اشکم در اومد بار که شکرآبه بین امیر و گندم

الماس شرق
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

هعی امتحانا ول می‌کردن مگه..
تموم کردم نظرم در مورد گندم عوض شد چن روز نبودم خیلی لوسش نکردی🤨😂
وای دس رو دلم نزار من رمانم تقریبا تا نصفه می‌نویسم بعد میزارم سایت
تو یاداشت گوشیم ذخیره بودع من گوشی جدید گرفتم اون دادم به آبجیم اینقدر درگیر درسا بودم یادم رفت تو گوشی جدید کپی کنم آبجیم پاک کرده🥲
اینقدر حرص خوردم هرکاری کردم نشد برگردونمش
الان دارم رمان دیگه‌ای میزارم

...
...
10 ماه قبل

سلام لیلاجونم خیلی کاردارم ولی بازم دلم نیومدرمانت رونخونم بخداالان توقع داشتم امیربره شکایت کنه واسه حضانت اصلاتوقع دزدیدن آرش رونداشتم دست مریزاد بازم گل کاشتی موفق باشی آجی جونم

...
...
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

الان ورپریده با من بودی منو باش وسط چیدمان خونم میام رمان تورومیخونم

بی نام
پاسخ به  ...
10 ماه قبل

ای بابا من چراازبی نام شدم سه نقطه الان درستش میکنم

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

چته شمشیرتوازروبستی امروز حالت خوبه

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

عالی بهتر ازاین نمیشم البته با کمک توو نصیحت هات

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط بی نام
بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

ا پس اینطوریه ازاین به بعد دوست ندارم رمان خودموبخونم

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

نه عشق من شوخی میکنم خواهری

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

نه بابا من بیخ ریشتم

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

یه چیزی بگم این پارت خیلی ناراحت کننده بود ولی من نمیدونم فازم چیه گریه نکردم اصلاامروز زیادی شنگولم چیزی که ازمن بعیده همش بیخودی میخندم فکرکنم دارم دیونه میشم 🤣🤣🤣

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

الان داری تیکه میندازی نامرد….راستی مامانم وبابام امروزعصراومدن اینجا پیشم مامانم امیرعلی و بغل کرد وبوسیدش باورت نمیشه مامانم همون که به زور جواب سلام امیرعلی رومیداد….ولی شنگول بودن ازصبحه ربطی به اومدن مامانم نداره ها تیکه انداختی یادت نره گرفتما

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

همین دیگه میگی الله واعلم

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

اثرات اونشب

بی نام